به روز شده در: ۰۴ خرداد ۱۳۹۶ - ۰۵:۵۴
حماسه‌آفرینان والفجر 8/ 10
ساعت حدود 11 صبح یک خبرنگار و فیلمبردار با قایق به سمت ما آمدند. خودشان را محمد تقی رهبر و احمد رستگار معرفی کردند. خطاب به داود حیدری گفتند: «آمده‌ایم تا جویای پاتک‌های دشمن شویم.»
کد خبر: ۲۳۳۸۷۶
تاریخ انتشار: ۱۶ فروردين ۱۳۹۶ - ۰۸:۲۷ - 05April 2017
گروه حماسه و جهاد دفاع پرس: «سعید زاغری» از رزمندگان لشکر ده سیدالشهدا (ع) خاطراتش از آشنایی با شهید داود حیدری، اعزام به جبهه بدون گذراندن دوران آموزشی و همراهی با همرزمانی که نمی‌دانستند تا چه مدت در کنار هم خواهند بود را جزء به جزء به خاطر دارد. در بخش پایانی گفت‌وگوی خبرنگار دفاع پرس به مراحل عملیات والفجر 8، شهادت دو خبرنگار صدا و سیما و مجروحیت پرداخته شده که در ادامه می‌خوانید.
 
برای مطالعه بخش نخست گفت‌وگو اینجا کلیک کنید.
 
شهید چتر منور
 
با نزدیکی به عملیات، حال و هوای رزمندگان هم تغییر می‌کرد. شوخی‌ها رنگ می‌باخت. تیپ سیدالشهدا در عملیات والفجر 8 ماموریت ایذایی داشت. گفتنی است که تا دو شب بعد از عملیات نمی‌دانستیم که عملیات ما ایذایی است.
 
ماموریت تیپ سیدالشهدا در عملیات والفجر 8 این بود که نیروها از گمرک خرمشهر به جزیره ام الرصاص و سپس به ام البابی شرقی و غربی بروند. قرار بود که تیپ سیدالشهدا، امام رضا و الغدیر در جزیره ام الرصاص دشمن را مشغول کنند.
 
به جهت اینکه ام الرصاص به بصره نزدیک بود و این منطقه برای عراق از جمله جزایر مهم برشمرده می‌شد. از این رو نیروهایش را از فاو به ام الرصاص منتقل کرد. تمرکز نیروهای بعثی در خرمشهر کافی بود تا اینکه فاو به تصرف رزمندگان درآید.
 
//////// 
 
گردان زهیر قرار بود که در مرحله دوم عملیات پس از گردان قمر بنی هاشم و علی اکبر عمل کند. از آنجایی که با برنامه پیش رفتیم، نیروها در منطقه مورد نظر استقرار یافتند و اعلام کردند که پدافند کنید. روبروی خرمشهر، کنار رود اروند در سنگرها برای پدافند رفتیم. میان ما و دشمن یک رودخانه بود. گردان زهیر حدود هفت روز در آنجا پدافند کرد. ضربه‌ وارد شده به عراق باعث شده بود که در این مدت اتفاق خاصی در این دوران نیافتد. گروهان ما (گروهان شهید رجایی) شهید نداشت اما از دیگر گروهان ها دو مجروح داشتیم.
 
پیش از آغاز عملیات، خط پدافندی تحویل ارتش بود که یک آرپی‌جی 11 را جا گذاشته بودند. چند داوطلب برای انتقال آرپی‌جی می‌خواستند که من داوطلب شدم که بروم و آن آرپی‌جی را بیاورم. 
پشت گردان ما یک نخلستان بود. چشمم به یک چتر منور افتاد. رفتم و آن را برداشتم. چند چتر منور پشت سر هم افتاده بود. فارغ از اینکه بدانم در دید دشمن هستم، تیرهایی از کنارم رد می‌شد. ناگهان متوجه شلیک تک تیراندازی بعثی شدم. دقایقی بعد خط توسط خمپاره دشمن مورد هدف قرار گرفت. همرزمان به شوخی می‌گفتند نزدیک بود «شهید چتر منور» شوی.
 
در خاک فاو اولین پیکر شهید ایرانی را دیدم 
 
پس از حدود هفت روز خط پدافند را تحویل دادیم و به اردوگاه کوثر رفتیم. چند روزی در آنجا استراحت کردیم و گروهان بازسازی شد. نیروها پشت کامیون به سمت فاو حرکت کردند. در آنجا سنگرهای اجتماعی وجود داشت که نیروها در آنجا مستقر شدند تا وارد عملیات شویم. قایق‌ها، نیروها و تجهیزات را به خاک عراق انتقال می‌دادند. عراق هم جهت جلوگیری از تجهیز شدن رزمندگان، بمباران می‌کردند. حضور هواپیماهای عراقی در آسمان به قدری زیاد بود که اگر نیروهای پدافند به طور اتفاقی هم شلیک می‌کردند، به یک هواپیما اصابت می‌کرد. حجم بمباران زیاد بود.
 
جهت پدافند از اسکله سوار قایق شدیم و با دنبال نور چراغ دید در شب به خاک عراق رسیدیم. نیروها با تویوتا و لنکروز به کارخانه نمک جهت پدافند منتقل شدند.
طبق روال باید تحویل خط در شب صورت می‌گرفت. به همین خاطر موقتا در سنگرها متوقف شدیم و یک ساعت بعد مجدد راه افتادیم. از زمان ورودم به جبهه تا آن زمان دشمن را ندیده بودم. در این خط برای اولین بار جنازه عراقی‌ها را می‌دیدم. هر قدر جلوتر می‌رفتم، پیکرهای بیشتری بر روی زمین خودنمایی می‌کرد. اولین شهید را هم من در خاک دشمن دیدم. رزمنده‌ای که سرش متلاشی شده و به شهادت رسیده بود. در نهایت به یک دژ رسیدیم که بر روی آبگرفتگی ساخته شده بود. باید روی همین دژ مسیر را ادامه می‌دادیم تا به یک سه راهی می‌رسیدیم. نقطه اتصال این سه راهی یک سنگر قرار داشت که داود حیدری و درودی فرمانده گروهان در آن مستقر شدند.
 
حدود 50 متر جلوتر از دژ، یک خاکریز به عرض 15 متر وجود داشت که این جا خط ما بود. این سنگر در دل نیروهای عراقی بود. سمت راست ما نیروهای دسته دوم به همراه سعید انوری، مجید سرچمی و مصطفی غلامی مستقر شدند.
 
//////// 
 
تیمم با لباس همرزمان
 
به جهت اینکه نیروها به منطقه توجیه نبودند، بهترین زمان برای پاتک سنگین دشمن بود. نیروها را آماده باش، دادند. نزدیک اذان صبح نیروها قصد داشتند وضو بگیرند؛ اما آب و خاک خشک نبود. در این موقعیت دست‌هایمان را به لباس همرزمان می‌زدیم تا با خاک آن تیمم کنیم.
 
پس از روشن شدن هوا، به دستور داود حیدری، من و محمد ابوالقاسمی در سنگر مستقر شدیم اما اتفاقی نیافتاد. از سنگر خارج شدم تا منطقه را بررسی کنم. تا آن زمان از نزدیک درگیری با دشمن را ندیده بودم، نمی‌‎دانستم که باید در چنین شرایط بترسم یا خیر. نزدیک غروب خبر آمد که امشب عراقی‌ها حمله خواهند کرد. در آن خط 20 متری، دو سنگر داشتیم. در سنگرها یک تک تیرانداز، یک تیربار، دو آرپی‌جی زن و به مقدار یک دسته امکانات داشتیم.
 
پشت خط مقدم، یک سنگر اجتماعی بود که سقف محکمی هم نداشت. نیروها آماده باش منتظر حمله دشمن بودند. اگر دیدبان عراق به خوبی گرا می‌داد، خط ما منهدم می‌شد. حدود ساعت 10 شب، توپخانه و کاتویوشای عراق شروع به شلیک کرد. در این مکان تانک نمی‌توانست بیاید، بنابراین نیروهای پیاده عراقی به سمت ما آمدند. یکی از رزمندگان که دوربین «دیددرشب» داشت، کنار دوشکا نشسته بود که حضور عراقی‌ها را دید. اجازه دادیم به ما نزدیک شوند، سپس شروع به شلیک کردیم. چند نفر کشته و باقی نیروهای عراقی فرار کردند. ما تنها یک دوربین «دید در شب» داشتیم بنابراین به اطرافمان مشرف نبودیم. گمان هم نمی‌کردیم که نیروهای بعثی ما را دور بزنند.
 
دقایقی بعد، از ده متری ما شروع به تیراندازی شد. نخستین درگیری من با نیروهای دشمن در این زمان رخ داد. یک نفر به سمت من شلیک می‌کرد ولی به من نمی‌خورد. نارنجک را به سمتش پرتاب کردم و به هدف اصابت کرد. درگیری به حدی شدید بود که نوک اسلحه ها بر اثر شلیک مداوم قرمز شده بود. پس از یک ساعت و نیم خط آرام شد. شهید محمد ابوالقاسمی و شهید علی اصغر صادقی چند مرتبه به سمتم آمدند و من را تشویق کردند. من هم با شنیدن این سخنان اعتماد به نفس می‌گرفتم.
 
با صدای خمپاره 120 بیدار نشدم!
 
پس از آرام شدن خط، ابوالقاسمی به سمتم آمد و گفت: «سعید جان خسته نباشی. به سنگر اجتماعی که پنج متر عقب تر از خط هست برو و شامت را بخور. یک ساعت دیگر به دنبالت می‌آیم. ساعاتی دیگر عراق مجدد حمله را آغاز خواهد کرد.»
 
ماجرای تیمم با خاک پیراهن تا شهادت خبرنگار صدا و سیما
 
 
ساعت حدود یک و نیم نیمه شب به داخل سنگر اجتماعی رفتم و خوابیدم. قصد داشتم یک ساعت دیگر بیدار شوم. خواب من بسیار سنگین است. نزدیک اذان صبح، صدای دو نفر را بیرون از سنگر شنیدم. از سنگر خارج شدم و پرسیدم: «شما چه کسی هستید؟» در تاریکی فقط صدایشان را می‌شنیدم. از نیروهای دسته خودمان بودند. گفتند: «خودت را معرفی کن؟» پس از معرفی خودم، ادامه دادند: «تو کجا بودی؟ ابوالقاسمی چند بار آمد صدایت کرد ولی صدایی از داخل سنگر نیامد». پاسخ دادم: «ابوالقاسمی کجاست؟» گفتند: «در کنار سنگری که در آن خواب بودی، یک خمپاره 120 به زمین اصابت کرده و باعث شهادت محمد ابوالقاسمی و عبدالله انواری مسئول ادوات گردان شد.» متوجه شدم که نیروها در آن شب مجدد با کماندوهای عراقی درگیر شدند. اگر خط سقوط می‌کرد، اسارت من حتمی بود.
 
به جهت اینکه حفظ کارخانه نمک برای دشمن اهمیت داشت، در این منطقه بسیار مقاومت کرده و از نیروهای زبده استفاده می‌کرد. در مقابل، رزمندگان ایرانی برخی برای نخستین بار جنگیدن را تجربه می‌کردند.
 
موفقیت در عملیات منجر به دریافت لقب «حیدر کرار» شد
 
محسن رضایی پشت بی سیم با داود حیدری صحبت کرد و برای موفقیت‌ در عملیات به وی لقب «حیدر کرار» را داد. ساعت حدود 11 صبح یک خبرنگار و فیلمبردار با قایق به سمت ما آمدند. خودشان را محمد تقی رهبر و احمد رستگار معرفی کردند. خطاب به داود حیدری گفتند: «آمده‌ایم تا درباره پاتک‌ شب گذشته دشمن گزارش تهیه کنیم.»
 
شهید حیدری هم آن‌ها را به من سپرد تا خط راهنمایی‌شان کنم. با خط 40 متر فاصله داشتیم. در مسیر صحبت کردم و در نهایت آن‌ها را به سنگری راهنمایی کردم تا در آنجا فیلمبرداری و گفت و گو صورت گیرد. آن‌ها را به دوستان سپردم و به سمت داود حیدری برگشتم. چند دقیقه نگذشته بود که صدای انفجار مهیبی از خط به گوش رسید. به سمت خط رفتم. متوجه شدم که دیدبان بعثی سنگر را گرا داده و به محض ورود فیلمبردار به داخل سنگر، آنجا را به آتش کشیدند.
 
شهید رستگار دومین شهیدی بود که من در دوران ورودم به جبهه دیدم. بوی خون و باروت با هم مخلوط شده که همچنان بوی آن در مشامم هست. این خاطره بویایی از آن‌ روزها به یادگار برایم مانده است.
 
از یکی از همرزمان خواستم تا پیکر بی سر و دست شهید رهبر را از زیر گونی‌ها خارج کنیم. وی با دیدن پیکر شهید حالش بد شد و رفت. به تنهایی پیکر شهید را از زیر گونی ها بیرون کشیدم و با کمک یکی از نیروها بر روی برانکارد گذاشتیم تا به عقب خط منتقل شود. به سه راه که شهید حیدری در آن مستقر بود، رسیدیم. وی پرسید که چه کسی شهید شده؟ گونی که بر روی پیکر شهید بود را برداشتم. دستور داد تا روی پیکر را بپوشانم تا نیروها با دیدن این صحنه روحیه هایشان تضعیف نشود. شهید حیدری مکانی را نشان داد و گفت که پیکر شهید را آنجا ببریم تا خشایار بیاید و پیکر را به خاک خودمان انتقال دهد. نخستین بار بود که اسم خشایار را می‌شنیدم. فکر می‌کردم که یکی از نیروهای تدارکات است که تا آن روز وی را ندیدم.
 
خطاب به یکی از دوستان گفتم: «خشایار کیه؟» با تعجب گفت: «خشایار نام یک نفربر. نمی دونستی؟» نمی‌خواستم که بگویم از این موضوع بی اطلاع بودم، به همین خاطر گفتم: «می‌دانستم».
 
ماجرای تیمم با خاک پیراهن تا شهادت خبرنگار صدا و سیما
 
 
آن شب عراق دو بار حمله کرد. صبح فردا سعی کردند تا مجروحین و کشته شدگانشان را به عقب منتقل کنند، از هوای مه آلود استفاده کرده و پیکر مجروحین را به عقب برگرداندند.
روز بعد نیروها به دنبال گازوئیل و روغن برای تمیز کردن سلاح‌هایشان می‌گشتند. محمد خورشیدی یکی از نیروهای گردان نزد داود حیدری آمد و گفت: «پشت خاکریز یک تانک هست که باک آن بنزین یا گازوئیل دارد. آچار بدهد تا آن را باز کنم.» شهید حیدری پاسخ داد: «در این موقعیت آچار ندارم. راهی برای باز کردن باک پیدا کن.»
 
من داوطلب شدم تا با آن رزمنده بروم تا باک را بیاوریم. وی به بالای خاکریز رسیده و من با فاصله کوتاهی پشت سرش می‌رفتم. ناگهان همان صدایی که منجر به شهادت «احمد رستگار» شد به گوشم رسید. سرم را از خاکریز بالاتر بردم که دیدم یک نقطه سیاهی به سمتم می‌آید و سرم را خم کردم. پس از آن انفجار شدید رخ داد و من پرت شدم. همه این اتفاقات در چند ثانیه اتفاق افتاد.  تمام اندام من و محمد خورشیدی پر از ترکش شد. محمد خورشیدی ناله می‌کرد و بعد از دقایقی به شهادت رسید.
 
لحظاتی بعد با کمک داود حیدری وارد سنگر شدم. در همین حین یک دیدبان با موتور از کنار سنگر می‌گذشت تا به خط برود. داود حیدری به آن دیدبان سفارش کرد تا من را به پشت خط برساند. پس از گذشت حدود سه ماه به خانه برگشتم. ریش‌هایم برای نخستین بار در جبهه رشد کرده بود.
 
انتهای پیام/ 131
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها