به روز شده در: ۰۱ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۲:۰۰
خواهر شهید لاجوردی
حاج آقا اسدالله ما را تشویق می‌کرد، اما نمی‌گفت که بروید. می‌گفت: «بارک‌الله به شوهرت! که اجازه می‌دهد شما در این راه‌پیمائی‌ها شرکت کنی».
کد خبر: ۲۷۰۵۰
تاریخ انتشار: ۱۳ شهريور ۱۳۹۳ - ۰۰:۵۱ - 04September 2014

شهید لاجوردی مشارکت زنان در نهضت را تشویق می کرد

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، خانم زینب لاجوردی، همسر شهید حاج محمدصادق امانی و خواهر شهید سید اسدالله لاجوردی است که زینب گونه راه شهیدان را ادامه داد و پیام شهیدان را در محضر مراجع و علما ابلاغ نمود. رشادت او در این ابلاغ پیام زبانزد یاران انقلاب است، اما در این گفت و گو ترجیح داد برای حفظ شان مراجع، برخی زوایای این دیدارها را بازگو ننماید. با وی از دستگیری شهید لاجوری و دیگر اعضای هیاتهای موتلفه اسلامی و نیز آزادی وی و اقدامات درون خانواده اش پرسیده ایم.


*بهمن 43 همسر و برادرتان تقریبا همزمان دستگیر شدند، لطفا از آن روزها بگویید.
وقتی حاج صادق دستگیر شدند بیست و نهم ماه رمضان بود. قاسمآقا فرزند اول شهید که کمتر از سه سال داشت، سرخک و سینه پهلو کرده بود و از من جدا نمیشد. در شب بیست و سوم مأموران ساواک مرا از صبح بردند و فردا صبح آوردند. تقریباً 48 ساعت روزه گرفتم. روزهای که هیچی حتی آب به من ندادند.
وقتی آنها را گرفتند و منزل آزاد شد، روزنامهها دائماً مینوشتند که قاتلان منصور یا خرابکارها را گرفتند. یا اینکه ریشهشان را پیدا کردند و از این حرفها. مدت اندکی بعد از آن هم دو تا اخویهایم آقا مرتضی و آقا اسدالله لاجوردی را هم گرفتند و به زندان بردند.

*گویا برای آزادی آنها و تخفیف حکمشان تلاشهایی داشتید.
در این مقطع از دوستان موتلفهای آنها در بازار تهران، چند مرد مثل محمود آقای شفیق و مرحوم عزت خلیلی به ما ندا میدادند که مثلاً امروز در مسجد امام (شاه سابق) جمع شویم. تقریباً 40 نفر از خانوادههای این زندانیها بودیم که دم شبستان مسجد جمع میشدیم و ما را پیش علما میبردند. دفعه اول ما را سمت منزل آقای خوانساری که در بازار بود بردند. آقا اجازه نمیدادند که داخل شویم. اصرار زیادی کردیم، آقایانی که با ما بودند جلو نمیامدند و ما خانمها جلو میرفتیم. یکی از آنها از کنار ما رد شد و پیام داد که هرچه میتوانید اصرار کنید که بگذارند داخل بروید. به هر حال پیش آقای خوانساری رفتیم. ایشان گفتند: «ما اجازه نداده بودیم». من به آقای خوانساری گفتم: «من اعلامیههای شما را دارم. دستخطهایتان هست. اعلامیهتان هست. شماها گفتید که قیام کنند». گفتند: «نه. ما اعلامیه ندادیم». اتفاقاً آن اعلامیه همراهم بود و اعلامیه آقای خوانساری را به ایشان دادم.

*واکنششان چه بود؟
خیلی عصبانی و ناراحت شدند. طبیعی بود. چون ایشان هم میخواستند کاری کنند که ساواک در این مورد مستمسکی نداشته باشد.
از آنجا قرار گذاشته شد که فردا به منزل امام جمعه تهران برویم. تقریباً 30، 40 نفر جمعیت بودیم. در آنجا جمع شدیم. هرچه اصرار میکردیم در را باز نمیکردند. میگفتند امام جمعه نیستند. آقا نیستند. اتفاقاً در همه جا دو فرزند خردسالم، صدیقه و قاسم با من بودند. صدیقه سه ماهه بود و خیلی گریه کرد. میخواستم به قاسم و صدیقه آب بدهم. پیشکارشان رفت و یک پیاله نامناسب آب آورد. من آن پیاله را پرت کردم و گفتم: «بچههایم در این آب نمیخورند. باید در یک ظرف تمیز و بلوری آب بیاوری.» به ما آب را ندادند و در را هم برایمان باز نکردند. اتفاقاً امام جمعه سر کوچه بغلی پیاده شد تا از در دیگری به خانهاش برود که خانمها او را دیدند و جلوی امام جمعه را گرفتند. او هم به ما گفت: «اصلاً کار ما نیست. دولت خودش میداند و باید خودشان دستور بدهند. ما اجازه نداریم در کاری که دولت میکند نظر بدهیم». از آنجا هم ناامید شدیم. قرار گذاشتند به قم برویم. هر کدام از خانمها که میخواستند بیایند اسمشان را مینوشتند. ما را به قم بردند.

* آقای احمد احمد در خاطراتشان اشارهای کردهاند، ایشان هم بود؟
 در دو جای قبلی فقط آقای شفیق و آقای خلیلی بودند. وقتی خواستیم قم برویم آقای احمد احمد هم بودند. اینها جوان بودند و آن موقع سنی نداشتند. در بین آنها از همه بزرگتر به گمانم محمود آقای شفیق بود. اینها یک مینیبوس گرفتند و تقریباً صبح فردا رفتیم قم. در قم پیش آقای شریعتمداری، آقای گلپایگانی، آقای مرعشی رفتیم.


* واکنش مراجع چه بود؟
البته آقای شریعتمداری اجازه نمیدادند. بهسختی اجازه دادند. وقتی رفتیم برخورد خوبی نکردند. خدا رحمتشان کند.
وقتی پیش آقای گلپایگانی رفتیم، خیلی تکریم کردند. من به حاجآقا گفتم: «ایشان این دو بچه را دارند. این دختر و این هم پسرشان است». حاج آقا قاسم را بغل کردند و ناراحت شدند و اشکهایشان را پاک کردند. صدیقه را که بچه شیرخواره و پنج ماهه بود از من گرفتند و بغل کردند و در گوشش دعا خواندند. خیلی تحویل گرفتند. به منزل آقای مرعشی رفتیم. آقای مرعشی هم به همین صورت برخورد کردند و در واقع ما را تکریم کردند.

* آیا درباره کار اینها نظری دادند که کار خوبی بوده است یا خیر؟
آنها میگفتند که اینها کمی تند رفتند. باید مقداری آرامتر میرفتند تا مردم اندکی روشنتر میشدند. اینها قدری تند رفتند.

* وقتی از مراجع نتیجهای نگرفتید باز هم اقدام دیگری کردید؟
 خیر. در تهران پیش تعدادی از اینها رفتیم. یک روز وقتی از قم آمدیم و در آنجا نتیجهای نگرفتیم، به کاخ نیاوران رفتیم. به آنجا که رفتیم به ما گفتند شاه از خارج مهمان دارد. آنها با اسلحه جلو آمدند و ما را تهدید کردند.

* آیا دیدارهای شما یا تجمع مقابل کاخ انعکاسی در رسانهها داشت یا خیر؟
خیر. روزنامهها اصلاً درباره این دیدارها هیچ مطلبی نمینوشتند.

*اجازه دهید 13 سال به جلو برویم. با توجه به اینکه سالهای آخر رژیم پهلوی، سالهای تشدید مبارزات مردمی بود و همین امر منجر به آزادی تعدادی از مبارزان سیاسی شد. شهید لاجوردی هم علیرغم اینکه به مدت زمان طولانیتری محکوم شده بودند از زندان آزاد شدند. اگر ممکن است، در ابتدای بحث به آزادی ایشان از زندان اشاره کنید. چگونه با خبر شدید ایشان از زندان آزاد شدند؟
زمانی که قرار بود ایشان را آزاد کنند ما خبر نداشتیم. نزدیک غروب آفتاب بود. منزل اخوی با منزل همشیره بزرگ دیوار به دیوار بود. وقتی داداش آزاد شدند، در منزل همشیره را زدند و ایشان
را صدا کردند، چون اخوی دوم....

*مرحوم حاجآقا مرتضی....
همیشه همشیره را با نام خواهر صدا میزدند. خواهرم خیال کردند اخوی دومی است، وقتی از پشت در متوجه شدند ایشان را با اسم کوچکشان صدا میکنند، تعجب کردند و با خود گفتند: «چطور امروز میگوید بتول؟!»، اخوی بزرگ همیشه ما را به اسم صدا میکرد و با ما خودمانیتر بود. بعداً در منزل خودشان را زدند. همشیره هم تا دم در رفتند و وقتی دیدند اخوی بزرگ هستند، داخل خانه شدند و چند دقیقهای با بچهها بودند، پس از آن همگی به خانه حاجآقا و مادرم رفتند. به من و آقا مرتضی هم خبر داده بودند و ما هم به آنجا رفتیم و تا آخر شب پیش اخوی بودیم.

*تعجب نکردید که چرا آزاد شدند، خودشان در این باره توضیحی ندادند؟
نه، چون خودشان هم خبری از آزادیشان نداشتند. گفتند: «یک ساعت مانده به ظهر به ما خبر دادند که قرار است آزاد شوید، اما نگفته بودند چه زمانی.»، بعدازظهر به آنها گفته بودند اثاثیهتان را جمع کنید و بروید.

*راجع به علت آزادیشان توضیحی ندادند؟
خیر. در این باره چیزی نگفتند.

*کمکم از این مقطع راهپیمائیهای مردمی شروع شد. اگر از آن راهپیمائیها خاطراتی دارید بفرمائید. آیا بین حرکت برخی از چهرههای شاخص مبارزاتی که اطراف شما بودند، مثل اخوی و حرکتی که خانوادههای آنها انجام میدادند، هماهنگی وجود داشت؟
با وجودیکه اخوی جلوتر از انقلاب آزاد شدند، اما در اثر شدت شکنجه ها از ناحیه چشم ناراحتی داشتند و چشمشان اصلاً دید نداشت. آن موقع آقارضا در امریکا تحصیل میکرد و برای داداش نامه نوشت و ایشان برای معالجه به آنجا رفتند. حدود 20 روز امریکا بودند و در این مدت چشمشان را جراحی و مداوا کردند و برگشتند. تقریباً 30 روز بعد از بازگشت ایشان از امریکا انقلاب پیروز شد. میخواستند خدمت امام به فرانسه بروند که مانع تراشی کرده بودند و نتوانستند بروند.

*شنیدم بهواسطه شغلی که اخوی داشتند در راهپیمائیها به شما روسری میدادند و شما بین خانمها توزیع میکردید.
آن روزها اخوی اصلاً به بازار نمیرفتند. بیشتر حاجآقا مرتضی میآمدند. من و خواهر بزرگمان زیاد به راهپیمائیها میرفتیم؛ حاجآقا مرتضی روسری و مانند اینها میفروختند. میدانست که من و دخترم زیاد به تظاهرات میرویم، روسریها را به آقامجتبی دادند و ایشان هم به ما داد و ما آنها در کیفمان میگذاشتیم و میبردیم و به کسانی که بیحجاب بودند روسری میدادیم تا سرشان کنند. آنها هم کلی تشکر میکردند و با روی باز میپذیرفتند و میگفتند: «ما در خانه روسری نداشتیم که سرمان کنیم.»

*فکر میکنید در این مدت چند روسری دادید؟
یادم نیست دقیقاً چند تا دادیم. در تظاهرات خانمهای بیحجاب زیاد میآمدند و هر کس هر چه میداد با روی باز میپذیرفتند و سرشان میکردند. حتی یکی در تظاهرات درحالی که لباس زیرش را به تن داشت، پیراهنش را در آورد و به خانمی داد و ایشان سرش کرد.

*آیا با اخوی برای دریافت خبر راهپیمایی ها ارتباط داشتید ؟
مستقیماً نه، اما با واسطه پسرم و دیگران با خبر میشدیم. اینطور نبود که آنها مستقیماً به ما خبر یا اعلامیه بدهند. بعضی وقتها که به راهپیمائی و از آنجا به خانه مادرم میرفتم، حاج آقا اسدالله ما را تشویق میکرد، اما نمیگفت که بروید.  میگفت: «بارکالله به شوهرت! که اجازه میدهد شما در این راهپیمائیها شرکت کنی».
 

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها