به روز شده در: ۰۷ خرداد ۱۳۹۷ - ۰۵:۳۶
فاطمه اقتدارمنش مطرح کرد؛
مادر شهید محمدجواد عرفانیان گفت: ظهر ۱۷ شهریور بود که محمدجواد با سر و وضع خونی به خانه آمد، مهمان هم داشتیم. پرسیدم چه شده؟ فقط می‌خندید. وقتی که خنده‌اش تمام شد، تعریف کرد میدان ژاله بودیم که جوانی مورد اصابت گلوله قرار گرفت. او را روی دوشم گذاشتم و از دست نظامی‌ها فراری‌اش دادم. در کوچه پس کوچه‌ها رفتم تا او را به خانه‌اش رساندم.
کد خبر: ۲۷۸۶۷۵
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۶ - ۰۹:۵۴ - 14February 2018

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع پرس، به مناسبت سی و نهمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی اعضای فرهنگسرای رضوان در سری دیدارهای خود با خانواده شهدا در قالب برنامه «به تماشای سرو» این بار به دیدار خانواده شهید «محمدجواد عرفانیان» و «مهدی اقتدارمنش» از شهدای پیروزی انقلاب اسلامی رفتند.

فاطمه اقتدارمنش مادر شهید محمدجواد عرفانیان و خواهر شهید اقتدارمنش در این دیدار با اشاره به تولد فرزندش گفت: محمدجواد در سال 1334 متولد شد از آنجا که روز تولد امام جواد به دنیا آمد پدرم اسمش را محمدجواد گذاشت و گفت این بچه اسمش را با خودش آورده. با سفارش پدرم نام پسر دومم را جعفر انتخاب کردیم. محمدجواد اولین پسرم از پنج فرزند بود.

وی با اشاره به خصوصیات اخلاقی فرزندش ادامه داد: خیلی خانواده دوست بود. پنج سال و نیم داشت که صبح ها از خواب بیدار می شد، کت و شلوار می پوشید و کتاب برمی داشت و به کوچه می رفت. با گریه و زاری به خانه می آوردیمش، می‌گفت می‌خواهم به مدرسه بروم. یک‌بار که به منزل پدرم رفتیم این کار را پیش پدرم انجام داد، خواستیم از بیرون به خانه برش گردانیم که دوباره شروع به گریه کرد. پدرم با مدرسه نزدیک منزلمان آشنا بود، چون خیلی محمد را دوست داشت او را با خودش برد تا در مدرسه ثبت نام کند. مسئولین مدرسه گفتند وسط سال است و سنش هم کم است چطور او را ثبت نام کنیم؟! پدرم گفته بود این نخودی بیاید.

خاطره شهادت دایی و خواهرزاده که جشن ۲۲ بهمن را عزا کرد

مادر شهید عرفانیان تصریح کرد: همین نخودی رفتنش باعث شد تا کلاس ششم برود. در حین درس خواندن تا کلاس یازدهم مشغول به کار شد. از مدرسه که بر می گشت به سر کار می رفت. بزرگتر هم که شد بار می برد و بار می آورد. انقدری که فکرش به کار بود به درس نبود.

اقتدارمنش به فعالیت های پسر و برادرش در صحنه پیروزی انقلاب اسلامی اشاره کرد و بیان داشت: محمد جواد به تبعیت از دایی اش به فعالیت های انقلابی می پرداخت. روز 17 شهریور یکی از برادرانم امتحان داشت. محمد جواد بیرون از خانه بود که برادرم از خواب بیدار شد وقتی فهمید محمد جواد خانه نیست او هم رفت. ظهر بود که محمد جواد با سر و وضع خونی به خانه آمد، مهمان هم داشتیم. پرسیدم جعفر کجاست؟ چه شده؟ فقط می خندید. کمی که خنده هایش تمام شد تعریف کرد میدان ژاله بودیم که جوانی مورد اصابت تیر قرار گرفت. او را روی دوشم گذاشتم و از دست نظامی ها فراری‌اش دادم. در کوچه پس کوچه ها رفتم تا او را به خانه اش رساندم.

شب ها روی پشت بام کوکتل مولوتوف درست می کردند

وی ادامه داد: شیشه های آبغوره و آبلیمو را برمی داشت و شب ها روی پشت بام کوکتل ملوتوف درست می کرد. در شهرک اکباتان کار می کردند که ساواکی ها او را گرفتند. برادرم شکنجه های بسیاری دید و هنگام شهادت نیز از پاهای سوخته اش توانستیم پیکرش را شناسایی کنیم.

 اقتدارمنش در خاطره ای از روزهای انقلاب گفت: یک روز یکی از دوستان محمدجواد به خانه مان آمد و خبر داد برادرم و محمدجواد را گرفته اند. گفتند اگر کتابی چیزی دارید پنهانش کنید. موضوع را به پدرم اطلاع دادم. تا شب بچه ها را آزاد کردند. ولی پدرم از آن شب مریض شد. یک هفته مریضی اش طول کشید تا اینکه فوت کرد. شب 22 بهمن به منزل خواهرم رفته بودیم. بچه های ما با پسرهای خواهرم تا نیروی هوایی برای تظاهرات رفتند. ساعت 12 شب در حال برگشت به خانه بودند که شوهر خواهرم از برادرم عکس می گیرد و فردایش برادرم هم به شهادت می رسد.

ویدر یادآوری خاطره روزهای منتهی به پیروزی انقلاب بیان داشت: شب 22 بهمن چون امام فرموده بود به خیابان ها بیاییم همه همسایه ها بیرون از منزل بودند. خیابان بسیار شلوغ بود. همسایه کناری ما خبر داد که دو نفر از کوچه ما شهید شدند اما وقتی دوباره پرسیدیم شهدا چه کسانی هستند چیزی نگفت. خیلی نگران بودم. همسایه ها مدام برایم آب و چایی می‌آوردند و من نمی‌فهمدم دلیلش چیست. شب چند نفر از جوان های همسایه آمدند. پرسیدم محمد جواد کجاست؟ چیزی نگفتند. خیلی دلشوره داشتم برای همین صبح زود به منزل پدرم رفتم. آنجا هم دلشوره ام کم نشد. ساعت 10 صبح بود که دیدم بچه ها به خانه آمدند. باز هم چیزی نگفتند آخر یکی از دوستان جعفر رو کرد به دیگری و گفت: بالاخره که خانواده می فهمند، چرا واقعیت را نمی گویی؟ فهمیدم اتفاقی افتاده لذا دنبال مهدی برادرم و محمد جواد به بیمارستان ها رفتیم.

وی افزود: در بین جنازه ها گشتیم مریض ها را دیدیم اما پیدایشان نکردیم. به منزل که برگشتیم خبر دادند جنازه ها پیدا شده. به بیمارستان رفتیم و پیکر دو نفرشان را تحویل گرفتیم و به بهشت زهرا (س) بردیم. حتی وقت نشد آن ها را خاک کنیم. قرار شد فردا برویم و آن ها را به خاک بسپاریم.

خاطره شهادت دایی و خواهرزاده که جشن ۲۲ بهمن را عزا کرد

مادر شهید با صدایی پر از بغض ادامه داد: چون شب به خانه برنگشت با او قهر کرده بودم. خیلی دوستش داشتم و به او وابسته بودم. گاهی که بین همسایه ها از محمد جواد تعریف می کردم گریه ام می گرفت. همسایه ها نصیحت می کردند که گریه نکن می گفتم شما که بیشتر از من گریه می کنید. می گفتند محمد جواد پسر خیلی خوبی بود.

روز 17 شهریور در آسمان خون فواره می زد

جعفر عرفانیان برادر شهید محمدجواد که در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی همراه برادر در صحنه درگیری علیه شاه حضور می یافت، در خصوص برادرش گفت: برادرم بسیار درس خوان، خوش برخورد و کاری بود. مدتی پشت پادگان قلعه مرغی باهم زندگی کردیم، صبح ها همراه هم به میدان قیام می رفتیم تا درس بخوانیم. محمد جواد خیلی مراقب من بود، غذا درست می کرد و به من می رسید. می گفت جعفر تو درس بخوان من کار می کنم. همین کار را هم کرد حتی ازدواج نکرد تا من و خواهرم درس بخوانیم.

وی درباره فعالیت های انقلابی پدربزرگش که به نوعی الگوی آن ها محسوب می شد، گفت: پدربزرگ من با آقای اسدالله لاجوردی آشنا بود و مغازه ای از وی اجاره کرده بود. آقای لاجوردی که به مغازه پدربزرگم می آمد خیلی حرف های انقلابی می زد. یکبار هم چمدانی در مغازه پدربزرگم پیدا کردم که پر از رساله های امام بود. ماهم به هر حال زیر دست پدربزرگم تربیت و به سمت فعالیت های انقلابی کشیده شدیم.

برادر شهید افزود: روز 17 شهریور محمدجواد و مهدی زودتر به میدان رفتند. البته من خبر نداشتم. خودم دنبال پسرهای فامیل رفتم که همه باهم به تظاهرات برویم. در میدان ژاله بودیم و یک روحانی روی دوش مردم رفته بود و سخنرانی می کرد که سربازها یک ردیف ایستاده یک ردیف نشسته را دیدم. شایعه شده بود این سربازها اسرائیلی هستند وگرنه سرباز ایرانی که هم وطنش را نمی کشد. فرمانده اولتیماتوم داد که اگر مردم متفرق نشوند تیراندازی می کند. این روحانی شروع کرد به شعار دادن و صحبت کردن. سربازها تیراندازی کردند، خواستیم که برگردیم و فرار کنیم دیدم از آن طرف چهارراه هم سربازها حمله کرده اند، جمعیت به هم برخورد کرد و روی هم ریخت، وضع خیلی بدی شد. تا آمدم توی جوب پناه بگیرم متوجه شدم در قهوه خانه ای کنار عابر پیاده نیمه باز است و مردم در آن پناه گرفته اند، من هم وارد مغازه شدم. دیگر متوجه چیزی نبودم فقط اسم بچه ها را صدا می زدم. مجروح ها را به مسجد برده بودند. به مسجد سر زدم ولی کسی از آشناها را آنجا نیافتم. خدا را شکر بعد چند ساعت همه سالم پیدایشان شد.

وی ادامه داد: خیابان را که نگاه می کردیم پر از دمپایی و ساعت و جنازه بود. به چشم دیدیم که یکی از پشت تیر خورد و خونش در هوا پاشید. دستش را روی پیراهن من گذاشت و افتاد. آن زمان سن زیادی نداشتم، با دیدن این صحنه ها خیلی اعصابم خُرد شد. حتی تا مدت ها بعد از شهادت برادر و دایی‌ام مشکل عصبی پیدا کردم و صحنه های پیش آمده و کشتار مردم را نمی توانستم فراموش کنم.

برادر شهید عرفانیان به تربیت خانواده و مهمترین کاری که پدر و مادر برای تربیت درست فرزندان به کار گرفتند اشاره کرد و گفت: مهمترین کاری که مادر و پدرم کردند این بود که تربیت ما را به پدربزرگم سپردند. از بچگی همراه پدربزرگم به مسجد و جلسات قرانی می رفتیم. کتاب های مذهبی برای ما می خریدند و به همین صورت کم کم وارد مسائل سیاسی شدیم.

انتهای پیام/ 141

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار