به روز شده در: ۲۲ آبان ۱۳۹۷ - ۲۰:۲۷
بُرشی از کتاب «سلام بر ابراهیم»؛
در بخشی از کتاب «سلام بر ابراهیم» آمده است: «13 عراقی پشت سر هم در حالی که دستانشان بسته بود به سمت ما می‌آمدند. پشت سر آن‌ها ابراهیم و یکی دیگر از بچه‌ها قرار داشت. در حالی که تعداد زیادی اسلحه، نارنجک و خشاب همراهشان بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که ابراهیم به همراه یک نفر دیگر چنین حماسه‌ای آفریده باشد.»
کد خبر: ۳۰۸۴۹۳
تاریخ انتشار: ۲۳ شهريور ۱۳۹۷ - ۰۲:۲۰ - 14September 2018

«ابراهیم» حماسه بزرگی آفریدبه گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع‌‌ پرس، از صدر اسلام تا امروز، دیار سلمان فارسی، بی‌شمار جوانان رشیدی را که در راه حق جانفشانی کرده‌اند، به خود دیده است. به راستی که تولد «ابراهیم» برگ زرینی در تاریخ انقلاب است؛ زیرا با مطالعه سرگذشت زندگی شهید «ابراهیم هادی» به یک انسان کامل در همه زمینه‌های زندگی می‌رسیم.

شهید هادی چهارمین فرزند خانواده بود. پدرش مشهدی محمدحسین به ابراهیم علاقه خاصی داشت. ابراهیم نیز منزلت پدر خویش را به‌خوبی شناخته بود. پدری که با شغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت کند.

ابراهیم نوجوانی بیش نبود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آن‌جا بود که هم‌چون مردان بزرگ، زندگی‌اش را به پیش برد.

در ادامه بُرش‌هایی از کتاب «سلام بر ابراهیم» را می‌خوانید:

«از شروع جنگ یک ماه گذشت. ابراهیم به همراه حاج حسین و تعدادی از رفقا به شهرک المهدی در اطراف سرپل ذهاب رفتند. آن‌جا سنگر‌های پدافندی را در مقابل دشمن راه‌اندازی کردند. نماز جماعت صبح تمام شد. دیدم بچه‌ها دنبال ابراهیم می‌گردند، با تعجب پرسیدم: چی شده؟ گفتند: از نیمه شب تا حالا خبری از ابراهیم نیست. من هم به همراه بچه‌ها سنگر‌ها و مواضع دیده‌بانی را جستجو کردیم ولی خبری از ابراهیم نبود. ساعتی بعد یکی از بچه‌های دیده‌بان گفت: از داخل شیار مقابل، چندنفر به این سمت می‌یان. این شیار درست رو به سمت دشمن بود. بلافاصله به سنگر دیده‌بانی رفتم و با بچه‌ها نگاه کردیم. 13 عراقی پشت سر هم در حالی که دستانشان بسته بود به سمت ما می‌آمدند. پشت سر آن‌ها ابراهیم و یکی دیگر از بچه‌ها قرار داشت. در حالی که تعداد زیادی اسلحه، نارنجک و خشاب همراهشان بود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد که ابراهیم به همراه یک نفر دیگر چنین حماسه‌ای آفریده باشد. آن هم در شرایطی که در شهرک المهدی مهمات و سلاح کم بود. حتی تعدادی از رزمنده‌ها اسلحه نداشتند. یکی از بچه‌ها خیلی ذوق‌زده شده بود، جلو آمد و کشیده محکمی به صورت اولین اسیر عراقی زد و گفت: «عراقی مزدور» برای لحظه‌ای همه ساکت شدند. ابراهیم از کنار ستون اسرا جلو آمد. روبروی جوان ایستاد و یکی یکی اسلحه‌ها را از روی دوشش به زمین گذاشت. بعد فریاد زد: برا چی زدی تو صورتش؟ جوان که خیلی تعجب کرده بود گفت: مگه چی شده؟ اون دشمنه. ابراهیم خیره خیره به صورتش نگاه کرد و گفت: اولا او دشمن بوده، اما الان اسیره، در ثانی این‌ها اصلا نمی‌دونند برای چی با ما می‌جنگند؛ حالا تو باید این طوری برخورد کنی؟ جوان رزمنده بعد از چند لحظه سکوت گفت: ببخشید، من کمی هیجانی شدم. بعد برگشت و پیشانی اسیر عراقی را بوسید و معذرت‌خواهی کرد. اسیر عراقی که با تعجب حرکات ما را نگاه می‌کرد، به ابراهیم خیره شد. نگاه متعجب اسیر عراقی حرف‌های زیادی داشت.

2 ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد. با دوستان به دیدن او رفتیم. در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می‌کرد. اما از خودش چیزی نمی‌گفت. تا اینکه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یک‌دفعه ابراهیم خندید و گفت: در منطقه المهدی در همان روز‌های اول، پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آن‌ها از یک روستا باهم به جبهه آمده بودند. چند روزی گذشت. دیدم این‌ها اهل نماز نیستند. تا اینکه یک روز با آن‌ها صحبت کردم. بندگان خدا آدم‌های خیلی ساده‌ای بودند. آن‌ها نه سواد داشتند نه نماز بلد بودند. فقط به خاطر علاقه به امام آمده بودند جبهه. از طرفی خودشان هم دوست داشتند که نماز را یاد بگیرند. من هم بعد از یاد دادن وضو، یکی از بچه‌ها را صدا زدم و گفتم: این آقا پیش‌نماز شما، هرکاری کرد شما هم انجام بدید. من هم کنار شما می‌ایستم و بلندبلند ذکر‌های نماز را تکرار می‌کنم تا یاد بگیرید. ابراهیم به این‌جا که رسید دیگر نمی‌توانست جلوی خنده‌اش را بگیرد. چند
دقیقه بعد ادامه داد: در رکعت اول، وسط خواندن حمد، امام جماعت شروع کرد سرش را خاراندن، یک‌دفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر! خیلی خنده‌ام گرفت، اما خودم را کنترل کردم. اما در سجده، وقتی امام جماعت بلند شد مُهر به پیشانیش چسبیده بود و افتاد. پیش‌نماز به سمت چپ خم شد که مهرش را بردارد. یک‌دفعه دیدم همه آن‌ها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز کردند. این‌جا بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر خنده».

راویان: علی مقدم، حسین جهانبخش

انتهای پیام/ 114

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار