به روز شده در: ۰۱ مهر ۱۳۹۸ - ۱۹:۵۳
برشی از کتاب «پیله عشق»؛
در خانه محرومترین‌های روستا مسکن گزیدیم. نان خشک، پنیر و خرمایی که به عنوان غذا به همراه داشتیم را با ایشان شریک شدیم. این حجم از محرومیت در ذهنم نمی‌گنجید. فقر بود و بیماری و کمبود!
کد خبر: ۳۵۹۲۳۰
تاریخ انتشار: ۰۳ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۳:۲۸ - 25August 2019

به گزارش خبرنگار دفاع‌پرس از یزد، مرگ، حقیقتی است که انسان در جنگ بی هیچ واسطه ای با آن روبه‌رو می‌شود. شاید بتوان گفت جنگ، چهره مرگ را عریان می کند، اما از طرفی انسان را وامی‌دارد تا از توانایی های پنهان خویش به بهترین وجه استفاده کند. جنگ در ایران، پزشکان و پرستاران را وادار کرد تا دست به اقدامات پزشکی غیر ممکن بزنند؛ البته غیر ممکن برای خدمات پزشکی ابتدایی و وابسته ما که میراث دوران پادشاهی پهلوی بود. جنگ حتی نگاه آنها را به مرگ و زندگی تغییر داد؛ به مسائل ماورائی، به قدرت انکارناپذیر خداوند و کمک های بی دریغ او، به ایمانی که در سخت ترین شرایط به سرباز کمک می‌کند تا پذیرای دردهای شدید جسمانی باشد. حتی به جایی رسید که پزشکان و پرستاران زیر بمباران شیمیایی و کمبود ماسک، بیمارستان های صحرایی را رها نکردند و با ایثار سلامتی  و جان خود به درمان رزمندگان پرداختند.

«خدیجه برخوردار» پرستار دفاع مقدس استان یزد است که خاطرات زیبا و گاهی تاثیرگذار از دوران حضور در جنگ دارد که در ادامه آن را روایت می کنیم.

اولین حکومت نظامی ایران

سال آخر دانشکده پرستاری را می‌گذراندم. سرشار از امید و عشق به مردم، هر لحظه منتظر پوشیدن لباس سپید خدمت‌رسانی بودم.

همان سال زمزمه های انقلاب به هیاهو و فریاد عمومی بدل شده بود. «ناجی» فرماندار وقت اصفهان در شرایط اضطرار، اولین حکومت نظامی در کشور را اعلام کرد.

من و دوستانم که سرشار شور جوانی و انقلاب بودیم، حد اعلای تلاشمان را می کردیم تا با تغییر یا افزایش ساعات شیفت کارآموزی هایمان درساعات حکومت نظامی، خارج از خانه ها و محل کار در خیابان ها باشیم.

روز سیاه پائیزی

مهر سال 1357 همزمان با آغاز رسمی کار من، طاغوت نفس های آخر حیات شیطانیش را می گذراند. حکومت نظامی شکل جدی تری به خود گرفته بود.

آن روز سیاه را که با صبحی پائیزی و آرام آغاز شد، قدم زنان بر روی برگ های بر زمین نشسته درختان تا محل کارم در اندیشه فرداهای پر امید و بهتر، طی کردم. ورودی بیمارستان با صف مردمی که برای اهدای خون به مجروحین انقلاب آمده بودند، رنگ بهاری به خود گرفته بود.

سرپرستار، بخش 100 تختخوابی را به دلیل رنگ آمیزی و بازسازی به من تحویل داد. دستور داشتم تنها 20 تخت را برای فوریت های احتمالی به حالت آماده باش درآورم.

اما آرامش آن روز؛ با مرگ، زخم و درد برای بی گناهان از ساعت 3 بعدازظهر به بعد رنگ باخت. به دستور فرماندار وقت رگبار گلوله چون باران پاییزی بر صف بهاری مردم اهدا کننده، گشوده شد. زن و مرد در خون غلطیدند.

نه تنها بخش 100 تختخوابی در حال رنگ آمیزی بلکه اتاق ریکاوری، راهروهای بیمارستان، اتاق پرستاران و هر فضای دیگر موجود در بیمارستان با بدن های زخم خورده از ستم، پُر شده بود.

انقلاب من

نیمه شبی، ساواک، مجروحی را به بیمارستان آورد که از ناحیه کلیه مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. جراحی سخت و خونریزی بسیاری را پشت سرگذاشت تا به بخش منتقل شد نزدیک صبح بود. در لحظات بین بیهوشی و هوشیاری مداوم قرآن تلاوت می کرد.

چشم که دوباره به روی زندگانی گشود بالای سرش حاضر بودم. لبخندی زد و با لهجه شیرین لری رو به من گفت: «حضرت زهرا (س) برایتان پیغام حفظ حجاب دادند.»

این جمله کوتاه در من انقلابی به پا کرد. از فردای آن روز دیگر روسری از سر بر نداشتم و با وجود توبیخ و تمسخر همکاران، بر اندیشه ام ثابت قدم ماندم.

در زمان قطع برق شبانه و با کمک همسرم و تیمی از دوستان فعال انقلابی او، آن زندانی را با هراس بسیار فراری دادیم و بقیه مدت درمانش تا حصول بهبودی را، در منزل یکی از دوستان و تحت نظر پزشکان انقلابی گذراند.

ارمغان امام و انقلاب برای محرومین

انقلاب که پیروز شد مردم همه انقلابی بودند. انقلاب برخواسته از دل مردم بود و همه انقلاب را از خود و برای خود می دانستند. هرکس هر کاری که ممکن بود می کرد تا حال و هوای انقلاب را پرشورتر کند.

شهیده دکتر «گرایش نژاد» که تازه از انگلستان به کشور برگشته بود، از من دعوت کرد به تیم امداد خودجوشی که به مدیریت آقای «خانی» تشکیل داده بودند، بپیوندم. این گروه خودجوش پزشکی، 5 روز هفته را سخت می گذراندند تا بتوانند با فراغ بال از شیفت های موظفی بیمارستان، 5شنبه و جمعه را در روستاها و مناطق محروم استان، داوطلبانه به امر آموزش و امداد بپردازند.

بار اولی که با ایشان همراه شدم، سوار بر لندرور به اطراف بروجن رفتیم. جاده ای نبود، همه مسیر را در گل طی کردیم و وقتی پیاده شدیم تا ساق پا در گل و فضولات حیوانات فرو رفتیم. در خانه محرومترین های روستا مسکن گزیدیم. نان خشک، پنیر و خرمایی که به عنوان غذا به همراه داشتیم را با ایشان شریک شدیم. این حجم از محرومیت در ذهنم نمی گنجید. فقر بود و بیماری و کمبود!!!

آن جمعه و جمعه های مداوم پس از آن، پیام امام (ره) را با خدمات رایگان بهداشتی- درمانی برای آنانی که هیچ از انقلاب نشنیده بودند، به ارمغان بردیم.

انتهای پیام/

نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها
آخرین اخبار