به روز شده در: ۲۷ آبان ۱۳۹۷ - ۰۰:۳۰
گفت‌وگو با همسر شهید مولایی/ بخش دوم
دریادار سیاری خطاب به شهید مولایی گفت: ما می‌خواهیم یک تیپ تکاور در چابهار تشکیل دهیم و می‌دانیم که فقط شما می‌توانید از عهده این کار برآیید و این تیپ را سازماندهی کنید.
کد خبر: ۵۹۰۲
تعداد نظرات: ۲ نظر
تاریخ انتشار: ۲۶ آبان ۱۳۹۲ - ۰۷:۴۲ - 17November 2013

دستور ویژه دریادار سیاری به فرمانده تیپ تفنگداران منطقه سوم دریایی

بخش اول گفتوگوی خبرگزاری دفاع مقدس با خانم کیانی، همسر شهید "سید حسین مولایی" فرمانده تیپ تفنگداران منطقه سوم دریایی ارتش جمهوری اسلامی مربوط به نحوه ارتباط شهید مولایی با خانواده خود بود و در این بخش به چگونگی برخورد این فرمانده با سربازان و زیر دستان خود میپردازیم.  

**از سختیهای مأموریتها و به خصوص چابهار بفرمایید.

وقتی انسان تعهدی میکند باید تا آخر، برعَهد خود بماند. مأموریت چابهار به ویژه اوایل مأموریت بسیار مشکل بود. زمانی که برای تدریس به یکی از روستاهای کُنارک رفته بودم، بعد از مدتی حالم خراب شد و به لحاظ روحی وضعیت نامناسبی داشتم و ظرف چند ماه، چندین مرتبه در بیمارستان بستری شدم.

علت این وضعیت من دوری از خانواده نبود، بلکه محرومیت شدید و غیرقابل باور ساکنان این روستا بود. من در مدرسهای تدریس میکردم که دیوار نداشت و بچهها به دلیل نداشتن پول کافی برای تهیه کفش مناسب، با دمپایی به مدرسه میآمدند و حتی لباس نداشتند و با همان لباس و شلوار خانه، در مدرسه حاضر میشدند. گاهی اوقات، بچهها به دلیل مشکلات تغذیهای و نخوردن غذا، وسط کلاس، حالشان خراب میشد.

با این حال، بعد ازمدتی توانستم خود را با شرایط آنجا کنار بیایم و توانایی روحی خود را به دست آورم، چراکه در هر صورت باید خودم را با آن وضعیت وِفق میدادم.

**شما با این وضعیت، سوختید و ساختید یا اینکه با تمام عشق و علاقه زندگی میکردید؟

ما در خانههای چوبی زندگی میکردیم که چندین سال پیش کارگران آمریکایی برای ساخت اسکله چابهار در آن اسکان داشتند. این خانهها با وجود بزرگی، بسیار تاریک و دارای پنجرههایی کوچک بود که هنگام راه رفتن، دائماً کف خانه صدا میداد، همچنین موشهای بزرگی داشت که هر جای ممکن را میجویدند و به داخل خانه میآمدند و مواد خوراکی را میخوردند.

وضعیت ما به نحوی بود که مادرشوهرم بعد از یک ماه اقامت در خانه ما، آنقدر نارحت شد که به من میگفت: "تو چطور میتوانی اینجا زندگی کنی؟ اگر من به جای تو باشم اصلاً اینجا نمیمانم."

آب خانه هم شیرین نبود و امکان شرب نداشت و تنها در ساعاتی معین می توانستیم از آن استفاده کنیم. همچنین، آب برای پخت غذا، تهیه چای، آشامیدن و شستن لباس از هم جدا بود و امکان استفاده یک آب برای تمامی کارها نبود و باید همه آنها از یکدیگر تفکیک می شد.

واقعاً شرایط سختی بود و به من نیز سخت گذشت، اما صحبتهای حسین آقا و همدردی ایشان بسیار آرام کننده بود. حسین آقا همچنین فردی غیرتی و مهربان بود به نحوی که هیچگاه نمیتوانست سختی و مشکلات کسی را ببیند. بعد از این مدت و آماده شدن خانهای دیگر، شرایط بهتر شد و من نیز وضعیت بهتری پیدا کردم و از این مدت به بعد نیز با خواست و میل خودم در این شهرستان ماندم.

مهربانی و دلسوزی حسین آقا مختص فرد خاصی نبود و با همه با مهربانی برخورد میکرد. در همان اوایل که تیپ چابهار را تحویل گرفته بود، هیچ چیزی وجود نداشت و سربازان در چادر میخوابیدند و ایشان با دیدن این وضعیت بسیار ناراحت شد و بلافاصله شروع به رایزنیهای فراوان با تهران و مسئولان مربوطه کرد. همچنین به دلیل رابطه نزدیک امیر "حبیب الله سیاری" با آقای مولایی و ارادت طرفین نسبت به یکدیگر، با آقای مولایی در این زمینه همکاری میشد.

در آن زمان دیدگاهی بین برخی برادران نیروی دریایی بود که کسانی که کار اشتباهی انجام میدهند، برای تنبیه به چابهار فرستاده میشوند؛ این موضوع به گوش حسین آقا رسید. بعد از این مطلب، حسین آقا خدمت امیر سیاری رفت و گفت: "امیر! آیا من کم و کاستی در منجیل گذاشتم و کار نادرستی انجام دادم؟ که افراد را برای تنبیه به چابهار میفرستید؟" امیر در پاسخ به ایشان گفت: "خیر، اینطور نیست، ما میخواهیم یک تیپ تکاور در چابهار تشکیل دهیم و میدانیم که فقط شما میتوانید از عهده این کار برآیید و این تیپ را سازماندهی کنید." لذا بعد از صحبتهایی که میان آنها انجام شد، شهید مولایی با جان و دل پذیرفت که این کار را انجام دهد و واقعاً با تمام وجود نیز کار کرد.

ایشان بعد از ورود به این منطقه، ابتدا شروع به ساختن خوابگاه سربازان کرد. دفتر ایشان به عنوان فرمانده تیپ در کانکس بود و شاید هرکس دیگری جای ایشان بود ابتدا یک دفتر مناسب برای خود تعبیه میکرد. بعد از احداث خوابگاه، شروع به ساختن سرویس بهداشتی و حمام مناسب و سپس مسجد برای سربازان و نیروهای زیردست خود کرد.

ایشان همچنین یک آشپزخانه در محل پادگان ایجاد کرد و استدلالش نیز این بود که چون فاصله آشپزخانه از پادگان زیاد است، غذا سرد میشود و باید سربازان غذای گرم بخورند، لذا آشپزخانهای در پادگان ساخت. حتی یک بار دنبال آشپزخانه صنعتی بود تا غذا را به سبک جدید درست کند.

ایشان به تمامی امور مربوط به سربازان حساس بود و توجه داشت. یک شب، آب سربازان تمام شد که با ایشان تماس گرفتند و موضوع را مطرح کردند، بلافاصله حسین آقا به سمت پادگان حرکت کرد و با تلاش فراوان و تماس با مسئولان مربوطه و شهرداری توانست یک تانکر آب برای این پادگان 700نفره تهیه کند.    

حتی زمانی که به تهران هم میآمدیم، ایشان اصلاً منزل نبود و دائم به دنبال کارهای اداری و مربوط به پادگان منجیل بود.   

آقای مولایی همچنین بر اساس مهارت، توانایی و تحصیلات سربازانی که به پادگان میآمدند، آنها را در بخشهای مربوط به خودشان به کار میگرفت تا از استعدادها به خوبی استفاده شود و کسی وقتش را به بطالت نگذراند. ایشان در بخشهای مختلف کامپیوتر، خیاطی، آشپزی و...، سربازان را مشغول به کار میکرد.

حسین آقا حتی یک گله گوسفند خریداری کرده بود و سربازانی که تجربه چوپانی داشتند را در آنجا قرار میداد و استدلال ایشان نیز این بود که اگر زمانی جنگ یا قحطی صورت گرفت و امکان تهیه غذا نبود، برای مدتی سربازان از همین گوسفندان تغذیه کنند. همچنین یک مرغداری ایجاد کرد که از مرغ و تخم مرغهای آنها استفاده نمایند. ایشان تعدادی سگ به همراه دامپزشک نیز از سیرجان آورده بود تا از آنها به عنوان نگهبان استفاده شود. در نظر داشت که پرورش میگو نیز به راه بیاندازد که دیگرعمرشان کفاف نداد.

آقای مولایی همچنین در کنار ساحل معروف به دژبان، یک فضای سبز به همراه آلاچیق، فضای تفریحی و بوفه ایجاد نمود که در طول هفته، مورد استفاده سربازان قرار گیرد و در ایام تعطیل و پنجشنبه و جمعهها نیز در دسترس خانوادهها باشد و میگفت که "در این منطقه(کُنارک) جایی برای تفریح خانوادهها نیست و حداقل از این منطقه استفاده کنند." البته خانوادهها نیز استقبال میکردند و بنده نیز گاهی اوقات که در آخر هفته، به اندازه یک دیگ آش نذری درست میکردم تا در کنار یکدیگر باشیم.   

برادر شوهرم تعریف میکرد: " یک شب با ماشین به همراه حسین آقا درحال عبور از پادگان بودیم که سربازی را دیدیم با پای شکسته به محل خوابگاه میرود. حسین آقا به محض دیدن این صحنه، ماشین را متوقف کرد و علت را از سرباز جویا شد و او را سوار ماشین کرد و تا خوابگاه سربازان رساند. من با دیدن این صحنه که فرمانده یک تیپ اینچنین با سربازان خود برخورد و آنها را سوار ماشین فرماندهی میکند و خود، آنها را به خوابگاه سربازان میبرد بسیار شگفتزده شدم و این اتفاق، مرا بسیار تحت تأثیر قرار داد.  

حسین آقا برای خود و خانوادهاش به هیچ وجه از رابطه استفاده نمیکرد، اما برای دیگران تا جایی که میتوانست کار کرده و از رابطههای مختلف هم برای انجام کارشان استفاده میکرد، برایشان خانه میگرفت و سعی داشت مشکلات دیگران را رفع کند و معتقد بود کسی که برای سیستم کار می کند و به نحو احسن وظیفهاش را انجام میدهد، باید همه جوره او را پشتیبانی کرد.

حسین آقا همچنین در عین محبوبیت همواره رُک و صریح صحبت و همیشه مجلس را گرم میکرد و خیلی خوش طبع بود.

**معمولاً مردان بزرگ ما و به ویژه شهدا نسبت به یکی از معصومین ارادت ویژهای داشته و در خلوت و آشکار این ارادت را ابراز میکردند؛ شهید مولایی به کدام یک از معصومین علاقه و ارادت داشتند؟

ایشان به آقا امام حسین(ع) علاقه خاصی داشت(گریه همسر شهید) و هر زمان نام امام حسین(ع) میآمد، چشمانش پر از اشک میشد و خیلی به عزاداری امام حسین(ع) اهمیت میداد. اوایل مأموریت ایشان در منجیل و زمان برگزاری مراسم محرم در مسجد، جمعیت کمی برای عزاداری حاضر میشدند؛ حسین آقا از این قضیه خیلی ناراحت می شد و می گفت: برای امام حسین(ع) باید مراسم باشکوهی برگزار شود و نباید اینطور باشد. لذا یک روز به من گفت: نذری بدهیم. سپس شروع به این کار کرد و در ابتدا گوسفند و گاو قربانی و برنج از دوستانش خریداری میکرد. در سال اول، شبهای آخر را و از سالهای بعد تمام محرم را  نذری میداد، از آن به بعد جمعیت بیشتری حضور پیدا کردند.

اولین غذا را خودم درست کردم. مهارت کافی نداشتم و سال اول ازدواجم بود، ولی با این حال در یک دیگ بزرگ، خورشت قیمه درست کردم، اما از دفعات بعد، آشپزها کمک کردند و خود، غذای نذری را آماده میکردند.

زمانی که در چابهار هم بودیم با وجود مشغله فراوانی که حسین آقا داشت در ایام محرم به همراه سربازان عزاداری میکرد و میگفت: عزاداری سربازان بی ریاست و جای دیگر به این شکل نیست. اتفاقاً یکی- دوسال آخر عمرشان نیز دستههای عزاداری تشکیل داد و برای این کار به تهران رفت و از آنجا یک پرچم زیبا برای دسته عزاداری تهیه و خیمهای برای عزاداری برپا کرد و خود نیز در میان عزاداران به سینهزنی میپرداخت.

نام گذاری ایشان به نام "حسین" هم خیلی زیبا است. روزی پدر ایشان که مردی با خدا و اهل معرفت بود خوابی میبیند. در خواب میبیند که در حرم امام رضا(ع) قرار دارد و آقایی با سیمای نورانی و وجاهت معروف امامت به ایشان میگوید که به شما پسری میدهیم و نامش را "حسین" بگذارید.

پایان بخش دوم/

غیر قابل انتشار: ۰
در انتظار بررسی: ۱
انتشار یافته: ۲
احمدی
|
-
|
۲۲:۴۲ - ۱۳۹۴/۰۱/۱۵
0
0
سلام
شهید سید حسین مولایی
این مرد بزرگوار فرمانده من تو منجیل بودن و هر چی از خوبی ایشون بگم کم گفتم هنوذ هم باور نمیشه شهید شدن هر بار عکسش رو میبنم دلم اتیش میگیره
روحش شاد
پرهام P
|
-
|
۱۳:۴۱ - ۱۳۹۴/۰۲/۱۷
0
0
درود خدا بر شهید سید حسین مولایی/ روحشان شاد یادشان گرامی باد.
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربیننده ها