کتاب درباره شهيد - متن کتاب "حماسه کاوه" - غربال

کد خبر: ۱۱۹۵۴۱
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۸۷ - ۱۵:۰۴ - 30August 2008
در واقع مي‌خواستند بچه‌ها را غربال و با آنها اتمام حجت كنند. اتفاقاً تيرشان به هدف خورد و همان روزهاي اول، بعضي‌ها انصراف دادند و رفتند دنبال كار و زندگي‌شان؛ معلوم بود هنوز آمادگي لازم را براي وارد شدن به صحنه جنگ ندارند. در اين ميان، آنهايي كه ماندند، جانانه تمام سختي‌ها، بيدارخوابي‌ها و فشار كار را تحمل كردند. دورة سه ماهه آموزش كه تمام شد يكراست از پادگان امام حسين(عليه السلام) به سنندج و بعد هم سقز اعزاممان كردند.
آموزشهاي فشرده- كه بيشتر جنبه معنوي داشت- بچه‌ها را حسابي آبديده كرده بود، همان روزهاي اول كه وارد سپاه سقز شده بودم، «ناصر اكبران»كه يكي از رفقاي هم دوره‌اي بود- گفت :«اكبر! اين كاوه رو كه اين همه ازش تعريف مي‌كنن، ديدي؟»
گفتم :«نه»
گفت :«بيا ببينش كه واقعاً ديدنيه».
از خدا خواسته، فوراً از آسايشگاه زديم بيرون و به ميدان صبحگاه رفتيم. ناصر، كسي را نشانم داد و گفت :«همونه». با تعجب، بهش خيره شدم. آنقدر جوان بود كه باورم نمي‌شد چنين كسي كاوه باشد. براي بچه‌هايي كه بعد از بازي فوتبال دروش حلقه زده بودند، صحبت مي‌كرد. رفتيم نزديك. شنيديم كه مي‌گفت :«از حالا به بعد، بايد هميشه صد در صد آماده باشين تا هر لحظه كه قرار شد بريم عمليات و يا ضد انقلاب رو تعقيب كنيم، بدون معطلي راه بيفتيم».
براي ما كه تازه وارد بوديم و از ضد انقلاب هيچ شناختي نداشتيم، صحبتهاي كاوه آنقدر روحيه‌بخش بود كه مي‌خواستيم هر چه زودتر از ضد انقلاب خبري برسد تا برويم سروقتش و دمار از روزگارش درآوريم.
بچه‌هايي كه قبل از ما با كاوه كار مي‌كردند مي‌گفتند :«شب و روز دنبال ضد انقلابه و امانشان را بريده».

علي اكبر آذرنوش
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین