ارتفاعات بلغه و مرگي سخت (بخش چهارم )
در تاريکي ، آن سرباز که جبار اسدي نام داشت ، تمام نيروهايش را با سختي به کار انداخت تا مرا از چنگ مرگ نجات دهند و بهاي اين کارش ، به سلامت گذشتن از خطوط مرگ بود که فرماندهي در پشت سر ما ايجاد کرده بود .
سربازان من بدون فرماندهي مي جنگيدند . آنها تصور مي کردند که من هنوز در کنارشان هستم . در حالي که از شدت درد پا و خونريزي زياد به خود مي پيچيدم ، لحظه به لحظه از سنگرم دور تر مي شدم . جبار اسدي ، کمک هاي اوليه را برايم انجام داد ؛ اما خونريزي – کمتر از قبل – ادامه داشت . همزمان با خونريزي ، دردها و غمها و افکار بسياري پيرامون سرنوشتم در ذهنم جولان مي کرد . جبهه شاهد شديد ترين درگيريها بود و گاه گاه گلوله هايي نزديک ما به زمين مي خورد . من به آن سرباز پافشاري کردم که مرا رها کرده ، خودش را از اين محاصره بزرگ نجات دهد ؛ اما جبار اسدي با اشاره به اينکه خواهان خود کشي نيست ، آن را رد مي کرد . او مي دانست که کمترين برآورد از بهاي بازگشتن ، مرگ است . به همين دليل با کمال قاطعيت گفت :
قربان ! من تا پاي مرگ ، شما را ترک نخواهم کرد .
به خطوط اعدام نزديک شديم . آمبولانسها ، مجروحها و کشته هاي ما را منتقل مي کردند . صداهاي بلند انفجار ، تنها صداي اصلي بود که در منطقه پخش شده و مشخص بود . از دور ، مواضعم را ديدم که منهدم شده و صداهاي الله اکبر ، خميني رهبر فضاي پر از گلوله را مي شکافد .
به جباراسدي گفتم :
چه شده ؟
در حالي که گريه مي کرد ، گفت :
جناب فرمانده !مواضع ما منهدم شده و سربازانمان کشته شده اند . قربان ، گويا راه نجات آنها در اسارت است .
چقدر در آن روز خوشحال بودم . برايم روشن بود که اين وضعيت ، توجيه خوبي است براي عقب نشيني ام . من اين طور تصور مي کردم که ناگهان شنيدم : الله اکبر ، خميني رهبر .
گفتم :
چه شده ؟ جبار ! ما در محاصره ايرانيها قرار گرفته ايم ؟
با ترس در آمد که :
بله قربان ! انگار ايرانيها به طرف مقرهاي عقبه ما در حرکت هستند .
ما در همان حالت ، در قله يکي از کوهستانها تا صبح باقي مانديم و شاهد حرکات سريع رزمندگان اسلام بوديم . در همان لحظات ، درباره پناهندگي با خودم صحبت مي کردم ؛ اما تصميمي آمد و مانع پناهندگي شد ؛ باز هم تصميم شخصي . من نمي خواستم هتل الرشيد و صحنه هاي سرخگون آن را از دست بدهم . با دختر پپر جواني در منطقه مسکوتي ام رابطه داشتم و اميدوار بودم که با او ازدواج کنم ... و اين توجيه ها ، سدي در برابر پناهندگي من به رزمندگان اسلام قرار گرفت . صبح هنگام ، نيروي هوايي ما با قدرت به بمباران مواضع رزمندگان اسلام ادامه داد و ما از نزديک چگونگي بمباران نيروي هوايي را ديديم و حتي ديدم که از سلاح شيميايي نيز استفاده کردند که به شکل توده ابر در فضا اوج مي گرفت . من ماسک مخصوصم را در آورده ، پس از آنکه آن را به اندازه صورتم قرار دادم ، به چهره زدم ؛ اما جبار اسدي ، ماسکش را گم کرده بود . به او گفتم :
اشکالي ندارد ! مهم اين است که فرمانده ات نجات پيدا مي کند !
گفت :
بله ، قربان . ما براي خدمت به شما و رئيس جمهور آفريده شده ايم .
نيروهاي اسلامي با بلند گو فرياد مي زدند : شيميايي ! شيميايي ! و از امکانات خوبي نيز برخوردار بودند . آنها به شکل زيبا و خوبي مبادرت به انتقال نيروهاي پشتيباني کرده ، همچنين مجروحانشان را تخليه کردند .
با تغيير جهت باد و وزش آن به سوي ما ، آن سرباز مظلوم - جبار اسدي – فرياد مي زد :
قربان ، خواهش مي کنم !قربان ، ماسک را براي يک لحظه مي خواهم !
سرش داده زده و گفتم :
لعنتي ! مي خواهي فرمانده ات بميرد ؛ پس در ارتش چه ياد گرفته اي ؟ کجاست دوستي نسبت به فرماندهان ؟
با افتادن به دست و پا گفت :
قربان ... خواهش مي کنم !... قربان ، شيميايي ! به دوست و دشمن رحم نمي کند ... خواهش مي کنم قربان !
صورتش زرد شد ه بود و پاهايش شروع کرد به لرزيدن . فهميدم که گاز اعصاب به او رسيده است ... گردنش ر ا به طرفم چرخاند و زبانش را با قدرت گاز گرفت ... خون خشکي از بيني اش بيرون زد ... لحظات سختي بود ... اين مرد ، کسي بود که مرا از مرگ نجات داد ، و حالا در برابرم به خود مي پيچد و با تلخي ، جام مرگ را جرعه جرعه سر مي کشيد .
با او خداحافظي کرده ، به راه افتادم .منطقه ، لباس جديدي که همان گاز شيميايي و پيامدهايش هست ، به تن کرده بود .
دو تن از نيروهاي بسيجي به طرفم تير اندازي کردند ... در کتفم گرمايي را احساس کردم و بر روي زمين افتاده ، غلتان به دره سقوط کردم ... و بيهوش شدم . ايرانيها فکر مي کردند که من کشته شده ام .
شب از راه رسيد ... نيروهاي ما به طرف مواضع رزرمندگان اسلام پيش مي رفتند . در آن وضعيت دنيا در چشم هايم پر از غصه و اندوه بود ... همه چيز را به ديده حقارت نگاه مي کردم .. لباس کماندويي نظامي ام به خاطر گل و لاي فراوان و خون خشک شده ، به بدنم چسبيده بود . صورتم هم به خاطر گل و لاي ، حالت وحشتناکي به خود گرفته بود !
آهسته و زير لب مي گفتم : آب ! ، اما هيچ کس صدايم را نمي شنيد . غير از صداهاي پراکنده اي که از شليک هاي سبک و سنگين در فضا طنين انداخته بود ، نه انساني وجود داشت و نه مخلوقي . گفتم :
تف بر اين زندگي ! لعنت بر تو ، صدام ! لعنت بر تو و همه بعثي ها !
ادامه دارد...
سربازان من بدون فرماندهي مي جنگيدند . آنها تصور مي کردند که من هنوز در کنارشان هستم . در حالي که از شدت درد پا و خونريزي زياد به خود مي پيچيدم ، لحظه به لحظه از سنگرم دور تر مي شدم . جبار اسدي ، کمک هاي اوليه را برايم انجام داد ؛ اما خونريزي – کمتر از قبل – ادامه داشت . همزمان با خونريزي ، دردها و غمها و افکار بسياري پيرامون سرنوشتم در ذهنم جولان مي کرد . جبهه شاهد شديد ترين درگيريها بود و گاه گاه گلوله هايي نزديک ما به زمين مي خورد . من به آن سرباز پافشاري کردم که مرا رها کرده ، خودش را از اين محاصره بزرگ نجات دهد ؛ اما جبار اسدي با اشاره به اينکه خواهان خود کشي نيست ، آن را رد مي کرد . او مي دانست که کمترين برآورد از بهاي بازگشتن ، مرگ است . به همين دليل با کمال قاطعيت گفت :
قربان ! من تا پاي مرگ ، شما را ترک نخواهم کرد .
به خطوط اعدام نزديک شديم . آمبولانسها ، مجروحها و کشته هاي ما را منتقل مي کردند . صداهاي بلند انفجار ، تنها صداي اصلي بود که در منطقه پخش شده و مشخص بود . از دور ، مواضعم را ديدم که منهدم شده و صداهاي الله اکبر ، خميني رهبر فضاي پر از گلوله را مي شکافد .
به جباراسدي گفتم :
چه شده ؟
در حالي که گريه مي کرد ، گفت :
جناب فرمانده !مواضع ما منهدم شده و سربازانمان کشته شده اند . قربان ، گويا راه نجات آنها در اسارت است .
چقدر در آن روز خوشحال بودم . برايم روشن بود که اين وضعيت ، توجيه خوبي است براي عقب نشيني ام . من اين طور تصور مي کردم که ناگهان شنيدم : الله اکبر ، خميني رهبر .
گفتم :
چه شده ؟ جبار ! ما در محاصره ايرانيها قرار گرفته ايم ؟
با ترس در آمد که :
بله قربان ! انگار ايرانيها به طرف مقرهاي عقبه ما در حرکت هستند .
ما در همان حالت ، در قله يکي از کوهستانها تا صبح باقي مانديم و شاهد حرکات سريع رزمندگان اسلام بوديم . در همان لحظات ، درباره پناهندگي با خودم صحبت مي کردم ؛ اما تصميمي آمد و مانع پناهندگي شد ؛ باز هم تصميم شخصي . من نمي خواستم هتل الرشيد و صحنه هاي سرخگون آن را از دست بدهم . با دختر پپر جواني در منطقه مسکوتي ام رابطه داشتم و اميدوار بودم که با او ازدواج کنم ... و اين توجيه ها ، سدي در برابر پناهندگي من به رزمندگان اسلام قرار گرفت . صبح هنگام ، نيروي هوايي ما با قدرت به بمباران مواضع رزمندگان اسلام ادامه داد و ما از نزديک چگونگي بمباران نيروي هوايي را ديديم و حتي ديدم که از سلاح شيميايي نيز استفاده کردند که به شکل توده ابر در فضا اوج مي گرفت . من ماسک مخصوصم را در آورده ، پس از آنکه آن را به اندازه صورتم قرار دادم ، به چهره زدم ؛ اما جبار اسدي ، ماسکش را گم کرده بود . به او گفتم :
اشکالي ندارد ! مهم اين است که فرمانده ات نجات پيدا مي کند !
گفت :
بله ، قربان . ما براي خدمت به شما و رئيس جمهور آفريده شده ايم .
نيروهاي اسلامي با بلند گو فرياد مي زدند : شيميايي ! شيميايي ! و از امکانات خوبي نيز برخوردار بودند . آنها به شکل زيبا و خوبي مبادرت به انتقال نيروهاي پشتيباني کرده ، همچنين مجروحانشان را تخليه کردند .
با تغيير جهت باد و وزش آن به سوي ما ، آن سرباز مظلوم - جبار اسدي – فرياد مي زد :
قربان ، خواهش مي کنم !قربان ، ماسک را براي يک لحظه مي خواهم !
سرش داده زده و گفتم :
لعنتي ! مي خواهي فرمانده ات بميرد ؛ پس در ارتش چه ياد گرفته اي ؟ کجاست دوستي نسبت به فرماندهان ؟
با افتادن به دست و پا گفت :
قربان ... خواهش مي کنم !... قربان ، شيميايي ! به دوست و دشمن رحم نمي کند ... خواهش مي کنم قربان !
صورتش زرد شد ه بود و پاهايش شروع کرد به لرزيدن . فهميدم که گاز اعصاب به او رسيده است ... گردنش ر ا به طرفم چرخاند و زبانش را با قدرت گاز گرفت ... خون خشکي از بيني اش بيرون زد ... لحظات سختي بود ... اين مرد ، کسي بود که مرا از مرگ نجات داد ، و حالا در برابرم به خود مي پيچد و با تلخي ، جام مرگ را جرعه جرعه سر مي کشيد .
با او خداحافظي کرده ، به راه افتادم .منطقه ، لباس جديدي که همان گاز شيميايي و پيامدهايش هست ، به تن کرده بود .
دو تن از نيروهاي بسيجي به طرفم تير اندازي کردند ... در کتفم گرمايي را احساس کردم و بر روي زمين افتاده ، غلتان به دره سقوط کردم ... و بيهوش شدم . ايرانيها فکر مي کردند که من کشته شده ام .
شب از راه رسيد ... نيروهاي ما به طرف مواضع رزرمندگان اسلام پيش مي رفتند . در آن وضعيت دنيا در چشم هايم پر از غصه و اندوه بود ... همه چيز را به ديده حقارت نگاه مي کردم .. لباس کماندويي نظامي ام به خاطر گل و لاي فراوان و خون خشک شده ، به بدنم چسبيده بود . صورتم هم به خاطر گل و لاي ، حالت وحشتناکي به خود گرفته بود !
آهسته و زير لب مي گفتم : آب ! ، اما هيچ کس صدايم را نمي شنيد . غير از صداهاي پراکنده اي که از شليک هاي سبک و سنگين در فضا طنين انداخته بود ، نه انساني وجود داشت و نه مخلوقي . گفتم :
تف بر اين زندگي ! لعنت بر تو ، صدام ! لعنت بر تو و همه بعثي ها !
ادامه دارد...
لینک کپی شد
نظر شما
