شهید حاج ابراهیم همت

هیچگاه ناامید نمی شد

هیچگاه ناامید نمی شد. اگر هم در کاری گیر می کرد فوری متوسل به ائمه (ع) می شد. حتی در یک امر تا حصول نتیجه چند بار به طور مداوم دعای توسل می خواند. دلبندی خاصی به دعای فتح و گشایش داشت.
کد خبر: ۲۶۶۵۲
تاریخ انتشار: ۰۹ شهريور ۱۳۹۳ - ۲۱:۳۸ - 31August 2014

هیچگاه ناامید نمی شد

به گزارش خبرگزاری دفاع مقدس، "شهید بروجردی هیچ گاه نماز شب و دعای کمیلش ترک نمی شد؛ البته با حالت خاص خودش. ایشان بعد از این که مطمئن می شد تمام برادران خوابیده اند بلند می شد و شروع می کرد به مناجات..." چه خوش است شنیدن حدیث دلاوری سرافراز از زبان شهید والامقامی دیگر، سردار سرلشکر حاج ابراهیم همت فرمانده لشکر 27 حضرت رسول(ص) یار و هم رزمش را این گونه یاد می کند. این خاطرات برگرفته از «مسیح کردستان» نوشته عباس اسماعیلی است.


تصمیم گرفته بود به نحوی برای پیشبرد اهداف انقلاب فعالیت کند. با آن که تلاش های بسیاری در این زمینه کرده بود اما قانع نشده و دست بردار نبود.
چند روزی بود که فکرش را مشغول کرده بود به ترور ساواکی ها. اگر می توانست کاری بکند خیلی خوب بود اما این سؤال این چند روز گوشه ذهنش بود و با او کلنجار می رفت:
- راستی! همه ساواکی ها را می شود کشت یا ...؟!
نمی دانست چه کار بکند. به فکرش افتاد که به نحوی این مساله را مطرح کند و خیال خودش را راحت کند.
حالا دیگر مشکلی نداشت؛ فقط مانده بود طرح و برنامه ریزی ترور و یک اسلحه ... کار شاقّی نبود راهش را هم خوب بلد بود؛ برای همین بی هیچ دغدغه ای یکراست رفت به سراغ دوست و همکارش محسن.

شهید بروجردی در آیینه کلام معطر
- سلام آقا محسن! چطوری؟
- سلام! چه خبر؟
- هیچی! یه فکرایی به سرم زده اومدم ببینم اسلحه ای کلتی چیزی نداری؟!
- خیره ان شاء الله! می خواهی چه کنی؟
- می خوام شر چند تا ساواکی رو کم کنم!
- خیلی خوبه حتماً این کارو بکن...
حالا مشکل تهیه اسلحه هم حل شده بود و باید کار را تمام می کرد. همان روز رفت و بر سر راه یک ساواکی که قبلاً شناسایی اش کرده بود نشست اما خیلی انتظار نکشید ... ساواکی از دور داشت می آمد. محمد بی محابا روبه روی او ایستاد و به وی ایست داد و شلیک کرد اما گلوله ای شلیک نشد! کار داشت مشکل می شد دوباره شلیک کرد اما باز هم ... ساواکی هم حالا اسلحه اش را بیرون کشیده بود؛ محمد دیگر نمی توانست به اسلحه اتکایی داشته باشد؛ فکری به ذهنش رسید چاره ای جز حمله و درگیری تن به تن با او نداشت؛ بنابراین بی هیچ معطلی به جان او افتاد و گردنش را گرفت و فرصت هرگونه عکس العملی را از او سلب کرد. بعد هم آن قدر با دسته کلت به سرش کوبید تا توانست او را بکشد...
فردای آن روز به سراغ آقا محسن رفت و اسلحه را تحویلش داد.
- این رو بگیر! شلیک نکرد؛ یک جور دیگر عمل کردم...
در پاوه که بودیم هر شب ضد انقلاب به پایگاه های ما حمله می کرد. وضعیت ما بسیار بحرانی بود؛ فشار بر روی نیروها بسیار زیاد بود و کمبود نیرو بسیار حس می شد. خستگی و کوفتگی نیروها باعث شد که یکی از تپه های مهم را از دست بدهیم و عقب نشینی کنیم. بعد از بازگشت به خدمت آقای بروجردی رسیدم و با عصبانیت گفتم:
- به نیروها گفتم که بمانید و مقاومت کنید اما ...
- شما تأکید کردید که بمانند و مقاومت کنند؟ گفتید که پایین نیایند؟
- بله! بله! گفتم! چند بار هم گفتم!
- خب! دیگر ولایت بر شما تمام است؛ شما حرف خودتان را زده اید. تکلیف را انجام داده اید. تپه سقوط کرده عیبی ندارد!
حرف های او درس بزرگی بود برای من که غرض ادای تکلیف است و نه چیز دیگر؛ با همین تفکر بسیاری از مشکلات مبارزه را بعداً برای من هموار نمود.
برادر رضایی آمده بود غرب برای بررسی اوضاع منطقه. در همه بحث ها و گفت و گوها تکیه کلام همه بر برادر بروجردی متمرکز بود. همه حرفها و تصمیم ها هم در آن جا به ایشان ختم می شد...
به برادر رضایی گفتم:
- این مرد اگر در کردستان بماند حتماً شهید می شود. خیلی حیف است؛ اگر پای سیاست در کار باشد او به اندازه یک وزیر خارجه سیاست می داند. اگر پای مسائل اجتماعی هم باشد... در کردستان هم استاندار است و هم فرمانده سپاه و هم فرمانده عملیات.. من از شما استدعا دارم که ایشان را به تهران ببرید...
چند نفر از برادران هم که آن جا بودند حرف مرا تأیید کردند و گفتند:
- اگر چه همه ما دلبسته او شده ایم اما ما حاضریم که او در کردستان نماند؛ ترس جان او را داریم؛ هرچه به او می گوییم مواظب باشید و کمتر به خط اول بروید اهمیتی نمی دهد...
چند روزی گذشت و برادر رضایی تصمیم گرفت که برادر بروجردی را از کردستان به تهران بکشاند اما پیغام ایشان زمانی به کردستان رسید که برادر بروجردی به خیلِ شهیدان پیوسته بود...
حداقل تا آن جا که این حقیر با حاج محمد آقا بودم نماز شب و دعای کمیل شان ترک نمی شد؛ البته با حالت خاص خودش. ایشان بعد از اینکه مطمئن می شد تمام برادران خوابیده اند بلند می شد و شروع می کرد به مناجات. این اواخر شنیده بود وقت مناسب دعای کمیل نیمه شب است دیگر دعای کمیل را در اوقات عادی شب نمی خواند و در نیمه های شب بلند می شد. توسل و توکل خاصی داشت. هیچگاه ناامید نمی شد. اگر هم در کاری گیر می کرد فوری متوسل به ائمه (ع) می شد. حتی در یک امر تا حصول نتیجه چند بار به طور مداوم دعای توسل می خواند. دلبندی خاصی به دعای فتح و گشایش داشت. شاید در هر عملیات چند بار این دعا را می خواند به دیگر برادران نیز سفارش می کرد...
منبع: نشریه مسیح کردستان، شماره 67.

نظر شما
پربیننده ها
آخرین اخبار