خاطرات - عشق به شهادت
روز سوم عمليات طريقالقدس ساعت 2 و 30 دقيقه صبح بود که شهيد باقرى به خط «سابله» رفت تا اوضاع را بررسى کند. در حالى که سه شبانهروز نخوابيده بود. آن شب خودش رانندگى مىکرد. بيسيمچى هم در کنارش بود. به خاطر بىخوابى چند روزه، موقع رانندگى خوابش برد و با يک آمبولانس که پشت خاکريز بود تصادف شديدى کرد. در اثر تصادف پيشانيش شکاف برداشته بود و پزشکان مىگفتند ضربه مغزى شده است. ابتدا او را در بيمارستانى در سوسنگرد و سپس به اهواز بردند. ما در اهواز به ملاقاتش رفتيم. وضع بدى داشت و خون بالا مىآورد. دستش را گرفتم و با او صحبت کردم، يک چشمش کاملا بسته بود. تا فهميد که کى هستم، چشم سالمش را باز کرد و پرسيد: «مساله پل سابله چه شد؟ تا کجا پيش رفتند چه کردند؟» من عصبانى شدم و گفتم: «تو با اين حالت چه کار به اين کارها دارى» اما او اصرار مىکرد، گفتم: «مشکل پل سابله حل شد» پيشرفت عمليات را براى او توضيح دادم تا حدىراضى شد و آرام گرفت. بعد گفت: «قرار است مرا به بيمارستان اصفهان ببرند. تلفن کنيد و پيشرفت عمليات را خبر بدهيد.» سپس از اصفهان به تهران منتقل شد. دکتر گفته بود که بايد تا يک ماه استراحت مطلق بکند در غير اين صورت به سردردهاى مداوم مبتلا مىشود. او علىرغم اين تذکر پس از يک هفته به اهواز بازگشت. به حدى حالش بد بود که نمىتوانست روى پايش بايستد. همان طور که دکتر گفته بود، سردردهاى عجيبى مىگرفت. با اين همه حتى، در آن حالت دراز مىکشيد و نامهها را مىخواند، يا مىنشست و کار مىکرد. به هر حال بىکار نمىماند. زنده ماندن او به معجزه شبيه بود. در حقيقت خدا او را نگه داشت تا شهيد شود. هميشه مىگفت: «چون در مقابل شهدا مسئوليم، به هر طريقى بميريم خدا گناهانمان را نمىبخشد.»
kha00002
