خاطرات - سردار بنيلوحي
اولين باري که شهيد حسن باقري را ديدم، در مرکز عمليات جنوب بود. آن زمان، يعني، اوائل جنگ «گلف» اهواز به عنوان مرکز اعزام نيروهاي مردمي به محورهاي مختلف جنگ انتخاب شده و در اختيار سپاه پاسداران بود. با يکي از برادران، کنار ساختمان گلف ايستاده بوديم که ماشين بليزري نزديک ما ايستاد. با اشاره دوستم فهميدم که راننده بليزر مسؤول اطلاعات منطقة جنوب است. براي هر کسي در آن مقطع حساس آغاز جنگ، جالب بود که يکي از فرماندهان اصلي منطقههاي نبرد را از نزديک ببيند. برادري لاغراندام، بدون محاسن و لبهايي که حکايت از تشنگي داشت، با قيافهاي خاص و مصمم، از ماشين پياده شد و افتاده و بيآلايش و مصداق «ولا تمش فيالارض مرحاً» به طرف اتاقي رفت که محل کار او در عقبه خطوط نبرد بود. بدون اينکه متوجه شود سايه به ساية او در اتاق رفتم و چند بار با خود زمزمه کردم: «الله اکبر! امام با اين بچههاي قد و نيمقد ميخواهد دشمن را خرد کند.» اگر از من بپرسيد، ميگويم حسن باقري در جنگ اصلاً نداشتيم يکي يکدانه بود.
از خصوصيات شهيد حسن باقري اين بود که خود را در محضر حضرت حق ميديد و اين کمک بزرگي بود تا در تصميمهاي مهمي که براي جنگ ميگرفت، نظر صحيح و قابل اعتمادي را ارائه دهد. در جلساتي که پيش از شروع عملياتها با حضور فرماندهان رده اول جنگ تشکيل ميشد و بايد او نيز نظرات خود را ميداد، آنچنان محکم، بااراده و مطمئن مسائل را صحيح تحليل ميکرد که همه از قبل نيروهاي اسلامي را در معرکه نبرد، پيروزمند قلمداد ميکردند. اين مقدمه را عرض کردم تا اين را بگويم که حسن پيش از شروع هر کاري يا سخني، اين آيه را تلاوت ميکرد: «الهي لا تکلني الي نفسي طرفه عينا ابداً: خدايا! ما را براي يک لحظه به خويش وامگذار.» و حقيقتاً چه کسي بهتر از حضرت دوست تا در کارهاي کوچک و بزرگ، چراغ راه بنده خود باشد.
ارتش عراق 19 بهمن ماه 1360 عمليات گستردهاي را عليه خط پدافندي «چزابه» و به منظور تسلط دوباره بر منطقه استراتژيک «بستان» و «سوسنگرد» و تنگتر کردن محاصره اهواز، آغاز نمود.
پيروزي دشمن در اين عمليات، باعث ميشد جمهوري اسلامي در اجراي عمليات بعدي خود، يعني «فتحالمبين»، دچار اشکال شده و ابتکار عمل در خطوط کلي نبرد، يک بار ديگر در اختيار عراق قرار گيرد. اما عليرغم مقابله و جانفشاني بسيجيان قهرمان، دشمن موفق شد با استفاده بسيار وسيع و پر حجم از آتش توپخانه، خطوط اول چزابه را که به خاطر عوارض طبيعي داراي طولي حدود دو کيلومتر بود، فتح و بر ارتفاعات مشرف بر دشت بستان مسلط شود. پس از آن، هر لحظه احتمال سقوط کامل منطقه ميرفت و حتي بعضي از فرماندهان، در راه يافتن محل مناسب براي پدافند جديد بودند که فرمان امام بسيجيان، اين گونه در ميان نيروهاي مسؤول و غير مسؤول در منطقه پخش و ابلاغ گرديد: «بستان به هر صورت ممکن بايد حفظ شود.»
زلزلهاي در ميان برادران افتاد که به حماسه پرخروش عمليات علي بن ابي طالب (ع) در 29/11/60 منجر گرديد. شهيد حسن باقري نقش اصلي را در تحقق اين فرمان به عهده گرفت. آخرين جلسهاي که مسائل مربوط به عمليات فوق در آن جمعبندي شد، زير نوري فانوس، در يکي از خانههاي بستان تشکيل شد و در حالي که هر زمان صداي انفجار توپ و خمپارههاي دشمن، نفس را در سينهها حبس مينمود، حسن پس از شنيدن نظرهاي هر يک از فرماندهان، مأموريت هر گردان و مانور آنها را کنترل و ابلاغ نمود. فرداي آن شب به يادماندني، در عصر جمعه، عاشوراييترين عمليات آغاز گرديد. اينبار نيز مثل هميشه نقطه عطف طرح مانور، دور زدن دشمن از شمال منطقه نبرد از طريق ارتفاعات رملي بود. اين مهم توسط دو گردان از لشگر امام حسين (ع) صورت پذيرفت و يکباره توپخانههاي دشمن پيش از سقوط خط اول آنها منهدم شده و تکبير بسيجيان دلاور در رملهاي چزابه، طنينانداز شد. فريادي که ميگفت: «امام دوستت داريم.»
و حسن باقري فرماندة اين ياران صديق خط امام بود.
در اواخر سال 1359 بروبچههاي منطقه «دارخوين» براي اجراي عمليات عليه مواضع دشمن، به مسؤولان فشار ميآوردند. آنها معتقد بودند عمليات نکردن، در راستاي خواستة بنيصدر است و بيشتر بوي مصالحه و ترس دارد و با توجه به توان عملياتي که داشتند، موفقيت در يک عمليات عليه خطوط اول و دوم عراقيها را قابل دسترسي ميدانستند. بنابراين قرار شد يکي از مسؤولان مرکز عمليات جنوب به دارخوين بيايد و مطالب بچهها را گوش کند. برادران حرفهاي خود را يکي کردند و به اصطلاح ميخواستند هر کسي آمد، از چپ و راست او را بمباران کنند.
بالاخره مسؤول مورد نظر که کسي جز شهيد حسن باقري نبود، به منطقه آمد. بيشتر بچهها اولين بار بود که او را ميديدند و در آن جلسه، آنچنان يک تنه همه را تحت تأثير قرار داد که ديگر کسي را ياراي صحبت نبود. خداوند، حقيقت حکمت را در زبان اين فرزند خلف اسلام قرار داده بود. مطالب مورد بحث در آن جلسه، هستة اوليه طرح عمليات موفق «فرماندة کل قوا» را به وجود آورد که چهار ماه بعد، 21/3/60 انجام گرفت.
هدايت عمليات «ثامنالائمه» از منطقه دارخوين، شامل محور عملياتي «نهرشادگان» و همچنين تک جبههاي از منطقه شمالي صحنه نبرد بود. محور شمالي، به خاطر اينکه مواضع دشمن بسيار محکم و قاعدتاً آمادگي بيشتر دشمن را همراه داشت، ديرتر شکسته شد. و اين در حالي بود که دشمن از محور نهرشادگان دورخورده و رزمندگان اسلامي از پشت دشمن، جبهههاي شمالي منطقه نبرد را منهدم کرده و خود را به پلهاي مواصلاتي عراقيها روي کارون رساندند.
يکي از نيروهاي تک که از طرح مانور خبر نداشت و در ميدان مين منطقة شمالي، دچار مشکل شد و فکر ميکرد عمليات به بن بست رسيده است. به عقب آمد و بدون اينکه بتواند خود را کنترل کند، شروع به فحش دادن به شهيد حسن باقري کرد. و او در سنگر فرماندهي، در حال ارتباط با فرماندهان تک بود. و ميگفت: «شما عرضه نداريد شما بچهها را به کشتن ميدهيد. هنوز خط شکسته نشده است و لااقل دستور عقبنشيني دهيد.» همين که برادر فرياد زنان به حسن رسيد، برادر شهيدمان آنچنان سيلي محکمي به گوش او زد که بندة خدا عقب عقب فرار کرد و به خط باز گشت. روزهاي بعد، آن برادر تعريف ميکرد: «اگر حسن سيلي را به من نميزد، در حالتي بودم که ممکن بود سنگر فرماندهي را به هم بريزم و حال خودم را نميفهميدم.» و در حق او دعا کرد.
عراقيها پس از تسلط بر ارتفاعات رملي چزابه، در 22 بهمن سال 1360، آنچنان آتش سهمگين روي منطقه ميريختند که همه جاي زمين سوخته بود و بوي دود و باروت همراه با صحنههاي لقاي ياران امام حسين عليهالسلام به مشام ميرسيد. آنجا که کربلاي ايران گفته ميشود. آنزمان با هر انفجاري، دستها، پاها و سرها بود که ميان آتش و خون، هرسو پرتاب ميشد و صداي انفجار خمپارهها که همان چکاچک شمشير خيبريان بود، و در مين الله اکبر بسيجيان محو ميشد.
دشمن دريافته بود که نيروهاي اسلام، از کوچکترين فرصت براي آماده کردن خود و جلوگيري از ادامة پيشروي آنها استفاده خواهند کرد. شکل اصلي اين بود که ديدهبانهاي دشمن، نه تنها بر اعماق منطقة خودي مسلط بودند؛ که براحتي پشت خط اول ما را با آتش نزديک خود، هدف قرار ميدادند و اينها گوشة کوچکي از مصيبت بزرگي بود که دامنگير رزمندگان صحنه نبرد شده بود. در مقابلة با دشمن، هرگونه تصميم دور از واقعيت، ميتوانست بر مشکلات بيفزايد و کار را خرابتر کند. در اين مقطع حساس، شهيد حسن باقري، با حضور در صحنة نبرد خط اول و بررسي دقيق خطوط درگير، در کنار حماسهسازان ديگري چون شهيد «ردانيپور» و شهيد «خرازي»، توانست ابتکار عمل را به جبهه اسلامي بازگرداند. انتخاب مانور عمليات و استفادة مناسب از شرايط ديگر مانند زمان و غافلگيري، ميتوانست برتريهاي دشمن در ابعاد و آتش و زمين را خنثي سازد.
در آخرين جلسة بحث پيرامون مانور عمليات عليبنابيطالب (ع)، فرماندهي که در حقيقت خودشان بسيجي بيترمز بودند، بر غافلگير کردن دشمن از پشت سر تاکيد داشتند و حسن که حرف آخر را براي جمعبندي مسائل طرح شده ميزد، انگشت روي همين پيشنهاد گذاشت و عليرغم خطرهاي احتمالي، تصويب نمودند: که دشمن را از شمال ارتفاعات رملي دور بزنند، که اين کار را هم اجرا کردند. صدام که خود در پاسگاه سوبله، در نزديکترين نطقة درگيري حضور يافته بود، نتوانست ارادة خود مبني بر تصرف دوباره بستان را به نتيجه برساند و پس از اعدام عدهاي از فرماندهان عراقي که آنان را ترسو لقب داده بود، به بغداد بازگشت.
... آنجا که خون بسيجيان زمينش را سيراب کرد. (چزابه) اراده خداوند بر اين قرار گرفت تا شيرمرداني چون حسين باقري، وسيلهاي شوند تا کلام امام که فرموده بودند: «بستان به هر صورت ممکن بايد حفظ شود تحقق يابد.»
سلام به قواي سرزمين به خون تپيده، اي چزابه سلام بر ياران تو که آنجا آرام خفتهاند (يارانامام).
شهيد حسين باقري، جداي از توان عالي فرماندهان که از آن برخوردار بود و بنا به ضرورت که با مسؤولانرده بالاي جنگ و کشور سروکار داشت، روحيه بسيجي خود را حفظ کرده و از هر فرصتي براي صحبت کردن با بچههاي بيترمز بسيجي استفاده ميکرد. ظهر روز عمليات «فرمانده کل قوا»، عراق خط اول را بشدت ميکوبيد و پاتک ميزد. اين فشارها باعث ميشد نيروهاي مستقر در خطوط مقدم، تحليلرفته و احتمال سقوط منطقه خودي را بيشتر ميکرد. در اين زمان، يکي از بسيجيان که سن و سالي هم داشت، به بهانه همراهي کردن يک مجروح به عقب باز ميگشت. شهيد حسن باقري که از کنار سنگر فرماندهي شاهد قضيه بود، فرياد زد: هي حاجي! کجا، ننهات را ميخواهي، اگر دلت شير ميخواد، بگم برات بيارند.»
برادر بسيجي که متوجه منظور او شده بود، به طرف سنگر فرماندهي آمد و حسن را در آغوش گرفت. بندة خدا وقتي فهميد حسن هدايت عمليات را به عهده دارد، با خوشحالي و روحيهاي مضاعف، به خط بازگشت و از کساني شد که تا آخر جنگ، جبهه را ترک نکرد.
در محور دارخوين، دکلي مخابراتي وجود داشت که از آن براي ديدهباني از مواضع دشمن که در غرب کارون مستقر بودند، استفاده ميشد.
و هميشه سه، چهار نفر در سنگر زير دکل مستقر بودند. در زمستان سال 1359 شهيد حسن باقري به تنهايي به محل مذکور که «سعيديه» نام داشت، ميرود و چون طبق معمول، تنها بود و ظاهر او که فرد کم سن و سال را نشان ميداد و همچنين بدون يمين و يسار بود، نتوانسته بود برادران مستقر در محل را راضي کند که اجازه دهند از دکل ديدهباني بالا رود و بچهها هم کلي سر به سر او گذاشته بودند. او که اين روحيه را نداشت تا خود را معرفي کند، بدون نتيجه بازگشته بود.
شهيد حسن باقري، در حقيقت مصداق اين کلام حضرت علي (ع) بود که در پاسخ به يکي از ياران که از سادگي دارالخلافه انتقاد کرده بود، فرموده بودند: هذا لمن يموت کثير: اين براي کسي که ميخواهد بميرد زياد است.
در سالگرد پيروزي انقلاب، 22 بهمن سال 1360 صدام تصميم گرفت با حملة گسترده به منطقه بستان و سقوط آن، ضمن تحت تأثير قراردادن جشنهاي دهه فجر و خنثي نمودن آن در بين امت اسلامي، ابتکار عمل، در ادامة عملياتهاي گسترده را از ايران بگيرد. اين مسأله بسيار مهم و تعيين کنندهاي بود و دولت عراق، در صورت دستيابي به آن، حداقل در يک مقطع شش ماهه، ما را از رسيدن به پيروزي فتحالمبين محروم ميکرد و چه بسا به طور کلي، سير صعودي جنگ به نفع آنان، دوباره ورق ميخورد.
در هر صورت، دشمن بعثي در 19 بهمن سال 1360 حملههاي گسترده خود را به خطوط پدافندي چزابه، براي رسيدن به بستان و محاصرة مجدد سوسنگرد آغاز کرد اين رشادت، ايثار و عشق به امام و اسلام رزمندگان بود بزرگترين حماسة جنگ هشت ساله را در رملهاي آن منطقه آفريد. حماسهاي از خون و فريادهاي اللهاکبر که با عشق به لقاي حضرت دوست، بر ماشهها فشار ميآورد...
حماسة چزابه، در اين مختصر نميگنجد و فرياد دليرمردان چزابه، هنوز بر پهنة رملهاي تپههاي نبعه به گوش ميرسد. اکنون نيز ياران امام آنجا آرام خفتهاند... و شهيد حسن باقري، فرمانده پيروز اين دليران بود که استانهاي فارس، خراسان و اصفهان، نورانيترين سند مبارزة حق عليه باطل را در تاريخ ثبت کردند. حسن يکبار ديگر در اين صحنة پرخروش، نشان داد که فرزند مادراني ميباشد که بر سيدالشهداء (ع) ميگريند و عاشورايي فکر ميکنند.
پس از عمليات بستان، عراقيها که در حاشيه رودخانة «سابله» پدافند کرده بودند، خود تا غرب رودخانة «نيسان» عقبنشيني کردند. شهيد حسن باقري در اولين روز رسيدن اين خبر و براي اطمينان از کم و کيف موضوع، به همراه يکي از برادران اطلاعات رزمي در منطقه، به گشتزني ميپردازد که به کمين نيروهاي باقيمانده دشمن بر ميخورد. او را با نفر بر تعقيب کرده و به رگبار ميبندند. اما به لطف خدا و استفاده از تاکتيک مناسب، از کمين آنان خود را خارج کرده و بسرعت به منطقة خودي باز ميگردد.
يکي از خصوصيات فرماندهان جبهة اسلامي در نبرد با عراقيها اين بود که زودتر از همه، به شناسايي منطقة نبرد رفته و در صورت لزوم، ديرتر از بقيه عقبنشيني ميکردند.
چند روز پس از عمليات آزادسازي بستان، شهيد حسن باقري، در يک تصادف سختي مجروح گرديد، به گونهاي که حال او را وخيم و خطرناک ميکردند. بخصوص آنان که در جريان حضور بسيار موثر وي در عملياتهاي ثامنالائمه و طريقالقدس بودند، بيش از ديگران ناراحت بودند؛ زيرا وجود او را غنيمتي بزرگ براي منطقههاي نبرد ميدانستند. اما با لطف و عنايت خداوند، او زودتر از آنچه پزشکان حس ميزدند، در منطقه حضور يافت؛ زيرا خود ميدانست بازگشت سريع، حتي با جسمي ضعيف و مجروح نيز تأثير عمدهاي در روحية ياران خواهد داشت.
همراه چند تن از دوستان که اکنون به شهادت رسيدهاند، به ديدار او رفتيم. آن زمان قرارگاهي که او فرماندهي آن را به عهده داشت، در روستايي در چند کيلومتري سوسنگرد و دهلاويه قرار داشت. لباس شخصي، پالتوي سورمهاي بلند و چهرة مجروح او که هنوز لکههاي سياه زيادي را در خود داشت، از حضور يافتن فوري او منطقه نبرد حکايت ميکرد. هر کس آن بزرگمرد را ميشناخت، از مشاهده قيافة مصم او سير نميشد کوهي که يک تنه لشکري را به حول و قوة خداوند برابري ميکرد.
بيش از دو ماه از اين موضوع نگذشته بود که عراقيها به چزابه حمله کردند و تأثير تعيين کنندة او در جلوگيري از سقوط دوبارة بستان، بوضوح مشاهده شد. روحش شاد و با حضرت سيدالشهداء (ع) محشور باد.
عمليات «محرم» در يکي از مقاطع حساس جنگ، در شرايط جديدي که در منطقه نبرد به وجود آمده بود، اجرا گرديد. دشمن ضربات مهلکي را در عملياتهاي «فتحالمبين» و «بيتالمقدس» پذيرفته و استکبار جهاني، با توجه به اينکه عراق بيش از 40 هزار اسير داده و در سراشيبي سقوط قرار گرفته بود، همة توان خود را براي حفظ صدام بسيج نمود.
از آن پس، نه تنها بوقهاي تبليغاتي و جنگ رواني، که انتقال تکنولوژي پيشرفتة و به کارگيري ماهوارهها و آواکسها، در راستاي تقويت عراق و اطلاع رساني به دشمن، کار را براي ادامه عملياتهاي گسترده سختتر نمود. لذا عملياتهاي «رمضان» و بويژه محرم، آغاز مرحله جديدي در جنگ بود که بعضي از عوامل آن بيان گرديد. تطبيق توانرزمي خودي با شرايط جديد، مشکلي بود که عنايت خداوند و درايت و تيزهوشي مسؤولان جنگ در جمهوري اسلامي، آن را حل نمود و پيروزي در عمليات حساس محرم براي ما نتيجه آن بود.
شهيد حسن باقري، بدون شک بشترين تأثير را در اين پيروزي داشت. در آخرين جلسهاي که براي بررسي نهايي طرح مانور عمليات محرم تشکيل شده بود، بعضي از مسؤولان و تحليلگران نظامي، اجراي عمليات با آن گستردگي، پيروزي را در آن را محال دانسته و تواندشمن، بخصوص احتياطهاي منطقهاي آنان را بسيار قوي بر شمرده و راههاي ديگري از جمله تغيير منطقة عمليات يا محدود نمودن آن را پيشنهاد ميکردند. تبليغات وسيع جهاني عليه ايران و همچنين تاکتيکهاي فريب دشمن، عوامل موثر در اين نگرشها بود.
حسن باقري آخرين نفري بود که به عنوان مسؤول اطلاعات سپاه، صحبت را آغاز نمود و آنچنان با قدرت، حرارت و اطمينان قلب، وضعيت نيروهاي خودي و دشمن را تحليل نمود که تفکر حاضران در جلسه، کاملاً تغيير نمود و احتمال پيروزي در عمليات، بيش از پيش تقويت گرديد.
حسن معتقد بود جمهوري اسلامي ايران با استفاده از توان رزمندگان خود، غافلگيري دشمن و تأثيرات تعيين کننده ايام محرم و عاشورا در اين عمليات، نه تنها دشمن را به مرزهاي بينالمللي عقب خواهد راند، که با اجراي چند تاکتيک حسابشده، خواهد توانست شهر «زبيدات» و منابع نفتي آن را نيز تصرف نمايد.
بالاخره عمليات محرم، عليرغم مشکلات جوي، آغاز و جمهوري اسلامي عملاً توانست جداي از عقبراندن دشمن، بر شهر زبيدات و منابع آن دسترسي يابد.
حضور لحظه به لحظة فرماندهان، مخصوصاً حسن باقري در صحنه درگيري و نظارت بر چگونگي اجراي طرح، بزرگترين عامل در پيروزي بود.
يک روز پس از سقوط زبيدات، خبرگزاريها در يک حرکت رواني، پس از مصاحبه با يک نوجوان بسيجي در خط مقدم درگيري، نوشتند: «شهردار زبيدات انتخاب گرديد»
آن نوجوان بسيجي که اکنون به شهادت رسيده است، «مهرداد عزيزالهي» بود، روح همة آنان شاد و با ائمه معصومين عليهالسلام محشور باد.
kha00004
