از نگاه ديگران - برادر شهيد

کد خبر: ۱۱۱۳۰۲
تاریخ انتشار: ۱۰ مهر ۱۳۸۵ - ۰۹:۳۶ - 02October 2006

بسم الله الرحمن الرحيم
در پي به شهادت رسيدن چند تن از سردارن سپاه اسلام، از جمله برادر شهيد حسن باقري (غلامحسين افشردي) که در جبهه‌هاي نبرد با کفار بعثي به شهادت رسيده و به لقاء الله پيوستند، بر آن شديم تا با برادر اين شهيد عزيز و گرانقدر صحبتي که اينک متن آن از نظرتان مي‌گذرد.
س: برادر عزيز؛ شما ضمن معرفي خودتان بفرماييد چگونه از شهادت برادرتان مطلع شده و نسبت به اين واقعه چه احساسي داشتيد؟
ج: بسم الله الرحمن الرحيم
بنده حسين افشردي دانش آموز دبيرستان ميرداماد، و برادر غلامحسين افشردي هستم. در مورد چگونگي اطلاع از نحوه شهادت برادرم بايد بگويم اواخر شب بود، مي‌خواستيم بخوابيم که تلفن زنگ زد. گوشي را که برداشتم صداي برادرم محمد حسين را که از جبهه تلفن مي‌زد شنيدم. پس از کمي صحبت پدرم را خواست. وي را که خواب بود بيدار کردم، محمد اول گفت: غلامحسين زخمي شده و خلاصه از گفتن شهادت او طفره مي‌رفت تا بالاخره مشخص شد که شهيد شده است و بايد بگويم در آن هنگام من زياد ناراحت نبودم.
س: شما لطفا مقداري از زندگي دوران قبل از انقلاب ايشان در محيط خانه، مدرسه و اجتماع را براي ما شرح دهيد.
ج: ايشان خيلي مهربان بودند و خيلي در جلسات اسلامي شرکت مي‌کردند و خيلي زياد به امام حسين (عليه السلام) علاقه داشتند و وي در حدود سه سالگي با پدرم به کربلا رفته بودند.
س: در محيط خانواده، برادر شهيدتان با شما و ديگر افراد منزل چگونه برخوردي داشتند؟
ج: ايشان با تک تک ما برخوردي صميمي داشتند و محوري بودند براي ايجاد انس و الفت بين افراد خانواده و خصوصاً براي پدر و مادرم خيلي احترام قائل بودند. او هميشه به کارهاي زيادي اشتغال داشت. مثلا بعد از انقلاب وقتي که در روزنامه جمهوري اسلامي خدمت مي‌کرد، شبها ساعت 10 به منزل مي‌آمد و يک ساعت براي ما مي‌گفت و نيز هميشه عادت داشت گزارش کار روزنامه‌اش را در يک دفترچه يادداشت کند. بعد از اين‌که به جبهه رفت برخورد ما با اين برادرمان ديگر خيلي کم شد و فقط هنگامي که براي ماموريت به تهران مي‌آمد، آخر شب يک ربع يا نيم‌ساعتي هم به خانه مي‌آمد.
س: همانطور که مي‌دانيد در آستانه ورود به پنجمين سال پيروزي انقلاب اسلامي هستيم. لطفا مقداري راجع به فعاليتهاي شهيد در سال 57 و مخصوصا ايام پيروزي در بهمن ماه براي ما بفرماييد.
ج: وقتي‌که ايشان در سال 57 سربازي بودند، در ايام فراغت از کار براي سربازها و رفقاي خودشان صحبت مي‌کردند و آنها را از مسائل آگاه مي‌نمودند. بعد از فرمان امام مبني بر فرار از پادگانها او فرار کرد و به تهران و در جنگهاي خياباني شرکت کرد. شب 21 بهمن از پادگان عشرت آباد سابق (ولي عصر فعلي) يک اسلحه آورده بود که صبح 22 بهمن وقتي به نيروي هوايي رفته بود، آن‌را به يک برادر همافر - که براي جنگيدن اسلحه نداشت - داده بود.
بعد از پيروزي انقلاب در 22 بهمن 57 ايشان عقيده داشتند که ما در انقلاب کم کاري کرده‌ايم، بنابراين بايد بعد از انقلاب اينقدر کار کنيم تا جبران کم کاري قبل از انقلاب بشود. او ديد که در روزنامه جمهوري اسلامي بيشتر مي‌تواند فعاليت کند. لذا به آنجا رفت و به خبرنگاري پرداخت تا اين‌که بعدا به خدمت سپاه درآمد و به جبهه رفت.
س: برادر شهيدتان برخوردشان با جامعه و مسائل سياسي و اجتماعي آن چگونه بود؟
ج: هنگامي که خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي بود، وقتي بعد از کار به منزل مي‌آمدند، از انقلاب و مسائلي که در انقلاب هست، برايمان خوب تحليل مي‌کردند، و در آنجا که به عنوان خبرنگار خدمت مي‌کردند، خيلي خوب کارشان را انجام مي‌دادند.
س: لطفا بفرماييد از چه هنگامي اين برادر وارد سپاه شدند، چه موقعي به جبهه رفتند و چه مدت در جبهه بودند تا اين‌که اخيرا به لقاء الله پيوستند؟
ج: ايشان در اوايل سال 59 بود که وارد سپاه شدند و در ستاد مرکزي فعاليت مي‌کردند و حدود اوائل مهرماه 59 بود که بعد از حملة رژيم مزدور عراق به ايران به جبهه رفتند و به سازماندهي نيروها پرداختند. از همان اول تا اين اواخر، وقتي که کارهاي جنگ سخت مي‌شود، همه فرماندهان بايد به جبهه و خط مقدم بروند. همچنان‌که خودش نقشه و کارهاي اداري را مي‌برد خط مقدم و اگر کسي با او کاري داشت بايد به آنجا مي‌رفت. همين اواخر هم که اين مسؤوليت را پذيرفته بود، باز هم با برادران رزمنده و بسيجي براي شناسايي به خط مقدم مي‌رفتند.
س: برادر عزيز؛ لطفادر مورد خصوصيات روحي و اخلاقي برادر شهيدتان صحبت کنيد و بفرماييد اثر آن در شما چگونه بوده است؟
ج: از آنجايي که ايشان از همان اوائل زندگي‌شان در مجالس مذهبي شرکت کرده بودند، به دعا و قرآن علاقة زيادي داشتند و هميشه سعي مي‌کردند کارهايشان براي خدا باشد و به اين خاطر بود که اعمال و کردار و اخلاق او در خانواده براي ما سرمشق زندگي بود.
س: در مورد روحيات جمعي و فعاليتهاي اجتماعي و فرهنگي اين شهيد عزيز آنچه به‌خاطر داريد، براي ما نقل کنيد.
ج: اين برادرمان خيلي معتقد بود که انسان از راه مطالعه به خيلي چيزهاي خوبي مي‌تواند برسد، به‌خاطر همين هم بود که به کتابخانه مسجد محل اهميت زيادي مي‌داد و در منزل خودمان اقلا 500 جلد کتاب جمع آوري کرده بودند و ديگر اين‌که به جشنهاي 15 شعبان علاقه زيادي داشت و در اين ابعاد فعاليت زيادي مي‌کرد.
س: ايشان راجع به انقلاب، جنگ و آينده آن چه عقيده‌اي داشتند؟
ج: راجع به انقلاب عقيده داشتند ما تا وقتي مي‌توانيم خودمان را حفظ کنيم و انقلاب را به پيش ببريم که هيچ اختلافي در بينمان نباشد.
در مورد جنگ نظرشان اين بود که بسيج است که جنگ را نگه داشته و اداره ميکند و وقتي که ما سوال مي‌کرديم که "کار و شغل شما در جبهه چيست" مي‌گفت "ما سقائيم يا آب مي‌بريم براي بچه‌ها يا کمکهاي ديگر را به برادران مي‌کنيم" در مورد آيندة جنگ هم عقيده داشتند تا وقتي که نيروي ايمان در رزمندگان وجود دارد جنگ ادامه داشته و به پيروزي ما مي‌انجامد؛ بعد معتقد بودند که بسيج را بايد بيشتر توسعه داد و تقويت کرد. نيروي بسيج يک پديده تازه‌اي است که دنياي خارج از ايران هنوز به واقعيت آن پي نبرده‌ است و درک آن را ندارند که بفهمند بسيج چيست و چگونه با تعدادي بسيجي و مهمات کم مي‌توان چرخ جنگ را چرخاند؟!
س: در مورد ادامة جنگ چه نظري داشتند؟
ج: معتقد بودند، ما تا وقتي که به پيروزي نهايي نرسيده‌ايم تا وقتي کربلا و قدس آزاد نشده و خواسته‌هاي ما را برآورده نکرده‌اند، بايد بجنگيم و صلحي در کار نباشد.
س: در زمينة خود سازي، عبادت و تزکيه نفس، اين برادر شهيدمان چه فعاليتهايي داشتند؟
ج: همانطور که گفتم به دعا و قرآن خيلي علاقه داشتند و چه نماز شبهايي که مي‌خواندند. من خودم به عينه ديده‌ام که در دعا يا بعضي مواقع در نمازهايشان آنقدر گريه مي‌کرد که بي‌حال مي‌شد.
س: آيا شما برادر ديگري هم در جبهه داريد و چه مدت است که وي در جبهه اقامت دارد؟
ج: بلي، برادر دوم بنده هم در جبهه بوده‌است و چون ايشان درس داشت و در دانشگاه تحصيل مي‌کرد، بيشتر او در تهران بود.
س: خود شما تابه‌حال به جبهه رفته‌ايد يا نه؟
ج: بلي، من تا به‌حال دوبار به جبهه رفته‌ام، ولي از آنجايي که دو برادرم در جبهه بودند؛ موقع رفتن، مادرم به برادر بزرگم سپرده بود که نگذارند من به خط مقدم بروم و لذا در خطوط پشت جبهه به برادران کمک مي‌کردم.
س: لطفا از جالبترين خاطراتي که از اين شهيد داريد، براي ما نقل کنيد.
ج: يک بار من و او و يکي ديگر به جنوب مي‌رفتيم - با ماشين بوديم - ايشان از راديو، از هر جا صداي اذان را مي‌شنيد، فورا مي‌گفت: ماشين ر ا نگه دار بياييد پايين نماز بخوانيم.
س: در مورد رعايت نظم و انضباط در کارها که لازمه پيشبرد کارهاست، از برادرتان مقداري صحبت کنيد.
ج: ايشان از فرماندهاني بودند که شديدا به نظم مقيد بودندو مي‌گفتند، که هر وقت کاري را به يکي از برادران محول مي‌کردند، به او گوشزد نيز مي‌کردند که تا وقتي که اين کار را انجام نداده‌اي، پيش من برنگرد؛ ضمنا در دوران تحصيل و انقلاب خيلي به آن اهميت مي‌داد.
س: برادر شهيدتان راجع به تحصيل علم و نقش دانش آموزان در پيشبرد انقلاب چه نظري داشتند؟
ج: ايشان معتقد بودند که انسان تا وقتي درس نخواند، به‌قول معروف مثل آدم کور است و دانش آموزان بايد خيلي درس بخوانند و در کارهاي انقلاب بيشتر شرکت داشته باشند.
س: لطفا شما به‌عنوان دانش آموزي که يکي از برادرانش در جبهه نبرد شهيد شده و برادر ديگرش در حال مبارزه با کفار بعثي است، چه پيام و رهنمودي براي ديگر دانش آموزان داريد؟
ج: البته من کوچکتر از آن هستم که پيام بدهم، ولي اين را مي‌گويم که ما بايد بيشتر درس بخوانيم تا در زمينه صنعت و ديگر زمينه‌هاي مختلف به ابرقدرتهاي خارجي محتاج نباشيم و البته نبايد هدف انسان از درس خواندن مدرک گرفتن باشد و مدرک گرايي در جامعه اسلامي ما خيلي دردآور است.
س: به‌عنوان آخرين سوال، شما اگر صحبت ديگري در مورد برادر شهيدمان داريد براي ما بفرماييد؟
ج: ما بايد به خودمان بقبولانيم که شهادت اين چند عزيز نبايد در روحيات رزمندگان ما خللي وارد کند، بلکه بايد روح رزمندگي و سلحشوري خودمان را تقويت کنيم.
والسلام

bag00012

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین