دم‌ و بازدم‌

کد خبر: ۱۱۱۵۲۰
تاریخ انتشار: ۲۰ آبان ۱۳۸۵ - ۱۱:۵۷ - 11November 2006

سنگر پست‌ امداد، كه‌ تنها سنگر سر پوشيدة‌ خط‌ بود ،  از چهار ديواركوتاه‌، با كيسه‌ گونيهاي‌ غنيمتي‌ درست‌ شده‌ بود، خيلي‌ اگر مي‌شد، سه‌متر در سه‌ متر. در نداشت‌؛ يك‌ راهروي‌ پيچ‌ خوردة‌ كوچك‌ مانع‌ ورودتركش‌ مي‌شد. عجيب‌ بود. تنها جايي‌ بود كه‌ چشمم‌ به‌ تخته هاي محكم‌و كلفت‌ مي‌افتاد كه‌ شكم‌ بر آمدة‌ سقف‌ را نگه‌ داشته‌ بودند. ديگرسنگرها، چاله‌اي‌ بيشتر نبودند شبيه‌ به‌ قبر. اما اينجا بد نبود. خمپاره‌60و82 ميليمتري‌ بر آن‌ كارگر نبود ولي‌ 120 شايد يك‌ تكاني‌ مي‌داد .اما كاتيوشا حتماً داغونش‌ مي‌كرد . ولي‌ چطور در عرض‌ يك‌ ماهي‌ كه‌ ازشروع‌ عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ در شلمچه‌ مي‌گذشت‌، يك‌ گلولة‌ كاتيوشاروي‌آن‌ نخورده‌ بود، نمي‌دانم‌.
چهار تا برانكارد چرخدار با پايه‌هاي‌ بلند، كل‌ پست‌ امداد را تشكيل‌مي‌دادند. سه‌ تا كنار هم‌ نشسته‌ بودند و يكي‌ روبه‌روي‌ همه‌شان‌ سينه‌سپر كرده‌ بود. اگر يك‌ كمي‌ روي‌ پا مي‌پريدم‌، سرم‌ به‌ سقف‌ مي‌خورد.كف‌ سنگر، داخل‌ گودالها و چاله‌هاي‌ كوچك‌، خون‌ لخته‌ وسياه‌ شده‌ بود.همة‌ برانكاردها از پايه‌هايشان‌ خون‌ جاري‌ بود. به‌ سختي‌ مي‌ شد رنگ‌سبزشان‌ را تشخيص‌ داد.
نمي‌ دانم‌؛ اما تا آن‌ وقت‌ بوي‌  خون‌ را حس‌ نكرده‌ بودم‌. عُقم‌مي‌گرفت‌؛ مي‌خواستم‌ بالا بياورم‌. نفسها در هم‌ مي‌پيچيد. هيچ‌ كس‌ به‌هيچ‌ كس‌ نبود.راه‌ به‌ راه‌ زخمي‌ مي‌ آوردند واگر شانس‌ مي‌زد وآمبولانس‌از راه‌ مي‌رسيد، چند تايي‌ را با خود مي‌برد و گرنه‌ مجبور بوديم‌ همه‌ راروي‌ خاكريز، در محيط‌ باز بگذاريم‌ و آن‌ وقت‌ معلوم‌ نبود خمپاره‌ها با آن‌تركشهاي‌ تيزشان‌، با آنها چه‌ مي‌كردند.
سه‌ ـ چهار امدادگر داخل‌ سنگر در تقلاّ بودند. يكي‌ دست‌شكسته‌اي‌ را آتل‌ مي‌بست‌ ،  يكي‌ كمر ديگري‌ را باند مي‌پيچيد وآن‌ يكي‌سعي‌ مي‌كرد دل‌ و رودة‌ مجروحي‌ راكه‌ هنوز به‌ هوش‌ بود، داخل‌ شكمش‌جاي‌ دهد ، و دوست‌ او سعي‌ داشت‌ تا نگذارد مجروح‌ ببيند چه‌ بر سرش‌آمده‌ است‌.
«حاجي‌ تيموري‌» مسئول‌ پست‌ امداد، در حالي‌ كه‌ بر بالين‌مجروحي‌ تلاش‌ وتقلا مي‌كرد، تا چشمش‌ به‌ من‌ افتاد، داد زد كه‌ به‌طرفش‌ بروم‌؛ خيلي‌ سريع‌ ودر حالي‌ كه‌ مواظب‌ بودم‌ يكي‌ دو مجروحي‌ راكه‌ كف‌ سنگر دراز كشيده‌ بودند، لگد نكنم‌، به‌ طرفش‌ رفتم‌. خمپاره‌اي‌سنگين‌ وشايد گلولة‌ كاتيوشا ، به‌ پشت‌ سنگر خورد و براي‌ لحظه‌اي‌ سنگررا همچون‌ گهواره‌اي‌ لرزاند. مكثي‌ كردم‌ و هنگامي‌ كه‌ از رفع‌ خطرمطمئن‌ شدم‌، به‌ طرف‌ حاجي‌ رفتم‌.
جوان‌ درشت‌ اندامي‌ كه‌ سيمايش‌ به‌ اهالي‌ شمال‌ كشور بيشترمي‌خورد و بدنش‌ بوي‌ شاليزار مي‌داد، در حالي‌ كه‌ پيراهنش‌ در مقابل‌سينه‌اش‌ پاره‌ شده‌ بود، روي‌ برانكارد خوابيده‌ و به‌ سختي‌ نفس‌مي‌كشيد . حاجي‌، سراسيمه‌ گفت‌ كه‌ به‌ او نفس‌ مصنوعي‌ بدهم‌. خودش‌دستهاي‌ مجروح‌ را گرفت‌ تا مانع‌ كارم‌ نشود. شايد خود او هم‌ احساس‌مي‌كرد كه‌ من‌ مانعش‌ مي‌شدم‌.
تا آن‌ زمان‌ اين‌ كار را نكرده‌ بودم‌. شنيده‌ بودم‌ و در آموزشها ديده‌بودم‌ كه‌ چطور به‌ كسي‌ نفس‌ مصنوعي‌ مي‌دهند، اما مي‌ گفتند براي‌نجات‌ِ غرق‌ شده‌هاست‌. ولي‌ آنجا نه‌ كسي‌ غرق‌ شده‌ بود و نه‌ من‌ نجات‌غريق‌ بودم‌.
با ترس‌ و لرز، بله‌ با ترس‌ لرز ، آخر تا آن‌ زمان‌ به‌ كسي‌ اين‌ گونه‌ كمك‌نكرده‌ بودم‌.صورتم‌ را جلو بردم‌ و با نهيب‌ حاجي‌ تيموري‌ كه‌ مي‌گفت‌:«زود باش‌ لا مصّب‌» لبهايم‌ را بر لبهاي‌ جوان‌ گذاشتم‌. محاسنم‌ درمحاسنش‌  گره‌ خورده‌ بود و تيزي‌ سبيلهايش‌ را در صورتم‌ احساس‌كردم‌. لبهايش‌ سرد شده‌ بودند. سعي‌ كردم‌ زبانم‌ را جمع‌ كنم‌. آب‌ دهانم‌را قورت‌ دادم‌ و شروع‌ كردم‌ به‌ دم‌ و بازدم‌. حركات‌ دست‌ وپاي‌ جوان‌بيشتر شد. كم‌كم‌ حركاتش‌ به‌ لرزش‌ خفيف‌ شبيه‌ شد. حاجي‌ همچنان‌دست‌ و پايش‌ را گرفته‌ بود.
تقلاّيش‌ كمتر شد. اما نفس‌ دادن‌ سخت‌ مي‌شد. انگار سينه‌اش‌سنگين‌ شده‌ بود. انگار ششهايش‌ پر شده‌ بودند و ديگر گنجايش‌ هوانداشتند.جوان‌ كمي‌ شل‌ شد. چشمانش‌ كه‌ تا آن‌ لحظه‌ به‌ سختي‌ باز وبسته‌ مي‌شدند، به‌ چشمانم‌ خيره‌ شد . نگاهش‌ طبيعي‌ نبود. يك‌ آن‌خواستم‌ لبم‌ را بردارم‌ و از بالا نگاهش‌ كنم‌. نگاهش‌ خيلي‌ سرد ووحشتناك‌ شده‌ بود.در حال‌ نفس‌ زدن‌ سعي‌ كردم‌ به‌ چشمانش‌ خيره‌شوم‌. شايد مي‌خواست‌ حرفي‌ را با ايما و اشاره‌ بفهماند. اما ديدگانش‌خسته‌ و ساكن‌تر از آن‌ بود كه‌ بتوانند چيزي‌ بگويند.
لبهايش‌ حرارت‌ قبلي‌ را نداشتند؛ خيلي‌ سرد شد. ديگر نفسم‌ درسينه‌اش‌ جا نمي‌گرفت‌. انگار آن‌ را پس‌ مي‌زد. حواسم‌ به‌ سينه‌اش‌ بود.ديگر بالا و پايين‌ نمي‌ رفت‌. ترس‌ برم‌ داشت‌. ناگهان‌ دستي‌ بازوي‌ راستم‌را گرفت‌ و خواست‌ كه‌ به‌ طرفش‌ برگردم‌. برگشتم‌؛ حاجي‌ تيموري‌ بود. درحالي‌ كه‌ تاسف‌ از چهره‌اش‌ سرازير بود، سعي‌ كرد مرا از روي‌ جوان‌ بلندكند. آرام‌ طوري‌ كه‌ مثلاً ديگران‌ متوجه‌ نشوند گفت‌:
ـ زياد خودتو خسته‌ نكن‌، تموم‌ كرد...!
به‌ همين‌ راحتي‌. به‌ راحتي‌ همين‌ دو كلمه‌. «تموم‌ كرد!» آن‌ هم‌ زيرلبهاي‌ من‌.زير فشار بدن‌ من‌. ساكت‌ شده‌ بود. سر و صداي‌ مجروحان‌ واستمداد طلبي‌شان‌ را نمي‌شنيدم‌. صداي‌ خمپاره‌ها را نمي‌شنيدم‌. درخلاء عظيمي‌ بسر مي‌بردم‌. گيج‌ شده‌ بودم‌. منگ‌ بودم‌. سرم‌ داشت‌ بادمي‌كرد. متورم‌ مي‌شد. احساس‌ كردم‌ در دنياي‌ فاني‌ غرق‌ شده‌ام‌. نه‌ اين‌دنيا هستم‌ و نه‌ آن‌ دنيا. جايي‌ هستم‌ كه‌ همه‌ چيز برايم‌ مسخره‌ است‌.
نگاهم‌ را به‌ چهرة‌ جوان‌ برگرداندم‌. چشمانش‌ خيره‌ تر از قبل‌ به‌سقف‌ دوخته‌ شده‌ بود. انگار مي‌خواستند سقف‌ و آسمان‌ را بشكافند.نمي‌شد از روبه‌رو نگاهش‌ كرد. دهانش‌ همچنان‌ به‌ قطر دهان‌ من‌ باز بود.مانندتونلي‌ ساكت‌ و تاريك‌.
بادگير مشمايي‌ آبي‌ رنگش‌، از زير، خون‌ پس‌ مي‌داد. خون‌ در زيرپهلويش‌ لخته‌ شده‌ بود. ناخودآگاه‌ دستم‌ را به‌ روي‌ صورتش‌ بردم‌.نمي‌توانستم‌. سخت‌ بود. ولي‌ نگاه‌ حاجي‌ تيموري‌، اين‌ را از من‌مي‌طلبيد. كف‌ دست‌ را روي‌ چشمانش‌ گذاشتم‌. با سه‌ انگشت‌، يك‌چشم‌ و شستم‌ را روي‌ يك‌ چشم‌ ديگر، آهسته‌ روي‌ صورت‌ و بيني‌اش‌كشيدم‌ تا پلكهايش‌ برهم‌ شدند و از نگاهش‌ در امان‌ ماندم‌.
صداي‌ انفجار كاتيوشا در جلوي‌ سنگر ، مرا به‌ خود آورد. ناله‌اي‌ به‌گوشم‌ رسيد. ضعيف‌ بود. ولي‌ مي‌شد فهميد. لهجه‌ شمالي‌ داشت‌:
ـ آخ‌ كمرم‌ .... واي‌ پشتم‌....
حميد داودآبادي 

نظر شما
پربیننده ها