نمايشنامه - سه گانه خاك (1) ـ خاك بكر
بسمه تعالي
مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم . حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .
تقديم به
دست هاي خاكي
و
دل هاي افلاكي
مردان تخريب
اشخاص نمايش :
سرباز
حميد
مرد
زميني خشك از مناطق جنگي جنوب پوشيده از بوته هاي خار و بقاياي كهنه و رنگ باخته جنگ . در انتهاي صحنه، تپه ماهورها، نخل ها و سنگرهاي فرو ريخته به چشم مي خورد . رديف هاي سيم خاردار ـ زنگ زده و پوسيده ـ از انتها تا جلو، صحنه را به چند قسمت نامنظم تقسيم كرده است . اما آنچه بيش از هر چيز به چشم مي آيد تابلوها و علائم هشداردهنده است . كه نشان از وجود مين در منطقه دارد .
حميد ـ بيست و چند ساله ـ با سرو وضعي مرتب، در حالي كه هدفوني به گوش دارد بر دهانه يك سنگر نشسته و فارغ از اطراف چيزهايي را در دفتر كوچكش مي نويسد .
سربازي سوت زنان داخل مي شود و با احتياط به سمت تابلويي در جلوي صحنه مي رود . ــ خطر انفجار مين ــ اطراف را نگاه مي كند و تابلو را از زمين بيرون مي كشد . خاك هاي پاي تابلو را كنار مي زند و پلاستيك سياهي را بيرون مي آورد . از داخل پلاستيك پاكت مچاله شده سيگار را در آورده يكي را به دهان گذاشته و سعي مي كند آن را روشن كند . كبريت روشن نمي شود .
حميد كه از ابتداي ورود سرباز متوجه كارهاي اوست، دفترش را مي بندد و سرباز را نگاه مي كند .
حميد : مي بخشين برادر، ساعت چنده ؟
[سرباز يكباره متوجه صداي حميد مي شود اما او را نديده است . به سرعت سيگارش را بر زمين انداخته آن را له كرده، اسلحه اش را بر مي دارد و اطراف را نگاه مي كند .]
سرباز : كي بود ؟ گفتم كي بود ؟
حميد : با شمام برادر، گفتم ساعت چنده ؟
سرباز : [متوجه حميد مي شود .] تو اونجا چيكار مي كني آشغال ؟
حميد : متوجه نشدم گفتي چند ؟
سرباز : [عصباني به سمت او اسلحه مي كشد .] اون چوب پنبه رو از گوشت در بيار تا بفهمي چي مي گم !
حميد : [ترسيده] خب اين كه هفت تيركشي نداره . [هدفون را بيرون مي آورد .] باور كن نوارش مجازه . بيا، اين هم جلدش . حالا سر اسلحه ات رو بگير اونطرف !
سرباز : خر خودتي، گفتم اونجا چيكار مي كني ؟
حميد : نشسته بودم .
سرباز : چيكار مي كردي ؟
حميد : مي نوشتم . [دفترش را نشان مي دهد .]
سرباز : مي نوشتي، يا زاغ سياه مردم رو چوب مي زدي ؟
حميد : [با شيطنت مي خندد .] قضيه سيگار رو مي گي ؟
سرباز : [زير پايش سيگار له شده را نگاه مي كند .] حروم شد رفت پي كارش .
[سيگار ديگري بيرون مي آورد و در حالي كه اطراف را نگاه مي كند كبريت مي كشد . كبريت روشن
نمي شود .]
حميد : چرا دزدكي ؟
سرباز : [كلافه] چون ممنوعه !
حميد : واسه چي ؟ مگه اينجا پمپ بنزينه ؟
سرباز : لابد ...
[حميد در حالي كه مي خندد داخل سنگري ناپديد مي شود .] سرباز : [با خود] بنزين ...! [يكباره بر مي گردد اما حميد را نمي بيند .] آهاي، كجا رفتي ؟ با تو هستم! كدوم گوري رفتي ؟
[حميد از سنگري ديگر سر بيرون مي آورد ]
حميد : من اينجام بابا، داد نزن . گفتم زاغ سياهت رو چوب نزنم كه به كارت برسي برادر !
سرباز : زهر مار و برادر! بيا بيرون ببينم !
حميد : نمي خواي سيگارت رو بكشي بعد بيام ؟
سرباز : [سيگار را به زمين مي كوبد .] مرده شور تو و اين سيگار كوفتي رو ببرن . بيا بيرون بهت مي گم!
حميد : خيلي خب، چرا جوش مياري حالا ؟
[خود را به بالاي سنگر مي رساند و قصد پايين پريدن دارد .] سرباز : چيكار داري مي كني ؟
حميد : مي خوام بپرم پايين ديگه، از دست تو!
سرباز : نپري يا !
حميد : واسه چي ؟
سرباز : به تو مي گم نپر، يعني نپر!
حميد : نترس برادر، اين فاصله دو متر هم نيست . توي خيابون، يارو از ساختمون بيست و چند طبقه پريد پايين، آخ نگفت!
[به پايين مي پرد .]
سرباز : آخ !
[سرباز، يكباره اسلحه را رها كرده و در خود فرو مي رود .] حميد : [متعجب] چي شد ؟ مگه خمپاره در كردن كه رفتي توي خودت ؟
سرباز : [سر بلند مي كند .] از خمپاره بدتره، لامصب!
حميد : چي ؟ [اطراف را نگاه مي كند] من كه سوتش رو نشنيدم .
سرباز : مين كه سوت نداره، خره . ناغافل منفجر مي شد!
حميد : مين ؟!
سرباز : زير پايت پر از مينه، بدبخت! يعني خبر نداشتي ؟
[حميد خود را يكباره كنار مي كشد .]
سرباز : تكون نخور!
حميد : داري شوخي مي كني ؟
سرباز : شوخي چيه ؟ اين منطقه پر از مينه!
حميد : عجب! با اين حساب من هم خمپاره عمل نكرده ام!
[قصد حركت به سمت سرباز را دارد .]
سرباز : سرجات وايسا ديونه!
حميد : خوبه كه خودت هم مي گي ديونه .
[بار ديگر قصد حركت دارد .]
سرباز : مگه به تو نيستم الاغ؟ وايسا سرجات! [اسلحه اش را مسلح مي كند .] اگه فكر مي كني قضيه مين الكيه، اين اسلحه باهات شوخي نداره!
حميد : جدي؟
سرباز : اگه باور نمي كني امتحان كن . [به سوي او نشانه مي شود .] منتهي امتحانش مجاني نيست!
حميد : [دستهايش را به علامت تسليم بالا مي برد .] خيلي خب بابا تو بردي حالا مي گي چيكار كنم ؟
سرباز : يه دقيقه همونجا كه هستي باش، تا ببينم چه خاكي بايد توي سرم بريزم . [با خود] عجب گرفتاري شدم! هر موقع نوبت پست ما رسيد يه دردسر واسمون رديف شد .
حميد : مي تونم نوار گوش بدم؟ آخه حوصله ام سر مي ره بخوام همينطور وايسم، مثل ميخ .
سرباز : هر غلطي مي خواي بكن، فقط تكون نخور!
حميد : جُك چي؟ مي تونم تعريف كنم؟
سرباز : نه!
حميد : واسه چي؟ جُك گفتن كه تكون خوردن نداره .
سرباز : گفتم نه . مي خوام فكر كنم .
حميد : خب تو فكرت رو بكن، من هم جُكم رو تعريف مي كنم .
سرباز : مي شه يه دقيقه حرف نزني؟ من اصلاً حوصله جُك شنيدن ندارم .
حميد : بي استعداد!
[هدفون را به گوشش مي گذارد و همراه آن شروع به خواندن مي كند . سرباز اطراف را نگاه مي كند . انگار منتظر آمدن كسي است .]
سرباز : برعكس، اين بابا هم پيداش نيست .
حميد : منتظر كسي هستي؟
سرباز : تو حرف نزن .
[به طرف بسته سيگار مي رود . آنرا درون پلاستيك گذاشته و در خاك چال مي كند . بعد به سراغ تابلو خطر
انفجار مين مي رود . آنرا برمي دارد تا سرجايش بگذارد .]
حميد : مواظبش باش .
سرباز : [ترسيده] چي؟
حميد : خطر انفجار مين!
[به تابلو اشاره مي كند و مي خندد . سرباز، تابلو را نگاه مي كند .]
سرباز : بي مزه! [تابلو را سرجايش در زمين فرو مي كند .] اينطور كه معلومه چشمات سالمه .
حميد : چطور مگه ؟
سرباز : هيچي، اولش فكر كردم توي چشمات هم مثل گوشهات چوب پنبه است .
[حميد هدفون را از گوشش بر مي دارد .]
حميد : چي داري مي گي؟
سرباز : من موندم، تو كه از اون فاصله مي توني اين تابلو رو بخوني، چطور اينهمه علامت هشدار و خطر و ناديده گرفتي رفتي وسط ميدون مين؟
حميد : كدوم ميدون مين؟ بچه گول مي زني؟
سرباز : [عصبي] پس اين تابلوها اينجا كشكه؟
حميد : اينطور كه پيداس، خيلي نمي شه به اين علائم و سيم خاردارها و تابلوها، اعتماد كرد!
[به سمت سنگر به راه مي افتد.]
سرباز : يعني چه وايسا سرجات ببينم!
حميد : از كجا معلوم تابلوهاي ديگه هم مثل اوني كه دست توست قلابي نباشه؟
سرباز : چرا قلابي؟
حميد : شايد زير اونها رفقات چيزهاي ديگه قايم كرده! منظور مواد ممنوعه اس!
سرباز : [برايش اسلحه مي كشد .] حرف دهنت رو بفهم گوساله!
حميد : [دستهايش را بالا مي برد .] خيلي خب بابا، تو هم كه هر وقت كم مياري اون ماسماسك رو مي بري بالا .
سرباز : تو كي هستي؟ اصلاَ معلوم هست؟
حميد : مي خواستي كي باشم؟
سرباز : حرف بزن! نكنه اومدي اينجا واسه خبر چيني؟
حميد : فعلاً كه اسير تو هستم . [پيراهنش را بيرون مي آورد و بالاي سرش تكان مي دهد .] الدخيل... الدخيل ... الموت لصدام!
[سرباز، برايش گلن گدن مي كشد .]
سرباز : ديگه داري كفر من رو بالا مياري! مي گي كي هستي يا نه؟
حميد : حميد مؤمني، بيست و چند ساله، دانشجوي رشته ادبيات، اعزامي از تهران .
سرباز : [اسلحه را پايين مي آورد .] بايد حدس مي زدم . با كاروان دانشجوها اومدي آره؟
حميد : درست فهميدي باهوش؟
سرباز : امان از دست شما جوجه دانشجوها .
حميد : هوي، هوي، اولاً كه احترام خودت رو نگه دار! ثانياً، حالا كه ما رو شناختي، بگو چطوري مي شه از اين دردسر خلاص شد؟!
سرباز : كجا؟ هنوز نيومده مي خواي بري؟
حميد : بايد برم به كارم برسم . نيم ساعت بيشتر وقت ندارم جون تو .
سرباز : فوري هم پسر خاله مي شه .
حميد : اذيتم نكن پسرخاله . الان ظهر مي شه بايد برگرديم . هنوز هم هيچ كاري نكردم .
سرباز : مثل اينكه تو اصلاً چيزي حاليت نيست!
حميد : راجع به چي؟ ميدون مين؟ [مي خندد] بچه مي ترسوني؟
سرباز : حقت بود مي گذاشتم اينجا هر بلايي كه مي خواد سرت بياد .
حميد : چرا نگذاشتي؟
سرباز : چون مسئوليت دارم . مي فهمي آقاي دانشجو؟
حميد : تو مسئوليت داري؟
سرباز : اگه غير از اين بود، مرض داشتم اينجا وايسم و با تو چونه بزنم؟
حميد : پس مسئول اين ميدونهاي مين تويي!
سرباز : من مسئول ميدون مين نيستم . مسئول جون امثال تو هستم كه بي خيال سرتون رو مي اندازين پايين و مياين اينجا . انگار نه انگار كه منطقه ممنوعه اي گفتن ميدون ميني گفتن .
حميد : عين بسيجي هاي اون موقع نه؟
سرباز : بسيجي؟
حميد : بي ترمز ديگه!
سرباز : خودت رو با اونها قاطي نكن، با اون موهاي فكلي ات .
حميد : مگه بسيجي نمي تونه فكل داشته باشه؟
سرباز : موضوع فكل نيست . اين كارهاي بي حساب و كتابت رو مي گم .
حميد : من بي حساب و كتاب نيومدم اينجا مي فهمي؟
سرباز : مي شه بفرمايين روي چه حسابي اومدين، ماهم روشن شيم؟
حميد : نمي تونم بگم .
سرباز : چطور؟
حميد : آخه گفتن نگين .
سرباز : يعني چه ؟
حميد : از اصطلاحات اونهاس، بسيجي ها!
سرباز : انقدر واسه من بسيجي بسيجي در نيار . اون دوره گذشت . حالا اگه همه ايران رو هم بگردي يه بسيجي راس راسي پيدا نمي كني . فكر كردي هر كي چفيه بندازه گردنش و پشت كفشش رو بخوابونه مي شه بسيجي؟
حميد : من همچين ادعايي نكردم .
سرباز : پس اين اداها چيه كه در مياري؟
حميد : كدوم ادا؟
سرباز : همين كه سرخود پاشدي اومدي اينجا و واسه ما دردسر درست كردي .
حميد: كدوم دردسر؟ من كه بهت مي گم راهت رو بكش و برو . شتر ديدي، نديدي تو قبول نمي كني .
سرباز : اگر واقعاً شتر بودي تا حالا هزار باره رفته بودم . چرا حاليت نيست؟ مي گم من اينجا مسئوليت دارم!
حميد : باز مي گه مسئوليت . ببين داداش، اگه فكر مي كني من از دانشگاه پا شدم اومدم اينجا يعني چيزي حاليم نيست و مي توني سر كارم بذاري اشتباه مي كني .
سرباز : سركاري كدومه ؟
حميد : من خوب مي دونم كه هم اون اسلحه ات خاليه هم حرفهايي كه راجع به مين و اين مزخرفات مي زني، خالي بندي!
سرباز : خاليه؟ باشه الان بهت نشون مي دم خالي يعني چي!
[اسلحه را به طرف حميد مي گيرد و گلن گدن مي كشد .]
حميد: [ترسيده] اسلحه ات هم كه خالي نباشه، اين ماجراي ميدون مين ديگه سيا كاريه!
سرباز : لااله الا الله! گير چه زبون نفهمي افتادم!
حميد : اگه نمي خواي بهت بگم آش خور، دوباره شروع نكن ها!
سرباز : آخه من نمي دونم با چه زبوني بايد باهات حرف بزنم ؟
حميد : زبون استدلال!
سرباز : استدلال؟
حميد : وقتي با يه دانشجو داري حرف مي زني بايد دليل بياري .
سرباز : دليل چي بيارم؟
حميد : دليل بيار كه اينجا ميدون مينه، من نه اين تابلوها رو باور مي كنم نه حرفهاي تو رو .
سرباز : مي خواي خودم رو برات بندازم روي مين تا بهت ثابت بشه كه اينجا واقعاً ميدون مينه؟
حميد : جرأتش رو داري؟
سرباز : [عصبي] ديگه كفر منو بالا آوردي!
[اسلحه اش را زمين مي گذارد و با احتياط به سمت حميد قدم برمي دارد .]
حميد : پس چرا اينطوري راه مياي؟ قرار شد خودت رو بندازي روي مين ديگه!
سرباز : تنهايي بهم حال نمي ده . مي خوام بيام كه دوتايي با هم بريم!
حميد : كوتاه بيا داداش، من اين راهو رفتم .
سرباز : كدوم راه؟
حميد : همين كه تو الان داري با ترس و لرز مياي . مي بيني كه تا اينجا هم اومدم و هيچ اتفاقي نيافتاده .
سرباز : شانس آوردي خب بدبخت .
حميد : شايد هم امداد غيبي بوده مثل توي فيلمها!
سرباز : حرف بي ربط نزن . اگه سالم تا اونجا رفتي دليل نمي شه كه وقتي هم بر مي گردي اتفاقي برات نيافته .
حميد : امتحان كنم !
سرباز : چي رو؟
حميد : شانس ام رو !
سرباز : چي مي گي؟
حميد : از همين راهي كه اومدم بر مي گردم . هر چي باداباد !
سرباز : خيلي كله شقي به خدا !
حميد : آماده اي!
سرباز : هر غلطي مي خواي بكني بكن!
حميد : نمي خواي جلوم رو بگيري؟
سرباز : به من چه مربوط .
حميد : مگه برات مسئوليت نداره؟
سرباز : حالا ديگه نه!
حميد : چطور!
سرباز : چون كلي وقته كه دارم باهات چونه مي زنم . اگه اين حرفها رو به اون گوسفند گفته بودم، الان نعشش اونجا نيافتاده بود توي ميدون مين .
حميد : باز داري توهين مي كني يا؟
سرباز : توهين مي كنم . از اين بدترش رو هم بهت مي گم!
حميد : نه اينكه نگفتي!
سرباز : خب مجبورم مي كني . آخه من نمي دونم با چه زبوني بايد باهات حرف بزنم . هي مي گه استدلال، استدلال . همين كه تا حالا تحملت كردم و جرأت نداشتم يه قدم بيام طرفت، بهترين دليله كه اينجا پر از مينه فهميدي؟ و گرنه همون دقيقه اول ميومدم گوشت رو مي گرفتم و با اردنگي مي بردم تحويلت مي دادم! انقدر هم خودم رو اذيت نمي كردم . دِ خب ما اگه بخواهيم هر روز با امثال تو سروكله بزنيم كه رواني مي شيم!
حميد : خيلي خوب حالا جوش نزن برادر، حرفت رو همون اول هم قبول كردم .
سرباز : ديگه اصلاً برام مهم نيست .
حميد : چي مهم نيست؟
سرباز : اينكه حرفم رو قبول كني يا نه . هر كاري دوست داري بكن .
حميد : راستي؟ يعني ديگه لازم نيست اينجا وايسم مثل ميخ .
سرباز : مي خواي مثل ميخ وايسا . نمي خواي مثل پاندول برو اينور و انور . خود داني .
[اسلحه اش را به دوش انداخته و راه مي افتد .]
حميد : صبر كن ببينم . من بايد چيكار كنم اينجا؟
سرباز : چه مي دونم . مي خواي همونطور وايسا، نمي خواي بشين، خسته شدي پاشو برقص، اصلاً برو توي ميدون مين غلت بزن به من چه مربوط!
حميد : اي بابا ! يه دقيقه صبر كن ببينم .
سرباز : به اندازه كافي اينجا وقت تلف كردم .
حميد : پس مسئوليتت چي مي شه؟
سرباز : تو مسئوليت حاليته؟
حميد : گفتم كه حرفت رو قبول كردم .
سرباز : چرا؟
حميد : چي چرا؟
سرباز : چرا بعد از اين همه وقت؟ خير سرت نمي تونستي همون اول قبول كني؟ انقدر ما رو عذاب ندي؟
حميد : مي خواستم مطمئن بشم كه راست مي گي .
سرباز : حالا مطمئني؟
حميد : آره خب .
سرباز : اگه حرفام سياكاري باشه؟
حميد : نه ديگه، گفتم كه قبول دارم .
سرباز : ولي من قبول ندارم!
حميد : چي رو؟
سرباز : حرفهاي تورو شايد سياكاري باشد!
حميد : يعني چي!
سرباز : از كجا معلوم دانشجو باشي و همراه اون كاروان اومده باشي اينجا!
حميد : اگه باور نمي كني، اين كارت شناساييم . [كارتش را نشان مي دهد .] حتي مي توني بري از اونها بپرسي، دانشجوهاي ديگه .
سرباز : خيلي خب قبول تو واقعاً دانشجو هستي اما اينجا اومدنت رو چطوري توجيه مي كني؟
حميد : توجيه مي خواد چيكار؟
سرباز : نه ديگه بچه كه نمي خواي گول بزني . من بايد بدونم چرا تنهايي راه افتادي اومدي اينجا .
حميد : تنهايي چيه؟ گفتم كه با كاروان اومدم .
سرباز : پس اينجا چيكار مي كني؟ چرا همراه اونها نرفتي؟ دانشجوهاي ديگه؟
حميد : خب من كارم يه خورده با اونها فرق مي كنه .
سرباز : آهان پس قبول داري كه كاسه اي زير نيم كاسه اس؟
حميد : كاسه و نيم كاسه چيه؟ موضوع چيز ديگه اس .
سرباز : خب؟!
حميد : چطوري بگم؟... بهم نخندي ها!
سرباز : كارت خنده داره؟
حميد : من يه سفارش قبول كردم . يعني از دستم در رفت .
سرباز : سفارش چي؟ مردم آزاري؟
حميد : يه مدت به سرم زده بود كارهاي جنگي بكنم .
سرباز : عجب!
حميد : همينطوري محض تفريح .
 


