نمايشنامه - تركش
بسمه تعالي
مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم . حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد اكبر را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .
شخصيت ها : پيمان جانباز 35 ساله
نازي همسر پيمان 30 ساله
صحنه
اتاقي كه در آن اشياء زير به چشم مي خورد :
تخت فنري، ميز كوچك غذاخوري، يك صندلي، قفسه اي كه روي آن تعدادي كتاب، چند بسته قرص مختلف، چند شاخه گل پلاستيكي رنگ و رو رفته درون گلداني شيشه ايي . دري در سمت راست به آشپزخانه و دري ديگر در سمت چپ به بيرون باز مي شوند .
تمثال حضرت ابوالفضل (ع) (سقاي كربلا) به ديوار روبرو نصب شده، ساعت روي ديوار عدد 2 را نشان مي دهد. نازي ملبس به چادر نماز روي سجاده ايي ايستاده و به روبرو خيره شده است . بعد از مدتي به خود مي آيد و چشمش را پايين انداخته، شروع به خواندن تسبيحات اربعه مي كند، گريه اش گرفته، در حالي كه به نمازش ادامه مي دهد، ناگهان آرام مي شود، در اين حين در باز مي شود و مردي 35 ساله كه روي ويلچر نشسته به داخل مي آيد، چشمش به نازي مي افتد . نازي اكنون سلامها را خوانده، به سجده مي افتد .
پيمان : [پس از مدتي] سلام،... كسي سراغ منو نگرفت،... دستت درد نكنه بابت رياضي . خانم رحمان خيلي راضي بود، بهت سلام رسوند، گفتش سيما شانزده شده . بيا اين هم آقا رحمان دادش . [هدية كادوپيچي شده ايي را نشانش مي دهد . ]
پيمان : ... اِ بگير ديگه،... بابا تو چه ات شده، باز ديگه چي واست سؤاله ؟!
[نازي سرش را از سجاده بلند مي كند، به ساعت ديواري نگاه مي كند .]
پيمان : ببخشيد، باز اين رحمان جمع مونو جمع ديد دعاي كميل راه انداخت . تو كه نيومدي . يه حالي تازه كرديم .
نازي : [در حال جمع كردن سجاده] فردا مي رم خونة مامانم .
پيمان : خوب برو، مشكلي نيست. [سكوت ] پيمان : درس اين بچة رحمان حسابي خسته ات كرده بيا بازش كن خستگيت از تنت در بياد ... في سبيل الله . [نازي كادو را نمي گيرد .]
پيمان : ... قهري ؟... چي شده ؟
نازي : هيچي، مثل هميشه، چيزي نشده .
پيمان : يعني چي ؟! چون چيزي نشده قهر كردي ؟
نازي : آره .
پيمان: قرصاتو خوردي ؟ [سكوت] پيمان : لج كردي ؟
نازي : نه حالم خوبه .
پيمان : پس چرا جوابهاي سر بالا ميدي ؟
نازي : از جناب عالي ياد گرفتم .
پيمان : كه چي ؟!
نازي : كه خودمو راحت كنم .
پيمان : اي بابا ... مثل اينكه از دست من دلخوري، من كه گفتم با هم بريم، خودت نيومدي ؟ [سكوت] پيمان : اِ... ميز شام هم كه خاليه ؟! [به شوخي ] نكنه همه رو خودت خوردي ؟... اي والله، بابا تو كه مي دوني من شكمم آشغالدونيه، هر جا هر چي بدن مي خورم ... بيار باز هم مي خوريم . چشم حسودها كور .
[نازي به سمت آشپزخانه مي رود، پيمان در فكر است، پس از مدتي نازي با سيني غذا بر مي گردد، ميز را مي چيند، هر دو پشت ميز هستند، نازي لقمه ايي برمي دارد، ناراحت به نظر مي رسد .]
پيمان : خوب ... اينجوري من هم اشتهام كور شد ... اقلاً دو كلوم حرف بزن، ما هم حاليمون بشه احوالاتت .
[سكوت] نازي : هيچي مي خوام يه چند وقت برم پيش مامان اينها .
پيمان : خوب ... اين كه ديگه گريه نداره .
نازي : مي خوام بيشتر بمونم، بيشتر از يك هفته .
پيمان : چرا ؟ مامانت طوريش شده خداي نكرده ؟!
نازي : نه مي خوام كمتر همديگه رو ببينيم .
پيمان : ... براچي ؟ طوري شده من خبر ندارم ؟
نازي : نه، مثل هميشه است .
پيمان : خوب، پس بگو واسه چي ميري ؟ منم خيالم راحت بشه ؟
نازي : مگه برات مهمه ؟
پيمان : چي ؟
نازي : كي خواستة من برات مهم بود ؟ اين دفعه چطور شده ؟
پيمان : من هر كار كردم دليلش هم واست گفتم، نمي دونم چي اذيتت مي كنه ؟
نازي : فايده نداره، حرف زدنم هيچي رو عوض نمي كنه، همينجور كه تا حالا عوضت نكرده .
پيمان : مي خواستي كدوم خلقم عوض بشه ؟ ناراحتي از اينكه چرا ازت خواستم به درس بچة رحمان برسي تجديدي نياره ؟
نازي : [زير لب] همه كاسه كوزه ها رو سر بچه رحمان مي شكنه !
پيمان : خوب پس چيه ؟
نازي : انگاري هديه عروسيمونو داد دست زنه طوري شد !
پيمان : خوب اينو از اول بگو، مي گيرم واست .
نازي : پيرهن تو امروز تو دستم كوك مي زنم، فردا ميگي «نازي اينو چه جوري دوختي؟، بابا اين كه پاره است باز هم .»
پيمان : [با خنده] من كه سر اين قضايا سخت گيري نمي كنم فداي جونت. پاره بشه، دوباره مي دوزيش .
نازي : نه ديگه، بده كساي ديگه واست بدوزن ... من ديگه از دست اين نادوني هام خسته شدم .
پيمان : يعني چه ؟ قهر، قهر تا روز قيامت .
نازي : اين اداها رو بلد بودم كه كارم به اينجاها نمي كشيد .
پيمان : خوب حالا ميگي چيكار كنم ؟... تو كه مي دوني من چرخ رو واسة چي دادم ... اگه مشكلت واقعاً اونه، با هم ديگه مي ريم هر طور شده برش مي داريم مياريم .
نازي : اونها هم فكر مي كنن لابد من عين خيالم نيست .
پيمان : كي ؟
نازي : همه .
پيمان : [با مهربوني] خيلي به حرفهاشون توجه نكن .
نازي : چرا ؟!... چون حقو ميگن، راست مي گن، حالا كه ديگه با يكي ديگه شوهر كرده .
پيمان : كي ؟
نازي : هموني كه چرخ خياطي رو دادي دستش . [تقليد صداي پيمان] «واسه اينكه زنه از شوهر معتادش طلاق گرفته ، حالا بزار با اين كار كنه، يه نوني در بياره، به فساد نيفته .»
پيمان : خوب، چرخه بياد خونه، مشكل حلّه ؟
نازي : اگه دلتون اومد گرفتينش، بايست ببرين خونة مامان، الان چند وقته چرخ قراضه شون تق تق مي كنه، بزار اقلاَ سرش با اين چيزها گرم بشه . [زير لب] تو كه در اين خونه رو به روي همه بستي، كاري كردي كه احدي از اونها زنگ اين خونه رو نمي زنن .
پيمان : [كمي از كوره در رفته] خوب اين چه ربطي به تو داره ؟ با مامان و باباي تو كه كاري ندارم، تو چرا تو اين موضوع دخالت مي كني ؟
نازي : چرا دخالت نكنم ؟ همة دعواهاي اونها سر منه .
پيمان : كه چي ؟!
نازي : كه هيچي، زورت مياد كسي بهت بگه راهت كجه، راست برو .
پيمان : مردم يه چيزهايي واسه خودشون مي بافن، خوشم نمي آد سفرة خيالاتشونو اينجا هم وا كنن ... تو هم واست تلقين بشه حرفاشون .
نازي : بگو ديونه ام ديگه، چرا خجالت مي كشي ؟ خوبه يادت نرفته كه عقل و حساب من زبانزد اين و اون بود، حالا شدم رواني ؟... نمي گم قاطي نكردم، اما مسببش كيه [گريه اش گرفته .]
پيمان : استغفرالله ... باز سر و كله مون پيدا شد .
[به سمت دراور رفته، كشو آنرا باز كرده و داخلش را مي گردد .]
پيمان : [ناگهان] اِ ... تركشه اينجا نيست !
[با عصبانيت نازي را نگاه مي كند .]
پيمان : كجا گذاشتيش ... من برگ چغندر نيستم كه، آدمم، دارم باهات حرف مي زنم . تركش هميشه اينجا بود، امشب غيبش زده، چيكارش كردي ؟!
نازي : مي خواي چيكار كني ؟ باز درد دلها تو با خدات اون تو بريزي، چرتكه بندازي كه چند تا كار خير انجام دادي، فلان پيرزن رو سوار موتورت كردي رسونديش، بيخ گوش فلان رئيس رو گرفتي و سؤال جوابش كردي؟ تو گوش فلان لات سر كوچه چك زدي ؟ بعدازظهر تا حالا، تا نصف شب پيش فلان جانباز بودي و دلداريش مي دادي تا از غصه دق نكنه ؟...
پيمان : حرفات تموم شد ؟... صد بار تا حالا بهت گفتم، اين بار هم با اطمينان بهت بگم، من عشقم اينه،... من ازت مي پرسم كه «واسه چي زن من شدي»؟ دوست داشتي كار خير بكني، وگرنه من نه قيافه داشتم، نه بچه ام مي شد، نه اينقده پول دارم كه از شمال بزنم از چالوس بيام بيرون و عشقت هر چه كشيد بگم بفرما ... مردم هم واسه همين راه نمي دم تو خونه ام چون اين چيزها رو نمي فهمن، مي خوان كاري كنن كه تو هم قاطي كني، بفرما نمونه اش، با تو كه ديگه نميشه حرف زد، ديگه هيچي تو گوشت نمي ره، هرچي ميگم يه چيز ديگه جوابمو مي دي، پس اقلاً بذار خودم باشم و خودم، تو هم هر جور عشقت مي كشه و درست مي دوني، همون كار رو بكن .
نازي : همين، پس اين مدت كه باهام حرف نمي زدي و بحث نمي كردي واسه اين بود كه تو واسه خودت باشي و من واسة خودم ؟... من چقدر بيچاره و احمقم، راست ميگي كه خيالاتي ام !...
پيمان : كي گفتم خيالاتي هستي ؟! واسه خودت نباف لطفاً .
نازي : نمي بافم، چش دارم مي بينم، تو كلفت گيرم آوردي، تو حتي ديگه واست اهميت نداره من حالم خوب باشه يا نه .
پيمان : كدوم نادوني اينو ميگه ؟ باز يه زن جماعتي با تو حرف زده، مي دونم، اينها كارشونه، هر چي بيشتر نازشونو بكشي بدتر اوضاع رو مي ريزن به هم .
نازي : واسه همين تلفن هم دست كاري كردي كه من نتونم با كسي حرف بزنم ؟
پيمان : كس و كاري كه تو باهاشون حرف بزني زلزله مي اندازن تو اين خونه، اعصابتو خراب مي كنن ... ببين ! از وقتي كه با هم بحث نداشتيم تو واسه خودت مي خوابيدي، من هم تو درد خودم بودم . ولي الان چي ؟ كار به جايي مي كشه كه من داغ كنم و سرم رو بزارم رو بالش و به حرفت اهميت ندم، اونوقت تو هم، هي اينجا بگي و ببافي و يه فصل گريه كني تا خوابت ببره ... اينو مي خواي ؟
نازي : به خيالت تا ديشب من گريه نمي كردم ؟ سرم رو مي ذاشتم رو بالش مي رفتم آره ؟
پيمان : چي شده مگه ؟!... گريه مي كردي ؟!
نازي : نه ... مي خنديدم !
پيمان : خيلي خوب ... چاره ايي نيست مثل اينكه اجلم بايست زودتر از موعدش برسه .
نازي : منظورت چيه ؟!
پيمان : هيچي بابا، هيچي .
نازي : تازه گي ها دكتر رفتي ؟!
پيمان : آره .
نازي : خوب [بغض اش گرفته]
پيمان : بابا نازي تو چته ؟... تو كه مي دوني من از همه چي بريدم، يعني بايست ببرم . آخه به چي دلمو خوش كنم؟...نه دوازده ميليون پول دارم برم خارج كليه هامو درش بيارن، تازه شو بكارن، نه اعتقاد به بچه دارم كه بخوام
پا بذاره تو اين دنياي الاخون والاخون، فايده اش چيه ؟
نازي : هيچي !
پيمان : چي هيچي ؟!
نازي : ... وقتي ميگي فايده نداره يعني نداره ديگه . [پيمان سكوت كرده است]
نازي : ولي من مي خوام ... ولي تو رو هم مي خوام ... ولي تو اخلاق واسه آدم نذاشتي .
پيمان : اگه خطايي ازم سر ميزنه منو ببخش، به ابوالفضل خواستيم حق كسي پامال نشه، واسمون فرق نمي كنه زنمون باشه، ننه مون يا غريبه .
نازي : باز رفتي سر حرف اولت، تو اگه وقتت آزاد بشه از اين رفيق بازي ها و دل سوختنات همه چي درست ميشه .
پيمان : چي درست ميشه، اينورمون درست ميشه، اونورمون چي ؟ بي خيالش بشيم ؟
نازي : اونورمون هم درست ميشه، كي خدا بچه دار شدن و سلامتي رو گناه دونسته كه اين بار دومش باشه ؟
پيمان : آخه چرا اُمُل بازي در مي آري ؟... معذرت مي خوام ... بطن قضيه رو ببين به ظاهرش چيكار داري .
نازي : بطنش چيه ؟
پيمان : فاجعه !
نازي : كجاش فاجعه است ؟! به تو وحي شده كه بچه ات خلافكار از آب در مي آد ؟
پيمان : بابا فكر مي كني الان ما داريم سير به حسنات مي كنيم ؟ ما خودمون يه پا خلافكاريم ... البته تو نه، ولي من خيلي بايست چشم و گوشم باز باشه .
نازي : آره، پس چي كه خلافكاري، اين كارهاي تو، اينجوريش يه جور خلافه .
پيمان : اي والله، تو هم ديگه قبولمون نداري ؟ دمت گرم، پس فاتحه ما خوندس .
نازي : [مهر آميز] پيمان !
پيمان : [جاخورده] ها !... چيه ...؟ حرفتو بزن .
نازي : قسم ات ميدم به اون ...
پيمان : نازي !
نازي : پيمان تو رو به اون راهي كه رفتي ...! بيا يه خورده اين فكرهاي ... اين فكرهايي كه زندگي ما رو خراب كردن دورشون بريزيم ... خودم رو هم مي گم، تنها با تو نيستم ... چرا اينقدر برات عجيبه ؟!
پيمان : خوب من نمي خواهم اينجور باشه ! نازي برا ... برا من دنياييه كه تو ازم شاد باشي . مي فهمي چه مي گم ؟
نازي : پس حرف منو گوش كن .
پيمان : چشم !
نازي : [با خود، خوشحال] خدا نذرمون رو قبول كرده !
پيمان : نذر چي ؟!
نازي : پيمان، تو اگه من هر چي مي گم اون كار رو نكني، ديگه هيچ وقت دعوامون نميشه .
پيمان : تو كه هميشه مي گفتي هر كاري مي گم اونو انجامش بده ... خوب ؟
نازي : ... مگه من حالا چيز ديگه ايي گفتم ؟!... مسخره ام مي كني ؟
پيمان : نه، من غلط بكنم تو رو مسخره كنم، ولي چيزي كه شنيدم اينه كه هر چي مي گي، من اون كار رو نكنم.
[نازي سكوت كرده است] پيمان : اِ... چي شده ؟!... نازي، اين روزها خيلي اعصابت ضعيف شده مي دونستي ؟ بابا قبلاًها هر چي باهات شوخي مي كردم ككت هم نمي گزيد، تازه شروع مي كردي بدتر از من قاه قاه مي خنديدي ؟ يادت رفته ؟ ... آه يادش بخير !
نازي : آخه الان كه ديگه وقت شوخي نيست ... پيمان اينو بفهم . [ملتمسانه و بغض آلود] بذار اين آخرين سنگم رو هم بزنم . شايد نذرم قبول شد و خوردش به هدف .
پيمان : نازي ... نازيِ من ...
نازي : ... چطور شد ؟!... يه بار مثل يه شوهر منو نازيم صدام كردي !
پيمان : آره، يكي از چيزهايي كه دوتا ييمون چوبه شو خورديم همين چيزها بود ... نازي من از بس از بچگي ام با مرد جماعت اخت بودم و نشست و برخاست كردم كه روحيات زنها رو آشنا نيستم، همه كه مي گفتن :«دختر جيزّه ... جرأت نداشتيم تو خونه ايي كه دختر تويش هست پا بذاريم، ديگه ملامتهاي همه شروع مي شد .»
نازي : الانش هم همة رفيقات مَردن .
پيمان : [به شوخي] پس مي خواستي زن باشن .
نازي : شوخي نمي كنم، تو اگه اين رفيق بازيتو كم مي كردي راه مشكلاتمون هم باز مي شد .
پيمان : نازي تو كه مي دوني من قصدم اين حرفها نيست، چيكار كنم كله شق ترين و پوست كلفت ترينشون منم، ميان ميگن فلاني حقمونو نمي ده، بگم چي، بگم به من چه كه جانبازي ؟... آخه خدا رو خوش مياد ؟
نازي : پيمان تو دردت اينه كه پاتو كردي تو يه كفش كه «مرغ يه پا داره» [به خودش] پاشو، پاشو كاسه كوزه ات را جمع كن، جاي تو اين آشيونه نيست ... پاشو بدبخت، پاشو همون سياه بختي هستي كه بودي ... پاشو دلت رو خوش نكن به اين شوهر، پاشو بيچاره ... پاشو رواني ... پاشو .
پيمان : نازي ! [داد مي كشد] هزار بار گفتم اون قرصاي لعنتي رو بخور، من از داروخانه ها مي ريزم تو اين خونه، تو برمي داري مي ريزيشون ظرف آشغال ... منم رواني كردي ... اين تركش من كجاست ؟!
نازي : [داد مي كشد] اون هم انداختمش تو سطل آشغال پيش داروهام، برو بگرد پيداش كن باهاش درد دل كن، تو بلدي به يه «تيكه تركش» دلتو خوش كني، تو زندگي ات توپ و تفنگ و تركش و شعار بوده، تو از زن چي فهميدي ؟... به تو چي اومده زن داشتن ؟... به تو چي اومده بچه داشتن ... به تو چي اومده يه جو خوشي؟...
[حال نازي دگرگون شده و ناراحت تر به نظر مي رسد .]
پيمان : [دستپاچه و عصبي] تركش ... تو دَم از ثواب و خوشبختي مي زني ؟... اينه ثوابت ؟... اينه كه اين چيزها رو به رخم بكشي ؟... تو كه درس دين خوندي اينجوري حق شوهرداري رو به جا مي آرن ؟... اونوقت تو مي خواي به من راه نشون بدي ؟ اونوقت به راهي كه اون رفقام رفتن قسم مي خوري ؟ مي خواي سرم شيره بمالي؟... تو هم مثل بقيه يادتون رفته كه ما واسة چي رفتيم ... مي خواي منم كم كم يادم بره كه واسه چي الان به اين روز افتادم كه روز تو يكي رو هم مثل شب خودم تيره و تار كنم، واسه همين اونو انداختيش آشغال دوني ... آخه تلاش كنيم واسه بچه داشتن كه چي بشه ؟... سالم ها و طبيعي هاش آدم بزرگ كه مي شن آدم نمي شن . تو اين قاراشميش ديگه كسي پيغمبر نميشه خيالت تخت ... من اگه مي خواستم مثل شماها فكر كنم، اولين كاري كه مي كردم مي دوني چي بود ؟ يك از اون فرصتها كه اسلحه گيرم مي اومد همون اوّل خودمو مي كشتم . اول و آخر اون چرت و پرتهاتون به همين ختم ميشه، شماها، پدر و مادرت، پدر و مادر من، همتون مي خواين من خودمو به زحمت نندازم بلكه دو روز بيشتر تو اين دنياي افتضاح عمر كنم . كه چي ؟ كه مثل بقية آدمها يه جفت پا داشته باشم ولي نبينم جفت پاهام رو گذاشتم روي خون رفقام . آخرش چي، ها، به من بگو «آخر همة اين كارها به كجا ختم مي شه ؟! تو كه همة اصول دين رو از حفظي بگو ديگه ...، بگو چرا لال موني گرفتي ... »
[نازي ساكت است ] پيمان : [درمانده] نازي برو، تو طرف حساب من نيستي، هيشكي طرف حساب من نيست . همه تون خوبين، ننه ام، تو... همه تون، همه شون خوشبختي جفتمونو مي خوان، ولي من كله شقم، اين حرفها سرم نميشه، لطافت هم بلد نيستم، نمي تونم با حرف و زبون دل كسي رو به دست بيارم ... پس برو تركش رو بيار، تو، توي دنياي خودت باش ... من كه هر چي سعي كردم نتونستم دنيامو به تو بشناسونم، اگه مي شناسوندم اونوقت دوتائي مزة خوشبختي رو مي چشيديم ... حيف !... زور هم كه به كسي نمي كنم، پس بزار من هم يه خورده انگيزه بگيرم و بتونم اين عذاب هاي مدل به مدل و متنوع تن و روحم رو تحمّل كنم .
نازي : خوبه ... ! اين «تيكه تركش» چقدر از عذابات كم مي كنه ؟ چقدر بهت انگيزه مي ده ؟ چه انگيزه ايي ميده؟... بهت انگيزه مي ده كه با مادرت همچين رفتار كني كه ديگه پاشو توي خونه ات نذاره، خودت هم پاتو خونه شون نذاري؟... تو خونة خواهر برادرت همينطور، فك و فاميلت همينطور ...
پيمان : اين كار رو كردم چون بيشتر از يه سال دوام نمي آرم، اين كليه ام هم كه مثل اون يكي از كار افتاد ساعت عمر من مي خوابه، نمي خوام بعد از مرگم يكي تو چهلم سكته كنه، اون يكي تو سالگردم سينه اش رو جر بده، بذار فكر كنن قاطي كردم و همه رو از خودم مي رونم .
نازي : آخه اين كارت درسته ؟ خداييش درسته ؟!
پيمان : نمي دونم !
نازي : پس واسه همينه كه با من هم آبت تو يه جوب نميره ؟!
پيمان : تو رو خدا ولمون كن بابا نازي، خيلي وقته كه با تو آبمون تو يه جوب نميره .
نازي : مي خواي منم بعد از مرگت دق مرگ نشم ؟!
پيمان : نازي ... [بغض كرده] تو رو خدا با اين دل پوسيدة ما بازي نكن، بزار الكي به خودمون بقبولونيم كه راحتيم.
نازي : پس با من چرا اينجوري شدي ؟ درست از 6 ماه پيش كه دكترها گفتن اين يكي كليه ات هم از كار مي افته، ديگه حتي باهام بگو مگو هم نمي كني، شدي عين يه غريبه ... اون تركش لامذهب كه تو رو ناكارت كرده از من واست دوست تره، من شدم دشمن ؟
پيمان : نازي اون دشمنه، تو دوستي، ولي من چيكار كنم، وقتي مي ديدم تو حالت خوب نيست، وقتي دكترها مي گفتن نبايد زياد بگو مگو باشه، بايست آرامش داشته باشي ... تو هم كه عادتته اول نرم شروع مي كني، آدم خيال مي كنه اين دفعه ديگه دعوايي تو كار نيست بعدش ميري تو دندة اعصاب خُرد كني ... نه خيال كني واسه خاطر خودم خواستم كمتر باهات مراوده داشته باشم . به اون خوني كه از عباسمون رفت قسم مي خورم كه به خاطر روحية خودت بود، مي ترسيدم، چيكار كنم، مي ترسم، مي فهمي مي ترسم !... هميشه ... حتي اون دنيا ...
نازي : از كي ؟!
پيمان : از تو، از خدا !
نازي : برا چي ؟!
پيمان : واسه اينكه تو فداييِ من شدي ... اولها مي گفتم يعني يقين داشتم كه خودت مي خواي، ولي بعدش بوش اومد كه سرد شدي، خسته شدي، حق هم داشتي، آخه كي مي تونه يه معلول رو 10 سال شب و روز جمع و جور كنه اونوقت اون جانبازه هيچي براش نياره ؟... نه بچه، نه مهر و محبت شوهرانه، نه هيچي ... نه هيچي !... چرا اينقدر ساكتي ؟... تو هم يه چيزي بگو ... مي دونم دلت مي خواد فحشم بدي، اين كار رو بكن، اينجوري اقلاً دلم خنك مي شه .
نازي : پيمان، فردا مي رم خونة مامانم ...
پيمان : [به شوخي] از اين فحشها نه نازي، فحش درست و حسابي ...
نازي : ديگه نيا سراغم، ما آبمون تو يه جوب نميره .
پيمان : [از كوره در رفته و درمانده] چرا ؟ چي شده مگه ؟!
[سكوت] [پس از مدتي نازي به بيرون رفته، با چمداني بر مي گردد، جانماز و چادر نمازش را داخل آن مي گذارد .]
پيمان : نازي ... تو چيكار مي كني ... معلومه ... تو چه ات شده ؟!
نازي : هيچي، ديگه بسه اين حرفها، فايده نداره، ما آبمون تو يه جوب نمي ره .
[پيمان مبهوت نازي را مي نگرد نازي بي اعتنا مشغول جمع و جور كردن چمدانش است .]
پيمان : نازي ... من شوهرتم، بهت مي گم فردا ... نميري، يعني برا ... هميشه ... نرو . [نازي متوجه حالات پيمان شده است]
نازي : [متعجب] پيمان ازت بعيده كه اينجوري به لكنت بيفتي ! چيه از اين كه به حرفت گوش نكردم ناراحتي يا از اينكه دارم مي رم ؟
پيمان : چه فرقي مي كنه ؟! از جفتش .
نازي : پس از چي وحشت كردي ؟ از اين كه تنها بموني يا از اينكه نتوني جواب خدا رو بدي ؟
پيمان : [ناراحت، داد مي كشد .] از جفتش .
نازي : [داد مي كشد] اين چه جور مسلمونيه پيمان ؟
پيمان : نمي دونم شماها كه اصول خوندين بلدين اين چيزها رو جواب بدين .
نازي : اصول ميگه تو اين شرايط زن مي تونه از شوهر طلاقشو بگيره .
پيمان : آره، تو شرايطي كه براش خيلي طاقت فرسا و غير قابل تحمله .
نازي : راستش آره، طاقتم تموم شده، مي بيني بعد از 10 سال ديگه نمي تونم مثل يه زن به پاي شوهرم بشينم . ديگه ايمانمو از دست دادم، خيلي سعي كردم به همه چيش عمل كنم ولي تو با اين دلسوزي هات حسابي كفرم رو درآوردي . [پيمان سكوت كرده است .]
نازي : اگه يه خورده، فقط يه خورده به حرفام گوش مي دادي، روم از ايني كه هست سنگتر مي شد، با جون و دل مي موندم باهات، از هيچي اش هم نمي ترسيدم، نه از حرف مردمش، نه از آرزوهام، نه از سختي و ... ولي اگه يه جو محبت داشتي ...! نداري پيمان ... نداري !... حرف، حرف خودته، ماست سياهه، محبت چه صيغه اييه ؟!
پيمان : تو واسة خودت مي بافي، كي ميگه من ... ؟!
نازي : آره مثل هميشه من حرف دلمو مي زنم، تو مي گي «مي بافي»
پيمان : آخه تو حرف دلتو مي گي ولي به ... به حرف دل من پشيزي ا... ارزش قائل نيستي .
نازي : آره حق با توئه .
پيمان : چرا ؟
نازي : تو چرا، تو چرا منو به دلخوشيات مي فروشي ؟
پيمان : اونها دلخوشي نيست .
نازي : دلخوشي نيست، پس چيه ؟... حالا كه كار به اينجا كشيد بگو پس واسة چي يه بار، تو اين 10 سال يه بار ناز «نازي» رو نخريدي ؟ هان ؟ بگو ديگه، واسه چي ؟
پيمان : نازي ... نازي خودش راه نداد ... يعني، من هر چي بيشتر عمر مي كرديم دوتائيمون، بيشتر ظ... ظنَّم بيشتر مي شد .
نازي : ظنّت ؟ ظنّ به چي ؟!
پيمان : به اين كه پشيموني از ازدواج با من .
نازي : پشيمون نبودم، پيمان تو پشيمونم كردي .
پيمان : نه،... من نمي خواستم، نمي خوام اينجور بشه .
نازي : پس چرا يه بار نگفتي ؟ چرا اينو يه بار هم نگفتي ؟!
پيمان : مي ترسيدم، بهت كه قبلاً هم گفته بودم، مي ترسيدم .
نازي : تو فقط مي گفتي «نازي اون موقع ها كه بچه بودم با هيشكي آبم تو يه جوب نمي رفت از همون پنج شش سالگي حرف نشنويي كردم، هميشه مامانم ازم دلخور بود، حتي مي ترسيد منو تنبيه ام كنه، من هم مي ترسيدم ازش محبت بخوام، مي ترسيدم محبتم نكنه ... هميشه يه جورهايي فاصله داشتيم»
پيمان : آره، خوب اين هم خواست اون بوده ديگه، نعمت شو شكر، ما كه تسليميم، مي بيني كه به هر مصيبتي كه شده، سعي مي كنيم خم به ابرو نياريم ولي اين ترس جاشو عوض كرده، خيلي وقته ... از وقتي كه آتيش دورة نامزديمون خوابيد و به خودمون اومديم ترس من،... ترس من دوباره شروع شد .
نازي : منظورت چيه ؟!
پيمان : گفتم كه بهت، من خيلي ترمز بريده ام، تو جبهه اش هم همه ازم حساب مي بردن، خودت ميگي وقتي ميگم ماست سياهه يعني سياه
