نمايشنامه - سه گانه خاك (2)ـ زير خاكي
بسمه تعالي
مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم . حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .
اشخاص نمايش :
سرباز
معصومه
پدر
مرد
زميني خشك از مناطق جنگي جنوب، تپه ماهورها و سنگرهايي فرو ريخته در انتها، رديفهاي نامنظم سيم خاردار و علائم هشدار دهنده كه نشان از وجود مين و مواد منفجره در منطقه دارد، و سايه باني كوچك و كهنه به ظاهر براي نگهباني .
سكوت، و زوزه ي گهگاه باد .
سربازي، ترانه خوان وارد مي شود و يكراست به سمت سايه بان مي رود . اسلحه اش را به سايه بان مي آويزد و يكي از تابلوهاي هشداردهنده را از زمين بيرون مي كشد . خاكها را كنار زده و پاكت سيگاري بيرون مي آورد . سيگار را به دهان گذاشته و كبريت مي كشد . كبريت روشن نمي شود . در فاصله تلاش سرباز براي روشن كردن كبريت، كودكي هفت ـ هشت ساله ـ معصومه ـ از دل سنگرهاي انتهاي صحنه، سر بيرون مي آورد و سرباز را نگاه مي كند .
معصومه : با كبريت بازي مي كنين آره؟ واي، واي ، واي!
[سرباز، جا خورده، سيگار و كبريت را رها كرده و اسلحه اش را بر مي دارد .]
معصومه : تفنگتون راس راسيه آقا؟
سرباز : متوجه [معصومه شده است .] لا اله الاالله ! تو اونجا چيكار مي كني، وروجك؟
معصومه : من اسمم معصومه اس . شما گفتين چيه اسمتون؟
سرباز : من اسمم رو نگفتم .
معصومه : پس وروجك كيه؟
سرباز : تويي كه سر خود بلند شدي رفتي اون وسط، كي به تو گفت بري، هان؟
معصومه : خودم اومدم . كسي بهم نگفت كه .
سرباز : رفتي اونجا كه چي؟
معصومه : مي خواستم بازي كنم .
سرباز : تو غلط كردي!
معصومه : مگه اين سنگرها مال شماس؟
سرباز : نه خير . مال باباي توست!
معصومه : خب حالا عيبي داره كه من اينجا بازي كنم؟
سرباز : اينجا منطقه جنگي يه بچه، نه شهر بازي، مي فهمي؟
معصومه : حالا كه جنگ تموم شده كه .
سرباز : [با خود] ظاهراً اول جنگ ما با شماس . [به معصومه] تو هم با اين كاروانها اومدي؟
معصومه : نه خير. من با بابام اينا اومدم .
سرباز : جدي؟ پس بابات اينا كجان؟
معصومه : يه كم اونورتر .
سرباز : خبر دارن كه تو اينجايي؟
معصومه : آره خب، گفتم كه مي رم بازي .
سرباز : خيلي خب، يه دقيقه همونجا باش تا ببينم چيكار بايد بكنم . [با خود] عجب گرفتاري شديم! هر دفعه نوبت پست ما به اينجا رسيد، يه مصيبتي پيش اومد .
[به سراغ بي سيم مي رود تا با آن تماس بگيرد . معصومه، كنجكاو خود را از سنگر بالا مي كشد .]
سرباز : چيكار مي كني؟ مگه نگفتم از جات تكون نخور؟!
معصومه : براي چي؟
سرباز : چون الان روي انبار مهمات وايسادي، بيچاره!
معصومه : مهمات؟
سرباز : مهمات مي دوني چيه؟
معصومه : نه .
سرباز : يعني اگه جم بخوري، بوم! مي ري توي هوا!
معصومه : آهان، يعني منفجر مي شم؟!
سرباز : اگه جم بخوري! [سعي مي كند با بي سيم تماس بگيرد . اما موفق نمي شود!] اين هم كه دوباره بازيش گرفته!
معصومه : راس راسيه؟
سرباز : چي ؟
معصومه : تلفنتون .
سرباز : بي سيم رو مي گي؟ فعلاً كه اسباب بازيه .
[بار ديگر سعي مي كند تماس بگيرد .]
معصومه : آقا ميايي بازي كنيم؟
سرباز : بازي؟
معصومه : تلفن بازي . آخه من هم يه دونه دارم . [تلفن همراه اسباب بازي اش را نشان مي دهد .] ببينين . اين هم بي سيمه .
سرباز : [بي حوصله] يه دقيقه حرف نزن ببينم دارم چيكار مي كنم .
معصومه : شما چقدر بد اخلاقين آقا!
سرباز : راس مي گي؟
معصومه : آره خب، اون دوستتون خيلي از شما با حال تر بود .
سرباز : [كنجكاو] كي؟ رفيقم؟
معصومه : همون كه قبل از شما اينجا بود .
سرباز : از كي حرف مي زني؟
معصومه : دوستتون ديگه .
سرباز : از كجا معلوم دوست من بوده؟
معصومه : چون لباسش عين شما بود .
سرباز : عين من؟
معصومه : خاكي و خلي .
سرباز : خب؟
معصومه : ولي عين شما تفنگ نداشت ها . يه دستگاه انقدري دستش بود . مي گفت : «اين تفنگ منه»
سرباز : باهاش چيكار مي كرد؟
معصومه : نمي دونم . مثل انبردست بود . انقدري . بزرگ بود!
سرباز : سيم بر نبود؟
معصومه : [مي خندد] سيم بُر چيه؟
سرباز : هيچي بابا . [اطراف را نگاه مي كند .] احتمالاً تخريب چي بوده . هر وقت كارش داريم غيبش مي زنه . [به سراغ بي سيم مي رود .] از كجا مي گي با حال بود؟
معصومه : كي؟
سرباز : همون تخريب چيه؟
معصومه : من دوستتون رو گفتم .
سرباز : خب همون دوستم، واسه چي مي گي باحال بود؟
معصومه : چون يه عالمه با هم بازي كرديم .
سرباز : بازي كردين؟
معصومه : قايم باشك .
سرباز : لابد همينجا هم بازي مي كردين؟
معصومه : آره ديگه .
سرباز : پس طرف يه تخته اش كم بوده .
معصومه : طرف، يعني دوستتون؟
سرباز : نه بابا .
معصومه : پس لابد تخريب چيه رو مي گين؟
سرباز : همون كه باهات بازي كرده .
معصومه : خب دوست شما بود ديگه .
سرباز : من اگه همچين رفيقي داشتم، خودكشي مي كردم!
معصومه : چرا؟
سرباز : آخه اينجا جاي قايم باشك بازيه؟
معصومه : چه عيبي داره؟
سرباز : واسه تو هيچي، چون بچه اي نمي فهمي . ولي ازيه آدم گنده بعيده كه بياد توي منطقه ممنوعه تفريح كنه.
معصومه : منطقه ممنوعه؟
سرباز : پس فكر مي كني اين تابلوها و علامت ها چيه اينجا؟
معصومه : نمي دونم .
سرباز : نگفتم، روي انبار مهمات وايسادي؟
معصومه : يعني اين تابلوها مال انبار مهماته؟
سرباز : پس چي؟
معصومه : خيلي خوشگله!
سرباز : انبار مهمات؟
معصومه : اين تابلوها .
سرباز : خوشگل تر از اون، چيزهايي كه اين زير خاك شده!
معصومه : مثل گنج شما؟
سرباز : كدوم گنج؟
معصومه : سيگارهاتون!
سرباز : سيگار؟
[به سراغ بسته سيگار مي رود . يكي را به دهان گذاشته و كبريت مي كشد . كبريت روشن نمي شود .]
معصومه : من هم توي باغچه مون يه گنج قايم كردم .
سرباز : راستي؟
معصومه : سيگار نيست ها، مهماتِ راس راسيه!
سرباز : عجب؟
معصومه : شما گنجتون فقط سيگاره؟
سرباز : نه بابا . مرده شور اين سيگار رو ببرن .
[سيگار و كبريت را انداخته و به سراغ بي سيم مي رود .]
سرباز : سيزده، سيزده، مركز [به معصومه] خب داشتي مي گفتي .
معصومه : با من هستين؟ يا با تلفن؟
سرباز : با توام . گفتي مهمات قايم كردي؟
معصومه : خيلي هم مهم نيست . چند تا پوكه تيره، با يه ماسوره!
سرباز : ماسوره ديگه چيه؟ [به بي سيم] سيزده، سيزده، مركز ...
معصومه : نمي دونين؟ مال مينه ديگه!
سرباز : مين؟ تو مي دوني مين چيه؟
معصومه : معلومه .
سرباز : عجب! [به بي سيم] سيزده، سيزده، مركز ... [به معصومه] از كجا آورديش؟
معصومه : ماسورهه رو؟
سرباز : مهماتت رو؟
معصومه : از بابام گرفتم . اون انقده از اين چيزها داره كه نگو .
سرباز : ماسوره؟
معصومه : مهمات!
سرباز : مگه بابات چيكاره اس؟ [به بي سيم] سيزده، سيزده، مركز ...
معصومه : جانبازه .
سرباز : منظورم اينه كه كارش چيه؟ جانبازي كه شغل نيست .
معصومه : معلمه .
سرباز : آهان گرفتم ... [به بي سيم] مركز، مركز، اينجا سيزده، مي شنوي؟ [نااميد] لامصب! گرفته بودم ها، صداي خود پاس بخش بود . [به معصومه] چند درصد؟
معصومه : درصد؟
سرباز : بابات رو مي گم . چند درصد جانبازه؟
معصومه : ما هنوز درصد نخونديم .
سرباز : خيلي خب بابا . بي خيال . [به بي سيم] سيزده، سيزده، مركز ...
معصومه : شما هم اومدين اينجا سيزده به در؟
سرباز : سيزده به در چيه؟
معصومه : آخه هي مي گين، سيزده، سيزده ...
سرباز : اين سيزده يه رمز .
معصومه : رمز؟
سرباز : يعني كدِ اين خراب شده سيزده اس . [به بي سيم] سيزده، سيزده، مركز ... خراب شه اون مركز كه هيچ وقت جواب نمي ده! [به معصومه] ببينم، مگه امروز سيزده به دره؟
معصومه : آره ديگه .
سرباز : گاومون زاييد! حتماً آقايون جمع كردن رفتن پيك نيك .
معصومه : آقايون يعني چي؟
سرباز : چي نه، كي؟
معصومه : خب همين كي؟
سرباز : يعني همونهايي كه بايد بي سيم رو جواب بدن . نحسي اش ما رو نگيره خوبه!
معصومه : يعني چي كه سيزده نحسه؟
سرباز : خب نحسه ديگه. تو فكر مي كني چرا هر چي بدبختي يه، توي اين منطقه مي باره؟ توي اين يه گُله جا؟ چون كدِش سيزده اس . وگرنه كه انقدر مصيبت نداشتيم اينجا .
معصومه : مصيبت؟
سرباز : مصيبت از اين بدتر كه درست موقع پست من بدبخت؟ يه بچه زبون نفهم بلند شده رفته وسط ميدون مين به بازي كردن؟
معصومه : [دلخور] من مي خوام برم پيش بابام اينا .
سرباز : تو ديگه نحسي نكن . وايسا سر جات!
معصومه : مي خوام برگردم . خسته شدم خب .
سرباز : فكر مي كني من خيلي سرحالم؟
معصومه : اونها حتماً دارن دنبال من مي گردن .
سرباز : بعيد مي دونم حتي يادشون باشه كه بچه اي داشتن . پدر و مادر انقدر بي مسئوليت مي شن؟
معصومه : من مي خوام برم پيش اونا .
سرباز : به تو مي گم وايسا!
معصومه : اگه نذاري برم داد مي زنم!
سرباز : بزن، از طرف من هم داد بزن . بلكه يكي بياد هر دومون رو نجات بده .
معصومه : [داد مي زند] بابا ...
سرباز : [ادا در مي آورد .] باباش ...
معصومه : شما خيلي بدين!
سرباز : چون نمي گذارم بري روي هوا؟
معصومه : هوا چيه؟ من مي خوام برم پيش بابام . [حركت مي كند .]
سرباز : وايسا سر جات بچه! [اسلحه اش را به طرف معصومه مي گيرد .]
معصومه : [مي ماند] من از شما مي ترسم!
سرباز : بترسي به نفعته .
معصومه : [فرياد مي زند .] بابا ... [پدر، با شتاب داخل مي شود .]
پدر : چه خبره؟ داري چيكار مي كني آقا؟!
معصومه : من مي ترسم، بابا جون!
پدر : نترس بابا .
[معصومه، قصد حركت به سمت پدر را دارد . سرباز بار ديگر اسلحه مي كشد .]
سرباز : سر جات وايسا بچه جون .
پدر : [به سرباز] تو خجالت نمي كشي؟ اين كارها چيه كه مي كني؟
سرباز : يكي بايد اين رو به شما بگه . واسه چي بچه تون رو رها كردين به اميد خدا؟
پدر : به تو چه مربوطه مردك؟!
سرباز : اين عوض تشكرتونه؟
پدر : تشكر كنم؟ به خاطر چي؟ چون اسلحه كشيدي روي بچه؟
سرباز : نه خير . چون جونش رو نجات دادم . با همين اسلحه!
پدر : مزخرف نگو!
سرباز : مزخرف؟ يه نگاه به دور و برتون بندازين، ببينين دختر خانوم تون چه دسته گلي به آب داده؟
معصومه : من كاري نكردم بابا، فقط داشتم بازي مي كردم .
سرباز : اگه جلوش رو نمي گرفتم، بايد نعشش رو از زمين بازي مي بردين بيرون!
پدر : [ تازه متوجه اطراف مي شود .] تو چيكار كردي دختر؟
معصومه : هيچي بابا، به خدا داشتم بازي مي كردم!
پدر : مگه بهت نگفتم دور و بر خودمون باش؟ واسه چي اومدي اينجا؟
معصومه : غلط كردم!
پدر : [به سرباز] يه لحظه ازش غافل شدم ها!
سرباز : واقعاً كه مزخرفه!
پدر : چي؟
سرباز : حرفهاي من!
پدر : من ازت معذرت مي خوام .
سرباز : خواهش مي كنم . ولي اين چيزي رو حل نمي كنه . به هر حال اون روي ميدون مين وايساده!
معصومه : نه خير، انبار مهمات . [ادا درمي آورد .] بوم!
پدر : [به معصومه] شما آروم باش بابا جان! [به سرباز] حالا چيكار بايد كرد؟
سرباز : معمولاً توي اين جور موارد، ما تماس مي گيريم مقر تا يه تخريب چي بفرستن .
پدر : [با خود ] تخريب چي؟ [به سرباز] خب چرا معطلين؟ [اطراف را نگاه مي كند .] اينجا بي سيم دارين؟
معصومه : يه بي سيم اونجاس ولي اسباب بازيه .
سرباز : اون جواب نمي ده . [به پدر] شما گوشي همراهتونه؟
پدر : منظورت موبايله؟
سرباز : خواستم فارسي اش رو بگم .
پدر : نه متأسفانه .
معصومه : من يكي دارم، ولي باطري نداره . [تلفن اسباب بازي اش را نشان مي دهد .]
پدر : [به معصومه] شما همونجا كه هستي باش دخترم .
سرباز : از بدبختي ما، هر كس به تورمون مي خوره آس و پاسه . [به سمت بي سيم مي رود .] يه سنگ ديگه مي اندازم ببينم چي مي شه . [به بي سيم] سيزده، سيزده، مركز ...
معصومه : بابا جون، مي دونستين سيزده يه رمزه؟
پدر : تو از كجا مي دوني؟
معصومه : اون آقا گفت : «كد اين خراب شده سيزده اس .» خب كد يعني رمز ديگه .
پدر : [به سرباز] ببينم، تو سيزدهي يا مركز؟
سرباز : يعني چه ؟
پدر : كد تو، سيزده اس يا مركز؟
سرباز : به كلاس اينجا مياد مركز باشه؟
پدر : پس چرا مي گي سيزده، سيزده، مركز؟
سرباز : [متوجه مي شود] اَي كه هِي! حواس من رو باش . مي گم چرا جواب نمي ده ها! [به بي سيم] مركز، مركز، سيزده ... [به پدر ] پس من از اونوقت تا حالا داشتم خودم رو صدا مي زدم . [ به بي سيم] مركز ، مركز، سيزده ... [نا اميد] ظاهراً سيزده با مركز چندان فرق نمي كنه . آقايون هنوز از پيك نيك بر نگشتن!
[سعي مي كند بار ديگر تماس بگيرد .]
معصومه : بابا، سيزده به در تموم شده؟
پدر : نه بابا جان .
معصومه : بابا جان؛ حالا كه گفتم غلط كردم، مي شه بيام؟
پدر : كجا بيايي؟
معصومه : مي خوام برم سيزده به در .
پدر : نه دخترم، شما فعلاً نمي توني جايي بري . چون اين منطقه آلوده اس .
معصومه : آلوده، يعني كثيف؟
پدر : نه بابا، آلوده به مين، مين كه مي دوني چيه؟
معصومه : همون كه ماسوره داره؟
پدر : آره بابا جان .
معصومه : خب مگه چه عيبي داره؟
پدر : چي؟
معصومه : مين ديگه، همون كه ماسوره داره؟
پدر : ببين بابا جون، مين يه جور مواد منفجره اس!
معصومه : يعني مهماته؟
پدر : تقريباً .
معصومه : از همونهايي كه اگه جم بخوري، بوم! مي ري توي هوا؟
پدر : آفرين، مبادا جم بخوري يا؟!
معصومه : چشم!
پدر : [به سرباز] چي شد؟
سرباز : [بي سيم را رها مي كند .] بي فايده اس . جواب نمي ده .
معصومه : من كه گفتم اسباب بازيه .
[پدر به سمت بي سيم مي رود .]
سرباز : كجا مي ري آقا؟
پدر : مي خوام امتحانش كن .
سرباز : نمي شه!
پدر : آزمايشش كه ضرر نداره .
سرباز : [بي سيم را بر مي دارد .] اينجا كه آزمايشگاه نيست آقا!
پدر : شما اجازه بده .
سرباز : نمي تونم . مگه هر كي هر كيه؟
پدر : من با اين آشغالها كار كردم . قلق داره .
سرباز : قلقش رو مي دونم . بهتر از شما .
معصومه : چي مي گين؟ باباي من چند سال توي جنگ بوده!
پدر : [به معصومه] شما مي شه صحبت نكني معصومه خانم؟
معصومه : من كه جم نخوردم از جام .
پدر : [به سرباز] ببين برادر من . اين بي سيم ها ...
سرباز : لازم نيست اطلاعاتتون رو به رخم بكشين . مي دونم شما قبلاً رزمنده بودين .
پدر : من همچين حرفي زدم؟
سرباز : با زبون بي زبوني .
پدر : به زبون خوش دارم مي گم اون بي سيم رو بده امتحان كنم . حاليت مي شه؟
سرباز : اگه شما حاليتون مي شه، دارم مي گم نمي تونم .
پدر : يعني چي كه نمي توني؟
سرباز : برام مسئوليت داره، مي فهمين؟
پدر : چه مسئوليتي؟
سرباز : آخه همينطوري كه نيست . شايد يه دقيقه ديگه بگين اون اسلحه ات رو هم بده آزمايش كنم بايد بدم؟
[پدر يكباره متوجه اسلحه مي شود . به طرفش رفته و آن را بر مي دارد .]
سرباز : [جا خورده] هي آقا! اون اسباب بازي نيست ها!
پدر : جدي؟ [خشاب اسلحه را بيرون مي آورد .]
سرباز : باهاش بازي نكنين . اون مسلحه!
پدر : مي خواستم ببينم چند تا ترقه مي خوره؟
معصومه : ترقه اي نيست كه بابا، راس راسيه!
پدر : [به معصومه] شما قرار شد ساكت باشي .
معصومه : فقط گفتين جم نخورم .
پدر : حالا مي گم ساكت باش! [به سرباز] بدش به من!
سرباز : دارين تهديدم مي كنين؟
پدر : نه، به زبون خوش گفتم . [مي خندد] ببين، دارم مي خندم .
سرباز : خنده تون رو باور كنم، يا اون اسلحه رو؟
پدر : اسلحه كه خاليه . [خشاب را نشان مي دهد .] ترقه هاش رو در آوردم .
سرباز : اون مسلحه! مگه نگفتم؟
پدر : اگر واقعاً مسئوليت حاليت باشه، نبايد مسلحش كرده باشي .
سرباز : چرا؟ مگه اينجا منطقه نظامي نيست؟
پدر : كدوم منطقه نظامي؟ اين همه كاروان و زن و بچه رو نمي بيني اينجا؟
سرباز : شما چي؟ اين همه تابلو و علامت رو نمي بيني؟
پدر : بهر حال تو اگه يه سرباز با مسئوليت باشي، هيچ وقت نبايد اسلحه ات رو از خودت جدا كني . مخصوصاً اگه مسلح باشه!
[گلن گدن مي كشد . هيچ فشنگي از اسلحه بيرون نمي افتد .]
پدر : ظاهراً خاليه! [اسلحه را رو به آسمان مي چكاند .] خاليه .
سرباز : خيلي خب حالا بدينش به من .
پدر : بيا بگيرش . البته اون بي سيم رو بذار همونجا باشه .
سرباز : بي سيم رو؟
پدر : مي بيني؟ هيچ تهديدي در كار نيست . اسلحه به جاي بي سيم .
سرباز : به شرطي كه مسئوليتش با خودتون باشه .
پدر : مسئوليت چي؟
سرباز : بي سيم ديگه . اگه طوريش بشه گردن شماس .
[بي سيم را زمين مي گذارد .]
&nbs
