نمايشنامه - اهل اقاقيا

کد خبر: ۱۱۱۷۷۱
تاریخ انتشار: ۳۰ آذر ۱۳۸۵ - ۱۰:۵۵ - 21December 2006

 بسمه تعالي

مقدمه ناشر:
تئاتر به عنوان كهن ترين، عالي ترين و والاترين تجليات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آيينه تمام نماي زندگي و تاريخ جوامع به شمار مي آيد و ادبيات نمايشي هر ملت تصويرگر كردارها، پندارها و آرمانهاي آن ملت است.
 تئاتر بطور عام هميشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج هاي تحميل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودي جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوي و خدا پوي هميشه خواسته است به نادانسته ها فائق آيد و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقايق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نمايد. انسان مايل است آنچه را كه عزيز شمرده و براي بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگي برمي آيد، محفوظ بدارد و اينجاست كه هنر نمايش به ياري برمي خيزد.
از جمله وقايعي كه ملت ما در فراز و نشيب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه هاي رويارويي پليدي و پلشتي با ايمان و عشق، هشت سال را با ايثار، يگانگي و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهاني در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران بوده است. جنگي كه تمامت توان و موجوديت انساني، عقيدتي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرين تاريخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودي خود زشت و نفرت آور است و اين همه زشتي را از روح متجاوز مي گيرد، امّا جنگ يك سوي ديگر هم دارد. اگر اراده پليد متجاوز به هيچ مانعي برخورد نكند، جنگ يا به تعبيري دفاع مقدس هم پديد نمي آيد و ظالم متجاوز سلطة جهنمي و شيطاني خويش را تا آنجا كه امكان داشته باشد مي گستراند، ولي اين جنگ زيباست چون يك نيرو در مقابل متجاوز طغيانگر قد برمي افرازد و هيمنه، صلابت و عزّت اسلامي را به نمايش مي گذارد.
اين همه شگفتي و اعجاب خلق شده در طي دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زيباترين پديده ايست كه خداوند تعالي آفريده. جنگ از اين رو زيباست كه تجليگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازيست كه دلش به نور عشق خدا منور گرديده و مظهر خدا و مأمن روح ايمانيست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است.
در چنين وضعيتي يكي از وظايف انسان فرهيخته و انديشمند اين است كه به چند و چون اين واقعه عظيم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاريخ و آيندگان بجاي آورد. اكنون كشور ما و حقيقت جامعه ما بر واژه هايي چون ايثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسيج بنا گرديده است. همه آنهايي كه دوران دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه اي ً را بياد دارند و مي دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقي موج مي زد.
تمامي سعي و اهتمام اين دفتر كه حاصل اولين جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستين مسابقه بين المللي نمايشنامه نويسي در سال 1373 (و توسط معاونت هنري بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس برگزار گرديد)   مي باشد اين است كه توانسته باشد بخشي از اين شور و عشق و پاره هايي از آن حادثه عظيم و سرنوشت ساز را در قالب ادبيات نمايشي عرضه بدارد و ميراث ارزشهاي سالهاي دفاع مقدس را به صاحبان آن، آيندگان و جهانيان برساند.
                                                                                                 

صحنه :
              [يك اتاق كوچك و صميمي، آبي آبي!
               با پنجره اي به كوچه و حياط كه در احاطة برگهاي درخت اقاقي اند. يك لباس عروس در انتها كه بيشتر رويايي است تا واقعي! و چند قاب عكس از امين و انيس كه ظاهري دو رويه دارند، گاه قاب عكس اتاق هستند و گاه نگاتسكوب هاي پزشكي.
                 و ديگر:
                 چند كبوتر سپيد سپيد همين.]
                 [امين زير تكه نوري سرخ سرخ، با كبوتري سپيد بر دستان طلوع مي كند، رسا، كوبنده، پرخون!]
امين: مي خوام مثل يك زيارت سر صبح، دادم بزنم ربنا! مي خوام تشنه بشم، مثل ظهر داغ تابستون، مي خوام تشنه بشم و داد بزنم، رنبا!
تا درست مجنون بشم، نه مجنون ليلي... مجنون الله اكبري، راست حسيني و حضرت عباسي!
و بعد داد بزنم، ليلي منم، منم ليلي، منم محمل، منم صحرا، منم منزل، منم طوبي، منم مجنون، منم ذره، منم مولكول، منم طوقي.
              [نور در خون تمام مي نشيند.]
                 [دم دماي صبح امين و انيس در اتاق كوچك و مهربان، صداي معصومانه كبوتران امين در حال اتمام نقاشي خود است، و انيس مشتاقانه سفره را جمع مي كند.]  
امين: روي اين بوم فقط ميشه يك تصوير كشيد، يك چهره، اما روي ديوار يك نقاشي ديواري ميشه يك عالمه چره كشيد، سوخته، مصمم، پرخون و عاشق با تفنگاشون، پيشاني بندهاي سبز و سرخ و يك درياي سقاي تشنه لب و نخل سوخته.
درسته خانوم دكتر مشتاقي؟ 
انيس: روي اين سفره فقط ميشه يه دونه بشقاب پنير و سبزي گذاشت با يه دونه ديس پلو قيمه، اما توي كوچة اقاقياي شما ميشه يه سفرة نذري انداخت به اميد سالم برگشتن اون يه فوج سقا.
آقا، امين حقيقت درست ميگم؟ حالا حتما ميري؟  
امين: مگه شك داشتي؟ خوب، تابلو هم تمومه تقديم به شما. جون ميده براي يك مطب سانتي مانتال بالاي شهر، اون موقع همة مشتريهاي كله گندة بالا شهري فرار مي كنن.  
انيس: مريض مريضه، چه فرقي داره؟  
امين: حتي اگه دشمن هم مريض تو باشه، بازهم مريضه خانوم دكتر؟  
انيس: من هنوز دانشجوي رشتة پزشكي ام، اينقدر نگو خانوم دكتر، بابام باورش ميشه و بيشتر لجش مي گيره.  
امين: همين حالاشم، ما گداي پاپتي از سر خونواده شما زياده ايم.  
انيس: اولا گدا كسي است كه هيچي نداشته باشه نه تو، كه هم قلم خوب داري، هم خوب نقاشي مي كشي و هم خوب مي جنگي و اگه ريا نباشه بقول شما خوب!  
امين: اين يكي رو تو دلت نگه دار.  
انيس: بله و هم اهل جنگ... بابام خيلي دلش بخواد.
              [سكوت، صداي آرام و معصومانه كبوتران]  
انيس: من رو هم با خودت ببر.  
امين: حتما ميدوني كه نميشه خانوم دكتر. اينم تابلو، خدمت شما اثر نقاش باشي.  
انيس: [بسوي نقاشي جذب مي شود]
درياي سرخ با يه عالمه كاكايي به رنگ آبي كه مي پرند! درياي سرخ و كاكايي آبي. يعني چي؟  
امين: كارون، دريا ديگه آبي نيست. سرخ سرخ و رنگ آبي شو به كاكايي هاي سفيد داده و شدند آبي.  
انيس: كاش باز هم آبي مي شد، صاف مي شد، امين 
امين: بله.  
انيس: چرا هر چي نقاشي مي كشي و يا هر چي مي نويسي حتماً توش بايد كبوتر باشه، ها؟  
امين: چون بچة ديار امام رضائيم، ديگه اينكه قلبم گمشده داره.  
انيس: گمشده؟!  
امين: آره، وقتي اونور نخلها سربريده مي شن، موشك نحس و نجس يه گوشة خاكو ويرون مي كنه، قلبم درد     مي گيره، كنده مي شه، اونوقت اينجا كه هستم مثل گمشده ام. و بعد ردپاي گمشدگي مو، توي نقاشي هام با كاكايي جا ميذارم... ببينم نكنه داري به كبوترا حسودي مي كني؟ 
انيس: [غمگين] غصه دارم امين!‌ ميدوني وقتي شب تو بيمارستان بخش مجروهين كشيك دارم، جنازه ها رو كه ميآرن، تن هاي شهيد و معيوب، به خودم ميگم، يكي مثل من داره دق مي كنه، يكي مثل من امين شو از دست داده، عليل شده، انوقت بغضم مي تركه، هنوز برق چشماي اون جونهايي كه توي خون غلت مي زنن رو به ياد دارم. اونوقت كه خودمو جاي هر كدوم ميذارم، طاقتم تموم ميشه، امين بمون و نرو.  
امين: قرار نشد كه احساساتي بشي، قرارمون امام حسيني و حضرت عباسي بود. مجلس توي مسجد مالك اشتر بگيريم و تو درس بخوني، ما هم درس بخونيم تو توي دانشكدة پزشكي و مام تو دانشگاه جنگ. هر كدوم زودتر قبول شديم اون برنده است، تازه اولش، ما عشقمون اينه كه تركش بخوريم و بياييم مرخصي و بعد شما خانوم دكتر مارو بندازي روي تخت، ببخشين سفرة قصابي و با ساطور بيفتي به جون ما و تركشامونو در بياري و ما هم پز بديم كه اين خانوم دكتر خانوم ماست و بعد تو تركشها رو بياري خونه و توي همين باغچه بكاري يادگاري براي        بچه هامون! حالا هم هر وقت به آينه نگاه مي كنم، مي بينم كه تو داري پير مي شي!‌ بدهكاري ما به تو خيلي شده، انيس.   
انيس: يك كلمه هم از من، يه سفرة ابوالفضل توي كوچة اقاقي نذر اومدنت قبول؟  
امين: هر چي تو بگي قبول قبول.  
انيس: نامه يادت نره.  
امين: جوابش واجب تره.
              [نواي بال كبوتران امين مي رود، انيس آب را بر راه رفتة امين مي ريزد.]  
انيس: آبي ها مهربان ترند، حقيقت زندگي ام نگو نمي آيي، نگو نخواهي آمد. قلب من دروغ نمي گويد، تو از كارون، از شلمچه، از دارخوين، بهمنشير، فكه، دهلاويه، از كارون مثل يك كاكايي طلوع خواهي كرد و بر شانة اقاقيا، مثل كبوتري جلد خواهي نشست و مي گويي انيس مشتاقي خانم دكتر ما اومديم، به پابوسي حرم آقا امام رضا. آبي ها مهربان ترينند، قلب من دروغ نمي گه، امين بيا.
ميدوني پايان نامة تحصيلي من، تز قلب است. غوغا كردم خوشم اومد. وقتي گفتم تز من قلب شوهرم است همه خنديدند. من نترسيدم و تشريح كردم. من قلب ترو، امين حقيقت، تشريح كردم، ميتوني باور كني؟
              [پاره قلب بر نگاتسكوب پزشكي، به سرخي خون، تپنده، انيس چهره اش در انعكاس خون قلب سرخ است.]   
انيس: قلب پارة مجروح چون سينه اي مشروح، با من حرف مي زند، صدايم مي كند، داغ است، يك داغي سوزنده، شعله مي كشد. شعله اي فراگير مي خواهمت براي زندگي، زنده بمان، بجوش، تو حتي در خاك هم نفس مي كشي، تپش داري، نبض داري، شعله داري، شعله ات گرمم مي كند، از كجا مي آيي؟ اي قلب، قلب امانت دار، قلب امين، باز شو و مرا در خود بگير، قلبي با رگهاي آبي، آبي، آبي، آبي ها مهربان ترند. با خوني سرخ، خون سرخ منتشر در همة عروق. مي زند. تند، تند تند، حالا باز خواهمت كرد، تشريحت خواهم كرد تا همه بدانند پشت اين پوست سپيد و قفسة استخواني چه آرميده.
              [آرام بلند مي شود و تشريح مي كند، نور نگاتسكوب ها برش هاي قلب را نشان مي دهد]
اينجا قلب است. قلبي ساده، با دو قسمت مجزا با نام قلب راست و قلب چپ با حفرة فوقاني بنام دهليز و حفرة تحتاني بنام بطن. اينجا
              [برش ديگري از قلب بر نگاتسكوب مي افتد]
اينجا:
              [برش ديگري از قلب بر نگاتسكوب مي افتد]‌
اينجا:
              [برش ديگري ازقلب بر نگاتسكوب مي افتد]
[فرياد مي كشد] و اينجا آئورت است.
آئورت است.
حقيقت قلب اينجاست، سرخرگ اينجاست، ميدانيد چرا؟ چون پاره پاره است، چون شكيل است، آسيب نمي بيند، خونريزي نمي كند، ميدانيد چرا؟ چون سلامت قلبهاي ديگر را هم تضمين مي كند، من قلب شوهرم را شناختم، او وقتي به شهر مي آيد، مي گويد قلبم درد مي كند، قلبم جامانده، چون قلبم كارونه، فكه است، آبيدر است، آخر آبي ها مهربان ترند!
[درمانده] من بطن را نمي شناسم، آئورت را نمي شناسم، تنها ميدانم كه حقيقت آدمي، قلب آدمي است. به من بگوئيد، آبيدر كجاست؟ حقيقت كجاست؟ امين كجاست؟ توي اين دنيا شفا تو دستاي دكترا است، كي مارو شفا ميده؟
              [نور نگاتسكوب ها خاموش مي شود و تنها انيس با كبوتري بر دستانش باقي مانده و كبوتر را نوازش مي كند]  
انيس: اين هم نامه ي من، يه نامه به زبون يه دختر دانشجوي پزشكي كه خواست قلب شوهرش را همه بشناسن. اما همه خنديدن، اما نامه مو تونستم آخرشو به لهجة خاكي تو، تموم كنم. ببين ياد گرفتم يا نه؟
مقصد، قرارگاه خاتم الانبياء، سلام مي رساند انيس مشتاقي به امين حقيقت، اهل مشهد، ساكن كوچة اقاقيا.   
پيام: امين بيا
صداي كبوتر رو كه بشنوي، صداي منه! نالة كبوتر، نالة منه! آواز اين كبوتر، آواز منه!
(عروست انيس)
              [كبوتر را مي پراند و منتظرانه پرواز كبوتر را نگاه مي كند.]‌ 
                  [دم دماي عصر، امين و انيس، در اتاق كوچكشان، صداي معصومانه كبوتران از حياط.]‌
امين:
نــــاله ام مــــانند نـــي، آوازة عشـــقم بلند
                        ترك ناله كي توان كرد، گر برندم بند ز بند
هر نفس كز درد هجران مي كشم آه و فقان
                       كو كسي پيدا شـود درمان كـند اين درد من  
انيس: اين هم يك بلوز آبي براي شما و دو شاخه گل محمدي براي ما هيچ يادت مياد اين روسري آبي كه سرم كردي مال چه وقتيه؟
درست تر مال چه روزي و چه ساعتي؟
به ذهنت فشار نيار!‌ 
امين: [در خود] چه بويي داره اين گلها؟  
انيس: چه بويي داره اين گلها! نميدوني چند تا خار رفت توي دستام تا از حياط دانشكده اينها رو چيدم. نميشه اصلاً بپرسي اين گلها تو را ياد چي مي اندازه؟  
امين: ياد چي؟  
انيس: ياد وقتي كه روسري آبي رو سرم انداختي! لباس بخت.  
امين: [سكوت] كاشكي سرت نمي كردي.  
انيس: [مي شكند]‌ ها؟!‌ 
امين: پدرت اينجا بود.  
انيس: باز بحث تون شد؟  
امين: اون راست ميگه.  
انيس: اون هميشه راست ميگه، نه؟  
امين: نيش نزن.  
انيس: چه نيشي؟ اون پدر منه و من ميدونم اون چي مي خواد.  
امين: تو كه ميدوني چرا به حرفش عمل نمي كني؟  
انيس: شروع نكن امين. اون منو مي خواد بدون تو، ببين اصلاً چرا بايد يك روز خوبو اينطور خرابش كنيم؟ اين اقاقيا چه عطري دارن بيا، بيا ببرمت لب پنجره، بوي اقاقيا و بق بقوي كبوترا حالتو جا مياره.
              [ويلچر امين را حركت ميدهد و لب پنجره مي برد، صداي بق بقوي كبوتران سكوت را پر مي كند]    
امين: خسته شدم از اين زندگي قره قوروتي، لواشكي، تزئيني، آباژوري، رستوراني، زندگي بختكي، زندگي لرزون، لرزون به يك حرف، كه يكي در اين خونه رو به تحقير نزنه، خسته شدم، كوچك شدم، ميدوني چرا؟ مثل اين كبوترا تو قفسم، بق بقوم صداي غم داره، چرا؟ چون حقير شدم، بچه ءكوچه اقاقي، كبوتر جلد سر شاخه هاي اقاقيا افتاده گير يه مشت وكيل مدافع.   
انيس: هي تو حقير نشدي، خواهش مي كنم شروع نكن.  
امين: تو اصلاً نمي توني اين آوار بالاي سرمو درك كني، قصه ي قديميه دعواي شوهر و مادر شوهر و پدر شوهر اصلاً نيست. قصة پوسيدگي آدمه تو سال قحط!
قحطي محبت. يه زماني كلمه و باروت معنا داشتند. اما حالا كلمات هم از دستم فراري اند.
ميدوني چرا؟ [مي خواند]
صورتي، رنگ پريدة عاشقي است و آبي، رنگ خود عاشقي!‌ اين روزهاي عجيب صورتي شده ام. رنگ پريده، اين همه پريدگي چه معنا داره؟ [داد مي زند] اهل معنا، اهل صورت را مي فهمند. هر ننه قمري كه اهل آسمان صورت و رنگ آبي نمي شه؟  
انيس: قبول دارم، حتي اگر اون ننه قمر پدر من باشه كه هست. ميدونم امين.  
امين: ديگه تموم شد. گفتم تموم. [داد مي زند] گفتم تموم! 
انيس: چي تمومه؟  
امين: همه چي. همه روزايي كه زجر كشيدي، همه روزايي كه پدرت التماس كرد همه روزايي كه تو نجيبانه تحمل كردي همه روزايي كه روي اين ويلچر چرخم دادي، دور، دور، يه دور قشنگ و دوست داشتي، يه دور آبي، دور آسمون اين خونه كوچيك و مهربون با مهربوني هاي تو.
تموم شد.  
انيس: [ناباور] تو پذيرفتي؟  
امين: [شكست خورده] پذيرفتم، متأسفم انيس.  
انيس: [بغض كرده] تو خيلي!  
امين: من خيلي چي؟ پدرت راست ميگه.  
انيس: شماها فقط خودتونو مي بينين، پدرم هم همينطور، چقدر بدبختم. نشستين خودتون پاره كردين و دوختين! همه تون خودتونو مي بينين.  



امين: گريه نكن، ديگه خودي وجود نداره، فردا مي ريم دادگاه و شر اين موجود خودبين كنده ميشه و تو بر         مي گردي به يك زندگي آروم و پنج ماه ديگه ام مي شي يك خانوم دكتر.
منم مي شينم پشت اين ويلچر و غم هامو با نوشتن تقسيم مي كنم!‌   
انيس: خيلي بدي امين.  
امين: پدرت هم همينو مي گفت.  
انيس: حرف من، حرف او نيست!‌ 
امين: اون صلاح ترو مي خواد.  
انيس: صلاح من بودن با توئه، اينو نمي تونين بفهمين؟  
امين: تو خيلي چيزا مي خواي كه من نمي تونم بهت بدم.  
انيس: تو با طلاق من، خيلي چيزا رو از من مي گيري؟  
امين: همه اش كلمه، كلمه، كلمه.  
انيس: بعضي كلمه ها خيلي شريفن. خودت هميشه ميگي، معناي آدما توي كلمه ها مصرف ميشه و مي مونه و معنا ميده، هر جنگي اول از كلمه شروع ميشه و همين كلمه هاست كه شهيد ها رو زنده مي كنه و ترو!  
امين: خوب حرف مي زني؟  
انيس: تو يادم دادي. شاگرديتو مي كنم امين.  
امين: همه چي تموم شده.  
انيس: حتي اگر گدايتو بكنم؟  
امين: من گدايتو كردم انيس، اما ديگه نمي تونم.  
انيس: تو بزرگي، خيلي بزرگ، اما بي رحمي!  
امين: من!  
انيس: همة مردا بي رحم ان، اما با همة بي رحميت اين حقو نداشتي و نداري كه بگي تموم.  
امين: كي اين حقو از من مي گيره؟  
انيس: من.  
امين: تو؟  
انيس: بله من. توي اين مايي كه قراره به هم بخوره از دو تا من تشكيل شده كه يكيش منم و اون يکي ديگه، تو، اهل كوچة اقاقيا، ما يه كلمه پر معناس! كه تو قراره خرابش كني.  
امين: من چيزي رو خراب مي كنم كه فقط به نفع توهِ!‌ 
انيس: من نمي خوام توي اين معامله براي من نفعي در نظر گرفته بشه.  
امين: معامله! درست حرف بزن.  
انيس: آره، معامله، معامله مگه چيه؟ حتماً بايد يه ترازو وسط باشه كه همه چي سبك سنگين بشه؟
معامله همينه كه تو، ولش كن امين.  
امين: نه، حرف بزن، حراج كن، داد بزن، من معامله گرم، مني كه روي اين ويلچر با قطع كامل نخاع نشستم و دارم ذوب مي شم! معامله گرم. مني كه اصلاً به خودم فكر نمي كنم، معامله گرم. 
 انيس: من حاضرم دق دليتو كه در مقابل پدرم كوتاه اومدي، روي سر من خالي كني!‌
تو حق داري، تو حرمت داري، نه براي من، كه براي همه، فقط بعضي ها نمي تونن اين حرمتو بفهم ن! تو راست         مي گي.
              [سكوت، نواي معصومانه كبوتران، انيس لب پنجره است، در خود فرو مي رود]    
انيس: مگر نگفتي؟ مگر ننوشتي؟ كه آخرت همين شهر شلوغ دنياست! اينجا شهر آخرت است.
اگر نروي تو صف ايثار، حقيقت باطل مي شه. اگر تمرين ايثار نكني لطافت عاطفه يادت مي ره. اگر در مقابل زيبايي روح دلت نلرزد، خم نشود، من به همان دليلي كه تو مي گويي، مرگ، زندگي است، مي گويم، دنيا، آخرت است. 
              [بر مي گردد] 
من همة نامه هاتو، همة حرفاتو حفظ حفظم. حتي بيشتر از درسهاي دانشكده ام. حتي بيشتر از درساي ميز تشريح، تشريح پيكره آدمي!  
انيس: هيچوقت توي هيچ دانشكده اي نمي تونن، دل آدمي رو تشريح كنن، بشكافن، مويرگها، عصبهاشو در بيارن، اما تو مي توني، آدمهاي مثل تو مي تونن. من صد بار ديگه هم مي گم، توي هر دانشكده اي هم كه پنج ماه ديگه فارغ التحصيل بشم و لقب دكتر بگيرم. باز هم نمي تونم اون چيزي كه بر شما گذشته و مي گذره رو درك كنم. و من دنبال همين فهميدنم، اينو مي فهمي امين؟  
امين: اما پدرت چيزاي لازم تري رو مطرح مي كنه. اون بيشتر از خودت، به تو فكر مي كنه. و درست هم ميگه. من در برابر اونچه كه تو در حقم روا ميداري، چي دارم به تو بدم، انيس تو داري توي اين خونه پرپر مي شي. جوونيت داره روي زمين له مي شه، هيچوقت صداي بچه توي اين خونه نمي پيچه، آخه چرا نمي خواي قبول كني، بقول پدرت، وجود شما هميشه زجره آقا امين. اون موقع كه سالم بودين نه پول درست و حسابي، خودتون و خودتون و چند تا كتاب، تا موقع جنگ كه همه اش توپ و تفنگ و بعد هم كه عليل شدين موندين روي اين چرخ.  
انيس: چرا تسليم شدي امين؟ آخه چرا؟  
امين: قرار شد كه فردا صبح بيان همين جا براي امضاء گواهي طلاق.  
انيس: تو كه امضاء نمي كني، من مطمئنم تو امضاء نمي كني.  
امين: مجبورم.  
انيس: چه كسي تو رو مجبور مي كنه؟ من، زن، تو هستم.  
امين: پدرت خيلي ناراحت بود. اون گريه كرد. اصلاً برات مهم نيست؟  
انيس: حرف تازه اي نيست.  
امين: حق دارند، همه حق دارند، من حقي را از تو گرفته ام.  
انيس: تو داراي حالا حقي رو از من مي گيري.  
امين: منطقي باش.  
انيس: مگر تو بر اساس منطق خودت رو به اين روز انداختي؟  
امين: وضع من فرق مي كنه.  
انيس: هيچ فرق نمي كنه، يه طراح خوب و با قلمي خوب، اما عشق مصلحت نشناخت و تو شدي يه جانباز روي ويلچر. تو بايد مي رفتي. ولي چطور من نبايد بمونم؟ با تمام احترام، ولي بايد جوابتو بدم. تو خودخواهي، همة مردا خودخواهن. تو هم يكي از اونها!
توي ايثار نبايد ترازو گذاشت، اما حقي از من داره گرفته مي شه، و تو عامل گرفتن اين حقي نه پدرم!
[گريان] تو ميدوني من چي مي كشم...
              [نور مي تابد و بر لباس عروس ثابت مي شود. نواي دف و نواي عروسي! انيس در زير تكه نور آبي]  
انيس: زني منتظر است.
امين بيا.
من حقيقت رو در تو پيدا كردم.
بعد از اونكه سيصد بار كلمة «نه» رو به خونوادم دادم، بعد از اونكه دوبار كلمة «بله» رو سر سفرة عقد توي دلم تكرار كردم و دفعه سوم به لبام اومد، اشك شور و شادي رو حس كردم و شدم نيمه تو، انيس تو، شاگرد تو.
[دف]
بعد از اون روزهاي دلواپسي بود، روزهاي رفتن هاي تو، من هر چقدر دانشجوي رشته پزشكي بودم ولي توي اون دانشكده درس نمي خوندم . به جاي آناتومي بدن مدام نقشه جنوب كف دستم بود. شيارهاي دستم مثل شيارهاي نقشه جنوب بود روي رگ و پي دستام. اينجا خرمشهر، و اينجا آبادان و كرخه و اين درست كناره شرجي كارون با صد كاروان دل. هر وقت نامه ات ميومد، منو ميبرد روي نقشه دستم.
هر روز هفت بار دعا مي كردم كه سالم برگردي. لباس عروسيمو تنم مي كردم با اون روسري آبي
و باز ميومدي و مي رفتي...
تا آوردنت، ديدم امين اهل كوچه اقاقيا، نشسته بر فرش و پرواز بر عرش.
به هوش كه اومدي دو ماه گذشته بود از اومدنت. گفتي برو انيس... من ديگه امين سالم نيستم.
              [مي گريد]
چرا هيچكي به من توجه نكرد؟ جواب دلواپسي هام رفتن بود. چرا حقي رو از من زايل ميكني، چرا؟
              [نواي معصومانه كبوتران]
ديـده دريــا كــنم و صـبر به صــحرا فكنم
                              ونـــدرين كـار دل خـويش بـدريا فكـنم
مايه خوشدلي آنجاست كه دلدار آنجاست
                              مي كنم جهد كه خود را مگر آنجا فكنم
بگشــا بـــند قبا اي مــه خـــورشيد كــلاه
                             تــا چــو زلفت سر سودازده دريــا فكـنم
              [در متن پرواز معصومانه كبوتران ادامه ميدهد و با ويلچر چرخ مي زند]  
امين: من پير شده ام، ما پير شده ايم، در سلوك جواني، پير شده ايم در طريقت عشق، پير شده ايم در مسلك دلدادگي و قبول نشده ايم در اين مسلك. وگرنه جايمان اينجا نبود.
ياد آن روزها به خير كه خدا با ما بود، مثل تنهايي در بيشه و مثل نور در شب. مثل كبوتر بر سر اقاقيا، مي خواستم در آن شب تقدير، فرياد بزنم. ربنا! مي خواستم...
بهار آرزو كوتاه بود و دست ما كوتاهتر و حالا مانده ايم تنها توي ديار غربت!‌  
انيس: گفتم مي مانم.  
امين: تا كجا؟ تا كجا با مني؟  
انيس: تا ابديت.  
امين: كجاست؟  
انيس: ديار امن.  
امين: براي چه مي ماني؟  
انيس: فيض، تو سهمت را داده اي، بگذار سهمم را بدهم.  
امين: من قبول نشدم.  
انيس: بايد در عاشقي اصراف كرد و نه تعارف. تعارف نكن امين، تو وقتي روبروي آينه با آن ويلچرت مي نشيني، من مي شكنم، نياز من و ناز تو با هم برابر است.
چرا نمي خواي بفهمي، نگو شاعر شده ام، در مدرسة تو درس خوانده ام، از زبان تو آموختم، از نوشته هات.
              [زير بارش خون، امين رو در روي ما، در متن صداي او، طبل دمادم و ني انبان و نوحه اي سنگين و پر جذبه به گوش مي نشيند.]  
امين: وقتي ماه، بشينه عيون توي كارون، شناسايي شروع ميشه، با ساية نخل هاي سربريده و جنازه هاي شهدا كه توي نيزار منتظرمان كه ببريمشون، يا از آب اونارو بگيريم و پلاكخوني كنيم. وقتي ماه بياد توي طاق آسمون و بشه كامل، ماه شب چهارده، قرص تموم قمر، ماه بني هاشم و كبوترا سير بق بقو كنن، ميان از دل آسمون شهيدارو      مي برن به دل آسمون، سر سفرة خدا.
دست ما رو بگير. ما رو هم ببر، اي فرصت حضور.
              [فرياد مي كشد]‌
يا غياث المستغيثين، يا نور، يا قدوس، لحظه اي بر ما درنگ اي امير قافله، نيست اين دل خسته را از تو چندان فاصله. چشمام بازه، دست ما رو هم بگير، دلمون صاف، يه تيكه از بارون جلالتون چشم ما رو هم بگيره. دست ما رو بگيره.
              [بارش خون] 
خواب ديدم كه مردم، خواب ديدم تموم كردم،
              [داد مي زند.]
اما شهيد نشدم!
اما مردم، تنم يخ كرده، همه دوره ام ميكنن، دستام تكون نمي خوره!
مي خوام بلند شم نمي تونم، فرشته ها فرشته ها!‌
به ابوالفضل ما هم نوكرت بوديم، چرا دستمونو نگرفتي، چرا نبرديمون. يا ضامن آهو ما بچة ديار توئيم،               نمي ارزيديم به شفاعت، كدوم زيارتمون از صفا نبود، كدوم اشكمون از ريا بود، كجاي دلمون سياه بود؟ كه ما رو گذاشتي تنها!‌ اما ولتون نمي كنيم. دستمونو بگير، اي صاحب شفا، اي پيش خدا اهل صفا.
              [نواي كاكايي ها كه صدايشان غمگين بگوش مي نشيند!]
خواب ديدم مردم.
خواب ديدم تموم كردم.
اما شهيد نشدم، اما شهيد نشدم، اما شهيد نشدم!
              [غمگين آوازي كه از گذشته هاي دور، بگوش مي نشيند!]
هيچكي نمي تونه بگه مرده ها مي تونن بيان رو پشت بوم. اما شهيدا چي؟ از روي ابرا، روي قله آبيدر، سنندج مگه خيلي راهه؟ اما اومدن، گفتم، واويلا. درست مثل اينكه كنار بودند. آبيدر بود و همه جا صداي دف، دم به دم با كف، دادم زدم دف بكوبيد، دف بكوبيد سعيد اينجاست، حميد، نادر، مهيار، عطران، مسعود، صادق...
گفتم: هي قمري سفيد بيا ما رو ببر سر اقاقيا، سر گلدسته حرم آقا، سر سفرة خدا، كبوتر سفيد سفيد بود، آبيدر آبي آبي با جگن هاي سبز و دل من تپيد. يا ضامن آهو ما را ببر، يا غريب القربا، به فريادم برس، شفاعت كن. يا        غياث المستغيثين...
جستي زدم كه بگيرمش. او رفت، ما مانديم به تماشا، توي اين ديار به حسرت پريدن با پاي و دل مجروح!
                 [امين عرق كرده مويه مي كند.]  
امين: نمي تونم دريغي رو كه مي كشي تحمل كنم انيس.  
انيس: نمي تونم دريغي رو كه از من مي كني تحمل كنم امين.  
امين: تو به نيمه تنهايي.  
انيس: دوستت دارم امين. براي همه اون چيزايي كه از دست دادي. بگذار من هم از اين سفره نصيبي ببرم، توي    همه ي روزاي دلواپسي ام تو داشتي از اون سفره فيض مي بردي و حالام مي بري، تو تا دم اون سفره بزرگ رفتي. بگذار من هم با تو بيام، با هم بشينيم. 
امين: من به درد تو نمي خورم انيس.  
تو حيفي، من به درد تو نمي خورم، تو مي توني خوشبخت بشي، مي توني زندگي كني، بچه هاي خوب داشته باشي، مي توني بدوي، بنشيني، درس بخوني، همه كاراتو انجام بدي، اما من سربارم، محتاجم. خودتو حروم نكن انيس، پدرت حق داره، قاضي حق داره، وكيل مدافع حق داره همه حق دارن، همه...   
انيس: ترو خدا بس كن امين.  
امين: ترو خدا بذار حرفمو بزنم. تا حرف زدم گفتند قاطيه، شعر مي خونه، تا از غمهام گفتم، از شادي هام گفتم، از روياهام، خلوتم، صداي همه در اومد كه خودخواهم، ترو با خودخواهي توي اين خونه نگه داشتم. آخه چرا؟ من فقط مي خواستم همه بفهمن ما زنده ايم، من زنده ام، تو زنده اي، داد مي زنم، من نمردم، نمردم... بچه هاي آبيدر زنده اند، نفس مي كشند و يه عالمه يادگاري دارن. اين ويلچر يادگار منه. مي فهمي انيس. و حالام دريغ همين زندگي كردن با تو هم يه جور جنگه، توي جنگي كه من فقط اين دفعه بجاي پيروزي گردان خودمون، لشكر خودمون، خودمو نمي بينم و ترو مي بينم. به تو، توئي كه توي اون سالهاي سبز بركت جنگ و تنهائي، اين خونه رو هميشه آبي نگه داشتي. چند سال مي توني آبي باشي و خاكستري نشي؟ كم نياري؟ [مهاجم]‌ برو انيس، برو، همه حق دارن، وكلي، پدر و مادر، دوست، همشهري، دنيا حق داره، چند سال ديدي و زجر كشيدي و صبر كردي.  
انيس: بس كن امين، تموم جبهه رو رفتي، دنيا تو دستاي تو شد يه حكم كه طلاقش داده بودي، دويدي تا عرش و من حتي نتونستم نگاهت كنم، يه نگاه سير، و حالا هم كه ميتونم يه كمي بال بزنم تو نمي ذاري، حالا نوبت منه، حق منه، دريغ نكن، وقتي مي تونم مثل تو عمل كنم حقشو از من مي گيرن. به من جواب بده امين.  
امين: من فقط شوهر خوبي برات نمي شم، همين.  
انيس: هستي، شعار نمي دم، حقيقتو مي گم، مگر اين پاهات نمي دويدند، اين دستات مگه خستگي حاليشون ميشد؟ پس چرا به اين روز افتادن؟  
امين: من بايد مي رفتم.  
انيس: من هم بايد بمونم.  
امين: اون زمان گذشته انيس، زمان بايدها، آدمها عوض شدن، تو فكر مي كني همه مي تونن اون چيزي رو كه امروز مي گن، فردا حتي بياد بيارن. چه برسه به گذشته اين همه ماه و سال و ايام اون زمان گذشته! خودتو حروم نكن!‌ 
انيس: ما كه نگذشته ايم.  
ما كه عوض نشديم.  
امين: واقعاً عوض نشديم.  
انيس: نه!  
امين: محكم تر بگو.  
انيس: نه، نه، نه!  
اين صداي توست كه توي منه. چرا من نمي تونم مثل تو خاكي باشم، آخرش اما زبون ترو ياد گرفتم، تو همة زبونت خاكه و ادراك. يادم بده، بازم يادم بده، يادم بده.   
امين: مي خواي چيكار كني؟
              [در شوري بي وصف انيس كنار پنجره مي رود، پنجره را باز مي كند ويلچر امين را، سريع به حركت در مي آورد.]  
انيس: پنجره ها رو وا مي كنم، درها رو به همة غريبه ها مي بندم. بعد ميرم كنار پنجره با بوي اقاقيا و بق بقوي كبوتر، مي شم يك شعاع از اون آفتاب.
ديگه از هيچ كفتري نمي ترسم. جيغ نمي كشم. كفترا همه مي شن طوقي. جلد جلد. مي گن بق بقو، تو ميگي و من مي نويسم. كلمه به كلمه، جمله به جمله، جمله ها بشن يك صفحه، صفحه ها بشن يك كتاب، كتابها بشن يادگار. يادگار روزهاي آتش و خون و عشق از اهل اقاقيا. نماز نياز. بعد هزارون بچه، كه به دنيا ميان و قد مي كشن كه      مي تونن، بچه هاي ما باشن.
ميآن تو، در اين خونه رو مي زنن و مي گم مادركم، عزيزكم، بابا اينجاست!‌
من مي شم دستاي تو، پاهاي تو، اونقدر مي نويسم تا همه غصه هات بيآن رو كاغذ.
بگو تا بنويسم بهنام.   
امين: به پدرت چي مي گي؟  
انيس: به پدرم همونو مي گيم كه تو كارت عروسيمون نوشتيم.
مگه نگفتيم و ننوشتيم و دعوت نكرديم.
اين هم كارت عروسيمون:
«هو المحبوب»
انيس مشتاقي و امين حقيقت
يكديگر را پذيرفته اند، تا پس از بيعتي مبارك سفري را آغاز كنند، بسوي،  
امين: مي شود لباس بسيجي را هميشه پوشيد  
انيس: مي شود به كبوتر دانه داد 
امين: مي شود حقيقي زندگي کرد
انيس: مي شود يكرنگ بود
آبي آبي  
انيس: براي اين شدنها گرد هم مي آئيم، تا سرودي كنيم و سروري و رودي.  
بهنام: به صحرا شدم و عشق باريده بود، و زمين تر شده بود آنگونه كه پاي به برف فرو شود، به عشق فرو مي شد. 
                  [انيس به طرف امين مي دود نواي معصومانه كبوتران كه بال مي زنند، صداي دف سنگين و حماسي بگوش مي نشيند و حالا نور آبي همه جا چيره مي شود] 

 

 


نيکبخت
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین