«به نام پدر» به کام بي بي سي
بسمه تعالي
مقدمه ناشر :
مسأله اين نيست كه ما مي خواهيم جنگ بكنيم . ما مي خواهيم دفاع بكنيم . يعني ما مي خواهيم از آبروي اسلام، از آبروي كشور اسلامي دفاع بكنيم . حضرت امام خميني (ره)
هشت سال حماسه دفاع مقدس نقطة عطف تاريخ انقلاب اسلامي است . آحاد مردم ايران اسلامي در طول اين دوران خاطره ساز با خلق حماسه هايي جاويدان از مرزهاي اعتقادي خود با تمام وجود دفاع نمودند و با نثار خون هزاران تن از بهترين عزيزان خود نگذاشتند ذرهّ اي از آبرو و اعتماد عقيده و مكتبشان به دست بيگانگان بيفتد .
نگهداشت خاطرات دفاع مقدس و انتقال مفاهيم ارزشمند آن به نسل حاضر و آينده مي تواند در استحكام مرزهاي معنوي و همچنين افتخار وسربلندي ايران اسلامي نقش مؤثري داشته باشد .
انتشارات عابد مفتخر است با نشر نمايشنامه هاي دفاع مقدس گامي هر چند كوچك در اين مسير بزرگ بردارد . تا شايد قطره اي از اقيانوس بيكران معارف اين جهاد كبير را به نسل آينده ساز منتقل كرده باشد .
آدمها:
مريم
يوسف
دكور: يك زير زمين با چند پله كه در سمت چپ است به كف صحنه ختم مي شود. يك در ورودي روي پله ها . يك پنجره در سمت راست كه هم كف بودن سقف زير زميني را با كف خيابان نشان مي دهد. يك تختخواب در وسط صحنه. يك صندلي در كنار تختخواب. نور شب از پنجره به درون مي تابد. يك ضبط صوت خانگي با تعدادي نوار و دو قاب عكس از مريم و يوسف روي ميز عسلي.
مريم در تاريك روشن صحنه روي تخت دراز كشيده، صداي چكه چكه كردن شير آب بر صحنه غالب است. مريم غلتي مي زند. صداي چكه آب اذيت مي كند.
صداي مريم: [بلند] يوسف. يوسف. آه... يوسف مگه با تو نيستم؟ چرا جواب نمي دي؟ آه آره رفتي، رفتي و بازم يادت رفت كه اين شير را درست كني! مي بيني كه چكه كردنش داره اعصابمو خرد مي كنه.
[نور ضعيفي صحنه را مي پوشاند. مريم از خواب مي پرد دست به زير بالشت مي برد چند بسته قرص همراه چند نوار كاست بيرون مي آورد.]
مريم: ها فكر كردي؟! ديگه همه چيز آماده اس.
[نوار را سوار ضبط مي كند. صداي يوسف]
صداي يوسف: سلام چته؟ چرا اين قدر بي حوصله... بگذريم، شايد خودم قبل از نوار به مرخصي اومدم. يادته دفعه قبل قصه به كجا كشيد؟ برات گفتم كه: يكي بود و يكي نبود. زير گنبد كبود، يه شاهزاده بود كه توسط يه ديو بدجنس طلسم شده بود. طلسم شده بود و چهل تا سوزن نوك طلا توي بدنش فرو رفته بود. دختره كه عاشق شاهزادة طلسم شده بود، راز شكست طلسم را فهميده بود. فهميده بود كه بايد چهل شب و هر شب با آب چشمه سفيد غسل كنه. و از سر شب تا صبح نماز بخونه و دعا... و بعد نزديك اذان صبح يكي از سوزنها را با اولين تكبير موذن از بدن شاهزاده بيرون بياره... بله داشتم مي گفتم حواست به منه؟... دختره شكستن طلسم را شروع كرد. يك شب دو شب... سه شب و همين طوري تا شب سي و نهم، و شب چهلم... نزديكياي صبح كم كم خوابش گرفت، و كم مانده بود كه...
مريم: [با عجله ضبط را خاموش مي كند و با حالت عصبي] فكر كردي؟! اگه شاهزاده بيدار بشه و دختره را نشناسه؟! وحشتناكه، فكر كردي؟ اگه بيدار بشه و منو نشناسه اون چهل تا سوزن را مي كنم تو چشماش تا ديگه جايي رو نبينه [بغض آلود قرصها را در دست مي گيرد.] امشبم نيومد، نخير آقا يوسف، من مريم اون شك را تبديل به يقين مي كنم. شاهزاده خودخواه ديگه تمومه.
[ليوان آب در دست، مي خواهد قرصها را بخورد كه صداي پاي يوسف روي پله ها. ترديد. صداي در زدن در زيرزمين، دوبار. مريم در وحشت و سكوت.]
صداي يوسف: اجازه هست؟
مريم: [عقب نشيني مي كند]...
صداي يوسف: ممكنه بيام داخل...؟
مريم: من مسلحم... كيه؟ [به سرعت يك سرنيزه نظامي را از زير بالشت بيرون آورده و در دست مي گيرد.]
صداي يوسف: غريبه نيست!
مريم: در قفل بود چه جوري اومدي داخل؟
صداي يوسف: مگه منتظر نبودي؟
مريم: تو كي هستي؟ من، من تنها نيستم. [نگاهي به عكس يوسف]
صداي يوسف: پس برمي گردم... هر وقتي كه تنها شدي... شايد يك وقت ديگر.
[صداي پاي يوسف كه در حال برگشتن است. مريم با عجله و تند در زيرزمين را باز مي كند وحشت زده و متعجب از پله ها پايين مي آيد. و فقط نگاه مي كند. لحظات مي گذرد. يوسف با لباس نظامي خاك آلوده و با يك كوله پشتي در يك طرف شانه آويزان و يك قمقمه در كمر با پوتين هاي خاك آلوده]
يوسف: [همان دم در] سلام...!
مريم: [با سر نيزه در دست در حال عقب نشيني.] نه... ولي... چه جوري؟
يوسف: مواظب باش اون قاب عكس را نشكني.
مريم: تو... اينجا؟!
يوسف: چرا تعجب مي كني!؟ تو كه به دير اومدناي من عادت داشتي... البته اين بار حق داري از آخرين باري كه ديدمت مدتهاست كه مي گذره...
مريم: [هنوز وحشت دارد] آ... آخر... آخرين بارت؟ يادم نمي آد... حالا كه نمي خواي بيايي تو؟!
يوسف: مگه انتظار منو نداشتي؟... يا اينكه كس ديگه اي هست كه من نبايد ببينمش!
مريم: [جدي] نه. نه. چرا اين حرف را مي زني و اين جوري فكر مي كني؟
يوسف: [با لبخند] چون داشتي با خودت حرف مي زدي.
مريم: [سر نيزه را پشت خود قايم مي كند.] بيا جلو نگاه كن. مي بيني كه كسي نيست. [يوسف يك پله پايين مي آيد.] حالا خيالت راحت شد؟
يوسف: پس شايد شعر تازه اي مي گفتي ها؟ حالا اجازه هست؟
مريم: همان طور كه بي اجازه تا اينجا اومدي، حالا هم اجازه داري هر طور كه دلت مي خواد حرف بزني و فكر كني. [كمي آرامش خود را پيدا كرده.]
يوسف: عين ناصر خدا بيامرز! [يك پله ديگر پايين مي آيد.]
مريم: ناصر كيه؟
يوسف: ماهيگير ميدون مين بود، هر وقت ميدون بي صاحبي رو گير مي آورد از شادي خنثي كردن، مي زد زير آواز. حالا نخون كي بخوان... يكي دو دفعه هم كم مونده بود همه ما رو بده دم تير عراقيا... عين تو...
مريم: خوب كه چي؟
يوسف: گفتم شايد ميدون مين بي صاحابي گير انداختي...
مريم: اگه فكر مي كني اين ميدان متعلق به جناب عاليه قباله بيار و ثابت كن.
يوسف: مي ترسم!
مريم: [تعجب مريم]...
يوسف: از طرف معامله! [اشاره به مريم]
مريم: واضح تر بگو من نمي فهمم. [عصبي]
يوسف: كه طرف سوادش نم كشيده باشه و نتونه خط بخونه...
مريم: [با تمسخر] كه خط؟! هي رزمنده خواب بودي كه خط لو رفت. خيلي وقته. تو بي خبري. خوب فرمايش ديگه اي باشه؟
[كوله پشتي از دست يوسف افتاده، تا كف صحنه غل مي خورد. يوسف با لبخند اجباري]
يوسف: ما هنوز جواب سلاممون را نگرفتيم.
مريم: [با شوخي] اوه... چه پسر باادبي... خدمت آقاي روي خاك ريزها... اوه ببخشيد آقاي روي پله ها، عرض كنم كه اگه ما از خير هفتاد ثواب جواب سلام بگذريم، به لاي قباي كسي بر نمي خوره؟
يوسف: [ادا در مي آورد.] آي، آي، آي از دست اين آرپي جي ها و صد و شش ها! مگه موقع شليك براي آدم گوش مي ذارن بمونه. بله بله شما جواب داديد، من نشنيدم. [مريم مي خندد. يوسف روي پله ها مي نشيند.] چيه موقع اومدن به آينه نگاه كردم شاخي روي سرم نديدم كه بخواي به اون بخندي...
مريم: چه عجب؟
يوسف: عجب به چي؟ به اينكه شاخ ندارم...
مريم: نه آقا. عجب به اينكه عجله اي براي رفتن نداري. صبر كن. صبر كن بذار خودم حدس بزنم. ها بايد، بايد فرمانده عوض كرده باشي... نه، تو كه جا و مكان معيني نداشتي كه فرمانده داشته باشي. راست وايسا. گفتم راست وايسا آها اينجوري... شايد باقي مانده شدي و به عقبه اومدي! نه. به اندازه كافي كله شق هستي كه عقب نشيني نكني. [انگار پيدا كرده] ها صبر كن صبر كن خودشه، ولي نه... تو از اين عرضه ها نداشتي.
يوسف: عرضه چي؟
مريم: كه مرخصي بگيري، يا اينكه قرص جيم بخوري... نمي خواد قيافه ناراحت به خودت بگيري، درست زدم به خال، كمونه هم نكرد.
يوسف: [با آرامش] باشه. باشه. هر جور كه تو حساب مي كني حساب كن. ما موظف به پرداختيم ولي شما بيشتر از ما عجب داريد.
مريم: عجب به چي؟
يوسف: عجب به جمال مريم خانم، كه كفش و كلاه كردن، بخير باشه اين وقت شب، خانم خانما، پيراهن زري، لپ قرمزي، كجا مي ري؟
مريم: [آهي كشيده و كنار تخت مي نشيند.] نيت كرده بوديم، فكر كرديم كه نيتمان برآورده شده.
يوسف: قبول باشه. نيت چي بود؟
مريم: كه آقامون مياد مرخصي و ما رو مي بره...
يوسف: [دلجويانه] به دل نگير مريم خانم، يه كم كه صبر كني خود آقا مي آد. وقتي كه اومد خودم مي برمت گلستان زيارتش.
مريم: قربون جد آقا برم. اون كه بياد مطمئن باش شما يكي رو به زحمت نمي اندازيم، و خودمون پابرهنه كنيزش مي شيم. [با افسوس] تا اون نيامده يكي بايد فكري به حال زار ما بكنه.
يوسف: آ آغ...غ... غلامت، غلام حلقه به گوشت. ها. اين جاست، هر چي كه بگي، ها، سمعا وطاعتاً...
مريم: غلام...
يوسف: بله بانوي من!
مريم: غلام گوشت با منه يا نه؟
يوسف: بله... بله...
مريم: [بغض آلود] غلام يك بار، يك بار، فقط يك بار آقا باش و مثل بقيه آقايي كن.
يوسف: انگار دلت خيلي پره مريم خانم؟
مريم: دل؟! چه كلمه غريبي! هي عجب فهميد كه ما هم دل داريم، دلي كه ناراحت مي شه، دلي كه از خبرهاي راديو تكان مي خوره. دلي؟ دلي كه؟ فراموش كن. خيالت تخت، تخت، ديگه دلي نمونده كه پر باشه يا خالي. ما فقط جسم متحركيم آقا يوسف.
يوسف: به به تازه شدي عين بچه هاي گردان ذوالفقار. بي دل بي دل. پس با اجازه بي دلان دل از كف داده، يا علي.
[مي خواهد آخرين پله را طي كند كه مريم انگار فاجعه اي را نظاره گر است فريادكشان]
مريم: به پا كشيه...
يوسف: يا حسين [فرياد كشان انگار روي مين افتاده در كف صحنه]
مريم: ديدي ميدون بي صاحب نيست.
يوسف: فكر كردم كه گير افتادي.
مريم: منو گير افتادن؟! نه من هم رزم تو نيستم كه بعد از چپ شدنش بخواي از ميدون مين خارجش كني، من با پاي خودم به اين ميدون مين اومدم آقا... ببين قيافه ام را عين نارنجك چاشني در رفته است. نزديك نشي، يه وقت ديدي بوم. بعد...
يوسف: [هنوز روي زمين و تسليم وار] خيلي خوب... هر چي شما بگيد فرمانده محترم.
مريم: پا شو... پاشو اون كوله پشتي زوار در رفته ات را بردار... توي خط هم اين جوري بودي.
يوسف: [بلند شده و خود را مي تكاند. گرد و خاك دارد.] امر ديگه اي باشه فرمانده؟
مريم: [ناباورانه نگاه مي كند.] خوب راستي راستي تو اومدي؟!
يوسف: هنوز باور نداري؟
مريم: بايد باور داشت؟ آره كم كم بايد باور كنم. چه عجب يادت افتاد كه كسي كنج اين خونه، توي يه شهر بي در و پيكر انتظار مي كشه.
يوسف: انتظار آغاز زندگي كردنه... آغازيه براي رسيدن...
مريم: [انگار شعري را مي خواند.] و برگهاي سبز در انتظار پاييز زرد... پاييز فصل رسيدنه...
يوسف: و شلاق باد، هي هي كنان صف برگها را به سجده زمين فرا مي خواند و آنگاه ديدن آغاز مي گردد.
مريم: اين شعر واره را فراموش كرده بودم. براي شناسايي رمز خوبي بود. حالا خوب نگا كن...
[يوسف انگار اولين بار است كه همه چيز را مي بيند. كوله به دست به اطراف نگاه مي كند. زانو زده به عكس خود مي نگرد.]
مريم: همه چيز تازگي داره نه؟ سير نگاه كن. عكست، عكست رو خوب نگاه كن [مكث مي كند.] يوسف من خوش اومدي، خيلي، خيلي خوش اومدي.
يوسف: بايد چيزي بگم، نه؟ چرا ساكتي مريم... چرا اين جوري نگام مي كني... يه چيزي بگو مريم، من از سكوت مي ترسم. سكوت يعني حمله... سكوت يعني شروع آتش توپخانه.
مريم: مي ترسم، مي ترسم چيزي بگم، اون وقت ناراحت بشي.
يوسف: مريم من، بگو... بگو... فقط حرف بزن... حرف بزن...
مريم: مي ترسم، توي اين فكرم كه چه جوري از زير منت شما بيرون بيام، خدا مي دونه و بس!!!
يوسف: طعنه كه نمي زني؟
مريم: [جدي شده] چطور دلت اومد كه بيايي؟ نترسيدي بعد اين همه سال راهو گم بكني؟
يوسف: [با شوخي] بعد يه عمر گشت و شناسايي تو دل شب؟
مريم: بي آدرس؟ يادم نمياد دم در، تابلوي لبخند بزن برادر كاشته باشم!
يوسف: هي، اونا هم يادشون بخير. لبخند بزن برادر، خسته نباشي رزمنده... راهي نمانده...
مريم: [حمله وار] واقعاً كه راهي نمونده، هيچ راهي، حتي ديواراي كوچه هم پاك و تميزند.
يوسف: تابلوي آبي سر كوچه هنوز قابل خوندنه.
مريم: هول برت نداره رنگش كه آفتاب خور بشه، شهيد يوسف ثاني مي شه كوچه حسن يوسف.
يوسف: اين هم كلي غنيمته.
مريم: از كجا؟
يوسف: چي؟
مريم: غنيمتي!
يوسف: اسم را مي گم غنيمته. تو در فكر غنايم جنگي هستي؟
مريم: آخه كسي كه از مسافرت مي آد، بده كه دست خالي بياد.
يوسف: [هول شده] ها داشت يادم مي رفت... صبر كن... بيا اينجا بشين.
[مريم با خوشحالي روي تنها صندلي مي نشيند. يوسف كوله را باز مي كند و تعدادي پلاك بيرون مي آورد.]
مريم: اوه خداي من پلاك...
يوسف: كلي خاك ريزا رو گشتم تا اينارو پيدا كردم. كمه؟ ديگه از اينا پيدا نمي شه.
مريم: [پلاكها را روي سينه اندازه مي گيرد.] بد نيست، بد نيست، مي شه ازشون يه گردن بند بدلي ساخت.
يوسف: مريم؟!
[تهديد كنان پلاكها را مي گيرد و تعدادي ورق كاغذ نوشته شده به او مي دهد. مريم نگاهي مي كند و آنها را پس مي دهد.]
مريم: اين وصيت نامه ها كه تاريخ گذشته اس!!!
يوسف: [عصبي] انگار حسابي قاطي كردي، مي دوني اينها چيه؟
مريم: [خونسرد] تو خودت گفتي كه من سوادم نم كشيده.
يوسف: مريم تو حسابي عوض شدي، اين كارها از تو بعيده...
مريم: [بلند شده و تهديدكنان] ببخشيد رزمنده كه يادم رفت وقت فتح خاك ريز پله ها، جلو پاتون ميش سر ببرم. گوش كن دلاور اين جا ميش داغ و چزابه و هويزه و ميمك نيست. اينجا خاك ريز كمان ابرويي فاو نيست. اينجا منزل منه، من، زن يك رزمنده كه از شوهرش بي خبره. با يه پنجره در مقابل هزار پنجره ديگه، تو واقعاً فكر مي كني كي هستي؟ قدر قدرت؟ نه... تو يك سرباز ساده بيشتر نيستي.
يوسف: همين براي من كافيه.
مريم: [نظامي وار] خبردار وايسا و بگو من، من كي هستم؟
يوسف: زن يك سرباز ساده.
مريم: كه بعد از اينكه شوهرش سالها جنگيده. به دو برابر تعداد همون سالها منتظره كه شوهرش، همون سرباز ساده، همون بي نام و نشون، يه روزي از همين در وارد بشه و بگه من اومدم...
يوسف: [سريع روي اولين پله مي پرد و مي ايستد.] ديدي كه بالاخره اومدم.
مريم: لطف كرديد، كنيز آزاد كرديد. اين مدت كجا بودي؟ نه. نمي خواد حرف بزني، آره وقتي كه به آدم جماعت خوش بگذره، زمانه خيلي زود مي گذره... حالا كه اومدي يه چرخ بزن...
يوسف: چي؟
مريم: [عصبي و فرياد زنان] گفتم چرخ بزن. چرخ بزن. ها خوب شد دوباره. آه، آرومتر، صبر كن. نه بابا حال اومدي، فانوسقه ات تنگ شده. بندهاي چهار بندت هم بايد بلندتر بشه و بعد. بعد. جا دكمه اي بلوزيت هم [بغض كهنه]
يوسف: باز هم رفتي تو خودت، مگه قرار نبود بيرون بريم؟
مريم: كجا؟
يوسف: هر جا كه تو بگي.
مريم: مگه جايي هم مونده؟ [سرنيزه را نشان مي دهد.]
يوسف: آره... هنوز اونجا پره، يكي بايد همت كنه...
مريم: [جيغ كشان] كافيه، كافيه، بس نيست. سالها كاشتي سالها درو كردي. چي برداشتي؟ ها چي برداشتي؟ چرا ساكتي؟ با تو هستم مگه كري؟ كوله، كوله مرمي و چاشني كافي نيست؟ اگه كافي نيست، بيا بيا يه بمب خنثي نشده هم اينجاست. [اشاره به سينه خود] كه اگه بتركه... بگير بگير نترس سر نيزه اس باهاش كه غريبه نيستي، گفتم بگير... ها خوب شد. دقت كن. اولين اشتباه.آخرين اشتباه، اينو كه مي دوني ماهيگير ميدون مين؟
[دراز مي كشد و روسري مشكي بلند خود را روي صورتش مي كشد. يوسف متحير]
مريم: خوب آرام، آرام بيا جلو، اينجا تو سينه من يه مينه، چرا مي لرزي؟ مگه تو يادگاري مين و نارنجك جمع نمي كني، بيا، بيا يادگاري ببر، ببر بغل دست يادگارياي طلاييه و كوشك و عين خوش... نترس، نترس بچه، از پل نادري كه بگذري صداي موشكهاي دزفول تا آخر خط راهنماييت مي كنه.
يوسف: تموم كن مريم، خواهش مي كنم.
مريم: [بلند شده] بده به خودم. گفتم تو جربزه اين كار رو نداري بده خودم تمامش مي كنم بايد روزي تمام مي شد، و امروز اون روزه... چرا معطلي؟ سرنيزه را بده به خودم، راهكار رو خودم بلدم.
يوسف: بدون دليل...؟
مريم: آقا رو باش! حالا از ما دليل مي خواد. باشه... خوب تنهايي! خوبه؟
يوسف: تنهايي دليل خوبي نيست.
مريم: خستگي...!
يوسف: دشمن خسته، تو كه اهل اين حرفا نبودي.
مريم: [فكر مي كند و با شيطنت] خوب خوب بي آقايي، بي صاحبي، خوب شد؟
يوسف: قربان خدا برم [مريم مي خندد] به چي مي خندي؟ به خدا؟
مريم: نه، به تو...
يوسف: به من؟
مريم: بله به توعجب آدم يه دنده اي هستي اون بالا بالايي هاهم نتونستن تو رو عوض كنن؟ يوسف داري شعار مي دي شعار!
يوسف: شعار نيست.
مريم: پس چيه؟ دليل خواستي كه گفتم... حالا اگه ممكنه يا رفع محبت كن، يا مزاحم نشو چون با اين قرصهاي اعصابي كه خوردم كم كم اعصابم داره غزل خداحافظي را مي خونه...
يوسف: مريم همه حرمت ما پهلوي اون بالا بالايي ها شما هستيد. حرفامون حرف شماست. اينكه... اينكه...
مريم: اينكه... اينكه... مي گفتي... آخيش طفلك زبون بسته. اين وقت شب هم كه تخم كفتر پيدا نمي شه.
يوسف: مريم چرا درست حرف نمي زني. تو مريم سابق نيستي تو انگار صد سال با اون سالها فرق كردي. تو تنها كسي بودي كه زخم تركشها را مي ديدي، مي گفتي: يوسف دل نگران نباش باغچه دلت غنچه كرده. وقتي از خط برمي گشتم، لباسهاي خاكي و گل مالي منو كه مي شستي دلت نمي آمد آبش رو تو فاضلاب بريزي مي گفتي: اين آب مقدسه، پاي گلهاي باغچه مي ريختي. [بغض آلود] مريم، مريم، هاي مريم اين چه حال و روزيه كه براي خودت درست كردي؟
[مريم به سرعت جعبه مهمات را از زير تخت بيرون مي كشد، جعبه پر از قوطي كنسرو كهنه است كه در آنها با پارچه بسته شده، يوسف حيران به قوطي ها نگاه مي كند.]
مريم: نترس بازش كن، تو كه سوادت نم نكشيده روشونو را بخون... گفتم بخون، بايد دستور بدم؟
يوسف: [فقط مي خواند.] خرمشهر قبل از سقوط... دشت عباس... هويزه.
مريم: مگه نمي شنوي گفتم در قوطي ها را بازشون كن... نترس تله انفجاري نيستن.
[يوسف آرام با سرنيزه در يكي قوطي را باز مي كند. وحشت]
يوسف: خاك؟!
مريم: يادت افتاد؟ هر عملياتي كه مي رفتي، غنيمتي براي من تربت منطقه را مي آوردي... نه آقا يوسف آن قدرها هم كم معرفت نشديم، هنوز يه خردل غيرت برامون باقي مونده. [جعبه مهمات را در هم مي ريزد يك جعبه كوچك با روكش سبز بيرون مي كشد.] پيدا كردم، اين يكي از همه جالبتره، هيچ وقت نديدي. يك جعبه جواهرات با روكش سبز خيلي دلت مي خواد جواهرات داخلش را ببيني؟
يوسف: شايد!
مريم: مي ترسم دل نازك شده باشي و تحمل ديدنش را نداشته باشي!
يوسف: مريم تو را به خدا تموم كن.
مريم: هنوز سر شبه و شب دراز و قلندر بيكار، چه عجله داري؟ نترس قطار جنوب دير نمي شه، آي آي قطار جنوب! [رويا گونه گويي روي سكوي ايستگاه وقطار در حال حركت، فرياد زنان] كي برمي گردي؟ ها؟ حاليم نشد. چي بلندتر حرف بزن. نمي فهمم. اسمش اسمش را چي بزارم؟ نه تو بگو. اگه پسر بود چي؟ [انگار قطار رفته و او خسته] به دنيا كه اومد پشت بيمارستان علم و كتلي بود كه بيا و نگاه كن... [يوسف هم قاطي بازي مي شود. دسته هاي كوله پشتي دو سيم تلفن] يوسف يوسف... پسره... چي نشنيدي؟ [عصبي] بابا تو را به خدا نيايد روي خط... دارم حرف مي زنم... الو الو يوسفه، اسمش را چي بزارم. الو... الو
[يوسف گويي جنازه هايي را از ميدان مين خارج مي كند. كوله مي افتد. يوسف گريان]
يوسف: اكبر... اكبر
مريم: اكبر... باشه... باشه... الو... الو... چرا قطع كردي؟ [گريان] طولي نكشيد كه تن آش و لاشت روي تخت بيمارستان بود. دكتر كه از اتاق عمل بيرون آمد، يقه اش رو گرفتم... دكتر تو رو به حق حسين، تركشهاي بدنش رو توي آشغال دوني نريز. بده به خودم... دكتره خنديد و گفت: خانم بيرون تيكه آهن زياده برو جمع كن، آخرش گرفتم. و بعد توي يه دستمال سبز بستم و نذر كردم.
يوسف: كه چي بشه؟
مريم: كه چي بشه؟ هيچ، مسخره بازي، شايد همچين چيزي... كام علي اكبرت رو با خاك و تربت شلمچه و هويزه شكستم، تركش هاي اهدايي دكتر رو چهل روز تموم به پشتم بستم از زير لباس، محكم. اونقدر محكم كه توي گوشت تنم جا خوش كردن به اين نيت كه آقا شفات بده... شب چهلم آقا آمد...
يوسف: تو هيچ وقت نگفتي...
مريم: [رويا گونه] آقا كه آمد به خوابم گفت: چله نشيني تموم، اونو به تو بخشيدن، فرداش، اومدي به خونه.علي اكبر! علي اكبر! بابا برگشت بابا برگشت... [وحشت زده بر مي گردد و يوسف را نگاه مي كند.]
يوسف: بعدش، بعدش...؟
مريم: [فرياد گونه] بعدش چه مي خواستي باشه؟ ها... بازم قطار جنوب، رفتي... رفتي... رفتي.
يوسف: بايد مي رفتم بچه ها توي خط تنها بودند.
مريم: نه اينكه من اينجا توي جمع بودم. نه اينكه اطرافم شلوغ بود. نه اينكه هميشه دستمال دستم بود و مي رقصيدم. آقا يوسف. علي اكبرت مرد. ولي هيچ وقت نپرسيدي چرا؟ [سكوت] علي اكبرت شيميايي بود. شيميايي. حالا با اجازه نگهبان خاك ريز. [گريان سرنيزه را مي گيرد.]
يوسف: داري چه كار مي كني؟
مريم: هيچ... يه مين كوچيك توي سينه ام جا خوش كرده. مي خوام خنثي اش كنم. اشكالي كه نداره.
يوسف: جدي كه نمي گي؟
مريم: مگه با مين جماعت مي شه شوخي كرد. آها... مي ترسي كه مرخصي ات خراب بشه؟ نترس عزيز دلم تو كه به ديدن خون و جنازه عادت داري [بيشتر مسخره مي كند.] آقا يوسف تا كي مرخصي داري؟ يوسف درخت هاي اون بالا با اين پايين فرق مي كنه؟ چرا ساكتي؟ نترس عزيز دلم، اونا كه اسرار جنگي نيستن كه بخواي پنهان كني منم مريم زنت قول مي دم كه پيش كسي نگم.
يوسف: ما... ما... اونجا!
مريم: شما اونجا؟ اونجا چي؟ آخيش آدم دلش مي سوزه نه طفلي، نمي خواد كه حرف بزني. اون وقتها هم كم حرف بودي. يادت مي آد؟ آقا يوسف جبهه چه خبر؟ [بازي مي كند.] والله. هيچ. آقا يوسف بالاخره شما اونجا چه كاره ايد؟ والله اگه خدا قبول كنه شهردار[خنده هردو] خوب آقاي شهردار از عمران و آبادي اونجا چه خبر؟ والله در دست اقدام است.
يوسف: [دراز كشيده و با خنده] شهردار؟!!! لياقت اين يكي رو هم نداشتيم. مي دوني. من فقط يه بسيجي يه بار مصرف بودم.
مريم: نه به خدا دروغ مي گي.
يوسف: نه به خدا. بسيجي يه بار مصرف.
مريم: به همون خدا كه دروغ مي گي تا شايد... آره... آره مواد اوليه ات خوب بود. كه تا حالا دوام آوردي.
يوسف: جدي؟ چه جوري؟
مريم: به سايه سر دكترها كه پشت سر هم برات قطعه عوض مي كردن. [بالاي سر يوسف ايستاده انگار دكتر است.] بيست سانت روده اش ديگه به درد نمي خوره...
يوسف: [ريسه رفته] بنداز سطل آشغال...
مريم: واه، واه، اين ريه كه شيميايي شده و گنديده، يه قسمتش بايد بريده بشه.
يوسف: بنداز تو كوچه...
مريم: واي واي... انگشتاي پاش چه بدقواره شدن، آقا جان همش تقصير اين پوتيناست ببريد، ببريد.
يوسف: نه جون خودت براي گشت و شناسايي لازمشون دارم.
[مريم يك دفعه جدي شده و روي صندلي مي نشيند.]
مريم: اون وقت از آقا محسن فرمانده عملياتي لشگر چهارم جنوب چي باقي مي مونه؟ هيچ. فقط يه جسم متحرك...
[يوسف به اطراف نگاه مي كند. نگران]
يوسف: تو اين ها را از كجا مي دونستي؟
مريم: [چفيه را كنار زده] اي آقا محسن، نه ببخشيد، برادر يوسف ما هم براي خودمان كلي اطلاعات عملياتي هستيم. بله ديگه... خوب اگه مرخصيت تموم شده بلند شو رفع محبت كن كه كار داريم.
يوسف: فقط همين؟
مريم: كم بود؟ بازم بگم؟
يوسف: منتظرم.
مريم: آقا يوسف منم آدمم يا نه؟ كافيه با يكي دو نفر دو كلام بيشتر حرف بزنم. [فرياد كنان] آخه بي انصافا منم آدمم منم انسانم پس كي بايد به من كمك بكنه... كي ؟ تو؟
يوسف: [مستأصل] من به همين خاطر اينجا هستم.
مريم: محبت فرمودين، بنده نوازي كرديد. منت گذاشتين حالا چه عجله اي بود. ببينم آقا يوسف، من اگه نخوام كه كسي كمكم كنه چه كسي را بايد دست بوس باشم؟ [سكوت] جواب بده خورة مين، انبار تركش، حالا حق دارم يا نه؟
يوسف: تو مريم زمان جنگ نيستي.
[كوله را برمي دارد و در حال رفتن، مريم سرنيزه را پرت مي كند و يوسف را گرفته و كشان كشان مي برد. پنجره زير زمين را باز مي كند. صداي آوازي نامفهوم از دور]
مريم: بيا بيا و از اينجا نگاه كن. گوش بده آقا يوسف گوش بده. شنيدي؟ هنوز جربزه شب عمليات را داري؟ خوب برو بيرون و فرياد بزن. فرياد بزن و بگو من يه رزمنده ام. تا رزمنده حاليت كنن. ولم كن مرد بذار تو حال خودم باشم.
يوسف: من به خاطر خدا جنگيدم.
مريم: [رو در رو] خوب پدر صلواتي منم به خاطر خدا تحمل كردم. ولي من ايوب پيغمبر نيستم من يك زنم، زن. حاليته؟
[مريم گريه مي كند. يوسف چفيه را به دسته جعبه مهمات مي بندد. مانند ماشين باري. با اشاره مريم را وادار مي كند كه سوار شود. مريم سوار شده و او را كشان كشان در اطراف صحنه مي چرخاند.]
يوسف: مريم تو يه دنيايي...
مريم: [سواره و با پوزخند] آقا يوسف دوربين مادون قرمز بدم خدمتتون؟ خوب نگاه كن يوسف منم مريم. مريم يه دنيا بود! حالا شده يه دنياي له و لورده عين خاك ريز كمان ابروني فاو بعد عمليات. نگاه كن و شرم نكن. تو كه خط تركش برات غريبه نيست، خط تركش زمان را زير چشمام مي بيني، خدا خير اين تركش ها را بده كه نمي زارن اشكام پايين بيان، جمعشون مي كنن، عين يه گودال. يوسف، چشمام توي چاله انفجار سو سو مي زنه آخه پدر صلواتي چه جوري بگم ...
يوسف: [هنوز مي كشد.] تو عين يه دريايي...
مريم: يه درياي بي ساحل، همه موجامو فرستادم ولي ساحلي نبود كه موجام رو به خودم برگردونه...
يوسف: [خسته شده زانو مي زند.] مريم، مريم تو... تو... تو گرماي جنوبي.
مريم: [متعجب] جنوب؟ قطار... قطار جنوب چرا دير كرد...؟
[مريم بلند شده و جاي يوسف را مي گيرد و يوسف درازكش روي جعبه مهمات]
يوسف: ديگه بايد رسيده باشه.
مريم: [خوشحال] رسيد. رسيد. يوسف كجايي؟ [يوسف دست تكان مي دهد. مريم، نمي بيند و جعبه را مي كشد و فرياد كنان] پس يوسف؟ يوسف. چرا چرا، چرا شما مثل مردم نيستيد؟ چرا از سفر كه برمي گرديد افتخار ديدن به كسي نمي ديد. چرا سراغ خونه هاتون نمي ريد؟ خمير مايه همه تون را يك جور قالب زدن.
يوسف: [انگار پيغام مي دهد.] مريم، مريم فقط گوش بده، هنوز خيلي هاشون هستن. [يوسف غلتي مي خورد و مي افتد.]
مريم: كيا...؟
يوسف: هم قطاري هاي من...
مريم: يوسف فراموش شدن، ديگه كسي بهشون سر نمي زنه. البته مردم حق دارن، ديگه احتياجي به نگهبان خاك ريز نيست.
يوسف: پس بچه هاي جنگ فراموش شدن؟
مريم: [عصبي] كدوم بچه ها من خودمو مي گم، آقا يوسف منم جنگيدم، فانسقه به كمرت نبستم؟ دكمه بلوزت رو محكم نكردم؟ پرستارت نبودم؟ عين يك بي سيم چي منتظر پيغامت ننشستم؟ هي عمو كجايي؟ اوغر بخير. بي سيم چي منطقه دو ساعت به دو ساعت پست عوض مي كرد. ولي من سالهاست كه پشت خط دل منتظرم .منتظر يه پيغام. جنگ براي تو تمام شد ولي براي من مونده.
يوسف: پيغام؟!
مريم: [با عكس حرف مي زند. هر دو تكيه داده به تخت] يوسف زندگي اونجا چه جوري شروع مي شه؟
يوسف: زندگي؟! زندگي با شليك يه گلوله طلايي كه خواب دو پرنده عاشق رو به هم زده، شروع مي شه.
مريم: با يه تير سرگردون؟ [يوسف مي خندد.] گلوله خنده داره يا حرف من؟
يوسف: نه، تيراي سرگردون، كوچيك كه بودم توي اتاق داداش بزرگه يه نقاشي بود كه دو تا دل سرخ سرخ را به هم دوخته بود، هميشه توي اين فكر بودم كه اين تير سرگردون تا كجا مي ره و اين قلبا رو... [سكوت يوسف]
مريم: مي گفتي...
يوسف: مريم توي خط دنبال اين تير بودم. ولي آدماي اونجا اونقدر عاشق بودن كه ديگه قلبي نداشتن... مي دوني اونجا براي آدمهاي عاشق خال مي زدن... اونم بين دو تا ابرو... مريم تو فكر مي كني اون يه تير دوتا دل رو مي تونه با خودش ببره؟ يا اينكه... يا اينكه... اين قلبا تا كجا مي رن؟ مريم من سرگردون يك تير سرگردونم...
مريم: منم سرگردون يك تير سرگردونم...
يوسف: مگه...؟
مريم: اون تير يه شب تو خواب من بود. ديدم كه پرواز كرد و توي پروازش يكي از قلبا رو برد، برد، برد تا اون دور دور و يكي رو جا گذاشت. [گريه] من شكايت دارم من از سوار تشنه لب بي دست شكايت دارم. من از سردار بي سر شكايت دارم. من توي خيمه تنها ماندم بي خبر... هاي يوسف، يوسف دلت پرواز كرد و دل منو تنها گذاشت. آهاي يوسف دل فراري اين گردان تفحصت كجاست؟ كجا؟ فكر كنم راه گم كردن. بيان بيان تا من فانوس بهشون بدم. شايد خسته شدن، بيان، هنوز هم مي تونم پوتيناي گلي شون رو بشورم. اگه نمي تونن خجالت نكشن بزنن گاراژ [عصبي] برن. آهاي گردان تفحص، منم مريم، مريم يوسف، من منتظر خبر برادرا نمي شم پيراهن يوسف هم نمي خوام. من. من...
يوسف: [التماس گونه] ولي اونا گشتن پيدا نكردن...
مريم: من پيدا مي كنم. من پلاك پيدا مي كنم. من انگشتري عقيق پيدا مي كنم، من چفيه خونين پيدا مي كنم... من... من... يوسف ها رو پيدا مي كنم...
[در حين گفتن از جعبه مهمات يك بلوز ارتشي به تن مي كند و يك فانوسقه به كمر مي بندد و چفيه اي كهنه به گردن]
مريم: اينجا فرمانده منم، من. مريم يوسف. امشب شب عملياته يا زينب... يا زينب... يا زينب به نام اولين و آخرين تفحص گر دشت كربلا... حمله، حمله، حمله به تمام خاك ريزاي سرنگون شده. حمله به همه كانالاي گمشده. آهاي گردان مالك اشتر... عيسا رو توي شلمچه و هويزه به صليب كشيدن... گرابده...گرابده ...
[يوسف كه زمين گير شده كشان كشان كوله اش را با خود مي كشد به طرف پله ها تا از در خارج شود. انگار تير خورده.]
يوسف: شناسايي مي شم!
مريم: پوشش مي دم، پوشش مي دم...
يوسف: زدن، پراكنده شدن.
مريم: جمعشون مي كنم.
يوسف: قايق رو زدن.
مريم: آهاي خدا به نوح ات بگو، اينجا كشتي باني كنه، اگه كشتي بانه اينجا كرخه ست. كرخه خونين.
يوسف: [آخرين رمقهاي خود را براي بالا رفتن مصرف مي كند.] نمي تونم... دارم... دارم...
مريم: دارم حركت مي كنم... مفهومه؟
يوسف: [خود را از پله ها بالا مي كشد.كشان كشان.] خيلي خوب سر جات بمون... آخرين كمين... داخل ني ها...
مريم: [انگار از بي سيم مي شنود. فريادكشان.] مفهوم نيست... مفهوم نيست...
يوسف: جزيره مجنون... زير تابلو برادر... لبخند... بزن... يه نصف پلاك... مفهومه... مفهومه؟
[مريم گريه مي كند. يوسف سينه خيز از در خارج شده.]
مريم: مفهومه... مفهومه... يوسف... آهاي گردان مالك اشتر پاتك خوردي. الانه كه رو سرت تو جزيره ويران بشم... يوسف امشب من فرمان مي دم. آهاي حمله به تمام كانالا، حمله به تمام خاك ريزاي صاف شده... يوسف يوسف من... اينا بهونه بود... بهونه.
پايان
