نمايشنامه - چهار خاطره از جنگ

کد خبر: ۱۱۱۷۹۹
تاریخ انتشار: ۰۵ دی ۱۳۸۵ - ۰۹:۰۳ - 26December 2006

 خاطره يک - نخستين گلوله،كدام خاطر را پريشان كرد؟
خاطره دوم - زائو
خاطره سوم - زيارت
خاطره چهارم - كلاس درس

بسمه تعالي
مقدمه ناشر:
تئاتر به عنوان كهن ترين، عالي ترين و والاترين تجليات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آيينه تمام نماي زندگي و تاريخ جوامع به شمار مي آيد و ادبيات نمايشي هر ملت تصويرگر كردارها، پندارها و آرمانهاي آن ملت است.

 تئاتر بطور عام هميشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج هاي تحميل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودي جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوي و خدا پوي هميشه خواسته است به نادانسته ها فائق آيد و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقايق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نمايد. انسان مايل است آنچه را كه عزيز شمرده و براي بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگي برمي آيد، محفوظ بدارد و اينجاست كه هنر نمايش به ياري برمي خيزد.

از جمله وقايعي كه ملت ما در فراز و نشيب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه هاي رويارويي پليدي و پلشتي با ايمان و عشق، هشت سال را با ايثار، يگانگي و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهاني در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران بوده است.
جنگي كه تمامت توان و موجوديت انساني، عقيدتي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرين تاريخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودي خود زشت و نفرت آور است و اين همه زشتي را از روح متجاوز مي گيرد، امّا جنگ يك سوي ديگر هم دارد. اگر اراده پليد متجاوز به هيچ مانعي برخورد نكند، جنگ يا به تعبيري دفاع مقدس هم پديد نمي آيد و ظالم متجاوز سلطة جهنمي و شيطاني خويش را تا آنجا كه امكان داشته باشد مي گستراند، ولي اين جنگ زيباست چون يك نيرو در مقابل متجاوز طغيانگر قد برمي افرازد و هيمنه، صلابت و عزّت اسلامي را به نمايش مي گذارد.

اين همه شگفتي و اعجاب خلق شده در طي دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زيباترين پديده ايست كه خداوند تعالي آفريده. جنگ از اين رو زيباست كه تجليگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازيست كه دلش به نور عشق خدا منور گرديده و مظهر خدا و مأمن روح ايمانيست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است.

در چنين وضعيتي يكي از وظايف انسان فرهيخته و انديشمند اين است كه به چند و چون اين واقعه عظيم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاريخ و آيندگان بجاي آورد. اكنون كشور ما و حقيقت جامعه ما بر واژه هايي چون ايثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسيج بنا گرديده است. همه آنهايي كه دوران دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه اي ً را بياد دارند و مي دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقي موج مي زد.
 
تمامي سعي و اهتمام اين دفتر كه حاصل اولين جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستين مسابقه بين المللي نمايشنامه نويسي در سال 1373 (و توسط معاونت هنري بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس برگزار گرديد)   مي باشد اين است كه توانسته باشد بخشي از اين شور و عشق و پاره هايي از آن حادثه عظيم و سرنوشت ساز را در قالب ادبيات نمايشي عرضه بدارد و ميراث ارزشهاي سالهاي دفاع مقدس را به صاحبان آن، آيندگان و جهانيان برساند.

 

 


خاطره يک -نخستين گلوله،كدام خاطر را پريشان كرد؟


صحنه :          [كوچه اي است قديمي، با در و پنجره هايي قديمي، از لب ديوارهايش پيچك هائي سبز آويزانند پنجره اي نمايان است با دو طره ي سبز نيلوفري و شيشه هايي رنگين، روز است. صداي آواز مي آيد.]‌
«تــــو كـــه مــــاه بــــلند آســـموني
                                                منم ستاره مي شم دورت مي گردم
تــو كـه ستاره مـيشي دورم مي گردي
                                                مـنم ابــري مــيشم روتـو مـي گيرم
تـــو كـه ابـري مـيشي رومـو مـيگيري
                                                مـنم بــارون مـيشم تُن تُن مـي بارم
ختو كه بارون مي شي تُن تُن مي باري
                                                مـنم ســبزه مـيشم سـر در مـي آرم
              [پنجره باز مي شود، دختركي جوان ظاهر مي شود هر دو طرف كوچه را نگاه مي كند، گلداني را در لبه هره پنجره مي گذارد.
                  مردي ميان سال پيدا مي شود، دخترك را از كنار پنجره مي رماند! گلدان را از كنار پنجره برمي دارد شب است. همان كوچه، ماه بر تاق گنبد آبي، هلال است . كوچه خالي است. مردي جوان در حال عبور است، از اول كوچه تا انتها... از انتها برمي گردد. در مقابل پنجره مي ماند]
مرد: «تا قمر در عقربه حال ما چنينه!»‌
              [پنجره باز مي شود مرد جوان فرار مي كند در خمِ‌ كوچه نهان مي شود. از پشت پنجره همان مرد ميان سال عيان مي شود.]‌          
مرد ميان سال: كيه اين نصف شبي؟
              [چند در گشوده مي گردد عده اي در قاب در مي ايستند] 
مرد 1 از جمعيت: چه خبره مشتي؟
مرد ميان سال: چه ميدونم وا... چه بايد گفت از دست اين جوون هاي فكلي.
زن يك از جمعيت: واه، واه، خدا، به دور.
زن دو از جمعيت: در ديزي بازه، حياي گربه كجا است؟
زن مرد ميان سال [مادر دختر]: نفهميدم، كدوم ديزي، خيالته تو تاريكي مي اندازي، نشناختمت!؟
زن2 به زن 1 از جمعيت: نصفه شبه حاج خانم!‌
مرد1 از جمعيت: لباستو بپوش يه پاسبون ام خبر كن، مردم آبرو دارن!‌
مرد 2 از جمعيت: كدوم پاسبون، راه نشون ميدي، چهار تا كوچه بالاترو مي خواي بكشي تو خونه هامون؟
مرد يك از جمعيت: يا بگير ببندش به فلك!‌
مشتي: به چنگم نمي افته لامصب!!
مرد دو از جمعيت: يه روي خوش نشون بده قال قضيه را بكن، دو سه شبي اي يار مبارك باد والسلام، كوچه هم يه خواب راحت مي كنه...
مشتي: به كسب و كارش، به مال و منالش، به ريخت و قيافه اش؟
زن مشتي: خدا نصيب گرگ بيابون نكنه.
زن يك از جمعيت: ريخت و قيافه اش كه مي گي ديگه بي انصافيه!‌
مردي از جمعيت همسر زن يك: نمي خواد وسط دعوا نرخ تعيين كني!‌
زن دو از جمعيت: با اون خمره اي كه توي خونه قايم كرده، بايد از فرصت هاي خداداد استفاده كنه!‌
مردي از جمعيت [همسر زن دو]: برو خونه بچه بيدار مي شه ايندفعه نوبت تواِهأ؟
مشتي: ببين چطوري آبرومه برده. اگه به چنگم بيفته!
              [مردي، جوان را همراه مي آورد]
مرد: بيا، اينم به چنگت
              [مشتي بيرون مي آيد]‌
مشتي: دِ مگه تو خونه و زندگي نداري؟
جوان: نه
مشتي: نكمه... پررو!‌
جوان: حاجي جون بذار دستتو ببوسم.
              [مشتي كمربند باز مي كند ـ صداي جيغ دخترك از پشت پنجره شنيده مي شود مشتي عصباني كمربند را رها مي كند مي رود مردم مي روند، كوچه خالي مي شود، جوان مي ماند]
              [سنگريزه اي از جيبش بيرون مي آورد به شيشة پنجره مي كوبد. پنجره باز مي شود و پس از لحظه اي بسته مي شود جوان سنگريزة ديگري را بسمت پنجره پرتاب مي كند [سكوت].
ترانه با صدائي حزين: تا قمر در عقربه حال ما چنينه.
              [سكوت]
ترانه اي از بيرون با صداي هق هق: تا قمر در عقربه حال ما چنينه
              [جوان سنگريزة ديگري را به شيشه مي زند]
              [سكوت]
جوان: پري، اينا نميدونن، تو كه مي دوني، اينقده هر شب از اينجا رد ميشم، اينقده سنگ پشت شيشه اتاقت مي زنم اينقده با كمربند كتك مي خورم اينقده برات مي خوانم تا عاقبت يه اتفاقي بيفته. تو چرا پرده را كنار نمي زني تا هلال ماه را نگاه كني... يه نظر اگر بندازي مي فهمي كه دست خودم نيست. صدامو مي شنفي، چشاتو دوختي به سقف اتاق. چي تو فكرته پري... اگه بدونم كه، اگه بدونم، گلدون رو قسمت چپ هره پنجره بذار تا بدونم. بيا اينم آخرين سنگريزه
           [سنگريزة كوچكي را بسمت پنجره پرتاب مي كند پنجره آهسته باز مي شود، دستي با شاخة گلي، گل را در حاشية چپ پنجره مي نشاند]‌
جوان: چاكرتم همين فردا! يا مولا!‌
[مشتي ميان پنجره ظاهر مي شود. مي خواهد گل را بردارد]‌
جوان: سلام مشتي...
              [مشتي ميماند]‌
جوان: شب قشنگيه مشتي!‌
              [مشتي به آسمان نگاه مي كند]‌
جوان: ستاره ها رو نگاه كن، الماس الماس، هزار تا الماس،‌ عجيبه كه رو شيشة آسمون خط نمي اندازن!‌
مشتي: خل شدي؟
جوان: آره مشتي ـ تيغ ماه را نگاه كن. از ناست دو سوسماره هم تيز تره .
مشتي: برو خونه ات جوون. بذار مردم بخوابن.
جوان: خونه ام تو همين كوچه است، نه بالاتر نه پائين تر، يه پنجره داره، قد اين پنجره كه توتوي قابش ايستادي دوتا نيلوفر بافته هم از دو طرفش آويزونه
مشتي: مي برمت كلانتري.
جوان: يه عمره تو بندم!
مشتي: مي زنمت
جوان: ناز شصت ات.
مشتي: داري از رو مي بريم ها.
جوان: جون مادرم پررو نيسم چاره ام چيه؟
مشتي: آخه كي و ديدي نصف شبي، تو كوچه...! باشه تا صبح.
جوان: اون شاخه گل بده من مي رم صبح برمي گردم.
مشتي: لاا... الاا...
جوان: اون شاخه گلُ بدي زودتر صبح مي شه خدا داره مي بينتت ها!‌
              [مشتي به آسمان نگاه مي كند]‌
جوان: بده ديگه
              [مشتي من و من كنان شاخه گل را به جوان مي دهد]
جوان: چاكرتم، بمولا.
مشتي: خوب ديگه برو.
جوان: اجازه ميدي؟
مشتي: باز هم؟
جوان: نه جان تو، فقط يه سنگريزه مونده ته جيبم، خدا بخواد آخريشه.
              [مشتي مي رود پنجره را مي بندد. جوان سنگريزه اي را به شيشه مي زند و با شادي كودكانه اي كوچه را تا انتها مي دود]‌
              [اسلايد يك عروسي را كه ميانشان شكاف افتاده نشان مي دهد]
صدا: انفجار مهيب موشك
موزيك: يار مبارك بادا ـ به آهنگ عزا...
             [دو سر انتهاي كوچه تاريك و مخروبه، جوان و دختر در لباس عروسي ايستاده اند]
                                                                                                                                                       پايان يكم


خاطره دوم - زائو

صحنه:
              [خانه اي روستائي. شب است زن و مردي جوان با دختر بچه اي 8ـ 9 ساله ميان اتاق خانه در خوابند
                 تنها نور زرد رنگِ چراغ لامپايي كه فتيله اش پائين است اتاق را كمي روشن كرده است دختر بچه از ميان «جا» بلند مي شود، پس از مكثي كوتاه به طرف كوزه كوچك آب مي رود. كوزه در حاشية اتاق است، تلاش مي كند تا از درون كوزه آب ميان كاسه بريزد. سعي اش اين است كه سر و صدائي ايجاد نشود. پنجرة اتاق نيمه باز است، صداي خروسي در تاريكي و از دور شنيده مي شود. صداي سگي از همان دور پاسخ مي دهد. دخترك آب درون كاسه مي ريزد. صداي ريزش آب مي آيد. كوزه «لف» مي زند، روي جام ي دختر، كاسه پر مي شود كوزه را كنار مي نهد، با دو دست كاسه را مي گيرد، و آهسته، نزديك دهان مي برد. مادر جُم مي خورد.]
مادر: تيام. توني؟ 
تيام: تشنه ام بود، دا!‌
مادر: يه كم بده من.
تيام: باشه دا.
              [كاسه را برمي دارد، بطرف مادر مي رود]
صداي پدر: لا حول ولا... بر شيطون لعنت
[سكوت] 
              [تيام به مادرش آب مي دهد. ته كاسه را ميان گلدان كوچك سر راه خالي مي كند. مي آيد كه سر جايش بخوابد.]
              [مادر بلند مي شود، جابه جا مي شود، غلت مي زند، به پهلوي ديگر مي خوابد ـ صداي خروس از همان دور دست مي آيد]‌
              [مادر خواب ندارد. بلند مي شود، ميان جا مي نشيند. بادست شكم و پهلويش را مالش مي دهد ناگهان دردي ميان تنش مي پيچد، سعي مي كند درونِ‌ خودش نگه اش دارد، دردي ديگر در پي مي آيد.]‌
مادر [آهسته]: اصلان، هي...
اصلان [از جا مي جهد]: ها، خبريه؟
مادر: گمونم!‌
              [اصلان بلند مي شود، فتيله لامپا را بالا مي كشد.]
اصلان: حكماً وقتشه
مادر: چه مي دونم، درد تو دست و پامه. دلمه، پشتمه، همه ي تنمه، مثل باد مي پيچه.
اصلان: گفتمت دم عصري حموم نكن، باد غروب، بهت بخوره، سرما مي خوري كي مي خواي تو آدم بشي؟ حرف يكبار گفتن داره.
مادر: مال حموم نيست.
اصلان: خاتون بي، گفت تا زائيدنش يك ماه وقته، دو روز كه نگذشته، خودت گفتي گفت.
[مادر دردي كوتاه ميان تنش تاب مي خورد]‌ خو، چه مي دونم. لابد خطا كرده.
اصلان: يه نگا بندازه مي فهمه، تموم بچه ها نه توئي آبادي، او گرفته، لابد خطا كرده؟!‌
مادر [دردي بلند ميان تنش مي پيچد]: واي!‌
              [تيام از ميان جا مي جهد]‌
تيام: دا.
              [اصلان دستپاچه بلند مي شود]
اصلان: چه باس بكنم ـ تيام.
تيام: نبات داغ درست كنم؟
اصلان: بدو دنبال بي بي ات، بگو بره سراغ خاتون بي، [رو به زن]، حتمه قدم خير؟ نصف شبي مردمنه زابرا نكني!‌



مادر [با درد]: چه مي دونم.
اصلان: خو، تو بايد بگي، من كه تو تن تو نيستم كه بدونم چه حالي؟!‌
تيام: برم سراغ بي بي؟
              [صداي ماغ گاو از نزديك صداي پارس سگ از دور صداي گفتگوي چند نفر. صداي كوبش در]
صدا: اصلان، اصلان، بيداري؟
              [اصلان در را باز مي كند ـ يك روستائي وارد مي شود]‌
روستائي: او، فانوسته بده، گل پو مي خواد گوساله بياره... تند باش.
اصلان: قدم خير دردشه.
روستائي: شِكر گفت يه ماه وقتشه.
اصلان: ميتوني صداش كني، بالاخره زنه، مي فهمه. تا ننه ام بفرستم سراغ خاتون بي.
روستائي: برا، گل پو فرستادم سراغش، او، پيرزن به چند نفر برسه؟ په، فانوست كو؟ 
اصلان: تو شكرنه صداش بزن، [صدا ميزند] تيام، فانوسنه بيار.
تيام [نگران]: نرم سراغ بي بي ام؟
روستائي: فانوسنه بيار، بوه ام!‌
              [تيام فانوس را از كنار اتاق مي آورد. قدم خير جيغ مي كشد]‌
اصلان: خودته نگهدار، رفتن سراغ خاتون بي، [صدا مي زند] تيام تند برو سراغ بي بي ات
              [تيام بيرون مي رود]
اصلان: نيفتي تو چاه و چاله!‌
              [روستائي فانوس را مي گيرد و بيرون مي رود ـ قدم خير جيغ مي كشد اصلان دستپاچه تمثال حضرت علي (ع) و يك بند اسپند را با قرآن بالاي سر قدم خير مي گذارد]
              [صداي همهمه اي از بيرون مي آيد. دو زن وارد مي شوند.
              [شكر همسر روستايي و خاتون بي (قابله) كه زني مسن است.]
خاتون: مباركه قدم خير، [به اصلان] واي. په تو اينجا چه مي كني؟ بچه اگر مرد تو اتاق باشه پا به دنيا نمي ذاره. گفتم سرپشت بوني. صداي اذون فرشتة ها و صدا مي زنه تند تا دير نشده.
اصلان: تو كه گفتي يه ماه وقتشه!‌
خاتون بي: شكر آب نِ‌ داغ كن! ـ [به اصلان]، په چته ماتت برده؟
              [اصلان بيرون مي رود. روستائي از بيرون.]‌
روستايي: خاتون بي بي ـ هي.
خاتون بي بي: همه واهم، چتونه؟
روستايي: سر به ديوار طويله مي كوبد چه اش بكنم؟
خاتون بي بي: گردنشه بگيرين نگذاريتش. پاشه با طناب ببنديد، نذارين تكون بخوره.
              [روستايي مي رود ـ صداي آرام اذانِ‌ اصلان شنيده مي شود]‌
شكر: آبنه گذاشتم رو چراغ، سري به مَردَم مي زنم ـ گاو بدزائيه!‌
خاتون بي بي: زودتر روله ام ـ بايد، بياي پهلوشه بمالي.
              [قدم خير جيغ مي كشد شكر بيرون مي رود]
خاتون بي بي: حموم كارشه تموم كرد. رختا بچه نِ‌ ـ كجا گذاشتي؟
قدم خير: او، صندوق!‌
             [خاتون بي بي از ميان صندوق بقچة كوچكي را بيرون مي آورد لحاف را روي قدم خير مي كشد ـ صداي اصلان از پشت در]
اصلان: خاتون بي، چطوره؟
خاتون بي بي: كارته بكن! شكرنِ‌ صدا بكن.
اصلان: كارم داشتي صدام كن.
خاتون بي بي: هيچ كاري نيست، شكرن صداش كن
              [اصلان، صدا مي زند]
اصلان: بي شكر. هي، بي شكر خاتون. خاتون بي صدات!
              [شكر وارد مي شود]‌
شكر: قربون دستت خاتون بي بي ـ موهوا قدم خيرنِ‌ دارم ـ يه سري بزن طويله اونم خلق خدايه هر چي كه نباشه. يه نگا بندازي بد نيست.
              [صداي روستايي از بيرون]
صدا: قربون نومت خاتون بي، يه نك پا!
خاتون بي بي: قربون خدا برم با حكمتش. پشتشه بمال ـ بر مي گردم
              [بيرون مي رودـ قدم خير جيغ مي كشد]
شكر: طاقت بيار، قدم، صداته مردا مي شنون ـ گناه داره ـ نه خوبه دوميته
              [تيام با بي بي [مادر بزرگش]‌ وارد مي شود . بي بي كل مي زند]
بي بي: ها خاتون ـ چه حالشه؟
شكر: اَ‌ دردش، گمونم كاكل بسره. ترچك خياره!
بي بي: مباركه. منقل روشن كردي؟
شكر: وقت نكردم بي بي ـ گاومونم مي خواد بزاد.
بي بي: مباركه. تيام، منقله بيار.
              [تيام منقل را مي آورد ـ بي بي ذغال را روشن ميكند اسپند ميان آتش مي نهد. دعا مي خواند]
تيام: بي بي مي ترسم، دام خيلي دردشه؟
بي بي: برو پيش بوه ات دخترم
              [خاتون بي بي وارد مي شود]‌
خاتون بي بي: همه دستپاچه ان [به تيام]، په تو اينجا چه ميكني دختر، بدو يه سطل آب بكش ـ سلام بي بي ـ قدمش مباركه. 
بي بي: دست مريزاد خاتون بي بي ـ اول خدا بعد تو ـ سر تيام خاطرته چه وضعي شد. كمي هول تو دلمه، يه چند وقتي جا داشت، نه،
خاتون بي بي: گفتم يه دو سطل آب بكش تيام. بنه سر چراغ ـ برا برارته انشاالله 
              [تيام بيرون مي رود]‌
خاتو بي بي: بچه اولش بود بي بي ـ قدمم بچه سالِ‌ ـ خيلي فرقه حالا.
بي بي: په هيچ كس نيست اذون بگه. اصلان كجا است؟
خاتون بي بي: تو طويله اس ـ گاو مشتي مي خواد بزاد.
بي بي: گفت، شكر گفت، مباركه
              [دم در مي ايستد ـ صدا مي زند]‌
بي بي: اصلان ـ په صدات!‌
خاتون بي بي: اذونت تموم نشده ـ صحيح و سالم يه كاكل مشكي تحويلت!
اصلان: رفتم بي بي.
              [اصلان آرام اذان. تو امان صداي جيغ  قدم ـ صداي خروس پياپي صداي چند نفر از بيرون ـ بي بي ـ خاتون بي]
خاتون بي بي: به چند جا برسم؟
              [صداي جيغ قدم. صداي چند نفر از بيرون]
صداها: صلوات
              [صداي صلوات ـ صداي اذان اصلان ـ صداي خروس پياپي صداي ماغ گاو.]
خاتون بي بي: خودتم كمك كن قدم. بگو يا علي ـ يا زهرا!‌
              [صداي جيغ بلند قدم. صداي يا علي عده اي از بيرون صداي اذان ـ صداي ماغ كشيدة گاو]‌
صداي اصلان: يا قمر بني هاشم ـ هواپيما.
              [صداي غرش هواپيما در ميان بقيه صداها ـ تمام اين صداها را انفجار مهيب به سكوت مي كشاند.
                 در جائي ديگر ـ انگار دنيايي ديگر است كه تيام ايستاده است با دو سطل آب و صداي ونگ كودكي نو رسيده و ديگر هيچ.]

 


خاطره سوم - زيارت

صحنه :
              [كوچه ـ همان كوچة اپيزود اول. جوان و دختر، مشتي و اهالي محل پيرزني مهربان همانند قصه هاي قديم قصد رفتن به زيارت مشهد را دارد. تمام اهالي سر راهي با خود آورده اند هر كس به فراخور حال مقداري توشة بين راه. دود اسپند كوچه را پر كرده است. اسلايد اتوبوسي قديمي در انتهاي صحنه است.]
زن 1: شاباجي جون، اين رشته سبز را ببند به ضريح، قربون انگشتات، نذرمه جاري ام پا به ماهه نمي تونم تنها بذارمش.
              [شاباجي [پيرزن] سبز را مي گيرد داخل ساك مي گذارد] 
زن 2: شاباجي جون، فداي نفس ات كه به ضريح مباركش مي خوره، يه قفله، زحمتش را بكش، قصد كردم نذرم ادا بشه خودم برم پابوس، بهش كليد بندازم. خاك پات تاج سرم. زحمتت مي شه اما صواب صدتا حج داره. 
پيرمردي: شازده خانم، قسمتتِ طلبيدت خوش به سعادتت. ماكه بي بهره ايم. [آهسته]، از بغل در بزرگ كه داري رد مي شي، چند تا دعا نويس هست، شنيده ام دستشون معجزه مي كنه، يه دعاي اولاد ازشون بگير، پولش هر چي باشه ميدم، عروسم بچه اش نمي شه، نمي دوني، اولاد چراغ خونه اس. اميد خانواده، منكه راهِ رفتن ندارم، اوناهم جونن. هر چي بهشون مي گم به خرجشون نمي ره، به اين حرفها اعتقادي ندارن بيا اينم يه پنج توماني... كم و زيادش را با هم حساب مي كنم.
مردي ديگر: مادر، سال پيش امام طلباندم نذري كردم كه بر آورده شد، يه پنجاه تومني طلب اونِ‌ از من مي دونم سختته، خودم استخونهام خاكشير شد تا تونستم دستمو به ضريح برسونم، يه جوري، بهر حال اين پنجاه تومني رو بنداز اون تو. مي ترسم ديگه طلب نكنه، بمونه گردنم.
پيرزن زائر: [نخي را از جيبش بيرون مي آورد كه از بالا تا پائين گره خورده است] ببينيد، حالا پاك گيج شدم كه كي چي داده، چي مال كيه، مي خواين آخر عمري مديونتون بشم، ترو به امام، من حواسم جم نيس. جون تو تنم نيس، نتونستم برم يا ضريح چيكار كنم، اگر راضي بشين بسپارمش به صندوق حرفي نيست
زن 1: آخه باجي جون، سبزو كه نمي سپرن به صندوق سبزو بايد بست به ضريح
زن 2: قفلم همين جور، فردا كه مرادمو داد من كليد بردارم و كجا دنبال قفل بگردم، اگر قفلو باز نكنم، مراد هم بسته مي مونه.
مشتي: يه همت به خودتون بديد، يه يا علي، راهي بشين، آخه اين پيرزن مگه چقدر توان داره، ده ساله نذر كرده جخ امسال پسرش همت كرده خرج سفرش را داده، داره راهي ميشه... ميتونيد يه كاريش بكنيد كه بشه زهر مارش؟!
              [پسركي دوان با مرغي سياه وارد مي شود]‌
پسرك: ننه، ننه، مادرم گفت اينم بسپر به آشپزاي حرم سر ببرن، نذر منه، كه قبول بشم، آبجيم هم بره خونة شوور، بابام هم كمردردش خوب بشه بتونه گاري نِ‌ هُل بده.
مشتي: بيا، يه ساعت ديگه حركت نكنه، جماعت با گاو و گوسفند راهي مي شن، اصلاً آقاجون مي دوني چيه، يه نه!‌ بگو، نُه ماه هم رو دل نكش!
پيرمرد: حرف تو دهن مردم مي ذاري كاسة داغ تر از آش، اگر خودش نخواد مي گه نه، اصلاً صواب زيارت يعني همين!‌
مرد ديگر: باجي جون، پنجاه تومن منو بده به صندوق. من مي دونم چقدر سخته نزديك ضريح بري. بده به صندوق من حرفي ندارم.
پيرزن: بخدا دلم مي خواد كه از خجالت تك به تكتون درآم، اما مي دونيد، نه چشمم جائي را مي بينه، نه حواسم جمعه، يه قاليچه بافتم، دستمزدمو گرفتم، پسرم هم خدا عزتش را زياد بكنه، يه چيزي گذاشته روش، نخواسته اين سر آخري حسرت به دل از دنيا برم. داره مي فرستم پابوس امام. خودم مي دونم سفر آخرمه، هم آخر، هم آخرت خدا را شكر، اما حرفم اينه كه فردا شرمنده تون نشم.
زن يك [با گريه]: باجي جون، خدا ذليل كنه آدم بي چشم و رو را، قاسم آقا را قرزدن، بخدا چيز خورش كردن      مي خواد هو سرم بياره، ميگه دهنت بو ميده، ميگم پانزده ساله بو نداده. حالا چي شده كه بو ميده؟ 
زن 1: مي دونم بهونه اس. ميدونم پاي قصابيش از بس اين ورپريده هاي قرتي قر و قميش براش ميان، زن و بچه اش را به اش مي زنن. اينا رو برات گفتم كه بدوني زندگي خودم و چهار تا بچة قدونيم قدم داره نابود ميشه، باجي جون ديشب با كمربند افتاد به جونم كه بايد رضايت بدي يا طلاق... ببين هنوز جاش سياس!‌
              [مي خواهد جاي كمربند را نشان دهد كه زنان ديگر مانع مي شوند]‌
زن 2 [با گريه]‌: شاباجي خدا سفر كربلا را نصيبت كنه انشاءالله درد منم، نگفتنيه، اگه قفلش نكنم چشم وا كردم، دوتا عزيز دوردونه اون سرخاب ماتيكي ور پريده را كه يكساله ميخ طويله دلم شده پشت تا پشت زائيده و انداخته به جونم، بخدا، همين جوري شم نه اون چشم داره بچه هامو ببينه نه خود بلهوسش... كه خدا بگم يه دردي بهش بزنه كه ... [با چادر اشك را از گوشة چشمش مي گيرد] ايكاش روزي صد دفعه كمربند را رو تنم تيكه پاره ميكرد و اين دَ دَري را توي خونه نمي آورد. شدم كلفتشون بي بي، ذلت از اين بيشتر!؟
پيرزن: والله چي بگم، هر كدومتون دردتون نگفتنيه، اگر ريز ريز شدم، هم سبز تو را، هم قفل تو را به ضريح        مي بندم شده يه شب تا صبح بيدار موندم. اما اين مرغ سياه را چكار كنم. هزار فرسخ كه نمي تونم با خوم بكشونمش.
پسرك: ننه ام مي گفت، اگر بابام كمرش خوب نشه، نتونه گاري را هل بده، بايد بريم گدائي پريشبا مي خواستن گاريش بفروشن خرج دوا درمونش كنن، گفت گاري ام از كمرم مهم تره.
پيرزن: من ازم گذشته كه براي خودم نذر و نيازي بكنم، اما آرزوم بوده كه اگر امام منُ‌ بطلبه فقط طلب مغفرت بكنم دو ركعت نماز بخونم ازش بخوام كه جونمو بگيره تا معصيت كمتري بكنم، ولي وقتيكه حرفش افتاد ديدم از پسرام گرفته تا زناشون، دخترام و شوهراشون آنقدره گره به گره مشكل دارند كه نمي تونم نديده بگيرمشون اما چه كنم؟ ياد ويري برام نمونده كه بتونم قولي بدم، دست خودم نيس ببينيد، يه تيكه نخ را صد تا گره زدم، حالا       نمي دونم كدون گره مال كيه، مال كدوم مرضه كه طلب شفا از امام بكنم
مشتي: حالا اين ماشين كي مي رسه؟
مرد ديگر: راننده اش رفته روغن عوض بكنه. يه ساعتي طول مي كشه.
پيرزن: مي سپارم به امام، خود اون ته همة حرفها را مي فهمه. تيكه نخ را با تمام گره هاش مي اندازم تو ضريح مباركش...
باز شدن مشكل آدم سعادت مي خواد. انشاءا... كه مرادتون بده. منم التماس دعا دارم. قبولي زيارت وسرسجاده تون طلب كنيد.
مشتي [آهسته]: باجي جون مارو فراموش نكني ها. دامادم، [با خنده]، همون جوون فكليه...! همون كه هزار تا لغز پشت سرش مي خوندند، ماشاءا... جوون خوب و سر براهيه. ولي خوب، مي دوني؟!
پيرزن: بهت كه گفتم مادرجون، مي گفتم تمام اي خل بازيهاش به خاطر، خاطرخواهيه... تو كه ديگه دردي نداري الحمدا...
مشتي: چشم مردم مادر، چشم مردم!‌ خدا، هر چي حسوده از روي زمين برداره. دعاش همين منت روي سرم        مي گذاري من همين يه دختر و دارم، نور خانواده م، مثل عطر باغچه كنار حوض مي مونه كه وقتي ميرم وضو بگيرم، روحمو از اميد پر مي كنه. نمي دونم چرا يه ترسي توي دلمه؟! 
پيرزن: خوشي زياد ترس مياره مشتي! توكل كن، هر شب جمعه هم بدون اينكه بفهمه براش اسپند دود كن. منم رو چشم. به گوش امام مي رسونم. تو خيلي دين به گردن اين محل داري. بزرگ مائي. ظهر شد، پس اين اتول كي      مي خواد راه بيفته، به ماگفت وقت اذون صبح راه مي افتيم، وقت اذون ظهر و بگن، گرما را بايد تو راه بكشيم؟
               [شاگرد شوفر مي رسد. جوانكي سيه چرده با سر و صورت روغني] 
شاگرد شوفر: زائرا به خط، همه سوارشن، كاروان زيارت راه مي افته، بيست كيلو بار شرط اول بود.
حيوون ميوون هم قدغن! طبق قرارداد.
پيرزن: اوه... پس اين مرغ سياهو چكارش كنم؟ نذر مردمه. مگه مي شه بذارمش تو كوچه و برم؟
شاگرد شوفر: قرارداد، قرارداده. وقتيكه داشتي انگشت ميزدي مي خواستي چشم تو باز كني.
مشتي: ميذارتش تو ساك!
پيرزن: چي رو ميذارتش تو ساك، خفه مي شه بي چاره
شاگرد شوفر: مي خواستي براش يه صندلي بگيري!‌ [مي خندد]
پيرزن: مسخره نكن. تو اول برو دست و صورت تو بشور، شدي حاجي فيروز.
شاگرد شوفر: دست شما درد نكه، تقصير ماست كه رفتيم «چك آپ»! كرديم ها كه يكدفعه تو راه نذارتمون تا ما بيايم تمدن نشون شما بديم. گيسامون شده آرد آسياب سوارشين تا ظهر نشده اون كاكلي تم يواشكي مي ذارم، صندوق بغل، چغلي شم پاي خودت!‌ فقط اوستا نفهمه.
           [اسلايد از يك اتوبوس، كه با پارچه اي كاروان و مقصد را بروي آن معرفي كرده است. اسلايد از گنبد بارگاه امام رضا (ع) . اسلايد از زائران داخل حرم. صداي ناگهاني شليك توپ، هواپيماي بمب افكن. اسلايد از اتوبوس له شده و سوخته، گنبدي كه بخشي از آن ويران شده است و جسدهائي از زن و مرد كه در گوشه اي افتاده اند]

 



خاطره چهارم - كلاس درس


صحنه:
              [مكان كلاس درس است، چند نيمكت، يك شاگرد، يك آموزگار، شاگرد انشاء مي خواند، آموزگار ته كلاس نشسته است.]
              [اسلايد از يك كلاس ويران]‌
شاگرد: قرار است كه دربارة جنگ انشاء بخوانم
جنگ يعني خراب شدن خانه ها و خيابانها و مدرسه ها. جنگ يعني اسم كوچه ها را عوض كردن نام يك نفر شهيد را روي آن گذاشتن جنگ يعني اينكه آدم ديگر دلش نمي خواهد مدرسه تعطيل باشد. جنگ يعني صاف كردن كوچه هاي تنگ كه اگر شهردار مي خواست آنرا خيابان بكند چند ماه طول مي كشيد. جنگ يعني لباس سياه مادرم كه خيلي وقت است از تنش بيرون نياورده است، مادرم ده نفر از خانواده اش را از دست داده است و من   خاله ام را دختر خاله ام را و پسر خاله ام را و مادر بزرگم را كه به او بي بي مي گفتيم. همه شان يكشب با يك موشك از بين رفتند. ما صبح فهميديم. وقتيكه به محله شان رفتيم ديديم كه خانه شان صاف صاف شده است. همة آنها آن شب در خانة مادر بزرگم مهمان بودند. آنقدر خانه صاف شده بود كه من نفهميدم كجا به كجا است. پدرم هم همينطور، وقتيكه راستة بازارشان بمباران شد در كركره اي مغازه اش را كه هميشه به من سفارش مي كرد قفل آن را محكم ببندم، داغان شده بود و تمام اجناس مغازه به بيرون پرتاب شده بود. پدرم هم ديگر دل و دماغ رفتن سر كار را ندارد، و همه اش در خانه مي نشيند و راديو گوش مي دهد. وقتيكه صداي آژير قرمز مي آيد. رنگ از رويش مي پرد و ما را به پناهگاه مي برد پناهگاه زير ستون است.
من خانه هائي را كه خراب شده اند ديده ام خيلي هايشان ستونهايش هم خراب شده است چند روز پيش عروسي خواهر علي بود. همان كه گوشه كلاس مي نشست و دلش مي خواست كه كبوترهاي روي درخت مدرسه را با تيركمان بزند حتماً شما هم خبر داريدكه وقتيكه با خواهرش و دامادشان و مادر خودش و مادر دامادشان              مي خواستند براي خريد عروسي بروند، در خيابان يك توپ شليك مي شود و آنها در اثر تركش زخمي مي شوند و بعضي هاشان مي ميرند و علي هم مي ميرد. يادم مي آيد چقدر قيافة دامادشان را مي گرفت چونكه رانندة تريلي بود و به آنها قول داده بود كه تابستان با تريلي آنها را به مشهد ببرد.
خواهر كوچكم سه سال بيشتر ندارد، هر وقت صداي آژير را مي شنود جيغ مي كشد و در دامن مادرم پنهان         مي شود و براي او فرقي نمي كند كه آژير قرمز باشد يا سفيد، او نمي فهمد كه وقتيكه بمب يا موشك خانه هاي محكم را خراب مي كند، دامن مادرم كه جاي خود دارد ولي او آرام مي شود وقتيكه صداي بمب يا موشك        مي آيد اگر روز باشد من فوراً مي روم ببينم كجا خورده است و اگر شب باشد تا صبح خوابم نمي برد چونكه     نمي دانم فردا كه به مدرسه بيايم ممكن است يكي از همكلاسيها، يا هم مدرسه ايها طوريشان شده باشد. از كلاس ما كه سي نفر بوده است حالا مانده ايم بيست نفر و م
nikbakht

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین