نمايشنامه - دو حکايت از چند حکايت رحمان
بسمه تعالي
مقدمه ناشر:
تئاتر به عنوان كهن ترين، عالي ترين و والاترين تجليات روح، ذوق، نبوغ و ادراك بشر، آيينه تمام نماي زندگي و تاريخ جوامع به شمار مي آيد و ادبيات نمايشي هر ملت تصويرگر كردارها، پندارها و آرمانهاي آن ملت است.
تئاتر بطور عام هميشه موظف بوده، در مقام راهنما و روشنگر، از درد و رنج هاي تحميل شده به بشر سخن براند، و بشر به عنوان موجودي جستجوگر، كاشف، حق خواه، حق جوي و خدا پوي هميشه خواسته است به نادانسته ها فائق آيد و دانسته ها را بكاود و آنگاه كه حقايق بر او روشن شد آنرا حفظ، ضبط و ثبت نمايد. انسان مايل است آنچه را كه عزيز شمرده و براي بدست آوردنش مجاهده نموده و از آن پرتو حق و عدالت و آزادگي برمي آيد، محفوظ بدارد و اينجاست كه هنر نمايش به ياري برمي خيزد.
از جمله وقايعي كه ملت ما در فراز و نشيب پرشور و متلاطم آن مردانه در عرصه هاي رويارويي پليدي و پلشتي با ايمان و عشق، هشت سال را با ايثار، يگانگي و رشادت تمام پشت سر نهاده، مبارزه قاطع با استكبار و كفر جهاني در طول جنگ تحميلي عراق عليه ايران بوده است.
جنگي كه تمامت توان و موجوديت انساني، عقيدتي، فلسفي، اقتصادي، سياسي و... كشور را به صحنه كشاند و اوراق زرين تاريخ را رقم زد. جنگ گر چه به خودي خود زشت و نفرت آور است و اين همه زشتي را از روح متجاوز مي گيرد، امّا جنگ يك سوي ديگر هم دارد. اگر اراده پليد متجاوز به هيچ مانعي برخورد نكند، جنگ يا به تعبيري دفاع مقدس هم پديد نمي آيد و ظالم متجاوز سلطة جهنمي و شيطاني خويش را تا آنجا كه امكان داشته باشد مي گستراند، ولي اين جنگ زيباست چون يك نيرو در مقابل متجاوز طغيانگر قد برمي افرازد و هيمنه، صلابت و عزّت اسلامي را به نمايش مي گذارد.
اين همه شگفتي و اعجاب خلق شده در طي دوران دفاع مقدس، مظهر ارادة انسان مؤمن آزاد است و اراده انسان آزاد، زيباترين پديده ايست كه خداوند تعالي آفريده. جنگ از اين رو زيباست كه تجليگاه روح انسان كمال خواه و بلند پروازيست كه دلش به نور عشق خدا منور گرديده و مظهر خدا و مأمن روح ايمانيست كه همانا مظهر اراده خدا، ثارالله وابن ثاره است.
در چنين وضعيتي يكي از وظايف انسان فرهيخته و انديشمند اين است كه به چند و چون اين واقعه عظيم بپردازد و تعهد مقدس قلم را نسبت به تاريخ و آيندگان بجاي آورد. اكنون كشور ما و حقيقت جامعه ما بر واژه هايي چون ايثار، شهادت، مقاومت، وحدت و بسيج بنا گرديده است. همه آنهايي كه دوران دفاع مقدس در جبهه هاي نبرد حق عليه باطل شركت داشتند ً تئاتر جبهه اي ً را بياد دارند و مي دانند كه در آن تبسّمها و اشكها چه عشقي موج مي زد.
تمامي سعي و اهتمام اين دفتر كه حاصل اولين جشنواره تئاتر دفاع مقدس و نخستين مسابقه بين المللي نمايشنامه نويسي در سال 1373 (و توسط معاونت هنري بنياد حفظ آثار و ارزشهاي دفاع مقدس برگزار گرديد) مي باشد اين است كه توانسته باشد بخشي از اين شور و عشق و پاره هايي از آن حادثه عظيم و سرنوشت ساز را در قالب ادبيات نمايشي عرضه بدارد و ميراث ارزشهاي سالهاي دفاع مقدس را به صاحبان آن، آيندگان و جهانيان برساند.
حكايت اول
صحنه:
[قهوه خانه اي در جنوب]
[پس از صبحانه بازار]
[عباسو، گوشه اي نشسته، چشم دوخته به دهان مطير، خالو مندال همچنان كه پاي اجاق بندِكار خود است]
خالو: پ... ـع!
عباسو: دل شير مي خواد عامو.
مطير: پَ... چي؟
عباسو: يه ستون عامو؟
مطير: ها...!
حسون: تانكه...
مطير: يه تانكم بود، درس و سطشون. ايجوري... پنج نفر ايور، شش تا اوورش. كمرا خميده، تفنگاشون تنگ دس.
حسون: ايجوري... شونه به شونة هم مي يومدن
مطير: نزديك خونه ها بودن.
حسون: خونه اي كه ما توش بوديم تو تيررس نانجيبا بود.
مطير: از آسمون يه ريز ميباريد. تير و خمپاره...
حسون: بگو آتيش، هم از اوور شط هم از روبرو...
مطير: زمين و آسمون گر گرفته بود. خمسه خمسه...
حسون: اوه... اوه، ايجوري فايده نداره، بايد بودي تا مي ديدي.
مطير: دل شير مي خواس موندن، ناغافل گفتم
«حسون وقتشه، تو جلو نيا، اصلاً، فقط از پشت هواي مونه داشته باش»
حسون: خيلي خوب مواظبتم، ولي مطير...
مطير: ها... چيه، مي ترسي حسون؟
حسون: نه، اين چه حرفيه؟ او جارو نيگا، بزه داره خفه مي شه، داره دور نخل مي پيچه.
مطير: خدا خيرت بده، وخ جُستي حالا؟ بزه به جهنم، بدريه كار دس خودش نده، كجاس؟
حسون: بدريه...!
مطير: همة اي كاراي مو بخاطر اونه.
حسون: خواهر رحمانه...
مطير: مادر بچه هاي كاكامِ
حسون: ولي او همش سنگ رحمانو به سينه مي زنه.
مطير: رحمان... فرستادم دنبالش كه بياد.
حسون: بيا بريم
مطير: تو برو حسون.
حسون: مو؟ بدون تو؟ خودت مي دوني بي تو كاري ازم نمياد، انگار نيستم... رفاقت ما خونيه مطير، يادت رفته؟
مطير: نه... ننه م مي گفت نافمونه با هم بريده ان، يه جونيم تو دو تا قالب
حسون: يه جون تو دو تا قالب، بمونم؟
مطير: بمون حسون، دمت گرم كه تنهام نذاشتي.
[رحمان تفنگ به كول وارد مي شود]
رحمان: ها، چه مي گيد فرستاديد دنبالم؟
مطير: بالاخره اومدي؟
رحمان: چه كاري داري؟
مطير: وضعو مي بيني؟ عراقيا بيخ گوشمونن
رحمان: خب...
مطير: خب؟ بدريه و بچه هاش، زيرپان.
رحمان: خب مو چه بكنم؟
مطير: بايد نجاتشون بدي.
رحمان: چرا مو؟
مطير: پ كي؟
رحمان: تو درشون ببر از اينجا، به من چه... اينم تفنگ، مال تو. بگير دستت.
حسون: پس تو رحمان.
رحمان: من دارم... مي رم
مطير: پ بدريه، نانجيب
رحمان: از ديگرون كه بهتر نيس، بزنه به سبخ
مطير: بي وجدان، خواهرته
رحمان: زن كاكاي تو هم هس
مطير: بچه ها؟
رحمان: از خون تونن
مطير: از خون تونم هستن
رحمان: اصل كار پدره، ناحساب مي گم؟ بخوابون تو دهنم.
مطير: باشه سوار لنج مي كنم مي برمش خدا كريمه، پياده مي برمش، مي رم و برمي گردم. اينم تفنگ
رحمان: مال خودت، من خواستم بندازمش تو شط.
مطير: نابلدي به تفنگ؟
رحمان: بابام جنگي بوده؟
مطير: تو كه اينقدر ترسو بودي چرا زودتر نرفتي.
رحمان: وايسادم زندگيمو جم كنم.
مطير: چرا حالا از پشت به ما مي زني؟
رحمان: بار آخرت باشه سر من داد مي كشي مطير؟
مطير: ناموست مي افته دست دشمن
رحمان: ناموس دوستي نيگرش دار
[رحمان خارج مي شود]
مطير: رحمان.
حسون: رفت
مطير: نامردي، خيلي
حسون: رفت
مطير: مامونديم حسون. ما و بدريه و بچه ها و بزش.
حسون: مرد اينجوري تنها مي شن... چه شبيه امشب!
مطير: رحمان كه در رفت، چه شبي رو گذرونديم!
[حسون گوشه اي نشسته مبهوت، مطير با چليكه اي زمين را مي خراشد، صداي دور توپخانه و گاه رگبار مسلسل]
حسون: بايد همو روزاي اول مي رفتيم.
مطير: كجا؟
حسون: چه مي دونم، اهواز، ماه شهر، شادگان، يه جهنمي كه اينهمه آدم رفتن
مطير: اينجا چي؟
حسون: مگه مسئوليت اينجا با ماس؟
مطير: بالاخره بايد يكي باشه.
حسون: چرا ما؟ ما هم مث بقيه، مث رحمان.
مطير: ما رحمان نيستيم... مي دوني اينجا موندن و مردن معناش چيه؟
حسون: براي كي براي چي؟
مطير: اي خاك آبادان...
حسون: من اگر زنده بمونم امشب، فردا مي زنم مي رم.
مطير: تنها؟
حسون: ها...
مطير: مي توني؟
حسون: مطير بريم، ترو خدا از اين جهنم بيا در بريم.
[صداي بز... بدريه وارد مي شود]
بدريه: بزغاله قهوه اي نيس...
حسون: اين پيره بزه چرا رد خودت مي كشي ايور اوور؟
بدريه: مي برنش، مث او يكي بزغاله.
مطير: هيشكي ايورا نيس... ذوالفقاري و ما چن تا... تو اي بارون گلوله...
بدريه: پ رحمان؟
مطير: چش به راشي؟
بدريه: شما نيستين؟
حسون: خوش خيالي بدري، خوش خيال، خري.
مطير: حسون... بدري، رحمان رفت.
بدريه: رفت؟
حسون: آره رفت.
بدريه: يه جايي گير كرده، حتماً يه جايي گير كرده.
حسون: آره، يه جاي امن، تو ماهشهر يا شادگان.
مطير: ديگر حرف رحمانو نزن بدري، آدم مث اون تو عمرم نديدم. بار سبكي جم كن، يه خورده پول بت مي دم. عكس و گواهي شهيد شدن رشيدم بردار
بدريه: شماها؟
حسون: ماهم...
مطير: ما مي مونيم بدري
[صداي بز]
بدريه: بزغاله... بزغاله... [بيرون مي دود]
مطير: اونارو ول كن بدري.
حسون: همش بز ـ بز.
صداي بدريه: يه هفته س با شير اينا زنده اين.
[صداي باد شديد، صداي بز، صداي انفجار و غرش تانك]
حسون: بيا ايور مطير.
مطير: تو برو اوور
حسون: حمله س
مطير: ميان برا آبادان.
حسون: تو نخلا، پرن عراقي.
مطير: اينا رو بگير.
حسون: اينا چي يَن؟
مطير: اينقدر فك نزن برو كنار موقشه.
حسون: تنها مي خواي چه بكني لامصب، يه ستونن.
مطير: اونا كه دستت دادم كوكتلن. مال تانكا، خشابم 20 تا فشنگ داره فعلاً بسه بعدشم خدا كريمه، هواي مونه داشته باش.
حسون: چي مي گي؟
مطير: خودم بسشونم
عباسو: تنها؟
مطير: پ چه... اونم وسط حرفم.
عباسو: دل شير مي خواد. دل شير عامو
مطير: اي خداي بالاسر، اينم حسون، اگر يه كلمه اش دروغ باشه.
حسون: رحمان كه رفت. ايجوري شد.
مطير: او كه يه قطره آب شد رفت ته زمين.
[خالو مندال چاي مي آورد]
خالو: اينم تازه دم، ناشتا خورده ين كه؟
مطير: دستت درست خالو. حالا ديگه ظهره.
خالو: اي روزا كم مياين و ميرين
حسون: روزي يه راه فقط
مطير: بار بيش از اين نمي دنمون.
خالو: برا جبهه س بار؟
حسون: جبهه...؟ نه... جبهه ديگه نه... چه رنگي داره چايت خالو... اوه چه داغ!
مطير: نه چرا؟ ماكار خودمونه كرديم. گنده تر از خودمون. يعني مو جبهه ايجوري قبول ندارم. جبهه روزاي اول جنگ
عباسو: كاش مي رفتيم...
مطير: مي برمت يه روز
عباسو: كي؟ وقتي تموم شد؟
مطير: نه.
عباسو: خيلي دلمه ببينم چه جوريه جنگ؟
مطير: عين فيلمها... آرتيسه نارنجكو با دندونش مي كشه پرت مي كنه وسط چل تا دشمن كه اومدن كشته بشن.
حسون: هيچم ايجوري نيس، بايد ببيني.
مطير: نشونت مي دم جنگ كن كيه؟ جنگ چه جوريه؟ سخته، خيلي سخت، اما بايد فرز باشي. فقط فرزي مي خواد...
حسون: فرزي يا مردي؟
مطير: اول بايد مرد باشي راس مي گه حسون.
عباسو: مي شنوي خالو؟ جنگ اول مردي مي خواد.
خالو: خسته نشدين شما؟
عباسو: دلت مي خواس جا عامو مطير و عامو حسون بودي؟
خالو: صد بار گفتمت...
عباسو: سرهنگه رو هنوز مي بينيش عامو؟ خالو، حتماً برات نگفته تو زياد حرفاشو گوش نميدي. سرهنگه رو برات گفته خالو، سرهنگه رو براش بگم عامو؟
مطير: مي گفتي براش.
عباسو: بعد حمله، سرهنگه مياد جلو، دستشو ميندازه روشونة عامو، ميگه، حيف ديپلم نيستي و الا درجه سرگردي برات در نظر مي گرفتم.
مطير: ديپلم نه... گفت حيف نظامي نيستي.
عباسو: آفرين به تو... گفتي اسمت چيه؟
مطير: مطير جناب. مطير. اينم دوسته.
عباسو: خوشبختم، منم سرهنگم، اسم ايشون چيه؟
مطير: معرفيش مي كنم جناب، حسون.
حسون: گفت به قيافه ش مي خوره دلاوري باشه
مطير: ساية منه. نافمونِ با هم بريدن.
حسون: يه جونيم تو دو تا قالب.
مطير: گفت آفرين به تو كه تنهايي يه حمله رو خنثي كردي گفتم: شما ارتشي هسّين نباس گول بخورين. لشكر بعثي يه فكرايي تو كله ش بايس فكر اونارو خنثي كنيم، گفت چه كنيم، گفتم ها... مي گم بت، گفتم بش. همه حرفام درس دراومد. نزديك غروب بود كه حمله...
حسون: دم دماي ظهر بود مطير
مطير: غروب بود حسون.
حسون: همه جا ديده مي شد.
مطير: يادت نيس، عراقيا آروم زير سپر تانكا، لابه لاي نخلا و حناها مي اومدن جلو. منم...
حسون: مطير...
مطير: مي لرزي... ترسيده ي؟
حسون: چيزي نيس
مطير: داري مي لرزي
حسون: اصلاً نترسيده م، تو همش مي خواي بگي ترسو بودم.
مطير: نترسيده بودي؟
حسون: نه
مطير: خب خيلي وقته يادت نيست، ولي من يادمه، يه خوردهِ ترسيده بودي
حسون: پ چرا مونده بودم. هان؟ پ چرا پيش تو مونده بودم؟
مطير: بخاطرايكه من مونده بودم، هنوز دير نشده حسون مي توني برگردي
حسون: ردم مي كني؟
مطير: من خودم بسشونم
حسون: نمي رم، باهات هستم
مطير: پس نبايد بترسي. خب؟
حسون: دست خودم نيس
مطير: قول بده. قول؟
حسون: قول.
مطير: خوشم اومد. خوب شد. حالا با خيال راحت بشون حمله مي كنم. مي بينيشون چه راحتن، الآن براشون جهنم مي سازم حاضري؟
حسون: ها.
مطير: دمت گرم يا علي
حسون: غمت كم. يا علي
مطير: الله اكبر... الله اكبر... الله اكبر...
حسون: خودشونه خراب كردن.
مطير: آره... نانجيبا.
حسون: تانكه آتيش گرفت. ما زديمش؟
مطير: مگه كوكتل ننداختي؟ بنداز آتيش كن.
حسون: ترسيده ان يا علي... آتيش كن مطير.
مطير: تو جلو نيا. خودم بسشونم
حسون: رحمانم كاش بود.
مطير: اسمشو نيار... ننگ رحمان يه آبادانو بسه بدريه... كار نده دس خودش... بدريه
صداي بدريه: كمك... كمك... رحمان!
مطير: رحمان در رفته. كمكش كن حسون... برو كمكش
بدريه: بز داره خفه مي شه
مطير: بند بز ببر حسون.
حسون: اومدم.
[صداي بز]
صداي حسون: بريدم...
مطير: دارن در مي رن
حسون: بيام؟
مطير: تو فقط از پشت هواي مونه داشته اش. نيا.
حسون: از ايور بشون حمله مي كنم. تنهايي.
مطير: حسون...
حسون: چي كم دارم از تو؟... من مث توام...
مطير: آفرين... آفرين... آخ... آ... ... خ پام... پام.
حسون: پات؟
مطير: سوختم
حسون: مطير...
مطير: مردم خدا... مردم
عباسو: توپ يا خمپاره عامو؟
مطير: بمب... تركش بمب
حسون: موجشم مونه گرفت. شوخيه بمب بيفته. يك موج انفجاري داره كه خدا عالمه فقط.
عباسو: نگفته بوديم عامو تا حالا...
مطير: امروز گفتم.
عباسو: جاس هس؟
مطير: گوشت آورده.
عباسو: الان توشه نه؟
مطير: ها.
عباسو: نشونم ميدي؟
مطير: قول دادم به كسي نشون ندم. تو بيمارستان نشون دكترا به زور مي دادم.
حسون: دو ماه بيمارستان... تنها، غريب
مطير: انگار بيشتر.
عباسو: اي پات بود؟
مطير: همي حالا مي خواي شلوارم در بياري؟ نشونت مي دم يه روز... برو يه چايي بمون بده .
عباسو: به روي چشم، عصباني نشين.
حسون: برو دمت گرم بدو.
[عباسو مي رود. مطير و حسون چشم در چشم هم]
مطير: دهنم تلخ شد.
حسون: عين مو... تشنه م شد.
[هر دو سر به زير مي اندازند]
حكايت دوم
صحنه
[همانجا، روزي ديگر. همان هنگام پس از صبحانه بازار.]
[خالو قليان مي كشد، در تاريك روشن انتهاي قهوه خانه، مردي مبهم نشسته است.
ـ صداي زنگ دوچرخه عباسو شنيده مي شود. خيس عرق سيلندر گازي را ترك دوچرخه اش بسته، نفس زنان وارد مي شود. چرخ را گوشه اي تكيه داده سيلندر گاز را باز مي كند.]
عباسو: سلام خالو... نيومده ن؟
خالو: سلام، برا اونا اينقدر ركاب زدي؟
عباسو: عوضش زود اومدم، بده؟
خالو: خيس عرقي
عباسو: بي خيال خالو. بگير فرض كه جنگه.
خالو: تو هم كشتيمون والله با اي جنگت
عباسو: حرف نداره جنگ والله. بريزي يه مشت عراقي جلوت، علي مدد.
خالو: همي جور كشكه.
عباسو: په... خالو، تو ترس داري از جنگ بخدا، موعين خيالم نيس. عشق موتو جنگه. تو چرا نرفتي خالو؟
خالو: عرقت خشك كن اينقدر فك نزن، شدي پاك مث مطير
عباسو: بدش نگو
خالو: بدش گفتم؟ گفتم شدي عينهو اون
عباسو: مگر چه جوريه؟
خالو: ولمون كن ترو خدا، بسه عباسو.
عباسو: نه... مگه عامو چه جوره. بد كرده واستاده جلو عراقيا؟
خالو: لاف مياد
عباسو: كي؟ كي لاف مياد؟
خالو: عاموت، عامو مطيرت خالي بنده
عباسو: اي حرفو نزن خالو، قيامته به قرآن.
خالو: قرآن شده نون و حلوا؟ استغفرالله.
عباسو: اي كيه خالو؟
خالو: كي؟
عباسو: اوكه او ته نشسته؟
خالو: آدمه بخدا، بنده خداس
عباسو: حالا اومده؟
خالو: پياده شد. كمپرسي رفت. اينم موند. شايد جبهه ايه.
عباسو: چائيش داده ي ـ قيافه ش به اينوريا نمي خوره. آقا چايي بدم. حرف نمي زنه، مي گم خالو، نكنه اينجا نيايستاده ن رفته ن؟
خالو: ظرفا رو آب بزن.
[خالو به قليانش پك مي زند، مشتري بي صدا نشسته است. عباسو ظرفها را به طرف دستشويي مي برد. صداي بوق كاميون]
عباسو: عشق است، بوق اوناس، بينم.
خالو: چايي داريم؟
عباسو: ميشه نداشته باشيم؟... خودشه ـ مطير، اويم حسون، هي ـ سام عليك
صداي مطير: بزار اوور حسون، اي كه كاري نداره، سلام عباسو.
عباسو: بزار دم كنم خالو... دم كنم؟ خسته ن.
خالو: شاخ غول مي شكنن؟
عباسو: تو روشونم مي گي خالو؟
خالو: مي ترسم ازشون؟
عباسو: احترامشون مي كني درسته؟
[مطير و حسون وارد مي شوند]
مطير: سلام خالو... به... قليونتم كه براس
خالو: نه خسته، بيا
[مطير مي رود كنار خالو و حسون گوشه دستهايش را مي شويد]
حسون: چطوري خالو؟
مطير: كجا رفت زاير عباس؟
[عباسو از پشت پستو بيرون مي آيد]
عباسو: نه خسته عامو، دارم چايي تازه، دم مي كنم.
مطير: هي دمت گرم.
عباسو: غمت كم عامو
حسون: ببينم چه مي كني تو؟
عباسو: نه خسته عامو حسون.
حسون: خستة غم نباشي زاير، مي بيني مطير، چه مهربونه اي پسر؟
مطير: يله والله يل، حرف نداره خالو اي شاگردت.
خالو: بيس كيلومتر ركاب زده يه كپسول پر از كجا آورده اينجا به تاخت اومده زود برسه به نقل شماها از جنگ
مطير: جاش خالي بود
حسون: چي مي خوري؟
عباسو: مي دونم امروز چي مي خوره عامو
مطير: نه عباسو، مث هميشه نه، امروز دو تا تخم مرغ نيمرو كن، زرده هاشم نزن. بذار همينطوري كپ كنن تو دوري.
مشتري: براي منم بزار.
مطير: برا آقا هم بزار.
مشتري: خرما هم كنارش بزار.
مطير: ... عين غذاي آقا.
عباسو: اول چايي
حسون: آره چاي بخوريم و ...
عباسو: كجا؟
حسون: كار
مطير: خسته ايم.
عباسو: شما و خستگي؟ اونهمه جنگ نتونس خسته تون كنه.
حسون: پشت كاميون سخت تر از جنگه.
عباسو: كي مي گه؟
حسون: همچي مي گه كي مي گه انگار خودش تو جنگ بوده
عباسو: عامو به من قول داده كه...
خالو: تخم مرغ آقا رو بزار عباسو... يادت نره. باز چشمش به تو خورده مطير، كارش يادش رفت.
مطير: ماهه به خدا خالو.
خالو: چش مي زنه تركشا پاته ببينه
مطير: امروز؟
عباسو: كاري داره عامو پاچه ته بزني بالا؟
مطير: يه روز ديگه زاير.
خالو: باشه يه روز ديگه كه حالش داشت، مي بيني كه خسته س... خواب و خوراكش شده جنگ.
مطير: مي برمش يه روز... اگه ده تا مث اين بود همو اول جنگه تموم كرده بوديم با پيروزي، سه تايي تا بصره مي رفتيم.
مشتري: از ذوالفقاري هم عقبتر مي اومديد.
مطير: ذوالفقاري؟
مشتري: ذوالفقاري
حسون: ذوالفقاري كه الان دست خودمونه.
مشتري: يعني كيا؟
مطير: ايرانيا... اهل اينورا نيستي؟
عباسو: ببخشيد: عامو رو مي شناسي، از كجا بشناسي؟ آباداني باشي، تو روزاي شلوغي تو آبادان مونده باشي مي شناسي و گرنه از كجا بشناسيش، مي دوني كيه؟ چه كار كرده؟
خالو: شايد بدونه خود آقا.
عباسو: باشون كه نبوده، يعني شنيده پس ابادانيه؟ هستي؟ نيستي. هان آقا:
[مشتري چاي مي خورد]
حسون: بخور بريم
عباسو [به طرف مشتري مي رود]: شما جواب آدمو نمي دين
مشتري: چي گفتي؟
عباسو: تعريفشون مي كردم، اين اسمش عامو مطيره، شاهكار كرده
حسون: بد جوريم مطير.
مطير: مال راهه
حسون: نه
مطير: پ چي؟ باز بي خودي ترسيده ي؟
مشتري: يه لشگر!
عباسو: يه لشگر
مشتري: مگه ميشه؟
عباسو: شده.
مشتري: چه جوري؟
عباسو: عامو! برا آقا بگو ماجراي يه لشگر عراقيا رو؟
حسون: باشه فردا
خالو: بذار صبحونه شون بخورن
مشتري: عيبه هم تخم مرغ بخوريم. هم نقل بشنفيم
خالو: مو چه بگم؟
عباسو: بگو عامو؟
خالو: ولمون كن بچه
مشتري: خودت بگو
حسون: بزن بريم مطير
عباسو: يه ستون عامو؟
مطير: تقريباً
عباسو: يه ستون پيشروي مي كرده ن برا آبادان يه تانك بوده درس وسطشون. پنج نفر ايور تانك پنش تا اوورش، خوبيش اي بوده كه آدم مي تونسه خودشه لاي نخلا و حناها قايم بكنه . از اونطرف شط هم آتش، هيچكس نبوده، عامو با حسون تنها.
مشتري: تنها؟
عباسو: بدريه و بچه ها و بزش
مشتري: ديگه؟
مطير: هيچكس نبود غير ما.
عباسو: ميگي عامو؟
مطير: تو بگو.
عباسو: عامو مطير مي گه حسون تو نمي خواد بجنگي، فقط از پشت هواي مونه داشته باش.
مشتري: سنگراي قبرستون خالي...
مطير: قبرستون؟
حسون: يه عده اونجا بودن
مطير: اوه حواستو حسون، چي مي گي؟ فقط ما بوديم، اويم تو نخلا، يه ستون از روبرو امد برامون گفتم حسون وقتشه
حسون: مطير...
مطير: مي ترسي؟
حسون: نه... نيگا كن داره مياد.
مطير: بياد تا تكليفو باش يه سره كنم
[رحمان تفنگ به كول وارد مي شود]
رحمان: ها...
مطير: بالاخره اومدي؟
رحمان: چه كارم داري؟
مطير: وضعو مي بيني؟ عراقيا بيخ گوشمونن هر لحظه ممكنه شهرو بگيرن
رحمان: خب؟
مطير: خب؟ بدريه و بچه هاش زير پان
رحمان: مو چه بكنم چه كاري از دستم ساخته س كه مي گي؟
مطير: بايد نجاتشون بدي. بايد از اينجا درشون ببري.
رحمان: چرا مو.
مطير: پس كي؟
رحمان: تو درشون ببر، به من چرا مي گي اينم تفنگ
مشتري: تفنگشه داد؟
مطير: ها...
مشتري: چرا؟ چرا تفنگش داد؟
حسون: يكيشو داد مطير و رفت.
مطير: گفت به من مربوط نيس و رفت. گفتم بي وجدان او خواهرته
رحمان: زن كاكاي تو هم هس
مطير: بچه ها:
رحمان: از خون تونن
مطير: از خون تو هم هستن
رحمان: اصل كار پدره، ناحساب ميگم:
مشتري: همينا رو گفت؟
مطير: غير از اي گفت حسون؟
حسون: نه نه، يادمه همينو گفت
مطير: تفنگش داد به من، همينا رو گفت و رفت.
عباسو: يكيشو داد... دو تا داشت.
حسون: دو تا داشت. خودش دو تا داشت. يكيش داد مطير كه بدريه رو ببره، داد كه بي تفنگ نباشيم.
مشتري: تو بهتر شنيدي حسون، وقتي تفنگشه داد چيزي گفت؟
مطير: نه
حسون: قبرستون!
رحمان: ما تو قبرستون گيريم. سوراخ نفوذي اونجاس. خودت يه كاري برا ما بكن مطير، بدريه رو ببرش خيال ما هم راحت كن
مطير: اشتباه نكن، گفتم مي برمش، اينم تفنگت
رحمان: مال تو. لازمته، من خواستم بندازش توي شط.
مطير: نابلدي به تفنگ؟
رحمان: بابام جنگي بوده؟
مطير: چرا زودتر نرفتي ترسو.
رحمان: وايسادم زندگيمو جم كنم.
مشتري: مگه چيزي مونده بود از زندگي؟
عباسو: چي مونده بود از زندگيش عامو. گفتي زمين و آسمون گر گرفته بود.
خالو: سؤال پيچش نكنين اينقدر
مطير: خيلي وقته. حواس برا آدم نمونده كه، مگه كار ما حواس برامون ميذاره؟
مشتري: حسون بيشتر حواسش جمعه
حسون: رفت.
مطير: در رفت
حسون: رفت. رحمان رفت تو قبرستون نزد به سبخ كه برده ماهشهر
مطير: تنها مون گذاشت...
حسون: كجا؟
مطير: چه مي دونم؟ يه جاي امن. اهوازشادگان، ماهشهر، يه جهنمي كه اينهمه آدم رفتن
عباسو: عامو
خالو : چيه؟
عباسو: اشتباس. اي حرف عامو مطير نبود
خالو: ولشون كن.
عباسو: حسون تو او شب تاريكي كه رحمان در رفت گفت كاش مي رفتيم. عامو مطير مي گفت كجا؟ مي گفت يه جهنم اهواز شادگان هر جا همه رفتن عامو مي گفت پ آبادان؟ خاكمونو كي نيگر داره؟ حسون چون ترسيده بود مي گفت به ما چه؟ ما هم مث بقيه، مث رحمان كه در رفت.
مشتري: رحمان كه در نرفت پسر، رفت تو قبرستوني، يه تفنگشم داد مطير. ها حسون؟
حسون: بسه ديگه... وخي بريم مطير.
خالو: پيچيدين...
مشتري: و ازش ميكنه حسون.
عباسو: عامو بگه
مطير: بريم حسون
مشتري: مث هميشه، دنبالش.
حسون: رحمان كه رفت گفتم ما رحمان نيستيم، گفتم، نگفتم؟
مطير: حسون.
حسون: گفتم، نگفتم؟ ما رحمان نيستيم گفتم، نگفتم؟
مطير: آره، گفتي
حسون: ما رحمان نيستيم مطير، او رفت سمت قبرستون. ما دنبال نون خشك براي تو راه چي ميگي... بگم؟
مشتري: حالا دلمه بشنفم
خالو: بيا عباسو ـ نقل تازه.
عباسو: عامو ـ همو داستان نيس.
مطير: ميخواد ببافه
حسون: فقط ما بوديم، رحمان تفنگشه داد دست مطير.
رحمان: بيا مطير، تو قبرستون راهشونه بستيم، شما اگه بخواين برين بدريه رم ببرين. ايجوري بهتره. زن برادر شهيدته. من يه خورده پولم دارم همراتون مي كنم.
مطير: چقدي ميشه؟
رحمان: هر چي دارم. اينجا ديگه پول براي چيمه؟ برسونينش شهر. دل نگرون خواهرم نباشم بهتر مي جنگم. عكس رشيدم با گواهي شهادتش همراه كنين تا تو شهر ويلون نشه.
حسون: چه بكنيم مطير؟
مطير: ما مونديم چه جوري جون خودمونه در ببريم. اووخ يه زن با بچه هاش.
رحمان: اينجا تو سنگرا به بچه ها سخت مي گذره، خودش كمك حال ما هم هس.
مطير: اويم بزنه به سبخ، از ديگرون كه بهتر نيس، تفنگم مال خودت. خودمه در ببرم شاهكار كرده م.
رحمان: ترسو... چرا زودتر نرفتي ترسو
مطير: زندگيم، دارائيم، همينطور ول كنم به امان كي؟
رحمان: زندگيت يا اسباب اثاثية بجامونده مردم؟
مطير: سر من دادنكش رحمان
رحمان: بي مروت. بدريه اگر دس دشمن بيفته؟
مطير: ناموس دوسي نگرش دار.
رحمان: امشب اينجا نيگرش دارين. تا ببينم فردا چه كار بايد بكنم؟
[رحمان مي رود.]
مطير: تا فردا بياي ما رفته ايم.
... بيا بگرديم دنبال يه چيزي برا توي راه، نون خشكه اي پنيري، چيزي، اگه زنده بمونيم فردا مي ريم، تو مياي حسون، آره؟
حسون: مردا ايجوري تنها ميشن مطير. رحمان رفت تو قبرستوني براي جنگ، من و تو...
مطير: فردا مياي؟
حسون: كجا؟
مطير: چه مي دونم، اهواز، ماهشهر، شادگان، يه جهنمي كه همه رفتن، كجا رفتن؟ همونجا. هي گفتي از تشنگي مي ميريم. گفتي پياده تو راه جلو مونو مي گيرن، زنده زنده مي سوزوننمون. لنجو مي زنن غرق مي كنن. اينهمه طولش داديم... روزاي اول بايد رفته بوديم
حسون: كجا بريم مطير؟ چه بكنيم، بدريه
مطير: برادرش هس.
حسون: بچه هاش
مطير: از خون اونن
حسون: اصل كار پدره
مطير: مي خوابونم تو دهنت حسون.
[صداي بز]
مطير: چي بود؟ چي بود؟
حسون: بزه... صداي بز بدريه س
مطير: اي بزه گشتياره مياره ايجا، اگه نياورد. من اينارو مي تراشم سرخاب مي مالم.
[بدريه وارد مي شود]
بدريه: رحمان نيومد؟
مطير: با ما نمي آد، خره
بدريه: مي خواهيد بريد؟
مطير: بمونيم تا بيان سراغمون، خيلي امنيت داره؟
بدريه: مي ريد جاي امن؟
مطير: نه پس، خرم كه بمونم اينجا و توون خوشياي يه مملكتو بدم، به من چه ربطي داره.
بدريه: رحمان يه جايي گير كرده. نيومد
مطير: حرف اونه نزن، آدم بود مي اومد ماهاره تا ماهشهر يه جوري مي رسوند. بعد خودش برمي گشت دنبال جنگ بازيش.
بدريه: كي مي ريد؟
مطير: صبح.
بدريه: قبرستونو و سنگراشو بذاريد، بريد آوارگي تو شيراز و اصفان بريد.
[صداي بز]
بزم... صداي بزم
مطير: خفه كن اي بزو
صداي بدريه: يه هفته س با شيراي بز زنده اين... ما پيش رحمان تو قبرستون پيش بقية مردا مي مونيم.
مطير: آره بهتره... چون ما هم نمي تونيم ببريمت.
حسون: ولي مطير
مطير: بسه ديگه هر چي به روزم آوردي حسون، بذار بره. برادرش هس.
حسون: صبح بارو بنديل كرديم كه بريم. نا نداشتيم، مطير سيگار مي كشيد و از يخچال نمي دونم كي پنير خالي مي خورد.
مطير: چه ساكت شدن! ديشب بارون سرب بود؟ گشنه ت نيس؟ حسون... حسون... آهاي حسون.
حسون: سسس... مطير.
مطير: ها حسون؟
حسون: يواش... هيس...! بيا
مطير: ها؟
حسون: صداته بيار پائين. بيا... ديدمشون
مطير: كيا رو؟
حسون: عراقيارو.
مطير: چي مي گي؟
حسون: يا ابوالفضل، صدمترين، با يه تانك
مطير: يا امام غريب... بريم حسون
حسون: رحمان نيومده، بدريه و بچه هاش.
مطير: به ما چه؟ به ما چه؟ خودمون الان افتاده ايم تو آتيش.
حسون: گفتي آتيش... دارن آتيش مي كنن.
مطير: برا ماس... براما، ديدنمون، بز بدريه هممونه لو داد، اين زنيكه بيچاره مون كرد... الان از زمين و آسمون تيراندازي مي كنن، حرومزاده.
حسون: ولم كن مطير.
مطير: چقد گفتم بريم گوش نكردي
nikbakht
