نمايشنامه - انتظار با بوي نرگس

کد خبر: ۱۱۱۸۰۹
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۸۵ - ۱۱:۵۱ - 28December 2006


 بسمه تعالي
مقدمه ناشر:

مقدمه :
آدمي بر شانه تجربيات تاريخي خود قد مي افرازد و تمدن را مي سازد. نگاه هر جامعه اي به پيشينه خود و نحوه عبور او از تجربيات تاريخي اش چه تلخ و چه شيرين ـ افق نگاه او را به آينده اش، سازمان مي دهد. جنگ هشت ساله در بحراني ترين مقطع تاريخ کشور در روز سي و يکم شهريور 1359 به شکلي علني و آشکار با تجاوز نابهنگام نيروهاي متخاصم از زمين و هوا، آغازگر دفاع مؤمنانه و مخلصانه ملتي بود که اين بار براي شرکت در آزموني خطير و سرنوشت ساز،‌ مورد هجوم قرار مي گرفت.
مفهوم پليد تجاوز دشمن در کارزار ملت غيور ايران اسطوره هاي ايمان، دفاع، استقامت، بسيج و همبستگي ايران و ايراني را به منصه ظهور رساند. گرچه اهريمنان قرن بيستم با نيت شوم ويراني و تصرف و تباهي، جهاز جنگ را فراهم آوردند؛ ليکن به تبع جهل و تاريکي ذاتي خود نمي توانستند دريابند که در جهان ايزدي و منظومه ديني، تمامت نکبت آنان به هيچ نمي ارزد و معادلات آنان در موازنه قواعد و سنن خدايي، نه تنها خدشه اي به عظمت مؤمنانش نمي رساند، که هر آنچه پليدي و اهريمني است به خود آنان باز برمي تاباند «وَ مَکَروُا وَ مَکَرَالله وَ اللهُ      خَيرُ الماکرين». و اينچنين شد که در برابر قساوت و خشونت و دنائت که همزادان متجاوز بوده اند، ملت ما        طلايه داران عرفان و عشق و ايستادگي شدند. تصويرهاي سراسر استقامت، صبوري، از خودگذشتگي و مهر، پرشورترين دستاوردهاي مردان و زناني بودند که در طول هشت سال دفاع مقدّس، در سنگرهاي جهاد بي پيرايه و در راه خدا،‌ با قطره قطره خون خود، جهان نگره ايمان را براي جهانيان بنا کردند.
تئاتر دفاع مقدس، نمايش مقاومت پرچمداران و پيشاهنگان روشني در مقابله با سياهي و اهريمن است که گامهاي نخستين را گر چه آرام، اما عميق و جستجو گرانه برمي دارد و در پي آنست که در تار و پود لحظات شاد و غمان، خالق و يادآور تمامت خاطرات و خطرات ايام وشورانگيز دفاع مقدّس باشد.
دفتر دوم تئاتر مقاومت که حاصل «نخستين مسابقه بين المللي دفاع مقدّس» و دومين جشنواره تئاتر دفاع مقدّس در سال 74 مي باشد نويد آن دارد که مدخلي هر چند کوتاه و مختصر بر آستانه  پرشکوه قهرمانان و ملت  قهرمان ايران اسلامي باشد. ان شاءالله.
 .

در پشت آيينه ي سبز خيال
شفق دَوار چشمانم
به انتظارت
تا هلال نيلي ماه
کودکانه خيال مي بافد
و بوي نرگس دستانت
در جاده ي خيس تنهاييم
ره آورد عشقند
تا آخرين پيچ خيابان ديدار.

 

اشخاص نمايشنامه:
زن

 

              صحنه : [اطراف حلبچه، چندي پس از بمباران شيميايي. قسمتي از يک بيمارستان مخروبه. يک ميز و صندلي کهنه و شکسته. تابلويي بر ديوار که علامت سکوت را نشان مي دهد. زن جواني که روپوش سفيدي بر تن دارد بر روي صندلي به خواب رفته است. زن از خواب برمي خيزد. کمي عصباني به نظر مي رسد.]
              
زن: بي مروت ها! باز من رو خواب کردين؟ ها؟ فکر مي کنين مي تونين من رو از پا دربيارين؟ نه! کور خوندين!‌ من از جام تکون نمي خورم. حالا مي بينين!!
آه... چقدر بدنم درد مي کنه.
              [گويي چيزي به خاطرش آمده، با عجله به طرف ميز مي رود و مقداري اوراق را زيرورو مي کند. مضطرب است.]
ليست... ليست جديد. خُب ، سين... شين... اينم نيست... ميم... نه.
امروزم اسمش اين تو نبود.
              [نا اميد به جاي اولش برمي گردد. آرام است.]
خبري ازش نيست. نمي دونم اين ليست چندم بود؟... تا حالا دويست و چهار تا زخمي آوردن... صدوبيست تاش شيميايي شدن... تخت ها ديگه جا ندارن!‌ ولي من براي اون... کي اون جاس؟ پرسيدم کي اون جاست؟ اَه لعنتي ها، بازم شمايين؟ چرا تنهام نمي ذارين؟ من چيز تازه اي ندارم که بهتون بگم. اصلاً‌ امروز حال و حوصله سر و کله زدن با شماها رو ندارم.

 [معصومانه] من بايد منتظر اون باشم.
              [به سمتي خيره مي شود، با دقت و آرام آرام به آن سمت نزديک مي گردد.]
ـ چي؟!‌
بيخودي اين جا وايستادم؟!‌
ـ نه نه... اين حرف رو نزنين. من يه زن وفادارم. بايد منتظر شوهرم بمونم، خودش گفته مي آد دنبالم... تازه، وجود من اين جا لازمه.
من بايد مواظب بيمارا و زخمي ها باشم. اونا به کمک من احتياج دارن.
              [مکث. سکوت مطلق بر فضا حاکم است.]
گوش بدين، صداي ناله هاشون رو مي شنوين؟ مي بينين چه سرو صدايي راه انداختن؟!‌
              [فرياد ميزند]
چه خبرتونه؟ دکتر هنوز نيومده.
              [آهسته و غمگين]
دکتر خودش هم حالش خرابه!‌
ـ نه من نمي تونم اونا رو به حال خودشون بذارم. بايد پنجره ها رو براشون وا کنم تا هوا بخورن. بوي گاز شيميايي داره خفه شون مي کنه!... بايد تاول هاشون رو بترکونم.
من يه پرستار وظيفه شناسم. باور نمي کنين؟!‌ خُب... مي تونين پرونده ام رو نگاه کنين. هفت تا تقديرنامه و  تشويق نامه گرفتم. باور کنين راست ميگم.
              [با ذوق و شوق کودکانه و معصومانه.]
تازه شايد همين روزها هم سرپرستار بخش بشم.
              [چند قدم جلوتر مي آيد. نگران است.]
ـ ببينم توي راه که مي اومدين شوهرم رو نديدين؟ اون بايد تا حالا اومده باشه.
ـ نه نه اون جاي ديگه اي نداره که بره. مطمئنم. آخه مي دونه من شب کارم. قول داده سر ساعت دوازده بياد

دنبالم. [با ذوق] اونم با موتور!!! حتماً باور نمي کنين که اون موتور مال خوش باشه؟!‌ ها؟
[قاطعانه] ولي مطمئن باشين، اون موتور ماله خودشه. تازه خريدتش. البته دستِ دومه... ولي خوب کار مي کنه.
ـ چيه؟ چرا پوزخند مي زنين؟ نکنه شما هم فکر مي کنين اون نمي آد سراغم، شايدم فکر مي کنين سر کارم گذاشته؟ ها؟
ـ نه نه اون آدم خوش قوليه. منم رو قولش حساب مي کنم. درسته که يه کمي دير کرده ولي خُب، شايد موتورش خراب شده باشه، شايدم... ببينم ساعت چنده؟
[با شرم و کمي نگراني] بهش مي گم زياد تند نره. هميشه اين رو بهش مي گم. خُب ديگه، دوستش دارم.
گاهي که مي ره سرکار و دير مي کنه، دلم شور مي زنه. فوري مي رم سر کوچه و يه ده تومني مي اندازم تو

صندوق صدقات. از بلا دورش مي کنه. اين رو از مادرم ياد گرفتم.
[در رؤيا فرو مي رود] وقتي بابام مي رفت سفر، مادرم روزانه براش، صدقه کنار مي ذاشت. بعد هم بابام صحيح

و سالم بر مي گشت. دستاش هم سر جاش بود و پر از سوغاتي.
[با ذوق] روسري هاي رنگاوارنگ،‌ نقل هاي بيدمشکي و خيلي چيزاي ديگه که...
ـ چي؟
[قاطعانه و جدي] نخير آقا. من از جام تکون نمي خورم. همين جا منتظرش مي مونم. [با انگشت اشاره گويي آنان را تهديد       مي کند.] شما بهتره برين سراغ يه آدم بيکار. من هزار تا کار و گرفتاري دارم. بايد به زخمي ها برسم. کپسولاي اکسيژن رو از انبار بيارم بيرون،... تازه بايد به مريضاي عادي مونم سرکشي کنم، قرصاي رنگاوارنگ بهشون بدم و وقتي تو خواب حرف مي زنن، براشون ورد بخونم و وسطِ گرهِ سياهِ ابروهاشون، گل بذارم.
ـ چي؟
[عصباني] اين به خودم مربوطه که تا کي مي خوام اين جا وايسم آقا!‌ اصلاً‌ شما چرا اينقدر پاپيچ من مي شين؟ها؟
خرده حسابي با من دارين؟ کي شما رو راه داده بياين تو بخش؟ اين کار شما خلاف مقرراته. [صدايش را بلند مي کند.] آقا سيّد... آقا سيّد [عصباني] اينارو از بخش بيرون کن.
ـ نه نه، من با شما ها اصلاً حرفي ندارم. بي خودي سر صحبت رو باز نکنين.
[آرام] ممکنه شوهرم خوشش نياد، من با غريبه ها حرف بزنم. شايدم يه گوشه اي قايم شده و داره من رو نگاه

      مي کنه و مواظب رفتارمه. هيچ دلم نمي خواد راجع به من؛ فکر بدي بکنه!
شماها هم بهتره هر چه زودتر از اين جا برين.
ـ چي دارين واسه خودتون مي گين و سر هم مي کنين!!!
[عصباني شده و صدايش را بالا مي برد.] اومدن يا نيومدنِ‌شوهرِ من؛‌ چه ربطي به شما داره؟!‌
[غمگين و آرام] با چشاي خودم ديدم آوردنش اين جا... پشت پنجره ي اتاق سيزده واستاده بودم.
[چند قدم جلو مي رود و مي ايستد.] درست اين جا.
مريض اتاق سيزده هم داشت تند و تند کپسولاي اکسيژن رو قورت مي داد. اون رو تو وانت بار گذاشته بودن. اول



نشناختمش، صورتش پر از تاول و زخم هاي عجيب و غريب شده بود. دستش هم، پرت شده بود،‌ يه گوشه

وانت. خواهرش مي گفت،‌ تو اون سياهي و دود وگاز و بي نفسي اسم من رو مي آورد. همه ي پرستارا و

مريضاي بخش هم اون رو ديدن. اونوقت شما باور نمي کنين؟!!
[با بغض و ترس] مي دونين، با اين حال؛ گاهي يه جوري نگام مي کنن! انگار يه چيزي مي دونن و نمي خوان

من ازش بو ببرم. از کنارشون که رد مي شم، پچ پچ مي کنن. وقتي... وقتي نگاشون مي کنم، ترس برم مي

داره. يعني اونا چي مي دونن؟ شما چي؟
تو رو به خدا راست بگين،‌ چيزي مي دونين؟
              [سکوت]
[آرامش خود را باز يافته] شايد اونا فکر مي کنن، من نمي دونم اون دست شوهرم بود که تو وانت افتاده بود. من

دستاي اون رو خوب مي شناسم. شايدم فکر مي کنن،‌ خداي نکرده، زبونم لال زير سرش بلند شده و من رو

قال گذاشته.
[تبسم مي کند.] ولي ساعت دوازده همه چي روشن مي شه. اون ميآد سراغم. اونوقت پچ پچ شون تموم مي

شه و سرشون رو از خجالت پايين مي ندازن. منم با خيال راحت تو چشماشون زل مي زنم و مي گم؛ [انگشت

خود را روي دماغش مي گذارد و فرياد مي زند] خيط!‌
ـ ساعت چنده؟ هنوز وقت هست؟ آره، دوازده نشده. بايد يه کمي به خودم برسم.
              [آينه خيالي را از جيبش بيرون مي آورد و خود را مرتب مي کند؛ گويي کسي را نصيحت مي کند.]
ـ مي دونين يه مرد دوست داره هميشه زنش رو زيبا و مرتب ببينه. بخصوص مردي که تازه ازدواج کرده باشه.

مثل اون.
ـ چي؟ نمي دونستين ما تازه عروسي کرديم ؟!‌
[خوشحال] آره. ما سه ماه و هشت روزه که با هم عروسي کرديم. هنوز کارت عروسيمون تو کيفمه. دو تا کبوتر

سفيد که به نوکشون دو تا حلقه طلايي و يه شاخه ي...
ـ خونه مون؟
خونه مون اون ور رودخونه است. هواي اون جا عاليه. گاهي با هم مي ريم لب رودخونه، هواخوري. خيلي

بهمون خوش مي گذره. پونه مي چينيم و کلي حرف هاي خوبِ خوب، مي زنيم.
آره. خونه مون اون جاس... اون ور رودخونه اس. امّا شوهرم مي گه،‌ يه خونه تو آسمونا مي سازيم، با يه حوض

آبي که دو تا ماهيِ قرمزِ کوچولو، توش همديگه رو دنبال کنن.
[در رؤيايي عميق فرو مي رود.] مي دونين، من مي خوام دور تا دورش رو، گلدون هاي شمعدوني بذارم. عينِ

خونه ي قديمي بابام اينا. همون خونه اي که تا اون، از پشت ديوار نگام مي کرد، از هولم گلدون ها را مي

شکستم و اونم از خجالت مي زد به کوچه و دل من براش...
[از رؤيا بيرون مي آيد. عصباني مي شود.] شما هنوز اين جاييد؟ چي از جون من مي خواين؟
آقا سيّد... آقاسيّد. مگه نگفتم اينا رو از اين جا بيرون کن.
[درفکر فرو مي رود.] چرا من حرفام رو براي شما گفتم؟ چرا اين جوري نگام مي کنين؟!‌
[مضطرب و ترسيده] نکنه... نکنه مي خواين من رو برگردونين به اون خونه؟
ها؟
[التماس مي کند] نه... من ديگه تو اون خونه پا نمي ذارم. تو رو به خدا نه... اون جا... اون جا... پر از دود و گازه.

نفسم مي گيره. تازه آشپزخانه اش هم خراب شده، يه بمب بزرگ؛ [دستاش را از هم باز مي کند.]... قد يه

چرخ موتور؛ افتاد توش.
مگه نديدين ننه «سيروان»، چه تعريفايي مي کرد؟ اون دروغ نمي گه. پسرش خفه شده،‌ شوهرش رفته کوه برا 

    بچه هاش هواي تازه بياره. آخه بچه هاش دارن خفه مي شن. شايدم تا حالا خفه شده باشن. دخترش روده

هاش دور دستاش پيچ خورده؛ عين يه مار سياه. خودش هم يادش رفته بود سرش رو که افتاده بود تو طاقچه،

ورداره بياره هواخوري.
راه که مي رفت تاول هاش صدا مي داد. عينِ‌ صدايِ کفش هايِ سفيدِ عروسيم. پسرکوچولوش، هنوز تو حياط

داره برا هواپيماها دست تکون مي ده،‌ بيچاره. شايد هم هواپيماها دستش رو با خودشون بردن اون بالا بالاها...
[فرياد مي زند] ننه سيروان دروغ نمي گه. دروغ نمي گه. دروغ...
[سرش را ميان دستانش مي گيرد. موهايش را چنگ مي زند.] آه... سرم داره مي ترکه!‌ انگار يه هواپيما تو

سرم چرخ مي زنه و مي خواد بمب هاش رو تو سرم خالي کنه.
وقتي اين جوري مي شم؛ دلم مي خواد داد بزنم. يقه ام رو جر بدم؛ پنجره ها رو باز کنم؛ فرياد بزنم؛ اين ديوارها

امشب چقدر بلندن. آدم نمي تونه ستاره ها رو تماشا کنه... چنگ مي ندازه تو دلم.
[حالت تهوع به خود مي گيرد.] الان دل و رودم، مي آد بيرون... اوهـ ...
[به تابلو علامت سکوت نگاه مي کند، با صداي پايين] اين تابلو... صدام رو تو گلوم خفه مي کنه.
              [سکوت]
[آرام شده] ساعت چنده؟ چرا نيومد؟ نکنه تو ياد من خوابش برده.
ـ چي؟
نه ولم کنين. حالم خوش نيست. هيچي يادم نمي آد. چرا مي خواين آزارم بدين. من هيچي نمي دونم؛‌اين

وقت شب، نشوني هاي اون رو مي خواين چکار؟ چه کمکي؟
ـ ها؟!‌ مجلس اعلاء؟ کدوم مجلس؟!‌ ما هيچ وقت مجلس اعلايي نگرفتيم. باور کنين راست مي گم.
ـ شوهرم رو مي گين؟
نه اون اصلاً اهل مجلس نيست،‌ اونم مجلس هاي اعلاء و آنچناني.
تازه مجلس عروسيمونم، مجلس اعلايي نبود. اون از مجلس هاي پرخرج، خوشش نمي آد.
              [صداي کِل و هلهله ي زنان] 
فکرش رو بکنين، شب عروسيمون، يه کُپه ستاره و نقل و نبات، ريختن روسرمون. ما داشتيم از خنده روده بُر     

  مي شديم. 
              [سکوت]
اون هيچ وقت کار خلافي انجام نداده. مطمئنم.
[آرام] هميشه سرش تو کتابه و کاري به کسي نداره. البته به همه کمک مي کنه.
هر کمکي که از دستش بر بياد. اون آدم پاک و ساده ايه. خيلي هم نجيبه.
باور کنين آزارش به يه مورچه هم نرسيده. اهل محل، خوب مي شناسنش. خيلي هم بهش احترام مي ذارن.

اگه باورتون نمي شه، مي تونم استشهاد محلي بيارم.
ـ چي؟ من؟...! بيام شناسايي کنم؟!‌
کي رو بايد شناسايي کنم؟!‌ من که با کسي کاري ندارم. نمي تونم شيفتم رو ترک کنم.
تازه،‌ بايد منتظر شوهرم بمونم. قراره با موتور بياد دنبالم. مي خوايم امشب يه دور کامل تو حلبچه بزنيم. [

خوشحال و ذوق زده] آنقدر دور بزنيم تا سرمون گيج بره.
              [گويي مي خواهد سوار موتور شود.]
آره. آماده ام. نه نه صبر کن. پام رو کج گذاشتم. خُب،‌ حالا برو که رفتيم.
              [صداي موتور که دور مي شود.]
[با ذوق و صدايي بلندتر] باد تو صورتمون مي خوره. لپ هامون گل مي اندازه و مي خنديم! نمي دونين چه

کيفي مي ده. فکرش رو بکنين، ما مثل دو تا...
              [گويي مي خواهد از اتفاق مهمّي جلوگيري کند؛ جلو مي رود.]
ـ نه نه لطفاً روي اون رو صندلي نشين. اون رو برا شوهرم گذاشتم. تا حالا چهار دفعه تميزش کردم. نمي خوام

کت و شلوارش، گَرد بگيره. مي دونين بهش گفتم امشب که مي آي دنبالم، کت و شلوار عروسي مون رو

بپوش.
[کودکانه] اگه گفتين کت و شلوارش چه رنگيه؟
شايدم قبلاً اون رو تنش ديده باشين. من رنگش رو انتخاب کردم. طوسي روشن.
البته نه زياد روشن. يه روز قبل از عروسي مون اون رو خريد. اولش مي خواست سورمه اي بگيره،‌ ولي من پام

رو کردم تو يه کفش که بايد طوسي روشن بگيري. اون بيچاره هم، رو حرف من حرف نزد. مي دونين، هميشه به

حرفاي من گوش مي ده. آدم خوبيه! تا چيزي رو ازش نپرسي، حرف نمي زنه. البته گاهي شبا،‌ اونقدر بلبل

زبوني  مي کنه و سر به سرم مي ذاره که من،... اَه شما هم حواس من رو تا کجاها بردين! آره،‌ داشتم مي

گفتم؛‌ کت و شلوارش طوسيه. خيلي بهش مي آد. به نظرم رنگ سورمه اي، پوستش رو تيره مي کنه.
              [موسيقي عروسي زمينه مي شود و سکوت ها را پر مي کند. موسيقي شاد عروسي.]
ـ چي؟ پوستش؟
بله پوستش روشنه. قدش هم بلنده... البته، نه بلند بدقواره. از من خيلي بلندتره. ولي من بهش مي گم زيادم

ازم بلندتر نيست. [مي خندد] اونم باور مي کنه، [صميمانه] يادتون باشه وقتي اومد،‌ شما هم همين رو بهش

بگين.
ـ چي؟ آخرين باري که اون رو ديدم، چي تنش بود؟
[مي خندد. خنده اي تلخ] شما هم چه سئوالاتي مي کنين!‌ خُب،‌ اون،... اون، يه پيرهن، سفيد پوشيده بود؛ با

يه شلوار مشکي کُردي. گوشه اتاق نشسته بود و کتاب هاش رو مرتب مي کرد. من داشتم؛‌ مثل هميشه؛

داشتم نگاهش...
ـ ببينم، چرا اين سئوال رو مي پرسين؟ نکنه فکر کنين، اون خودش رو گم کرده!‌ ها؟
يا لباس هاش رو گم کرده!‌ خُب، اين که کاري نداره. چه جوري؟ خُب از بوي تنش. جيب هاش پره از بوي تنش،

من بوي تنش رو خوب مي شناسم. يه چيزي مثل بوي نرگس. الان هم مي تونم بوي اون رو حس کنم.
[دوباره مي خندد] شما هم چه خيالاتي مي کنين.
[قاطعانه] اون اهل گم شدن نيست. همه راه ها رو خوب بلده. آدم باهوشيه.
[مصرانه] من مطمئنم که اون راهش رو گم نکرده.
[عاجزانه] تازه من که گفتم، اون رو پشت وانت ديدم. از پشت همين پنجره.
              [اشاره به روبروش]
[غمگين و آرام] بدنش پر از تاول و جراحت شده بود. دستش هم افتاده بود يه گوشه. حلقه ي دستش، تو خون

گم شده بود. خواستم صداش کنم ولي انگار لال شده بودم. خواستم جلو برم و دستش رو بردارم و بذارمش سر

جاش. آخه با يه دست که نمي تونه موتور سواري کنه... ولي پاهام حس نداشتن. بعدشم... بعدشم... ولم

کنين هيچي يادم نمي آد. هيچي... هيچي
[فرياد ميزند]
هيچي. تو رو به خدا ولم کنين. وقتم رو نگيرين.
              [سرش را ميان دستانش مي گيرد.]
آره... سرم... سرم درد مي کنه. قلبم داره از کار مي افته. انگار يه ميله داغ توش مي چرخونن. آتيش. آتيش

گرفت.
              [بر زمين مي افتد.گويي بيهوش شده باشد. پس از چندي]
[عاجزانه] هر وقت با شماها حرف مي زنم اين جوري مي شم. پاهام مي لرزه. مي ترسم. نمي تونم نفس

بکشم. يه چيزي رو دلم سنگيني مي کنه [صدايش را بلندتر مي کند] دلم مي خواد فرياد بزنم. ولي...
              [اشاره به تابلو علامت سکوت]
اين تابلو... با اون نگاهش... آه... چند دفعه بگم من هيچي نمي دونم.
ـ نه نه اصلاً اسمش به گوشم آشنا نيست. تا حالا حتي يکبار اسمش رو از دهن شوهرم نشنيدم.
[التماس مي کند. صدايش پايين مي آيد] خواهش مي کنم کاري به کار اون نداشته باشين. آزارش ندين اون

آدم خوبيه. آزارش به يه مورچه هم نرسيده. اون... اون الان پيداش مي شه اون وقت مي تونين هر چه بخواين

ازش بپرسين.
من رو ول کنين. من کار دارم،‌ بايد به مريضاي ديگه مون برسم. پانسمان زخمي ها رو عوض کنم. تا حالا ديگه پر

از خون شدن. کپسولاي اکسيژن. داشتم اونارو فراموش مي کردم. اونا بدون اون، نمي تونن نفس بکشن. بايد

برم تاول هاشون رو بشمارم. تاول ها اونقدر زياده که برا شمردنشون انگشتام کم مي آد.
[صدايش بلند مي شود] چرا نمي ذارين به کارم برسم. من يه پرستار وظيفه شناسم. بايد به وظيفه ام عمل کنم. اگه باور ندارين،‌ مي تونين پرونده ام رو... [سست و بيحال شده و مي نشيند]



تقدير... سرپرستار بشم... باور...
              [بلند مي شود و پرخاش مي کند]
ـ از جلوي دست و پام برين کنار. آقا سيّد... آقا سيّد... بيرون... بيرون [آرام شده گويي التماس مي کند] نه نه!

صبر کنين. فقط چند دقيقه. مي خوام يه چيزي نشونتون بدم. [گويي کسي را نشان ميدهد] اين رو مي بينيد؟
يه بمب، هر دو پاش رو با خودش برد اون ور دنيا. [پوزخند مي زند] شايد هم اون ور مرز؟!‌
امّا هر روز طناب مي زنه و مي خنده. دندوناي سفيد و مرتبش من رو ياد دندوناي شوهرم مي ندازه.[آهسته]

مي دونين دندوناي من يه کمي کج و کُلَه س من گاهي به زور جلوي خندم رو مي گيرم که اونارو قايم کنم. ولي

اون اونقدر برام جوک هاي خنده دار تعريف مي کنه که مي زنم زير خنده و کجي دندونام اصلاً يادم مي ره.
              [سکوت] 
[به کسي سلام مي کند] اينم شبا که مي شه، تکه هاي گوشت سوختة خواهرش رو مي ذاره زير سرش و

براش آواز    مي خونه!‌ نمي دونين با چه سوزي مي خونه. عين من وقتي که دلم برا شوهرم تنگ مي شه و

مي زنم زير آواز. شايد من با سوز بيشتري مي خونم. نمي دونم.
              [صداي موسيقي سوزناکي شنيده مي شود.]
[خوشحال] البته من آوازهاي شاد هم بلدم. مي خواين يکي شون رو الان براتون بخونم [شروع به خواندن مي

کند. لا، لايي محزون] لا... لالا....
ـ خوشتون نمي آد؟ من از چيزي طفره نمي رم.
خُب بذارين يکي ديگه رو براتون بخونم. [شروع به خواندن] لالا... [مي ترسد. و از خواندن دست مي کشد] خُب،

ديگه        نمي خونم... چرا سرم داد مي کشين؟
              [سکوت]
ـ دکتر بهم گفته،‌ هر شب يه آمپولِ مسکنِ قوي بهش بزنم. امّا من از آمپول زدن متنفرم. [آهسته. گويي مي

خواهد کسي صدايش را نشنود.] قلبش به شکل يه آمپول مسکنه،‌ خودش بهم گفت...
ـ چرا مي خندين؟ آمپول زدن که خنده نداره. درد داره.
ـ اين چيه؟ اين عکس رو از آلبوم کي ور داشتين. شايد يادگاري باشه. نه، من اون رو نمي شناسم. ولي هر کي

هست قيافه ي معصومي داره.
نه نه ـ اصلاً برام آشنا نيست. بله مطمئنم.
ـ چي؟ نه، خونه مون هم نيومده. باور کنين. آخه ما اون رو نمي شناسيم. آدم تا وقتي کسي رو نشناسه که

اون رو تو خونه اش راه نمي ده. مي ده؟
             [سکوت]  
[جلو مي آيد. آهسته. گويي مي خواهد کسي صدايش را نشنود.] مي دونيد. من يه راز دارم. يه راز بامزه؛ البته

مي خواستم اين رازو فقط برا شوهرم بگم؛‌ ولي خُب،‌ اون دير کرده. منم بيشتر از اين طاقت ندارم؛ رازم رو تو

دلم نگه دارم. از بچگي اين جوري بودم. دوست ندارم حرفم رو پنهان کنم انگار يه چيزي روي دلم سنگيني مي

کنه و خفه ام       مي کنه. مي خوام دلم هميشه سبک باشه.
[کمي خوشحال] چي؟
عجله نکنيد. الان براتون تعريف مي کنم. ولي بايد قول بدين،‌ بين خودمون باشه. قبوله؟
[ذوق زده] تو... تو اتاق آخري، ته بخش؛ يه دختر کوچولو، آروم خوابيده. اون عين کوچيکياي خودمه. شايدم  

بچگي هاي خودمه که تا اين جا اومده دنبالم.
[بيشتر ذوق مي کند] ديروز لاي جسدا، مامانش رو پيدا کرد. مثل بره ها که بوي مادرشون رو مي شناسن و تو

گله،‌ ميون اون همه گوسفند، اون رو پيدا مي کنن. هنوز داره از سينه مادرش شير مي خوره،‌گاهي هم با

موهاش بازي مي کنه. بدن مامانش تيکه تيکه است. اون با تيکه هاش قطار درست مي کنه و هي سوت مي

زنه و از توي تونل هاي تاريک و سياه رد مي شه. اونوقت تو تونل،‌ پر مي شه از بوي گوشت سوخته.
[غمگين] ولي من نمي تونم تيکه هاي سوخته شده اش رو جمع کنم. توي صورتش پر از تاولاي ريز و درشته.

دلم براش مي سوزه. آخه اون مُرده. البته خودش نمي دونه. دختر کوچولوش هم نمي دونه. خُب ديگه، بچه

است. عقلش نمي رسه که بفهمه مُردن يعني چه؟
[با حسرت] کاش منم هميشه بچّه مي موندم. اون وقت خيلي چيزا رونمي فهميدم.
[ذوق زده] گاهي يواشکي ميرم موهاش رو با يه روبان قرمز‌؛ خرگوشي مي کنم و قلقلکش مي دم. وقتي مي

خنده   لپ هاش گود مي افته.
[آهسته. مي خواهد کسي صدايش را نشنود] گولش مي زنم که مُردن يادش بره... مي ترسم سراغ مادرش رو

بگيره،‌ اونوقت چه جوري آرومش کنم؟!‌ نمي دونه که چه بلايي سر مادرش اومده.
[با حسرت] ياد دختر خودم مي افتم. هميشه آرزو داشتم، اولين بچّه ام يه دختر باشه. اونوقت حسابي باهاش

بازي     مي  کردم. بعد هم تو بغلم مي خوابيد و براش لالايي مي خوندم.
              [دختر خيالي را در آغوش مي گيرد. در فضاي راهرو به حرکت در مي آيد. سکوت ـ دست از پاکوبي

مي کشد. از رويا بيرون          مي آيد.] 
تا يادم نرفته بگم. سرپرستار مي گفت، همسايه ها گفتن، مادرش پاي تنور، از بس تاول زده بود، تو تاول هاش

گم شده بود. من مي گم حتماً مي خواسته برا دختر کوچولوش نون بپزه؛ شايد هم ماهي. [ذوق زده] ما هم،

يه وقتايي ماهي کباب مي کنيم. نمي دونيد چه دودي راه مي اندازيم. منم پاي منقلِ آتيش هي اشک مي

ريزم. اونوقت شوهرم مي گه تو برو؛ من خودم کباب مي کنم، مي آرم. امّا من دلم نمي آد اون رو تو... تو اون

همه دود، تنها بذارم و خودم...
              [از رويا بيرون مي آيد ـ مي ايستد و پرخاش مي کند]
يا الله... ياالله... جلوي دست و پام رو نگيرين. برين کنار. زود باشين.
              [با عجله بطرف اوراق روي ميز مي رود و آنها را زير و رو مي کند]
يه ليست تازه... ليست تازه اومده. [خوشحال] خدا کنه اسمش تو اين يکي باشه. اَه... از بس خونيه نمي تونم

اسم اون رو ببينم. نمي دونم چه جوري مي شه تو اين همه خون؛ خونِ اون رو پيدا کنم!؟
              [مأيوس شده. اوراق را به هوا پرتاب مي کند.]  
ـ ساعت چنده؟
شما، شما هنوز اين جاييد. [عصباني مي شود] جلوي اون پنجره رو نگيرين . بذارين هوا بياد تو. هواي تازه.

خيلي تازه [آرام] دارم خفه مي شم. خفه...
              [سکوت]
ـ شما فکر مي کنين چرا اون دير کرده؟
[خودش را دلداري ميدهد] الان ديگه پيداش مي شه!! گاهي شيطنت بازي در مي آره. من اون رو خوب مي

شناسم. يعني به قول خودش مي خواد من رو غافلگير کنه. از اين کار خوشش مي آد. وقتي من عصباني مي

شم، اون خنده اش مي گيره. بهم مي گه اصلاً بهت نمي آد عصباني بشي.
راستش من از دست اون هيچ وقت عصباني نمي شم. بيشتر وانمود مي کنم که عصبانيم. الان هم مطمئنم با

يه دسته گل نرگس، پيداش مي شه. اون مي دونه بوي نرگس من رو مست مي کنه.
              [جلوتر مي آيد.]
[خوشحال و با ذوق] يه چيزي بگم؟ مي خوام امشب روش رو کم کنم. البته فقط محض شوخي. مي خوام بدم

يه دسته گل خرزهره بيارن، بذارم رو صندليش و خودم هم قايم بشم! چطوره؟! ها؟! حسابي غافلگير مي شه.

مگه نه؟ خيلي وقته که بازي نکردم.
ـ ساعت چنده؟ چرا صداي موتورش نمي آد؟ بوي گلهاي نرگس دماغم رو پر کرده.
[مضطرب] چرا اين جوري شدم. حالت تهوع دارم. مي خوام بالا بيارم.  
              [مي خواهد جلوي بالا آوردنش را بگيرد]
چه ام شده؟ سرم گيج مي ره.
              [نمي تواند نفس بکشد]
برين کنار... بذارين... بذارين هوا بياد تو. چرا جلوي هواي تازه رو مي گيرين. شما... با شمام آقا... کلاهتون رو از

سر بردارين. من از کلاه سر گذاشتن هيچ خوشم نمي آد.
              [سکوت]
ـ ساعت چنده؟ شيفت بعدي الان ديگه سرو کله اش پيدا مي شه. ولي من تا اون نياد دنبالم، از جام جُم نمي

خورم. اون داره شوخي در مي آره. ولي اين وقت شب که موقع شوخي کردن نيست. اونم وسط بخش!

سرپرستار، داره من رو مي پاد. ممکنه از اين کار خوشش نياد و برام گزارش رد کنه.
ـ بله بله شما درست مي گيد. بهتره خودم رو کنترل کنم.
ـ چي؟ از اين جا برم؟
نه نه؛ امکان نداره از جام تکون بخورم. من بدون اون هيجا نمي رم.
نه؛ به من دست نزنيد. ولم کنيد. من که با شما کاري ندارم. فقط منتظر شوهرمم.   
[فرياد مي زند] به شما چه مربوطه که من منتظرش باشم يا نباشم. ها؟ شما دارين بين من و شوهرم، دو به

هم زني مي کنين. اونوقت مي گين خودم رو کنترل کنم.
              [شمرده شمرده حرف مي زند]
ـ من، حالم، خوبه. حواسم هم، سر جاشه. احتياجي هم به قرص و دواهاي کپک زده ي شما ندارم.
[داد مي زند] شما مي خواين من رو با اين قرص و دواها خراب کنين که شوهرم رو نبينم. کورخوندين. حالا مي

بينيد من چشمام رو روي هم نمي ذارم. با چشم بسته که نمي شه منتظر کسي بود. اگه اون بياد و ببينه من

با چشم بسته منتظرشم، ناراحت مي شه و برمي گرده.
              [آرام مي شود. ولي هنوز مضطرب است.]   
ساعت چنده؟ به دوازده چقدر مونده؟ اَه... چقدر لحظه ها کش دار شدن.
              [جلو مي آيد]
ببينم، نکنه شما ساعت رو دست کاري کردين؟ ها؟ آره... کار شماهاس. از اولش هم بايد فکرش رو مي کردم.
نه نه. بيخود کارتون رو توجيه نکنين. من خودم متوجه همه چيز هستم. من آدم تيزيم.
              [به تابلو سکوت نگاه مي کند]     
ـ تو چرا اين جوري نگام مي کني؟ نکنه تو هم... آره، تو هم با اونا همدستي. تو هم فکر مي کني من آدم

خنگيم؟ ها؟
ـ [فرياد مي زند] چشمات رو ببند. اين جوري نگام نکن. از نگات بدم مي آد.
ـ [عصباني] اگه يه بار ديگه... فقط يه بار ديگه اين جوري نگام کني، داد مي زنم. اونقدر داد مي زنم که دستت

رو از روي دماغت برداري و بذاري رو گوشهات. فهميدي؟
              [سکوت]    
ـ ساعت چنده؟ واي... دارم خفه مي شم. دوازده... دوازده... دوازده   
              [صدايش بلند مي شود]
برين کنار من مي خوام برم دم در. شايد اون تو خيابون منتظرمه. بوي نرگس هاش مستم مي کنه. بذارين

براش دست تکون بدم.
[ذوق زده] مي بينيد کت و شلوار طوسي چه بهش مي آد! از من خيلي بلندتره، نه؟
              [صدايش را بلند مي کند]
ولم کنيد. دستام رو ول کنيد. بذارين برم. گل هاي نرگس رو تو دستاش مي بينيد؟ اون ممکنه برگرده. اونوقت من

تنها، اين وقت شب، چه طوري برگردم خونه؟ خوبيت نداره. تازه، تو اون همه دود و گاز، گم مي شم. اون بايد راه

رو نشونم بده.
آه... ديگه سئوال نکنين. ولم کنيد. دستام رو ول کنين. سرم... هواپيما مي چرخه... آقا سيّد... اينا رو بيرون کن.
بذارين برم. مي خوام برم موتور سواري. دور حلبچه بگردم. دور خونه هاش.
              [زن دور خود مي چرخد]
دور آدماش
              [صداي هواپيما]
دور آشپزخونه ي خراب شده، دور خودم، دور شوهرم
              [صداي هواپيما] 
دور گل هاي نرگس... دور تاول هاي بدنا... دور کپسول هاي اکسيژن دور دنيا... دور...
              [زن بر زمين مي افتد. صداي هواپيمايي که دور مي شود. همه جا تاريک و توفاني!]
              [سکوت]
              [زن از جا برمي خيزد ـ با شتاب]
ولم کنين... خُب. هواپيما که هواپيما،... تنهام بذارين... باز من رو خواب کردين؟ ها؟ خيال کردين مي تونين من

رو از پا در بيارين؟ نه کور خوندين... من از جام تکون نمي خورم. چشمام رو نمي بندم حالا مي بينيد.
              [صحنه تاريک مي شود.]

 


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین