خصوصيات رفتاري و اخلاقي و... از زبان دوستان وهمرزمان
راز داري
اسماعيل شور و شجاعت خاصي - در مبارزه و رازداري كه از صفات مهم يك مبارز بود - در خود داشت؛ به طوري كه از كليه مسائل حتي اسلحه و مهمات ما مطلع بود ولي نزديكترين افراد به او بياطلاع بودند.
«محسن رضايي»
صوت حزين
اسماعيل انساني وارسته، مخلص، دلسوز براي انقلاب اسلامي و مردم، مطيع رهبر و ولايت و عاشق اهل بيت (ع) بود. يادم نميرود كه در همه صحنهها و در اوج مشكلات، قرآن و مفاتيح به همراه خود داشت و از هر فرصتي استفاده ميبرد و با صوتي حزين و دلنشين به راز و نياز ميپرداخت.
«سردار شهيد مهندس صدرالله فني»
خاطره بزرگ
به خدا زبانم از بيان ويژگيهاي او لال و خسته است. در همه 9 سالي كه با او دوست و همدم بودم، يك خواب و خاطره بزرگ و شيرين بود. صحبت كردن، خنديدن، راه رفتن، تشويق، تنبيه و خلاصه تماميت رفتارش به وفق موازين ديني و شرعي بود.
سعه صدر
ما فرماندهان لايقي داشتيم ولي اسماعيل چيز ديگري بود. بايد اول عراقيها و تشتت و پراكندگي فرهنگي آنان را شناخت تا پي به صبوري و سعه صدر اسماعيل ببريم. او بود كه در اتحاد عراقيها و آرامسازي محيط يگان بدر و همدلي و همصدايي آنان سعي بسيار نمود و به گمانم كس ديگر را ياري چنين كاري خطير و پرمشقت نبود.
«محمدرضا ايرانپور»
شمع
از همنشيني با او احساس لذت ميكردم. سراپاي وجودش محبت بود كه نثار اطرافيان مينمود؛ چون شمعي كه ميگداخت و روشنيبخش بود.
«ابوالقاسم دهقان»
قانون
او كه حريم قانون را چون شريعت عزيز ميدانست، همواره جهت پاس داشت آن به نيروها توصيه مينمود. در سفرهايي كه بين مناطق عملياتي جنوب و غرب داشتيم، اغلب در يك ماشين و با هم بوديم. وقتي كه ميخواست بخوابد، به راننده سفارش ميكرد كه بيش از سرعت مجاز رانندگي نكند.
«ابومحمد الطيب»
غافلگيري
اسماعيل اصل غافلگيري و حمله از پشت را - در منطقه عملياتي فتحالمبين - طرح نمود. انجام عملياتهاي كوچك و سريع براي شناسايي عقبهاهي دشمن و جرقه عمليات گسترده فتحالمبين در همين عملياتهاي مقطعي پيريزي شد.
«ابراهيم شهيدزاده»
عشق ورزي
اسماعيل به امام عشق ميورزيد و در او ذوب شده بود. بچهها هم وقتي او را ميديدند، انگار امام را ميديدند. رزمندگان عاشق و شيفته اسماعيل بودند.
«شعبان نصيري»
سرهنگ عراقي
چنان به مجاهدين محبت ميورزيد كه آنان را مجذوب خويش ساخته بود. روزي يك سرهنگ عراقي - كه به شدت شيفتهاش شده بود - گفت: «اگر دستور بدهي كه دست به برق بزنم، ميزنم، نه به منظور اطاعت از فرماندهي، بلكه به خاطر عشق و محبتي كه به شما ميورزم.»
«همرزم شهيد»
اردو
پيش از انقلاب (سال 1355)، برنامهاي ترتيب داده شد تا با عدهاي از دوستان به منطقه« درازكوه» بهبهان برويم. اين اردو براي آمادهسازي روحي و جسمي بچهها جهت مبارزه با رژيم طاغوت بود و به همت آقا اسماعيل تشكيل شد. او ايده و نظريات انقلابي خودش را طرح ميكرد و از امام خميني (رض) و انقلاب اسلامي به زيبايي و ظرافت سخن ميگفت. افزون بر اين، از خودسازي و تلاوت قرآن و نماز شب و پايبندي به آن ارزشها، مطالب ارزندهاي را بيان داشت. مطالبي كه در آن روزگار براي جوانان غريب مينمود.
«ابراهيم شهيدزاده»
حوصله
در لشكر بدر، ميان دو تن از برادران كدورتي پديد آمده بود و از سوي يكي از آنان بيشتر دامن زده ميشد. همو به نزد سردار آمد و ماندنش را مشروط به رفتن ديگري دانست. سردار هم با حلم و حوصله، سه بار پياپي او را در آرامش و تفكر فرا ميخواند؛ اما نصايح و اندرزهايش در وي اثري نگذاشت. به اين سبب خطاب به او گفت: «اين تندروي است! شما به نظر خودتان عمل كنيد.» او هم از لشكر رفت.
برخورد آقا اسماعيل مطابق سيره پيامبر (ص) و ائمه بود.
« اسماعيل محمدي»
رمز عمليات
در شب عمليات قدس 4، آقا اسماعيل را در حال وضو گرفتن ديدم. وي مدتي به نماز و نيايش پرداخت؛ تا اين كه وقت عمليات فرا رسيد. مجاهدين، سردار را براي دادن فرمان عمليات به پشت بيسيم بردند. او با آرامش و وقار، پشت بيسيم قرار گرفت و با اعلام رمز، آن نبرد شجاعانه آغاز شد. نبردي كه به پيروزي مجاهدين و شكست دشمن انجاميد.
«همرزم»
خواب
پيش از عمليات، تنها يك يا دو ساعت ميخوابيد و در حين عمليات هرگز نميآسود؛ جز اين كه - در مواقع غير حساس - چند دقيقه پلكهايش را روي هم مينهاد و دراز ميكشيد. خواب و آسايش او همين قدر بود.
«ابومهدي»
سهم شهيد
برادر محسن رضايي گفت: «سهم شهيد دقايقي در انقلاب و مبارزات مردم عراق به اندازه سهم و نقش شهيد آيتا... صدر بود.»
«ابوجهاد»
شفاف
روحيه و چهره گشاده و متبسم او هر برادر و همكاري را مجذوب ميساخت. هيچ ادعايي نداشت و كارها و اقدامات - مؤثر و مفيد - خود را هرگز به حساب نميآورد و همواره خود را مديون انقلاب و امام (ره) ميدانست. در بيان واقعيتها جدي و شفاف و در حفظ بيتالمال قاطع و حساس بود.
«عليرضا علي عسكري»
خط نوراني
فردي رسالهاي و متشرع و مقلد حضرت امام (رض) به معني واقعي بود. وي با افكار التقاطي، روشنفكرزدگي و ارتجاعي سر ستيز داشت. جريان انحرافي مهدي هاشمي معدوم را به خوبي ميشناخت. و به مواضع باطل و غير اصولي آنان نسبت به امام (رض) و خط نورانيش واقف و حساس بود.
«عليرضا علي عسكري»
طرح مالك اشتر
سردار محسن رضايي براي شركت در يك دوره عالي نظامي و فرماندهي به نام «طرح مالك اشتر» با اسماعيل صحبت كرد تا خود و دوستان ديگر كه در مجموع 29 نفر شدند، شركت نمايند. او نقش فعال و كليدي در اجري اين طرح داشت.
«همرزم شهيد»
دليرانه
در عمليات خيبر و كشمكش دليرانه رزمآوران اسلام با دشمن، فرمانده يكي از گردانها بود و با حملات نيروهي عراقي و رگبار و گلولههاي توپ و خمپاره و... مقاومتي به ياد ماندني داشت.
«همرزم شهيد»
علوم انساني
وقتي در رشته مهندسي آبياري قبول شد و به دانشگاه جندي شاپور (چمران فعلي) راه يافت، به من گفت: «اين رشته مرا راضي نميكند.» او در انديشه مسائل علوم انساني بود و مدام در اين جهت سعي و تكاپو ميكرد. از اين رو، بعد از دو سال تحصيل رهايش كرد و به دانشگاه تهران راه يافت تا در رشته علوم تربيتي به تحصيل بنشيند.
«صفر پيشبين»
قرآن
در روزگار جنگ، دوبار او را در مقر لشكر بدر ديدم كه هر دو بارش در حال قرآن خواندن بود. اگر كسي براي كاري به نزد او ميآمد، وي انگشتش را در لاي قرآن مينهاد و بعد از لحظاتي دوباره آن را ميگشود و شروع به تلاوت ميكرد.
«يدا... مواساتيان»
قصه براندازي
دستگيري و زنداني شدن اسماعيل (در سال 1352)، به شدت خانواده را متأثر ساخت و تا مدتها كه در سلول انفرادي بود كسي از او خبري نداشت. يكي ميگفت: «او را ميكشند!»، ديگري ميگفت: «در زندان عوض ميشود!» و حرفهايي از اين دست. پيش از آن تصورمان اين بود كه با خواندن چند كتاب از دكتر شريعتي و استاد مطهري و... گرفتار شده است؛ ولي بعدها روشن شد كه همت و فعاليتش بالاتر از اين حرفهاست و قصه براندازي حكومت طاغوت در ميان است.
«همرزم شهيد»
محاصره
بعد از محاصره سوسنگرد توسط نيروهاي بعثي، شهيد دقايقي كه در يك جنگ سخت و با مشكلات زياد از محاصره بيرون آمده بود، براي اعلام وضعيت شهر و اشغال آن توسط دشمن، به اهواز آمد و در اثر تلاشهاي او و همرزمانش، دشمن از شهر سوسنگرد عقبنشيني كرد و در پشت دروازه شهر به ايجاد خاكريز و موانع اقدام نمودند.
«سردار شهيد صدرا... فني»
چفيه
در عمليات كربلي 2 من در گردان امام موسي كاظم (ع) بودم. نخستين بار بود كه او را در نيزارهاي هورالهويزه و در ميان عشاير ديدم. چفيه سفيد و بلند عربي بر سر داشت و تمثال امام علي (ع) در دستش بود. آن جا سلام و احوالپرسي گرمي - به زبان عربي - بين ما رد و بدل شد.
«ابواحسان»
وحدت كلمه
روزگاري كه با او انس و الفت داشتيم، ما را از تفرقه و پراكندگي برحذر ميداشت و بر وحدت كلمه و يكپارچگي صفوف در اطاعت از خط ولايت سفارش ميكرد
«ابوجهاد»
ويژگي فرماندهي
من آن ويژگي را كه در فرماندهي دقايقي لمس كردم، شبيه آن خصوصياتي بود كه فرماندهان بزرگ و فارغالتحصيلان دانشكدههاي نظامي از آن برخوردار هستند، يعني از آغاز، توضيحات كامل را براي عمليات و زمان و مكان ميداد و اهداف آن را براي ما كاملاً تشريح ميكرد و از ما نيز در مورد طرح عملياتي نظر ميخواست.
«همرزم شهيد»
صميميت و هيبت
وقتي سردار به ميان ما ميآمد، چنان با او صميمي بوديم كه هيچ فاصلهاي با او احساس نميكرديم. بسيار خودماني و فروتنانه برخورد ميكرد ولي در جاي خود از عظمت و هيبت قابل توجهي برخوردار بود.
«ابوميثم صادقي»
شيفته
وي شيفته كتابهاي استاد شهيد مطهري بود و اين شيفتگي، در جريان تحقيقي كه در باب «جبر و اختيار» داشت، بيشتر شد.
«مسعود صفايي مقدم»
رضايت خدا
هر گاه كاري را انجام ميداد و متوجه ميشد كه ديگري آن كار را به اسم خودش تمام ميكند، با خونسردي از كنار آن ميگذشت؛ چرا كه ميخواست گزارش كارش را فقط به خدا بدهد و رضايت خدا را جلب كند.
«محسن رضايي»
طرح دوستي
او را سالها پيش از انقلاب در مراسم شبهاي قدر و در منطقه ميانكوه يافتم. با اولين برخورد، به سلامت نفس، صداقت، پاكي و ضريب بالاي هوشياري پي بردم و همان جا با وي طرح دوستي در انداختم.
«صفر پيشبين»
پدر
سردار دقايقي، پدر و پيشاهنگ مجاهدين بود و در حل مسائل و معضلات، هم پا و هم درد ما فعاليت ميكرد. وي براي گشودن مشكلات عشاير عراق پيشقدم بود. اندوه ما به خاطر فراق اوست و گرنه شهادت حق و پاداش او بود.
«ابوجهاد»
بعد از مجيد
پس از يك سال و اندي سعي و تكاپو در كار حفاظت شخصيتها، گفت: «به اين نتيجه رسيدهام كه بعد از شهيد مجيد بقايي (ره) و ديگر عزيزان و سرداران، دوباره به جبهه برگردم و به مسؤوليت خويش عمل كنم.» بعد از آن، ديگر قرار و آرامشي در آن شهيد عزيز نديدم.
«عليرضا علي عسكري»
قرآن
وقتي قرآن و يا دعاي كميل ميخواند، بعضي از برادران عراقي كه از دور صداي او را ميشنيدند، مجذوب او ميشدند و ميگفتند: «فكر ميكرديم كه يكي از برادران عرب زبان مشغول خواندن قرآن و دعاست. دعا و زيارت و صوت قرآن او فراموش نشدني است.»
«سردار شهيد مهندس صدرا... فني»
لباس سفيد
يك شب پيش از شهادتش خواب ديدم كه در كرانه دريا ايستاده است و دو دست لباس در اختيار اوست. وي گفت: «لباس سفيد را من ميپوشم و لباس سياه براي شما!»
گفتم: «اين حرفها براي چيست؟ مگر شما كجا ميخواهي بروي؟»
گفت: «كاري نداشته باش.»
وي با آن لباس سفيد سوار قايق شد و رفت. فردايش خبر شهادت او را شنيدم.
«محمد صالحي»
كِي ميآيي؟!
زندگياش را به پاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس فدا كرد. چند ماه ميگذشت تا فرصتي به دست آيد و به خانوادهاش سري بزند. يك بار خودم شاهد مكالمه تلفني او و خانوادهاش بودم. ابراهيم - پسرش - با لحن كودكانهاش پرسيد: «بابا كي ميآيي؟»
سردار پاسخ داد: «ان شاءالله زود ميآيم.»
ابراهيم كه از بس دوري پدر را تجربه كرده بود و در باورش نميگنجيد كه او بيايد، گفت: «تو دروغ ميگويي!»
پدر هم چارهاي نداشت جز اين كه بگويد: «خب پسرم اين جا جبهه است و...»
به هر حال پسرش را قانع كرد كه دورياش به خاطر جبهه و مسؤوليتش در عرصه جنگ است.
«ابوبهاءالدين»
ظرف ها
فرمانده بود؛ اما هنگامي كه غذايش را ميخورد، بلند ميشد و خودش ظرفهايش را ميشست و نيز خودش به كار شستشوي لباسش ميپرداخت.
«شعبان نصيري»
نقش پدر
در بين مجاهدين عراقي محبوبيت خاصي داشت. از هر كدامشان كه ميپرسيدي، ميگفتند: «من دوست دقايقي هستم.» و اين نكته بسيار جالبي است. كسي هم بعد از او پيدا نشد كه بتواند جايش را پر كند و نقش پدر، برادر و دوست را ايفا نمايد.
«ابومهدي»
از انقلاب
هرگاه جوياي اسماعيل ميشديم و در اتاق و يا سنگرش او را نميديديم، متوجه ميشديم كه در يكي از سنگرها براي بچهها از امام و انقلاب اسلامي سخن ميگويد.
«ابراهيم شهيدزاده»
تَوكّل
سردار دقايقي از توان و توكل بالايي برخوردار بود. به همين سبب، كارهاي بزرگ و دشواري كه ناممكن مينمود، توسط او ممكن و ميسر ميگرديد. نمونه بارز آن تشكيل تيپ بدر و شركت مجاهدين و احرار (اسيران توّاب) در يك همدلي و همسويي در ميادين كارزار بود. كاري كه پيش از آن بي سابقه بود.
«اسماعيل بهمئي»
سيلاب
روزي كه سيلاب، ويرانيهايي را در اطراف اهواز ببار آورده بود، پناهگاههايي كه برادران عشاير عراقي با خانوادههايشان در آن زندگي ميكردند، از آسيب آن در امان نماند، همين كه سردار خبر هجوم سيل را به آشيانههاي مجاهدين لشكر بدر شنيد، بيدرنگ در يك هماهنگي با فرماندهي كل سپاه پاسداران، چادر و نيازمنديهاي ديگر براي آنان فراهم نمود. اين حركت محبتآميز و وفادارانه موجب تقويت روحيه مجاهدين و جذب ديگر نيروها به يگان بدر شد.
«ابومحمد الطيب»
مجاهدين غريب
بعد از ظهر روزي در كنارههاي هور با او همراه بودم. يكي از بچهها آمد و خبر داد كه فلان مسؤول از مجاهدين چنين تخلفي كرده است. من ناراحت شدم؛ ولي او چنين نبود و با ديد باز و سعه صدر گفت: آنان هم مشكلاتي دارند. غريبند و پدر و مادر و همسري در كنارشان نيست. با اين فشار روحي كه دارند، بروز چنين مسائلي طبيعي است.
«ابوبها الدين»
خبر تلخ
وقتي سردار شهيد شد (28 دي ماه 65)، اين خبر بسيار تلخ بر مجاهدين پوشيده ماند تا روحيه آنان درعمليات تضعيف نشود. خوشا به حال آناني كه در آن روز به شهادت رسيدند و از شهيد شدن اسماعيل بيخبر بودند.
«ابوجاسم العسكري»
پشت دوشكا
در تمام مراحل عمليات قدس 4 با ما بود و در حين پيشروي در خطوط مقدم، عمليات را فرماندهي ميكرد. او در كانالها و نيزارها با ما بود. سردار در لحظه به لحظه عمليات عاشوري 4 مانند يك سرباز عادي دوش به دوش ما ميجنگيد و ساعتها پشت دوشكا قرار گرفت و روح شجاعت را در ما دميد.
«ابوجهاد»
هوشمند
راهيابي به هنرستان شركت نفت در اهواز از رهگذر كنكور ميسر ميشد و اين موفقيت نصيب 20 تن از دانشآموزان خوش استعداد و هوشمند (چون اسماعيل و آقا محسن رضايي) در كل كشور ميشد.
«صفر پيشبين»
سيل
در سال 58 سيلي در خوزستان جاري شد كه اسماعيل همه امكانات سپاه را براي ياري نمودن سيلزدگان به كار گرفت. مردم منطقه زحمات او را به خاطر خواهند داشت.
«محمدرضا ايرانپور»
نام و نشان
بچههاي بسيجي را چون بچههاي خودش و بيشتر از آنان عزيز ميداشت. آن قدر كه به بسيجيها و مجاهدين عراقي ميرسيد. به فرزندان خودش نميرسيد. تك تك آنها را به نام و نشان و زادگاه و... ميشناخت. چنين شناختي درباره نيروهاي 5 گردان - آن هم نامهايي مانند »ابوزينب«، »ابوعمار«، ابومهدي و... - كار آساني نيست و اين گويي علاقه و مهرورزيها و اهتمام آقا اسماعيل بود.
«شعبان نصيري»
كارهاي كوچك
بارها او را در حال غذا پختن و يا تميز كردن محل كارش ديدم. سطل زباله را در دستش ميديدم كه به بيرون ميبرد. با وجود خستگي شديد، به اين كارهاي كوچك هم ميرسيد.
«ابوبهاءالدين»
مانند ديگران
آقا اسماعيل در هر سنگري كه سكني ميگزيد، مانند ديگر برادران، مقيد به وظايفي چون تميز كردن سنگر، پخت و پز و جمعآوري سفره و ظروف غذا بود؛ به گونهاي كه در بسياري از اوقات، كسي او را از ديگران متمايز نمييافت.
«اسماعيل محمدي»
شب خاطره انگيز
شبي در ماههاي نخستين جنگ، در سپاه پاسداران اميديه بر او وارد شدم ولي در آن نيمههاي شب، با چه شور و اشتياقي از من پذيرايي ميكرد، و با چه دلسوزي ، پيرامون جنگ و اهداف آمريكا سخن ميگفت. به مسائل روز آگاهي خوبي داشت و از اين رو تحليلهايش شنيدني بود.
آن شب از شبهاي خوش و خاطرهانگيز عمرم بوده و جاودانه خواهد ماند.
«ابوالقاسم دهقان»
سوسنگرد
روزي همراه با اسماعيل، شهيد جعفر شريفنيا و شهيد منوچهر آصفي و دو تن ديگر از دوستان راهي سوسنگرد شديم. قرارمان سفر يك روزه بود؛ اما هنگامي كه اسماعيل وضعيت آن جا را ديد، تصميم گرفت كه بماند و سپاه آن ديار را راهاندازي كند. او با خودجوشي و توان بالاي مديريتياش يك روزه گرهگشاي مهمترين مسائل آن جا شد و جهت هماهنگي لازم با فرماندار وقت سوسنگرد (شهيد سلطاني)، به نشست و گفت و گو پرداخت. چند روز كه گذشت، اين شهر مظلوم، از سپاه پاسداراني آماده و سر حال برخوردار شد. بعد از آن به شوش رفت و سپاه پاسدارانش را تشكيل داد و سردار شهيد دكتر مجيد بقايي را به فرماندهي آن برگزيد. او در سپاه سوسنگرد كساني را جذب و ساخته و پرداخته كرد كه اكنون از بهترين و نامآورترين فرماندهان سپاه هستند.
«مسعود صفايي مقدم»
غيبت
حتي يك بار از او غيبت نشنيدم و گمان نميكنم كس ديگري هم شنيده باشد. او به امور مستحبي هم پايبند بود و در هر فرصتي كه نصيبش ميشد، قرآن ميخواند و همين موجب ميشد كه دائمالوضو باشد.
«محمدرضا ايرانپور»
فرمانده قلب ها
هدايت و فرماندهي لشكر بدر با يگانهاي ديگر تفاوت دارد. جمع آوردن اقوام و عشاير عراقي و نيز افرادي با فرهنگها و افكار گوناگون در يك لشكر و يكپارچه نمودن ايشان كار آساني نبود. سردار دقايقي بر قلوب آنان فرمان ميراند.
«فريدون چوپان»
شهر مندلي
در عمليات كربلي 2 فقط محوري كه يگان بدر در آن درگير بود، موفق به شكست دشمن بود. حتي تيپ ويژه شهدا راه به جايي نبرد و فرمانده نامور و دلاورشان - سردار مسعود كاوه - به شهادت رسيد. تيپ بدر به فرماندهي سردار اسماعيل دقايقي توانست بر شهر مندلي مشرف شود و دشمن را تار و مار و يا اسير نمايد.
«شعبان نصيري»
عبور
در شهر اهواز پشت خودروي سپاه بود و من هم در كنارش بودم. زني ميخواست از خيابان عبور كند. همين كه ماشين سپاه را ديد، جا خورد و ايستاد تا رد شود. اما سردار به احترام او توقف نمود و اشاره كرد كه عبور كن! اثر اين برخورد محترمانه و محبتآميز در چهره و حالات آن زن پيدا بود.
«ابوبهاءالدين»
رفيق قرآن
او ميگفت: »قرآن زندگي انسان را بيمه ميكند. در سفرهايي كه با او بودم، هرگز قرآن را از او جدا نيافتم. اسماعيل رفيق و همدم قرآن بود و هر چه ميگفت، تحقق ميبخشيد و به آن مقيد بود.
«ابراهيم شهيدزاده»
نمايشگاه كتاب
در كوران انقلاب، دو نمايشگاه كتاب به همت اسماعيل تشكيل شد كه يكي در مسجد امام جعفر صادق (ص) بهبهان بود و ديگري در مسجد معروف اميديه.
«ابراهيم مداح»
علاقه
به يكي از عموهايش علاقه زيادي داشت. سببش را كه پرسيدم. پاسخ داد: «او چهل سال است كه نماز شبش ترك نشده.»
«ابراهيم شهيدزاده»
بر قلبها
شخصيت اسماعيل چنان بر مجاهدين عراقي اثرگذار بود كه در دل و جانشان جاي گرفته بود. به همين سبب، بعد از شهادتش در چندين شهر برايش سنگ مزار ساختند. او بر قلبها حكومت ميكرد.
«نورالدين رزاقي»
فرمانده اصلي
شب عمليات بدر به ياران سلحشورش گفت: «برادران! هر گاه خداوند مقاومت ما را ديد، رحمتش را شامل حال ما ميگرداند. اگر از يك گردان 300 نفري، يك نفر بماند، بايد مقاومت كند. حتي اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد نجنگيم، چون فرمانده نداريم. اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما خدا و امام زمان (عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم... با هر رگبار سبحانالله بگوييد.»
«همرزم شهيد»
تند باد
اسماعيل از لحاظ سياسي، يكي از نمونههاي بارز پيروان خط امام بود. او در تندباد سهمگين جريانات سياسي، هيچگاه از خط مستقيم ولايت خارج نشد و به حق يك حزباللهي و خط امامي بيغل و غش بود. هيچ گاه در جريانات سياسي موضعگيري نميكرد و فقط به فرمايش امام و يا دستورات فرمانده سپاه توجه مينمود. اسماعيل ميگفت: «وظيفه ما اطاعت از رهبري و ولايت فقيه است.»
«سردار شهيد مهندس صدرا... فني»
دكتر بقايي
آقا اسماعيل در اوايل جنگ با شركت در اتاق جنگ لشكر 92 زرهي و يافتن نقاط قوت و ضعف مرزي، توانست افرادي را گلچين كند و به محورهاي عملياتي مثل سوسنگرد، آبادان، خرمشهر، شوش و دزفول اعزام كند. يكي از يلان و دلاوران اين سرزمين، شهيد دكتر مجيد بقايي بود كه به همت اسماعيل به فرماندهي سپاه پاسداران و نيز جبهه شوش برگزيده شد. او آقا مجيد را از نظر مديريت، قاطعيت، هوشمندي، دانش و توان تجزيه و تحليل مسائل جنگي و نيز صلابت و كارآمدي، سرآمد نيروهاي ديگر ميدانست.
«ابراهيم شهيدزاده»
شفاعت
هماره با قرآن مأنوس بود و از نمازش حضور و خشوع ميباريد. در سجده آخر شفاعت امام حسين (ع) را طلب مينمود و چه پرسوز ميگفت: «اللهم ارزقني شفاعة الحسين...»
خالص بود و جز از خدا انتظاري نداشت.
«ابوعلي بصري»
معناي سرداري
بين او و نيروهاي مجاهد عراقي پيوند و ارتباط عميق قلبي بود. آنان را با تمام وجود درك ميكرد و به رفع مشكلات عشاير و امور پناهندگان همت ميگمارد. تا جايي كه برايشان مدرسه و جاده احداث ميكرد. كساني كه پيش از او آمده بودند، نتوانستند معني درست فرماندهي و سرداري لشكر را دريابند.
«ابواحسان»
ابراز محبت
پيش از عمليات بدر به زبان عربي با هم صحبت ميكرديم. وي ميگفت: »مرا عراقي و از خود بدانيد.« او با اين جمله، به ابراز محبت ميپرداخت.
«ابوجهاد»
برنامه
به خانه كه ميآمد - با وجود خستگي - خيلي شاداب بود. هيچ گاه از كار و جنگ و هر چيز ديگري، ابراز خستگي نميكرد. بسيار منظم و تر و تميز بود و به نيازمنديهاي منزل رسيدگي ميكرد. سر زدن به فاميل و دوستان و انجام تماسهاي لازم، استراحت، غذا خوردن، نماز و نيايش، قرآن خواندن، اهتمام به مسائل تربيتي از سوي او مو به مو انجام ميپذيرفت و در اين ميان كاملاً منظم و با برنامه بود.
«همسر شهيد»
پختگي
حرفهايش سنجيده و حساب شده بود و در كارهايش جدّيت داشت. موقعشناس بود و با همه جواني به پختگي رسيده بود.
«ابومهدي»
تصادف
روزي در شهر اهواز، با ماشين سپاه در تردد بود كه ناگهان تصادف كرد. اسماعيل به نزد مسؤول ترابري سپاه استان رفت و گفت: «ببينيد من مقصرم يا او؟»
او اسماعيل را مقصر دانست. سردار گفت: «اصلاً از كار من چشمپوشي نكنيد و خسارت را از حقوقم كسر كنيد.»
«ابراهيم شهيدزاده»
زاهدانه
صادق بود و در هر شرايطي حق را ميگفت. دست و دلباز بود و بخل در هيچ زمينهاي در او پيدا نميشد. خاكي و فروتن بود و هيچوقت فاصله و فرقي با او احساس نميكردم. او زندگي ساده و زاهدانهاي داشت.
«ابوعلي بصري»
نامه
در سال 62 كه حضرت امام (رض) بر حضور مردم در جبههها تأكيد نمود و هر كس را فراخور توان و استعدادش به اين عرضه فرا خواند، او مسؤوليت يگان حفاظت از شخصيتهاي نظام را به عهده داشت. وي نامهاي را به دوست ديرينهاش سردار محسن رضايي با اين مضمون نوشت كه: «من اسماعيل دقايقي هستم و اين توانايي را دارم. اگر به درد جبهه ميخورم، كاري و اقدامي كنيد، و گرنه تكليف از من ساقط است.»
در پي اين نامهنگاري، آقا محسن به او پيشنهاد كرد كه طرح »دوره عالي نظامي مالك اشتر« را زمينهسازي كند و خود از شركتكنندگان اصلي آن دوره باشد.
«محمدرضا ايرانپور»
عنان صبر
هرگاه ذكر اهل بيت مظلوم پيامبر (ص) در مجالس ميرفت، او بود كه عنان صبر از كف ميداد و چه پرسوز اشك ميريخت.
«عليرضا علي عسكري»
بنز
يكي از مجاهدين، بنزي را از عراق آورده بود و با ارادت و اشتياق به آقا اسماعيل تقديم كرد. اسماعيل نپذيرفت و گفت: «ماشين در اختيار لشكر گذاشته شود.» سردار، خود با وانت رفت و آمد ميكرد و آن بنز در خدمت بچههاي لشكر بود.
«همرزم شهيد»
فرصت
جذابيت او به دليل اوصاف حميده او چون صداقت در گفتار و صراحت لهجه، فروتني و خاكساري او بود. افزون بر اين، به زير دستانش اختيار و فرصت كار و فعاليت ميداد؛ در حالي كه جدي و با صلابت هم بود.
«ابوجهاد»
عاشقانه
يك رابطه معنوي و عاشقانه ميان آقا اسماعيل و مجاهدين عراقي بود و آنان نسبت به اين سردار رشيد، ارادت ويژهاي ميورزيدند.
«عليرضا علي عسكري»
دل مسلمين
اسماعيل استعدادي قوي داشت و علاقهاش به تحصيل زياد بود. او دانشگاهش را نيمه كاره رها كرده بود و در مسير مبارزات سياسي و كارهاي چريكي و نظامي گام نهاده بود. سببش را كه پرسيدند، چنين گفت: «ان شاءا... مسأله دانشگاه، بعد از تثبيت انقلاب. من تا اين رسالت را تحقق نبخشم و دل مسلمين را شاد نگردانم، نميتوانم در كلاس درس حاضر شوم.»
«همرزم شهيد»
با جهان آرا
در آغاز سال 59 به همراه سردار شهيد محمد جهانآرا در كنترل مرزهاي ايران و عراق نقش فعالي داشت و در اين گذار در جلسات شوري تأمين استان خوزستان، در اهواز و خرمشهر شركت ميكرد.
«همرزم شهيد»
حلقه درس
تأثير اسماعيل بر جوانان منطقه آغاجاري و بهبهان وصفناپذير است. شخصيتي جامع و چند بُعدي داشت و ما به ميزان كشش و استعدادمان از او بهره ميبرديم. كلاسهاي تقويتي او - پيش از انقلاب - بهانه خوبي بود براي فيض بردن از افكار و اعتقاداتش. فيض حضور در حلقه درسش و اندوختههاي معنوي ما، جان مايه نيرو و نشاط و اشتياقمان براي انقلاب و جنگ تحميلي شد.
«اسماعيل بهمئي»
صبح شهادت
در صبح روز شهادتش - وقتي از همسرش خداحافظي گفت - از اهواز تا قرارگاه رانندهاش بودم. در اين مدت اغلب قرآن و به ويژه آيه «السابقون السابقون اولئك المقربون...» را ميخواند. او با لحن خاصي ميگفت: «يواش برو! عجلهاي نيست!»
«محسن صانعي»
پهلوي شكافته
ارادت و علاقه شديدي به زهراي مرضيه (س) داشت. هنگامي كه شهيد شد و جسدش را ديدم، علاوه بر سر، كه به معشوق تقديم نموده بود، تركشي پهلوي چپش را شكافته بود.
«عليرضا همراهي»
سرد
بار اول كه به جبهه شوش رفتيم، امكانات آن چناني نداشتيم. عراقيها هم زياد پيشروي ميكردند. براي شناسايي دشمن، رفتن به آن سوي رودخانه ضروري بود. اسماعيل در شبي سرد، لباس از تن بيرون آورد و ما هم پشت سرش در حركت شديم و از رودخانه عبور كرديم.
«ابراهيم شهيدزاده»
فوق العاده
يازده ماه با او بودم؛ ولي به اندازه هزار سال تأثيرگذار بود. مردي كه صاف، مخلص و وفادار بود و وارستگي و پاكي فوقالعادهاي داشت. شخصيتي مانند او نديدم و هر چه دربارهاش بگويم، گلي است از بوستانش.
«ابوعلي بصري»
فيض
نسبت به مطالعه مسائل تربيتي از ديدگاه ائمه اطهار (ع) و كتبي از اين دست، اهتمام ميورزيد و اذعان ميكنم كه آن شهيد بزرگوار، دستاوردهاي مطالعاتي و فيض و بهرههايي كه از محضر علما ميبرد، در پرورش فرزندان خويش عملي مينمود.
«عليرضا علي عسكري»
نمايش شجاعت
در عمليات كربلي 4 واقع در شاخ شميران و حاج عمران، شجاعت هميشگياش را به نمايش گذارد و با فرماندهي و برنامهريزي خوب و خردمندانهاش، پيروزي مجاهدين را فراهم آورد.
«ابوجهاد»
سلول زندان
پيش از آن فكر ميكردم كه سرداران و فرماندهان لشكري مانند او در رفاه و آسايشند. روزي براي ديدنش به تهران رفته بودم. وي به اتفاق خانواده در آپارتمان كوچك و سادهاي واقع در بلوار شريعتي زندگي ميكرد كه فرق چنداني با سلول زندان نداشت. اين جاي تنگ را هم به عنوان خوابگاه دانشجويي در اختيار همسرش گذاشته بودند.
«ابومهدي»
ستاره بي غروب
اسماعيل شخصيتي جامع و پرنفوذ داشت. او ستاره بي غروبي است كه بر تارك تاريخ انقلاب اسلامي ميدرخشد.
«عزيزا... سالاري«
دور انديش
وي فردي فكور و داراي توان بالاي طراحي و برنامهريزي بود و در طرحها آيندهنگري و دورانديشي داشت. در مسائل مديريتي، متين، بردبار، سازنده و پايبند به اخلاق اسلامي بود.
«عليرضا علي عسكري»
التماس دعا
در ديدار آخر به او گفتم: «اسماعيل! پدرت ميگويد چند ماهي است كه تو را نديدهام سري به من بزن.»
پاسخ او در وضعيت حساس و تنگناي فرصت اين بود: «فقط به او سلام برسان و بگو
