خصوصيات رفتاري و اخلاقي و... از زبان دوستان وهمرزمان

کد خبر: ۱۱۱۹۱۶
تاریخ انتشار: ۲۱ دی ۱۳۸۵ - ۱۳:۰۴ - 11January 2007

راز داري
اسماعيل شور و شجاعت خاصي - در مبارزه و رازداري كه از صفات مهم يك مبارز بود - در خود داشت؛ به طوري كه از كليه مسائل حتي اسلحه و مهمات ما مطلع بود ولي نزديك‏ترين افراد به او بي‌‏اطلاع بودند.
«محسن رضايي»


صوت حزين
اسماعيل انساني وارسته، مخلص، دلسوز براي انقلاب اسلامي و مردم، مطيع رهبر و ولايت و عاشق اهل بيت (ع) بود. يادم نمي‏رود كه در همه صحنه‌‏ها و در اوج مشكلات، قرآن و مفاتيح به همراه خود داشت و از هر فرصتي استفاده مي‏برد و با صوتي حزين و دل‏نشين به راز و نياز مي‌‏پرداخت.
«سردار شهيد مهندس صدرالله فني»

خاطره بزرگ
به خدا زبانم از بيان ويژگي‏هاي او لال و خسته است. در همه 9 سالي كه با او دوست و همدم بودم، يك خواب و خاطره بزرگ و شيرين بود. صحبت كردن، خنديدن، راه رفتن، تشويق، تنبيه و خلاصه تماميت رفتارش به وفق موازين ديني و شرعي بود.

سعه صدر
ما فرماندهان لايقي داشتيم ولي اسماعيل چيز ديگري بود. بايد اول عراقي‏ها و تشتت و پراكندگي فرهنگي آنان را شناخت تا پي به صبوري و سعه صدر اسماعيل ببريم. او بود كه در اتحاد عراقي‏ها و آرام‏سازي محيط يگان بدر و همدلي و همصدايي آنان سعي بسيار نمود و به گمانم كس ديگر را ياري چنين كاري خطير و پرمشقت نبود.
«محمدرضا ايران‏پور»

شمع
از همنشيني با او احساس لذت مي‏كردم. سراپاي وجودش محبت بود كه نثار اطرافيان مي‏نمود؛ چون شمعي كه مي‏گداخت و روشني‌‏بخش بود.
«ابوالقاسم دهقان»

قانون
او كه حريم قانون را چون شريعت عزيز مي‏دانست، همواره جهت پاس داشت آن به نيروها توصيه مي‏نمود. در سفرهايي كه بين مناطق عملياتي جنوب و غرب داشتيم، اغلب در يك ماشين و با هم بوديم. وقتي كه مي‏خواست بخوابد، به راننده سفارش مي‏كرد كه بيش از سرعت مجاز رانندگي نكند.
«ابومحمد الطيب»


غافلگيري

اسماعيل اصل غافل‏گيري و حمله از پشت را - در منطقه عملياتي فتح‌‏المبين - طرح نمود. انجام عمليات‏هاي كوچك و سريع براي شناسايي عقبه‌‏اهي دشمن و جرقه عمليات گسترده فتح‏‌المبين در همين عمليات‏هاي مقطعي پي‏ريزي شد.
«ابراهيم شهيدزاده»

عشق ورزي
اسماعيل به امام عشق مي‌‏ورزيد و در او ذوب شده بود. بچه‏‌ها هم وقتي او را مي‏ديدند، انگار امام را مي‏ديدند. رزمندگان عاشق و شيفته اسماعيل بودند.
«شعبان نصيري»

سرهنگ عراقي
چنان به مجاهدين محبت مي‏ورزيد كه آنان را مجذوب خويش ساخته بود. روزي يك سرهنگ عراقي - كه به شدت شيفته‏‌اش شده بود - گفت: «اگر دستور بدهي كه دست به برق بزنم، مي‏زنم، نه به منظور اطاعت از فرماندهي، بلكه به خاطر عشق و محبتي كه به شما مي‏ورزم.»
«هم‏رزم شهيد»

اردو
پيش از انقلاب (سال 1355)، برنامه‏‌اي ترتيب داده شد تا با عده‏‌اي از دوستان به منطقه« درازكوه» بهبهان برويم. اين اردو براي آماده‏سازي روحي و جسمي بچه‏ها جهت مبارزه با رژيم طاغوت بود و به همت آقا اسماعيل تشكيل شد. او ايده و نظريات انقلابي خودش را طرح مي‏كرد و از امام خميني (رض) و انقلاب اسلامي به زيبايي و ظرافت سخن مي‏گفت. افزون بر اين، از خودسازي و تلاوت قرآن و نماز شب و پاي‏بندي به آن ارزش‏ها، مطالب ارزنده‏‌اي را بيان داشت. مطالبي كه در آن روزگار براي جوانان غريب مي‏نمود.
«ابراهيم شهيدزاده»

حوصله

در لشكر بدر، ميان دو تن از برادران كدورتي پديد آمده بود و از سوي يكي از آنان بيش‏تر دامن زده مي‏شد. همو به نزد سردار آمد و ماندنش را مشروط به رفتن ديگري دانست. سردار هم با حلم و حوصله، سه بار پياپي او را در آرامش و تفكر فرا مي‏خواند؛ اما نصايح و اندرزهايش در وي اثري نگذاشت. به اين سبب خطاب به او گفت: «اين تندروي است! شما به نظر خودتان عمل كنيد.» او هم از لشكر رفت.
برخورد آقا اسماعيل مطابق سيره پيامبر (ص) و ائمه بود.
« اسماعيل محمدي»

رمز عمليات


در شب عمليات قدس 4، آقا اسماعيل را در حال وضو گرفتن ديدم. وي مدتي به نماز و نيايش پرداخت؛ تا اين كه وقت عمليات فرا رسيد. مجاهدين، سردار را براي دادن فرمان عمليات به پشت بي‏سيم بردند. او با آرامش و وقار، پشت بي‏سيم قرار گرفت و با اعلام رمز، آن نبرد شجاعانه آغاز شد. نبردي كه به پيروزي مجاهدين و شكست دشمن انجاميد.
«هم‏رزم»

خواب


پيش از عمليات، تنها يك يا دو ساعت مي‏خوابيد و در حين عمليات هرگز نمي‏آسود؛ جز اين كه - در مواقع غير حساس - چند دقيقه پلكهايش را روي هم مي‏نهاد و دراز مي‏كشيد. خواب و آسايش او همين قدر بود.
«ابومهدي»



سهم شهيد

برادر محسن رضايي گفت: «سهم شهيد دقايقي در انقلاب و مبارزات مردم عراق به اندازه سهم و نقش شهيد آيت‏ا... صدر بود.»
«ابوجهاد»

شفاف

روحيه و چهره گشاده و متبسم او هر برادر و همكاري را مجذوب مي‏ساخت. هيچ ادعايي نداشت و كارها و اقدامات - مؤثر و مفيد - خود را هرگز به حساب نمي‏آورد و همواره خود را مديون انقلاب و امام (ره) مي‏دانست. در بيان واقعيت‏ها جدي و شفاف و در حفظ بيت‏المال قاطع و حساس بود.
«علي‏رضا علي عسكري»

خط نوراني

فردي رساله‏‌اي و متشرع و مقلد حضرت امام (رض) به معني واقعي بود. وي با افكار التقاطي، روشن‏فكرزدگي و ارتجاعي سر ستيز داشت. جريان انحرافي مهدي هاشمي معدوم را به خوبي مي‏شناخت. و به مواضع باطل و غير اصولي آنان نسبت به امام (رض) و خط نوراني‏ش واقف و حساس بود.
«علي‏رضا علي عسكري»

طرح مالك اشتر
سردار محسن رضايي براي شركت در يك دوره عالي نظامي و فرماندهي به نام «طرح مالك اشتر» با اسماعيل صحبت كرد تا خود و دوستان ديگر كه در مجموع 29 نفر شدند، شركت نمايند. او نقش فعال و كليدي در اجري اين طرح داشت.
«همرزم شهيد»

دليرانه
در عمليات خيبر و كشمكش دليرانه رزم‏آوران اسلام با دشمن، فرمانده يكي از گردان‏ها بود و با حملات نيروهي عراقي و رگبار و گلوله‏هاي توپ و خمپاره و... مقاومتي به ياد ماندني داشت.
«همرزم شهيد»

علوم انساني

وقتي در رشته مهندسي آبياري قبول شد و به دانشگاه جندي شاپور (چمران فعلي) راه يافت، به من گفت: «اين رشته مرا راضي نمي‏كند.» او در انديشه مسائل علوم انساني بود و مدام در اين جهت سعي و تكاپو مي‏كرد. از اين رو، بعد از دو سال تحصيل رهايش كرد و به دانشگاه تهران راه يافت تا در رشته علوم تربيتي به تحصيل بنشيند.
«صفر پيش‏بين»

قرآن
در روزگار جنگ، دوبار او را در مقر لشكر بدر ديدم كه هر دو بارش در حال قرآن خواندن بود. اگر كسي براي كاري به نزد او مي‏آمد، وي انگشتش را در لاي قرآن مي‏نهاد و بعد از لحظاتي دوباره آن را مي‏گشود و شروع به تلاوت مي‏كرد.
«يدا... مواساتيان»

قصه براندازي
دستگيري و زنداني شدن اسماعيل (در سال 1352)، به شدت خانواده را متأثر ساخت و تا مدت‏ها كه در سلول انفرادي بود كسي از او خبري نداشت. يكي مي‏گفت: «او را مي‏كشند!»، ديگري مي‏گفت: «در زندان عوض مي‏شود!» و حرف‏هايي از اين دست. پيش از آن تصورمان اين بود كه با خواندن چند كتاب از دكتر شريعتي و استاد مطهري و... گرفتار شده است؛ ولي بعدها روشن شد كه همت و فعاليتش بالاتر از اين حرف‏هاست و قصه براندازي حكومت طاغوت در ميان است.
«همرزم شهيد»

محاصره

بعد از محاصره سوسنگرد توسط نيروهاي بعثي، شهيد دقايقي كه در يك جنگ سخت و با مشكلات زياد از محاصره بيرون آمده بود، براي اعلام وضعيت شهر و اشغال آن توسط دشمن، به اهواز آمد و در اثر تلاش‏هاي او و هم‏رزمانش، دشمن از شهر سوسنگرد عقب‏نشيني كرد و در پشت دروازه شهر به ايجاد خاكريز و موانع اقدام نمودند.
«سردار شهيد صدرا... فني»


چفيه

در عمليات كربلي 2 من در گردان امام موسي كاظم (ع) بودم. نخستين بار بود كه او را در نيزارهاي هورالهويزه و در ميان عشاير ديدم. چفيه سفيد و بلند عربي بر سر داشت و تمثال امام علي (ع) در دستش بود. آن جا سلام و احوال‏پرسي گرمي - به زبان عربي - بين ما رد و بدل شد.
«ابواحسان»

وحدت كلمه

روزگاري كه با او انس و الفت داشتيم، ما را از تفرقه و پراكندگي برحذر مي‏داشت و بر وحدت كلمه و يك‏پارچگي صفوف در اطاعت از خط ولايت سفارش مي‌كرد
«ابوجهاد»


ويژگي فرماندهي
من آن ويژگي را كه در فرماندهي دقايقي لمس كردم، شبيه آن خصوصياتي بود كه فرماندهان بزرگ و فارغ‏التحصيلان دانشكده‏هاي نظامي از آن برخوردار هستند، يعني از آغاز، توضيحات كامل را براي عمليات و زمان و مكان مي‏داد و اهداف آن را براي ما كاملاً تشريح مي‏كرد و از ما نيز در مورد طرح عملياتي نظر مي‏خواست.
«هم‏رزم شهيد»


صميميت و هيبت
وقتي سردار به ميان ما مي‏آمد، چنان با او صميمي بوديم كه هيچ فاصله‌ا‏ي با او احساس نمي‏كرديم. بسيار خودماني و فروتنانه برخورد مي‏كرد ولي در جاي خود از عظمت و هيبت قابل توجهي برخوردار بود.
«ابوميثم صادقي»


شيفته
وي شيفته كتاب‏هاي استاد شهيد مطهري بود و اين شيفتگي، در جريان تحقيقي كه در باب «جبر و اختيار» داشت، بيش‏تر شد.
«مسعود صفايي مقدم»

رضايت خدا
هر گاه كاري را انجام مي‏داد و متوجه مي‏شد كه ديگري آن كار را به اسم خودش تمام مي‏كند، با خونسردي از كنار آن مي‏گذشت؛ چرا كه مي‏خواست گزارش كارش را فقط به خدا بدهد و رضايت خدا را جلب كند.
«محسن رضايي»

طرح دوستي
او را سال‏ها پيش از انقلاب در مراسم شب‏هاي قدر و در منطقه ميانكوه يافتم. با اولين برخورد، به سلامت نفس، صداقت، پاكي و ضريب بالاي هوشي‏اري پي بردم و همان جا با وي طرح دوستي در انداختم.
«صفر پيش‏بين»

پدر
سردار دقايقي، پدر و پيشاهنگ مجاهدين بود و در حل مسائل و معضلات، هم پا و هم درد ما فعاليت مي‏كرد. وي براي گشودن مشكلات عشاير عراق پيش‏قدم بود. اندوه ما به خاطر فراق اوست و گرنه شهادت حق و پاداش او بود.
«ابوجهاد»

بعد از مجيد
پس از يك سال و اندي سعي و تكاپو در كار حفاظت شخصيت‏ها، گفت: «به اين نتيجه رسيده‏ام كه بعد از شهيد مجيد بقايي (ره) و ديگر عزيزان و سرداران، دوباره به جبهه برگردم و به مسؤوليت خويش عمل كنم.» بعد از آن، ديگر قرار و آرامشي در آن شهيد عزيز نديدم.
«علي‏رضا علي عسكري»

قرآن
وقتي قرآن و يا دعاي كميل مي‏خواند، بعضي از برادران عراقي كه از دور صداي او را مي‏شنيدند، مجذوب او مي‏شدند و مي‏گفتند: «فكر مي‏كرديم كه يكي از برادران عرب زبان مشغول خواندن قرآن و دعاست. دعا و زيارت و صوت قرآن او فراموش نشدني است.»
«سردار شهيد مهندس صدرا... فني»

لباس سفيد
يك شب پيش از شهادتش خواب ديدم كه در كرانه دريا ايستاده است و دو دست لباس در اختيار اوست. وي گفت: «لباس سفيد را من مي‏پوشم و لباس سياه براي شما!»
گفتم: «اين حرف‏ها براي چيست؟ مگر شما كجا مي‏خواهي بروي؟»
گفت: «كاري نداشته باش.»
وي با آن لباس سفيد سوار قايق شد و رفت. فردايش خبر شهادت او را شنيدم.
«محمد صالحي»

كِي مي‏آيي؟!
زندگي‏اش را به پاي انقلاب اسلامي و دفاع مقدس فدا كرد. چند ماه مي‏گذشت تا فرصتي به دست آيد و به خانواده‏اش سري بزند. يك بار خودم شاهد مكالمه تلفني او و خانواده‏اش بودم. ابراهيم - پسرش - با لحن كودكانه‏اش پرسيد: «بابا كي مي‏آيي؟»
سردار پاسخ داد: «ان شاءالله زود مي‏آيم.»
ابراهيم كه از بس دوري پدر را تجربه كرده بود و در باورش نمي‏گنجيد كه او بيايد، گفت: «تو دروغ مي‏گويي!»
پدر هم چاره‏اي نداشت جز اين كه بگويد: «خب پسرم اين جا جبهه است و...»
به هر حال پسرش را قانع كرد كه دوري‏اش به خاطر جبهه و مسؤوليتش در عرصه جنگ است.
«ابوبهاءالدين»

ظرف ها
فرمانده بود؛ اما هنگامي كه غذايش را مي‏خورد، بلند مي‏شد و خودش ظرف‏هايش را مي‏شست و نيز خودش به كار شستشوي لباسش مي‏پرداخت.
«شعبان نصيري»

نقش پدر
در بين مجاهدين عراقي محبوبيت خاصي داشت. از هر كدامشان كه مي‏پرسيدي، مي‏گفتند: «من دوست دقايقي هستم.» و اين نكته بسيار جالبي است. كسي هم بعد از او پيدا نشد كه بتواند جايش را پر كند و نقش پدر، برادر و دوست را ايفا نمايد.
«ابومهدي»

از انقلاب
هرگاه جوياي اسماعيل مي‏شديم و در اتاق و يا سنگرش او را نمي‏ديديم، متوجه مي‏شديم كه در يكي از سنگرها براي بچه‏ها از امام و انقلاب اسلامي سخن مي‏گويد.
«ابراهيم شهيدزاده»

تَوكّل
سردار دقايقي از توان و توكل بالايي برخوردار بود. به همين سبب، كارهاي بزرگ و دشواري كه ناممكن مي‏نمود، توسط او ممكن و ميسر مي‏گرديد. نمونه بارز آن تشكيل تيپ بدر و شركت مجاهدين و احرار (اسيران توّاب) در يك هم‏دلي و هم‏سويي در ميادين كارزار بود. كاري كه پيش از آن بي سابقه بود.
«اسماعيل بهمئي»

سيلاب
روزي كه سيلاب، ويراني‏هايي را در اطراف اهواز ببار آورده بود، پناه‏گاه‏هايي كه برادران عشاير عراقي با خانواده‏هايشان در آن زندگي مي‏كردند، از آسيب آن در امان نماند، همين كه سردار خبر هجوم سيل را به آشيانه‏هاي مجاهدين لشكر بدر شنيد، بي‏درنگ در يك هماهنگي با فرماندهي كل سپاه پاسداران، چادر و نيازمندي‏هاي ديگر براي آنان فراهم نمود. اين حركت محبت‏آميز و وفادارانه موجب تقويت روحيه مجاهدين و جذب ديگر نيروها به يگان بدر شد.
«ابومحمد الطيب»

مجاهدين غريب
بعد از ظهر روزي در كناره‏هاي هور با او همراه بودم. يكي از بچه‏ها آمد و خبر داد كه فلان مسؤول از مجاهدين چنين تخلفي كرده است. من ناراحت شدم؛ ولي او چنين نبود و با ديد باز و سعه صدر گفت: آنان هم مشكلاتي دارند. غريبند و پدر و مادر و همسري در كنارشان نيست. با اين فشار روحي كه دارند، بروز چنين مسائلي طبيعي است.
«ابوبها الدين»

خبر تلخ
وقتي سردار شهيد شد (28 دي ماه 65)، اين خبر بسيار تلخ بر مجاهدين پوشيده ماند تا روحيه آنان درعمليات تضعيف نشود. خوشا به حال آناني كه در آن روز به شهادت رسيدند و از شهيد شدن اسماعيل بي‏خبر بودند.
«ابوجاسم العسكري»

پشت دوشكا
در تمام مراحل عمليات قدس 4 با ما بود و در حين پيش‏روي در خطوط مقدم، عمليات را فرماندهي مي‏كرد. او در كانال‏ها و نيزارها با ما بود. سردار در لحظه به لحظه عمليات عاشوري 4 مانند يك سرباز عادي دوش به دوش ما مي‏جنگيد و ساعت‏ها پشت دوشكا قرار گرفت و روح شجاعت را در ما دميد.
«ابوجهاد»

هوشمند
راه‏يابي به هنرستان شركت نفت در اهواز از رهگذر كنكور ميسر مي‏شد و اين موفقيت نصيب 20 تن از دانش‏آموزان خوش استعداد و هوشمند (چون اسماعيل و آقا محسن رضايي) در كل كشور مي‏شد.
«صفر پيش‏بين»

سيل
در سال 58 سيلي در خوزستان جاري شد كه اسماعيل همه امكانات سپاه را براي ياري نمودن سيل‏زدگان به كار گرفت. مردم منطقه زحمات او را به خاطر خواهند داشت.
«محمدرضا ايران‏پور»

نام و نشان
بچه‏هاي بسيجي را چون بچه‏هاي خودش و بيش‏تر از آنان عزيز مي‏داشت. آن قدر كه به بسيجي‏ها و مجاهدين عراقي مي‏رسيد. به فرزندان خودش نمي‏رسيد. تك تك آنها را به نام و نشان و زادگاه و... مي‏شناخت. چنين شناختي درباره نيروهاي 5 گردان - آن هم نام‏هايي مانند »ابوزينب«، »ابوعمار«، ابومهدي و... - كار آساني نيست و اين گويي علاقه و مهرورزي‏ها و اهتمام آقا اسماعيل بود.
«شعبان نصيري»

كارهاي كوچك

بارها او را در حال غذا پختن و يا تميز كردن محل كارش ديدم. سطل زباله را در دستش مي‏ديدم كه به بيرون مي‏برد. با وجود خستگي شديد، به اين كارهاي كوچك هم مي‏رسيد.
«ابوبهاءالدين»

مانند ديگران

آقا اسماعيل در هر سنگري كه سكني مي‏گزيد، مانند ديگر برادران، مقيد به وظايفي چون تميز كردن سنگر، پخت و پز و جمع‏آوري سفره و ظروف غذا بود؛ به گونه‏‌اي كه در بسياري از اوقات، كسي او را از ديگران متمايز نمي‏يافت.
«اسماعيل محمدي»

شب خاطره انگيز
شبي در ماه‏هاي نخستين جنگ، در سپاه پاسداران اميديه بر او وارد شدم ولي در آن نيمه‏هاي شب، با چه شور و اشتياقي از من پذيرايي مي‏كرد، و با چه دل‏سوزي ، پيرامون جنگ و اهداف آمريكا سخن مي‏گفت. به مسائل روز آگاهي خوبي داشت و از اين رو تحليل‏هايش شنيدني بود.
آن شب از شب‏هاي خوش و خاطره‏انگيز عمرم بوده و جاودانه خواهد ماند.
«ابوالقاسم دهقان»


سوسنگرد
روزي همراه با اسماعيل، شهيد جعفر شريف‏نيا و شهيد منوچهر آصفي و دو تن ديگر از دوستان راهي سوسنگرد شديم. قرارمان سفر يك روزه بود؛ اما هنگامي كه اسماعيل وضعيت آن جا را ديد، تصميم گرفت كه بماند و سپاه آن ديار را راه‏اندازي كند. او با خودجوشي و توان بالاي مديريتي‏اش يك روزه گره‏گشاي مهم‏ترين مسائل آن جا شد و جهت هماهنگي لازم با فرماندار وقت سوسنگرد (شهيد سلطاني)، به نشست و گفت و گو پرداخت. چند روز كه گذشت، اين شهر مظلوم، از سپاه پاسداراني آماده و سر حال برخوردار شد. بعد از آن به شوش رفت و سپاه پاسدارانش را تشكيل داد و سردار شهيد دكتر مجيد بقايي را به فرماندهي آن برگزيد. او در سپاه سوسنگرد كساني را جذب و ساخته و پرداخته كرد كه اكنون از بهترين و نام‏آورترين فرماندهان سپاه هستند.
«مسعود صفايي مقدم»

غيبت
حتي يك بار از او غيبت نشنيدم و گمان نمي‏كنم كس ديگري هم شنيده باشد. او به امور مستحبي هم پايبند بود و در هر فرصتي كه نصيبش مي‏شد، قرآن مي‏خواند و همين موجب مي‏شد كه دائم‏الوضو باشد.
«محمدرضا ايران‏پور»

فرمانده قلب ها

هدايت و فرماندهي لشكر بدر با يگان‏هاي ديگر تفاوت دارد. جمع آوردن اقوام و عشاير عراقي و نيز افرادي با فرهنگ‏ها و افكار گونا‏گون در يك لشكر و يك‏پارچه نمودن ايشان كار آساني نبود. سردار دقايقي بر قلوب آنان فرمان مي‏راند.
«فريدون چوپان»

شهر مندلي

در عمليات كربلي 2 فقط محوري كه يگان بدر در آن درگير بود، موفق به شكست دشمن بود. حتي تيپ ويژه شهدا راه به جايي نبرد و فرمانده نامور و دلاورشان - سردار مسعود كاوه - به شهادت رسيد. تيپ بدر به فرماندهي سردار اسماعيل دقايقي توانست بر شهر مندلي مشرف شود و دشمن را تار و مار و يا اسير نمايد.
«شعبان نصيري»

عبور
در شهر اهواز پشت خودروي سپاه بود و من هم در كنارش بودم. زني مي‏خواست از خيابان عبور كند. همين كه ماشين سپاه را ديد، جا خورد و ايستاد تا رد شود. اما سردار به احترام او توقف نمود و اشاره كرد كه عبور كن! اثر اين برخورد محترمانه و محبت‏آميز در چهره و حالات آن زن پيدا بود.
«ابوبهاءالدين»

رفيق قرآن
او مي‏گفت: »قرآن زندگي انسان را بيمه مي‏كند. در سفرهايي كه با او بودم، هرگز قرآن را از او جدا نيافتم. اسماعيل رفيق و همدم قرآن بود و هر چه مي‏گفت، تحقق مي‏بخشيد و به آن مقيد بود.
«ابراهيم شهيدزاده»

نمايشگاه كتاب
در كوران انقلاب، دو نمايشگاه كتاب به همت اسماعيل تشكيل شد كه يكي در مسجد امام جعفر صادق (ص) بهبهان بود و ديگري در مسجد معروف اميديه.
«ابراهيم مداح»

علاقه
به يكي از عموهايش علاقه زيادي داشت. سببش را كه پرسيدم. پاسخ داد: «او چهل سال است كه نماز شبش ترك نشده.»
«ابراهيم شهيدزاده»

بر قلبها

شخصيت اسماعيل چنان بر مجاهدين عراقي اثرگذار بود كه در دل و جانشان جاي گرفته بود. به همين سبب، بعد از شهادتش در چندين شهر برايش سنگ مزار ساختند. او بر قلب‏ها حكومت مي‏كرد.
«نورالدين رزاقي»

فرمانده اصلي
شب عمليات بدر به ياران سلحشورش گفت: «برادران! هر گاه خداوند مقاومت ما را ديد، رحمتش را شامل حال ما مي‏گرداند. اگر از يك گردان 300 نفري، يك نفر بماند، بايد مقاومت كند. حتي اگر فرمانده شما شهيد شد، نگوييد نجنگيم، چون فرمانده نداريم. اين وسوسه شيطان است. فرمانده اصلي ما خدا و امام زمان (عج) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستيم... با هر رگبار سبحان‏الله بگوييد.»
«هم‏رزم شهيد»

تند باد
اسماعيل از لحاظ سياسي، يكي از نمونه‏هاي بارز پيروان خط امام بود. او در تندباد سهمگين جريانات سياسي، هيچ‏گاه از خط مستقيم ولايت خارج نشد و به حق يك حزب‏اللهي و خط امامي بي‏غل و غش بود. هيچ گاه در جريانات سياسي موضع‏گيري نمي‏كرد و فقط به فرمايش امام و يا دستورات فرمانده سپاه توجه مي‏نمود. اسماعيل مي‏گفت: «وظيفه ما اطاعت از رهبري و ولايت فقيه است.»
«سردار شهيد مهندس صدرا... فني»


دكتر بقايي
آقا اسماعيل در اوايل جنگ با شركت در اتاق جنگ لشكر 92 زرهي و يافتن نقاط قوت و ضعف مرزي، توانست افرادي را گل‏چين كند و به محورهاي عملياتي مثل سوسنگرد، آبادان، خرمشهر، شوش و دزفول اعزام كند. يكي از يلان و دلاوران اين سرزمين، شهيد دكتر مجيد بقايي بود كه به همت اسماعيل به فرماندهي سپاه پاسداران و نيز جبهه شوش برگزيده شد. او آقا مجيد را از نظر مديريت، قاطعيت، هوشمندي، دانش و توان تجزيه و تحليل مسائل جنگي و نيز صلابت و كارآمدي، سرآمد نيروهاي ديگر مي‏دانست.
«ابراهيم شهيدزاده»

شفاعت

هماره با قرآن مأنوس بود و از نمازش حضور و خشوع مي‏باريد. در سجده آخر شفاعت امام حسين (ع) را طلب مي‏نمود و چه پرسوز مي‏گفت: «اللهم ارزقني شفاعة الحسين...»
خالص بود و جز از خدا انتظاري نداشت.
«ابوعلي بصري»


معناي سرداري

بين او و نيروهاي مجاهد عراقي پيوند و ارتباط عميق قلبي بود. آنان را با تمام وجود درك مي‏كرد و به رفع مشكلات عشاير و امور پناهندگان همت مي‏گمارد. تا جايي كه برايشان مدرسه و جاده احداث مي‏كرد. كساني كه پيش از او آمده بودند، نتوانستند معني درست فرماندهي و سرداري لشكر را دريابند.
«ابواحسان»


ابراز محبت
پيش از عمليات بدر به زبان عربي با هم صحبت مي‏كرديم. وي مي‏گفت: »مرا عراقي و از خود بدانيد.« او با اين جمله، به ابراز محبت مي‏پرداخت.
«ابوجهاد»

برنامه
به خانه كه مي‏آمد - با وجود خستگي - خيلي شاداب بود. هيچ گاه از كار و جنگ و هر چيز ديگري، ابراز خستگي نمي‏كرد. بسيار منظم و تر و تميز بود و به نيازمندي‏هاي منزل رسيدگي مي‏كرد. سر زدن به فاميل و دوستان و انجام تماس‏هاي لازم، استراحت، غذا خوردن، نماز و نيايش، قرآن خواندن، اهتمام به مسائل تربيتي از سوي او مو به مو انجام مي‏پذيرفت و در اين ميان كاملاً منظم و با برنامه بود.
«همسر شهيد»


پختگي
حرف‏هايش سنجيده و حساب شده بود و در كارهايش جدّيت داشت. موقع‏شناس بود و با همه جواني به پختگي رسيده بود.
«ابومهدي»

تصادف
روزي در شهر اهواز، با ماشين سپاه در تردد بود كه ناگهان تصادف كرد. اسماعيل به نزد مسؤول ترابري سپاه استان رفت و گفت: «ببينيد من مقصرم يا او؟»
او اسماعيل را مقصر دانست. سردار گفت: «اصلاً از كار من چشم‏پوشي نكنيد و خسارت را از حقوقم كسر كنيد.»
«ابراهيم شهيدزاده»

زاهدانه
صادق بود و در هر شرايطي حق را مي‏گفت. دست و دل‏باز بود و بخل در هيچ زمينه‏‌اي در او پيدا نمي‏شد. خاكي و فروتن بود و هيچوقت فاصله‏و فرقي با او احساس نمي‏كردم. او زندگي ساده و زاهدانه‏‌اي داشت.
«ابوعلي بصري»

نامه

در سال 62 كه حضرت امام (رض) بر حضور مردم در جبهه‌‏ها تأكيد نمود و هر كس را فراخور توان و استعدادش به اين عرضه فرا خواند، او مسؤوليت يگان حفاظت از شخصيتهاي نظام را به عهده داشت. وي نامه‏اي را به دوست ديرينه‏اش سردار محسن رضايي با اين مضمون نوشت كه: «من اسماعيل دقايقي هستم و اين توانايي را دارم. اگر به درد جبهه مي‏خورم، كاري و اقدامي كنيد، و گرنه تكليف از من ساقط است.»
در پي اين نامه‏نگاري، آقا محسن به او پيشنهاد كرد كه طرح »دوره عالي نظامي مالك اشتر« را زمينه‏سازي كند و خود از شركت‏كنندگان اصلي آن دوره باشد.
«محمدرضا ايران‏پور»

عنان صبر
هرگاه ذكر اهل بيت مظلوم پيامبر (ص) در مجالس مي‏رفت، او بود كه عنان صبر از كف مي‏داد و چه پرسوز اشك مي‏ريخت.
«علي‏رضا علي عسكري»

بنز
يكي از مجاهدين، بنزي را از عراق آورده بود و با ارادت و اشتياق به آقا اسماعيل تقديم كرد. اسماعيل نپذيرفت و گفت: «ماشين در اختيار لشكر گذاشته شود.» سردار، خود با وانت رفت و آمد مي‏كرد و آن بنز در خدمت بچه‏هاي لشكر بود.
«هم‏رزم شهيد»

فرصت
جذابيت او به دليل اوصاف حميده او چون صداقت در گفتار و صراحت لهجه، فروتني و خاكساري او بود. افزون بر اين، به زير دستانش اختيار و فرصت كار و فعاليت مي‏داد؛ در حالي كه جدي و با صلابت هم بود.
«ابوجهاد»

عاشقانه
يك رابطه معنوي و عاشقانه ميان آقا اسماعيل و مجاهدين عراقي بود و آنان نسبت به اين سردار رشيد، ارادت ويژه‏اي مي‏ورزيدند.
«علي‏رضا علي عسكري»


دل مسلمين
اسماعيل استعدادي قوي داشت و علاقه‏اش به تحصيل زياد بود. او دانشگاهش را نيمه كاره رها كرده بود و در مسير مبارزات سياسي و كارهاي چريكي و نظامي گام نهاده بود. سببش را كه پرسيدند، چنين گفت: «ان شاءا... مسأله دانشگاه، بعد از تثبيت انقلاب. من تا اين رسالت را تحقق نبخشم و دل مسلمين را شاد نگردانم، نمي‏توانم در كلاس درس حاضر شوم.»
«هم‏رزم شهيد»

با جهان آرا
در آغاز سال 59 به همراه سردار شهيد محمد جهان‏آرا در كنترل مرزهاي ايران و عراق نقش فعالي داشت و در اين گذار در جلسات شوري تأمين استان خوزستان، در اهواز و خرم‏شهر شركت مي‏كرد.
«هم‏رزم شهيد»

حلقه درس
تأثير اسماعيل بر جوانان منطقه آغاجاري و بهبهان وصف‏ناپذير است. شخصيتي جامع و چند بُعدي داشت و ما به ميزان كشش و استعدادمان از او بهره مي‏برديم. كلاس‏هاي تقويتي او - پيش از انقلاب - بهانه خوبي بود براي فيض بردن از افكار و اعتقاداتش. فيض حضور در حلقه درسش و اندوخته‏هاي معنوي ما، جان مايه نيرو و نشاط و اشتياقمان براي انقلاب و جنگ تحميلي شد.
«اسماعيل بهمئي»

صبح شهادت
در صبح روز شهادتش - وقتي از همسرش خداحافظي گفت - از اهواز تا قرارگاه راننده‏اش بودم. در اين مدت اغلب قرآن و به ويژه آيه «السابقون السابقون اولئك المقربون...» را مي‏خواند. او با لحن خاصي مي‏گفت: «يواش برو! عجله‏اي نيست!»
«محسن صانعي»

پهلوي شكافته
ارادت و علاقه شديدي به زهراي مرضيه (س) داشت. هنگامي كه شهيد شد و جسدش را ديدم، علاوه بر سر، كه به معشوق تقديم نموده بود، تركشي پهلوي چپش را شكافته بود.
«علي‏رضا همراهي»

سرد
بار اول كه به جبهه شوش رفتيم، امكانات آن چناني نداشتيم. عراقي‏ها هم زياد پيش‏روي مي‏كردند. براي شناسايي دشمن، رفتن به آن سوي رودخانه ضروري بود. اسماعيل در شبي سرد، لباس از تن بيرون آورد و ما هم پشت سرش در حركت شديم و از رودخانه عبور كرديم.
«ابراهيم شهيدزاده»

فوق العاده
يازده ماه با او بودم؛ ولي به اندازه هزار سال تأثيرگذار بود. مردي كه صاف، مخلص و وفادار بود و وارستگي و پاكي فوق‏العاده‌اي داشت. شخصيتي مانند او نديدم و هر چه درباره‏اش بگويم، گلي است از بوستانش.
«ابوعلي بصري»

فيض
نسبت به مطالعه مسائل تربيتي از ديدگاه ائمه اطهار (ع) و كتبي از اين دست، اهتمام مي‏ورزيد و اذعان مي‏كنم كه آن شهيد بزرگوار، دستاوردهاي مطالعاتي و فيض و بهره‏هايي كه از محضر علما مي‏برد، در پرورش فرزندان خويش عملي مي‏نمود.
«علي‏رضا علي عسكري»

نمايش شجاعت
در عمليات كربلي 4 واقع در شاخ شميران و حاج عمران، شجاعت هميشگي‏اش را به نمايش گذارد و با فرماندهي و برنامه‏ريزي خوب و خردمندانه‏اش، پيروزي مجاهدين را فراهم آورد.
«ابوجهاد»

سلول زندان
پيش از آن فكر مي‏كردم كه سرداران و فرماندهان لشكري مانند او در رفاه و آسايشند. روزي براي ديدنش به تهران رفته بودم. وي به اتفاق خانواده در آپارتمان كوچك و ساده‏اي واقع در بلوار شريعتي زندگي مي‏كرد كه فرق چنداني با سلول زندان نداشت. اين جاي تنگ را هم به عنوان خوابگاه دانشجويي در اختيار همسرش گذاشته بودند.
«ابومهدي»

ستاره بي غروب
اسماعيل شخصيتي جامع و پرنفوذ داشت. او ستاره بي غروبي است كه بر تارك تاريخ انقلاب اسلامي مي‏درخشد.
«عزيزا... سالاري«

دور انديش
وي فردي فكور و داراي توان بالاي طراحي و برنامه‏ريزي بود و در طرح‏ها آينده‏نگري و دورانديشي داشت. در مسائل مديريتي، متين، بردبار، سازنده و پاي‏بند به اخلاق اسلامي بود.
«علي‏رضا علي عسكري»

التماس دعا
در ديدار آخر به او گفتم: «اسماعيل! پدرت مي‏گويد چند ماهي است كه تو را نديده‏ام سري به من بزن.»
پاسخ او در وضعيت حساس و تنگناي فرصت اين بود: «فقط به او سلام برسان و بگو

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین