متن کتاب "خليل‌ در آتش‌"

کد خبر: ۱۱۱۹۷۶
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۵ - ۱۶:۳۱ - 18January 2007

سخن ناشر

دفاع هشت سالة مردم ميهن‌مان عليه تجاوزگران، يك نعمت بود. آنان آمده بودند تا ميراث 1400 ساله‌مان را يك شبه به غارت برند. جوانان اين مرز و بوم با خون خود نهال نورس انقلاب را آبياري كردند تا آيندگان بر اين درخت تنومند تكيه زنند و بر خود و گذشتگان ببالند.
بنياد حفظ آثار و نشر ارزش‌هاي دفاع مقدس بر خود مي‌بالد كه ناشر خاطرات فرماندهان سلحشور و رزمندگان نام‌آور نبرد هشت ساله مي‌باشد. هر چند ممكن است پس از سال‌ها دوري از آن روزگاران خون و حماسه، گَرد فراموشي بر خاطرات پاشيده شده باشد، اما اطمينان داريم كه نسل‌هاي آينده به خوبي از اين ميراث جاودان پاسداري خواهند نمود.

نشر صرير
 

 

 

 

 


مقدمه‌
كريم‌ رجب‌زاده‌ متولد 1339 اردبيل‌؛ دومين‌ فرزند خانواده‌ است‌. او‌ دورة‌ ابتدايي‌ را در مدرسه‌ عادل‌ فرزانه‌، راهنمايي‌ را در مدرسه‌ شمس‌ حكيمي‌(ابوذر) و متوسطه را در هنرستان‌ شيخ‌بهايي‌ اردبيل‌ گذرانده‌ است‌.
وي‌ پس‌ از طي‌ دورة آموزش‌ نظامي‌، مدتي‌ را به‌ عنوان‌ پاسدار پيماني‌ در شهرستان‌ «پارس‌آباد» خدمت‌ كرده‌ است‌. خودش‌ در اين باره مي‌گويد: «آن‌ وقت‌ها منافقين‌ مزارع‌ كشاورزان‌ را آتش‌ مي‌زدند تا به‌ مردم‌ خسارت‌ زده‌ و انقلاب‌ را دچار مشكل‌ كنند. شب‌ها با برادران‌ سپاهي‌ و نيروهاي‌ داوطلب‌ در مزارع‌ و نقاط‌ حساس‌ نگهباني‌ مي‌داديم‌ تا منافقين‌ نتوانند كاري‌ بكنند.»
با اوج گيري‌ شرارت‌هاي‌ كومله و دمكرات‌ در كردستان‌، به‌ آنجا رفت‌ و در يكي‌ از درگيري‌ها با نيروهاي‌ كومله‌ و دمكرات‌، در محاصره‌ افتادند. او‌ در اين‌ باره‌ مي‌گويد: «غافلگير شديم‌ و افتاديم‌ توي‌ محاصره‌. تعدادمان‌ كم‌ بود و پس‌ از درگيري‌ همة‌ تيرهايمان‌ ته‌ كشيد. شب‌ فرا مي‌رسيد و اگر به‌ شب‌ مي‌خورديم‌، كارمان‌ تمام‌ بود. يك‌ دفعه‌ يكي‌ از بچه‌ها خشاب‌ خالي‌ اسلحه‌ را كنار گوشش‌ گرفت‌ و وانمود كرد دارد با بي‌سيم‌ صحبت‌ مي‌كند. اين‌ كار باعث‌ شد نيروهاي‌ دشمن از منطقه‌ فرار كنند و ما نجات پيدا كنيم.»
بعد از مدتي‌ در ستاد جنگ‌هاي‌ نامنظم‌ به‌ «دكتر چمران‌» پيوست‌ و در چند عمليات‌ شركت‌ كرد. او پس‌ از زخمي‌ شدن‌ در عمليات‌ مسلم‌بن‌ عقيل‌ به‌ اسارت‌ بعثي‌ها درآمد‌ و بعد‌ از هشت‌ سال‌ اسيري و صبوري‌ در سوم شهريور ماه 1369 به‌ ايران عزيز‌ بازگشت‌.
رجب‌زاده‌ اكنون با مدرك‌ فوق‌ ديپلم‌ عمران‌، كارمند ادارة‌ مكانيك‌ خاك كشاورزي‌ اردبيل‌ و از جانبازان‌ 25 درصدي‌ جنگ‌ تحميلي‌ است‌.
با كريم رجب‌زاده‌ توسط‌ يكي‌ از دوستان‌ آزاده‌ آشنا شدم‌ و بعد از پنج‌ ساعت‌ گفتگو‌، حاصل‌ كار «خليل‌ در آتش‌» شد. به‌ اذعان‌ راوي‌؛ گذشت‌ سال‌ها، خاطره‌ها و ناگفته‌هاي‌ زيادي‌ را از ذهن‌ او زدوده‌ است‌ وگرنه‌ اين‌ كتاب‌ چيزي‌ غير از اين‌ بود.
اين‌ مجموعه‌ را هر چند اندك‌ و ناچيز، تقديم‌ مي‌كنم‌ به‌ آزادگان‌ سرافراز ايران‌ و سال‌هاي‌ دوري‌ و صبوري‌شان‌.

ساسان‌ ناطق‌
فروردين‌ ماه‌ 1385


 

 

 

 


ستون‌ همچنان‌ در سكوت‌ جلو مي‌رفت‌ و صدايي‌ جز صداي‌ پاي‌ بچه‌ها و برخورد وسايل‌ همراهشان‌ به‌ يكديگر شنيده‌ نمي‌شد. تك‌ و توك‌ صداي‌ خفة‌ گلوله‌ و توپ‌ مي‌آمد و منوّرهاي رنگي‌ در دوردست‌ يك‌ به‌ يك‌ بالا مي‌رفتند و آرام پايين‌ مي‌آمدند. نور قرمز، سبز و زردشان‌ آدم‌ را ياد چهارشنبه‌ سوري‌ مي‌انداخت‌؛ ياد پريدن‌ از روي‌ آتش‌، ولي‌ ما اين‌ بار مي‌رفتيم‌ آتشي‌ را كه‌ دشمن‌ روي‌ سر مردم‌ مي‌ريخت‌، خاموش‌ كنيم‌. سرگرد «فرتاش‌» در كنار ستون‌ مي‌رفت‌ و يك‌ بي‌سيم‌چي‌ هم‌ افتاده‌ بود دنبالش‌. گهگاه‌ از ستون‌ كنار مي‌كشيدند، سرگرد توي‌ بي‌سيم‌ چيزهايي‌ مي‌گفت‌ و دوباره‌ به‌ راه‌ ادامه‌ مي‌دادند.

دو، سه‌ ساعت‌ قبل‌ از غروب‌، به‌ طرف‌ سوسنگرد راه‌ افتاديم‌. يك‌ مسير را با ماشين‌ رفتيم‌ و از آنجا به‌ بعد را پياده‌. تا چند كيلومتري‌ جادة منتهي‌ به‌ سوسنگرد جلو رفتيم‌. غروب‌ شده‌ بود. سه‌، چهار ستاره زودتر از بقيه‌ توي‌ سينة آسمان‌ خودنمايي‌ مي‌كردند و ماه‌ شبيه‌ قاچ‌ هندوانه‌ بود.
در وسط‌هاي‌ ستون‌ بودم‌ و خستگي‌ چون‌ كُندة درختي‌ از ساق‌ پايم‌ آويزان‌ بود. تيربارچي‌ها و آر.پي.‌جي‌زن‌ها زير سنگيني‌ اسلحه‌هايشان هنّ و هنّ مي‌كردند اما كسي‌ جا نمي‌زد و خستگي‌ شرمندة بچه‌ها بود. با خودم‌ مي‌گفتم‌ راستي! مگر اين‌ها از جنس‌ پوست‌ و گوشت و استخوان نيستند؟ پس‌ چه‌ چيزي‌ آنها را چنين‌ بي‌محابا به‌ استقبال‌ تير و تركش‌ مي‌برد!
ناخودآگاه‌ ياد روزي‌ افتادم‌ كه‌ تصميم‌ گرفتم‌ اعزام‌ شوم‌. همه‌ چيز به‌ سرعت‌ توي‌ ذهنم‌ شكل‌ گرفت‌...

وقتي‌ برادرم  به‌ جبهه‌ رفت‌، به‌ مادرم‌ گفتم‌ من‌ هم‌ مي‌خواهم‌ اعزام‌ شوم‌. مادرم‌ مثل‌ همة مادرها خوب‌ بود و مهربان‌. مي‌ترسيد اگر بگويد نه‌، فرداي‌ قيامت‌ جوابگو باشد و اگر بگويد بله‌، ديگر پسرش‌ را نبيند. با اين‌ حال‌ جواب‌ او نه‌ مثبت‌ بود و نه‌ منفي‌. گفت‌: «اگر پدرت‌ اجازه‌ داد، من‌ حرفي‌ ندارم‌!»
به‌ ادارة‌ پدرم‌ رفتم ‌. دوستان‌ پدرم‌ دورمان‌ را گرفتند و به‌ خاطر اينكه برادرم‌ در خدمت‌ سربازي‌ بود، با اعزام‌ من‌ مخالفت‌ كردند و گفتند من‌ بايد عصاي‌ دست‌ پدرم‌ باشم‌. بارها موضوع‌ِ رفتنم‌ را در خانه‌ مطرح‌ كرده‌ بودم‌ و پدرم‌ مي‌دانست‌ چه‌ اشتياقي‌ براي‌ رفتن‌ دارم‌. به‌ دوستانش‌ گفت‌: «درسته‌ كه‌ ما همديگر را دوست‌ داريم،‌ ولي‌ چون‌ انقلاب‌ به‌ او نياز داره‌، بايد بره‌!»
يكي‌ از بچه‌هاي‌ اردبيل‌ به‌ اسم‌ «يونس‌ اسماعيل‌زاده‌»، حدود چهل‌ و پنج‌ نفر از بچه‌ها را جمع‌ كرده‌ بود دور هم‌. با فرمانداري‌ اردبيل‌ هم‌ صحبت‌ كرده‌ بود تا ترتيب‌ اعزام‌ ما را بدهد. با يونس‌ در بسيج‌ آشنا شده‌ بودم‌. آن‌ وقت‌ها در گروه‌ ضربت‌ بود و با ستاد «دكتر چمران‌» هم‌ ارتباط‌ داشت‌.
قبل‌ از اعزام‌، با يونس‌ رفتيم‌ از پارچه‌هاي‌ پلنگي‌ گرفتيم‌ و به‌ يك‌ خياط‌ داديم‌ تا برايمان‌ فرنچ‌ و شلوار بدوزد. آن‌ خياط‌ فقط‌ لباس‌ نظامي‌ مي‌دوخت‌ و روزي‌ كه‌ رفتيم‌ لباس‌ها را تحويل‌ بگيريم‌، پولش‌ را يونس‌ حساب‌ كرد.
جمعاً چهل‌ و چهار نفر بوديم‌. سن‌ اكثر بچه‌ها بين‌ بيست‌ تا سي‌ بود. چهارده‌ يا پانزده‌ مهرماه‌ 59 بود كه جمع‌ شديم‌ توي‌ استاديوم‌ تختي‌ اردبيل‌. اقوام‌ و آشنايان‌ بچه‌ها براي‌ بدرقه‌ آمده‌ بودند. چند نفري‌ از مسؤولين‌ فرمانداري‌ و سپاه‌ هم‌ بودند.
ساعت‌ سه‌ بعد از ظهر با سلام‌ و صلوات‌ راه‌ افتاديم‌. شور و شوق‌ بچه‌هاي‌ توي‌ اتوبوس‌ حد و مرز نداشت‌. همه‌ براي‌ حضور در خط‌ مقدم‌ لحظه‌ شماري‌ مي‌كردند. صداي‌ نوار رانندة اتوبوس‌ حال‌ و هواي‌ ديگري‌ درست‌ كرده‌ بود. بزرگترها از تجربياتشان‌ مي‌گفتند و كوچكترها شش‌ دانگ‌ حواسشان‌ را جمع‌ كرده‌ بودند. وقتي‌ از منطقة‌ عملياتي‌ حرف‌ مي‌زدند، فكر مي‌كردم‌ ضربان‌ قلبم‌ تند شده‌ است‌. از اينكه مي‌شنيدم‌ شهرهاي‌ مرزي‌ كشورمان‌ ويران‌ شده‌، متأثر مي‌شدم‌ و وقتي‌ به‌ ياد بچه‌ها مي‌افتادم‌، دلم‌ مي‌گرفت‌. با خود مي‌گفتم‌ توي‌ شهر خودم‌ با خيال‌ راحت‌ زندگي‌ مي‌كنم‌ ولي‌ آنها سقفي‌ ندارند كه‌ زيرش‌ جمع‌ شوند و درس‌ و مشقشان‌ را بنويسند. ناني‌ ندارند تا شكم‌ گرسنه‌شان‌ را سير كنند. اگر هم‌ توي‌ خرابه‌هاي‌ خانه‌شان‌ بخوابند، غرش‌ توپ‌ها و خمپاره‌ها خوابشان‌ را مي‌آشوبد.
چنان‌ سرگرم‌ صحبت‌ بوديم‌ كه‌ راه‌ به‌ چشممان‌ نيامد و به‌ تبريز رسيديم‌. در تبريز براي‌ رفتن‌ به‌ اهواز هماهنگي‌ كرديم‌ و دوباره‌ راه‌ افتاديم‌. با يكي‌ از بچه‌ها به‌ اسم‌ «بلند قامت‌» در يك‌ صندلي‌ نشسته‌ بودم‌ و با او در مورد منطقه‌ و محاصرة‌ خرمشهر صحبت‌ مي‌كردم‌.

در اهواز به‌ ساختمان‌ استانداري‌ رفتيم‌. مقر ستاد جنگ‌هاي‌ نامنظم‌ آنجا بود. ساعتي‌ بعد از رسيدنمان‌ به‌ ما اسلحه‌ دادند و با يك‌ اتوبوس‌ به‌ طرف‌ ماهشهر حركت‌ كرديم‌. مردم‌ خانه‌ و كاشانه‌شان‌ را رها كرده‌ و رفته‌ بودند. كمتر كسي‌ توي‌ شهر ديده‌ مي‌شد. اگر هم‌ كسي‌ بود، مانده‌ بود تا مقاومت‌ كند.
حدود چهل‌ و پنج‌ كيلومتر رفته‌ بوديم‌ كه‌ ديديم‌ ارتشي‌ها جاده‌ را بسته‌اند. مي‌گفتند منطقه‌ در محاصرة دشمن‌ است‌. دوباره‌ برگشتيم‌ به‌ اهواز. ما را از آنجا به‌ «اردوگاه‌ نمونه‌» فرستادند.
اردوگاه‌ نمونه‌ يك‌ مدرسة راهنمايي‌ بود كه‌ براي‌ اسكان‌ و آمادگي‌ نيروها در نظر گرفته‌ شده‌ بود. از اتوبوس‌ پياده‌ شديم‌ و براي‌ خودمان‌ در يكي‌ از كلاس‌ها جايي‌ دست‌ و پا كرديم‌. راه‌، خسته‌مان‌ كرده‌ بود. بعضي‌ از بچه‌ها سرشان‌ را گذاشتند زمين‌ و خوابيدند.
شب‌ را در آنجا مانديم‌ و همان‌ شب‌ با يونس‌ دور و برِ مدرسه‌ و يك‌ پل‌ كه‌ در آن‌ نزديكي‌ بود، نگهباني‌ دادم‌. صبحِ‌ فرداي‌ آن‌ روز، يونس‌ به‌ ستاد رفت‌. وقتي‌ برگشت‌ گفت‌: «بايد يك‌ هفته‌ ديگه‌ اينجا بمونيم‌.»
اجازه‌ گرفته‌ بود تا به‌ «اردوگاه‌ مهديون‌» در حوالي‌ چهارشير اهواز برويم‌ و يك‌ هفته‌اي‌ را هم‌ در آنجا بمانيم‌.
سوار ماشين‌ شديم‌ و به‌ آنجا رفتيم‌. در طول‌ آن‌ يك‌ هفته‌ براي‌ آنكه بيكار نمانده‌ باشيم‌، تمرين‌ آموزش‌ نظامي‌ كرديم‌. عراقي‌ها منطقه‌ را با توپ‌ و خمپاره‌ مي‌زدند و گهگاه‌ با هواپيماهايشان‌ منطقه‌ را بمباران‌ مي‌كردند. وقتي‌ شب‌ مي‌شد، سكوت‌ همه‌ جا را فرا مي‌گرفت‌ و خاموشي‌ مطلق‌ مي‌شد. در آن‌ يك‌ هفته‌ بعضي‌ وقت‌ها در صورت‌ نياز، چند تايي‌ از بچه‌ها وسايل‌ و تداركات‌ مورد نياز رزمنده‌ها را مي‌بردند طرف‌هاي‌ نورد اهواز. رزمنده‌ها در آن‌ حوالي‌ بودند و درگيري‌ در آنجا با دشمن‌ ادامه‌ داشت‌.
با توجه‌ به‌ وضع‌ منطقه، ممكن‌ بود عراقي‌ها محاصره‌مان‌ كنند. بعضي‌ از بچه‌ها مي‌گفتند امكان‌ دارد اسير شويم‌. يكي‌ از بسيجي‌هاي‌ اردبيل‌ اهل‌ شوخي‌ بود. حرف‌ اسارت‌ كه‌ پيش‌ مي‌آمد، مي‌گفت‌: «توي‌ شناسنامة‌ من‌ صفحة‌ فوت‌ هست،‌ ولي‌ چيزي‌ به‌ اسم‌ صفحه‌ اسارت‌ نديدم‌!»
بعد از يك‌ هفته‌، از اردوگاه‌ مهديون‌ به‌ حوالي‌ «دُب‌ هردان»‌ رفتيم‌. عراقي‌ها تا پانزده‌ كيلومتري‌ اهواز آمده‌ بودند. حفاظت‌ از آن‌ نقطه‌ به‌ عهده‌ ارتشي‌ها بود.
اولين‌ كارمان‌ اقدام‌ براي‌ آزادسازي‌ سوسنگرد بود. در اهواز براي‌ توجيه‌ عمليات‌ به‌ ستاد جنگ‌هاي‌ نامنظم‌ رفتيم‌. از اين‌ و آن‌ چيزهايي‌ دربارة «دكتر چمران‌» و كارهايش‌ شنيده‌ بودم‌. از اينكه او را مي‌ديدم‌، خوشحال‌ بودم‌. بعد از توجيه‌ نقشة‌ عملياتي‌، دكتر چمران‌ برايمان‌ سخنراني‌ كرد و گفت‌: «سعي‌ كنين‌ خودتون‌ رو بي‌خودي‌ به‌ كشتن‌ ندين‌. بي‌هدف‌ شليك‌ نكنين‌ و هواي‌ همديگر رو داشته‌ باشين‌.»
در آنجا مسؤوليت‌ گروه‌ ما را دادند به‌ يك‌ سرگرد ارتشي‌ به‌ نام‌ «فرتاش‌». فرتاش‌ از افسران‌ اخراجي‌ رژيم‌ شاهنشاهي‌ بود. وقتي‌ از او مي‌پرسيديم‌ كجايي‌ست‌، نشاني‌ درستي‌ نمي‌داد و مي‌گفت‌: «ايراني‌!» ولي‌ مي‌گفتند از بچه‌هاي‌ اهواز است‌. به‌ نظم‌ و نظام‌ ارتش‌ خو گرفته‌ بود و با نيروها سفت‌ و سخت‌ برخورد مي‌كرد. فكر مي‌كرد همه‌ بايد مثل‌ او اتو كشيده‌ و خوش‌ پوش‌ باشيم، ولي‌ هر جا كه‌ دستور نشستن‌ مي‌دادند، خودمان‌ را ولو مي‌كرديم‌ و در قيد و بند گِتر و لباس‌ و پوتين‌ نبوديم‌. ما به‌ آنجا رفته‌ بوديم‌ تا بجنگيم‌؛ چه‌ با پوتين‌ و چه‌ بي‌پوتين‌ و كمتر پيش‌ مي‌آمد لباس‌ چروكيده‌مان‌ را از تن‌ خارج‌ كنيم‌...
به‌ يك‌باره‌ خمپاره‌اي‌ افكارم‌ را دريد و كمي‌ آن‌ طرف‌تر از ستون‌ به‌ زمين‌ خورد و خاك‌ و سنگريزه‌ را روي‌ سر و صورتمان‌ پاشيد. سرگرد فرتاش‌ داد زد: «دراز بكشين‌....دراز....»
همگي‌ خودمان‌ را به‌ زمين‌ انداختيم‌. تيرها در تاريكي‌ مثل‌ شهاب‌ پُر نوري‌ بودند كه‌ به‌ سرعت‌ به‌ طرفمان‌ مي‌آمدند. وزوزكنان از كنارمان‌ مي‌گذشتند و سرخي‌‌شان پشت‌ سرشان‌ كشيده‌ مي‌شد. سرگرد فرتاش‌ كنار بي‌سيم‌چي‌ دراز كشيده‌ بود و داشت‌ با بي‌سيم‌ صحبت‌ مي‌كرد. ناگهان‌ دستور عقب‌ نشيني‌ داد. همة‌ بچه‌ها با تعجب‌ او را نگاه‌ كردند، ولي‌ هيچ‌ يك‌ حاضر نشديم‌ به‌ عقب‌ برگرديم‌. هم‌ خسته‌ بوديم‌ و هم‌ نمي‌خواستيم‌ راه‌ آمده‌ را برگرديم‌. خمپاره‌اي‌ سوت‌‌كشان‌ از بالاي‌ سرمان‌ رد شد و كمي‌ عقب‌تر تركيد. سرگرد و بي‌سيم‌چي‌ بلند شدند و دولا دولا كمي‌ از ما فاصله‌ گرفتند و غيب‌ شدند. دست‌ به‌ كار شديم‌. با سرنيزه‌ افتاديم‌ به‌ جان‌ِ خاك‌ و همان‌ جا كنار جاده‌ براي‌ خودمان‌ جان‌پناهي‌ درست‌ كرديم‌ و تا خودِ صبح‌ به‌ آتش‌ عراقي‌ها پاسخ‌ داديم‌ و مقاومت‌ كرديم‌.
صبح‌ كه‌ شد ديگر سرگرد فرتاش‌ را نديديم‌. هدايت‌ نيروها را يك‌ سروان‌ ارتشي‌ به‌ اسم‌ «رستمي‌» و يك‌ گروهبان‌ به‌ اسم‌ «موسوي‌» به‌ عهده‌ گرفتند. نيرو و ادوات‌ دشمن‌ زياد بود و آتش‌ همچنان روي‌ سرمان‌ مي‌باريد. عراقي‌ها مي‌خواستند ما را دور بزنند. وضعيت‌ به‌ گونه‌اي‌ پيش‌ مي‌رفت‌ كه‌ كم‌كم‌ داشتيم‌ مي‌افتاديم‌ توي‌ محاصره‌. در آن‌ وقت‌ دكتر چمران با تعدادي‌ از بچه‌ها آمد. حجم‌ آتش‌ آنها باعث‌ شد عراقي‌ها به‌ عقب‌ برگردند و فكرشان‌ عملي‌ نگردد.
وقتي‌ از محاصره‌ خارج‌ شديم‌، نيروهايي‌ كه‌ با دكتر آمده‌ بودند به‌ يك‌ موقعيت‌ ديگر رفتند و خودِ دكتر با ما ماند. دكتر ما را به‌ دو گروه‌ چهل‌ و چهار نفره‌ تقسيم‌ كرد تا از چپ‌ و راست‌ به‌ دشمن‌ حمله‌ كنيم‌. بيشترِ بچه‌هاي‌ اردبيل‌ با ما بودند و بايد از سمت‌ راست‌ حمله‌ مي‌كرديم‌. سروان‌ رستمي‌ و دكتر در گروهي‌ بودند كه‌ بايد از سمت‌ چپ‌ به‌ عراقي‌ها حمله‌ مي‌كردند. دكتر گفت‌: «بعد از اذان‌ ظهر با اعلام‌ رمز عمليات‌ وارد عمل‌ مي‌شيم‌.»
با حجم‌ آتشي‌ كه‌ از عراقي‌ها ديده‌ بودم‌، گفتم‌: «دكتر! ما كه‌ نه‌ تانك‌ داريم‌، نه‌ نيروي‌ كافي‌!»
با اعتماد گفت‌: «ما پاوه‌ را پس‌ گرفتيم‌، سوسنگرد را هم‌ آزاد مي‌كنيم‌!»
فكر مي‌كردم‌ كاري‌ سخت‌ و تا حدود زيادي‌ نشدني‌ است‌. گفتم‌: «آنجا در مقابل‌ توپ‌، توپ‌ داشتيم‌ و در مقابل‌ تفنگ‌، تفنگ!‌ ولي‌ اينجا توپ‌ و تفنگ‌ در مقابل‌ نفره‌!»
دكتر گفت‌: «نيرو و تجهيزات‌ ما ايمان‌ ماست‌. امروز بايد سوسنگرد را آزاد كنيم‌. چندتايي‌ از پاسداران‌ تبريز هم‌ داخل‌ شهر به‌ محاصرة‌ عراقي‌ها افتادن‌. آنها را هم‌ بايد از محاصره‌ نجات‌ بديم‌.»
آنها پانزده‌ نفر بودند كه‌ به‌ فرماندهي‌ پاسداري‌ به‌ اسم «علي‌» چهار روز بود كه‌ در محاصره‌ قرار داشتند و با وجود مشكلات‌ زياد، با تمام‌ توان‌ مقاومت‌ مي‌كردند.
با اذان‌ ظهر، نمازمان‌ را خوانديم‌ و طبق‌ نقشه‌ وارد شهر شديم‌. شهر از ريخت‌ و قيافه‌ افتاده‌ بود و وسايل‌ مردم‌ زير آوار مانده‌ بود. درگيري‌؛ نزديك‌، خانه‌ به‌ خانه‌ و كوچه‌ به‌ كوچه‌ شده‌ بود. عراقي‌ها در چند متري‌مان‌ از پشت‌ ماشين‌هاي‌ سوخته‌ و داخل‌ خانه‌ها تيراندازي‌ مي‌كردند. در يكي‌، دو نقطه تانك‌ عراقي‌ها وسط‌ كوچه‌ و خيابان‌ ايستاده‌ بود. خدمة‌ پشت‌ تيربارِ يكي‌ از تانك‌ها با ديدن‌ تيراندازي‌ بچه‌ها از داخل‌ خانه‌هاي‌ ويران‌ شده‌، به‌ طرفمان‌ شليك‌ كرد. با تيراندازي‌ جايمان‌ را عوض‌ كرده و خودمان‌ را به‌ ساختمان‌ فرمانداري‌ رسانديم‌. عراقي‌ها كه‌ غافلگير شده‌ بودند، مجبور شدند كمي‌ عقب‌‌نشيني‌ كنند. ساعتي‌ بعد خودمان‌ را به‌ پاسدارها رسانديم‌. داخل‌ استاديوم‌ بودند و عراقي‌ها آنها را مثل‌ شكاري‌ كه‌ نمي‌تواند جايي‌ فرار كند، دوره‌ كرده‌ بودند. آنها هم با چنگ‌ و دندان‌ مقاومت‌ مي‌كردند. اگر چند دقيقه‌ ديرتر مي‌رسيديم‌ همه‌شان‌ به‌ شهادت‌ مي‌رسيدند.

بايد خودمان‌ را مي‌رسانديم‌ به‌ پلي‌ كه‌ بين‌ سوسنگرد و فكه‌ بود و آنجا پدافند مي‌كرديم‌. در همان‌ موقع‌ به‌ ما خبر دادند كه‌ دكتر چمران شهيد شده‌ است‌. كار كارِ ستون‌ پنجم‌ بود و مي‌خواستند اين‌ طوري‌ روحية‌ بچه‌ها را تضعيف‌ كنند. خبر مثل‌ آب‌ سردي‌ بود كه‌ روي‌ سرمان‌ ريخته‌ شد. يونس‌ از طريق‌ بي‌سيم‌ با سروان‌ رستمي‌ تماس‌ گرفت‌. سروان‌ رستمي‌ چيزي‌ از دكتر نگفت‌ و خواست‌ بچه‌ها را هدايت‌ كنيم‌ و هر طور شده‌ نگذاريم‌ پل‌ دست‌ عراقي‌ها بيفتد.
به‌ كمك‌ سروان‌ «قزلباش‌» كه‌ از بچه‌هاي‌ ارتش‌ بود، نيروهايمان‌ را دور و بر پل‌ متمركز كرديم‌. تا خود صبح‌ چندين‌ منور اطراف‌ پل‌ را روشن‌ كرده‌ بود. عراقي‌ها چند باري‌ حمله‌ كردند تا آنجا را پس‌ بگيرند ولي‌ ما مصمم‌ بوديم‌ نگذاريم‌ عراقي‌ها به‌ پل‌ نزديك‌ شوند.
صبح‌، در روشنايي‌ روز ساختمان‌ ژاندارمري‌ را كه‌ لاي‌ درختان‌ بود و در آن‌ طرف‌ پل‌، ديدم‌. ژاندارمري‌ مال‌ ما بود و افتاده‌ بود دست‌ عراقي‌ها. نيروها را سازماندهي‌ كرديم‌ و به‌ آنجا حمله‌ كرديم‌. تيراندازي‌ متقابل‌ شروع‌ شد. در هر چند متر مجبور مي‌شديم‌ دراز بكشيم‌ و دوباره‌ بلند شده‌ و به‌ جلو بدويم‌. يكي‌ از بچه‌ها در آن‌ طرف‌ پل‌ زخمي‌ شد و همان‌ جا ماند. بقيه‌ به‌ پيشروي‌ ادامه‌ داديم‌. كمي‌ جلوتر از آنجا يكي‌ از بچه‌ها از سينه‌اش‌ تير خورد و افتاد زمين‌. خواست‌ بلند شود ولي‌ نتوانست‌ و بي‌حركت‌ ماند. دو تا از بچه‌ها او را به‌ كناري‌ كشيدند و دوباره‌ به‌ راهمان‌ ادامه‌ داديم‌. عراقي‌ها داشتند از اطراف‌ ژاندارمري‌ فرار مي‌كردند. با فرار عراقي‌ها خودمان‌ را به‌ پاسگاه‌ ژاندارمري‌ رسانديم‌، ولي‌ دو تا از بچه‌ها جلوي‌ پاسگاه‌ شهيد و زخمي‌ شدند. جنازة چند تا از عراقي‌ها در اطراف‌ پاسگاه‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ بود. هنوز چند تا از عراقي‌هايي‌ كه‌ فرار مي‌كردند، ديده‌ مي‌شدند ولي‌ آنها را تعقيب‌ نكرديم‌.
چند تايي‌ از بچه‌ها حفاظت‌ از پاسگاه‌ را به‌ عهده‌ گرفتند و به‌ اتفاق‌ بقيه‌ به‌ شهر برگشتيم‌ تا پاكسازي‌ را شروع‌ كنيم‌.
وقتي‌ داشتم‌ با بي‌سيم‌ بازپس‌گيري‌ پاسگاه‌ را گزارش‌ مي‌دادم‌، گفتند دكتر چمران در بيمارستان‌ اهواز بستري‌ است‌. مثل‌ اين‌ بود كه‌ تمام‌ دنيا را به‌ من‌ داده‌ باشند. خيلي‌ زود خبر را به‌ بچه‌ها انتقال‌ دادم‌. لبخند روي‌ لب‌‌ بچه‌ها نشست‌ و با خوشحالي‌ و روحية‌ مضاعفي‌ به‌ پاكسازي‌ پرداختند. دكتر براي‌ ما همه‌ چي‌ بود. با بودن‌ او نيرو مي‌گرفتيم‌ و فكر مي‌كرديم‌ مي‌توانيم‌ در مقابل‌ سخت‌ترين‌ شرايط‌ ايستادگي‌ كنيم‌.
در يكي‌ از كوچه‌ها وارد ساختماني‌ شديم‌ كه‌ ديوارهايش‌ ريخته‌ و سقف‌ خانه‌ هم‌ سوراخ‌ شده‌ بود. يك‌ دفعه‌ چشممان‌ افتاد به‌ دو تا بچه‌ كه‌ توي‌ بغل‌ هم‌ گوشة‌ يكي‌ از اتاق‌ها كز كرده‌ بودند. يكي‌ كوچك‌ بود و ديگري‌ حدود هفت‌ ساله‌. سر و رويشان‌ خاكي‌ بود و وحشت‌ توي‌ چشم‌هايشان‌ خانه‌ كرده‌ بود. آنكه كوچك‌تر بود، با ديدن‌ ما خودش‌ را محكم‌ به‌ ديگري‌ چسباند. بچه‌ها از ديدن‌ آنها ناراحت‌ شدند. تابلو عكس‌ دسته‌ جمعي‌ كه‌ جلو يك‌ درخت‌ گرفته‌ شده‌ بود، به‌ زمين‌ افتاده‌ بود و درِ كمدي‌ كه‌ توي‌ اتاق‌ بود، شكسته‌ شده‌ و چند تا پيراهن‌ و دامن‌ زنانه‌ كف‌ اتاق‌ بود. وقتي‌ مي‌خواستيم‌ آنها را از آنجا بيرون‌ بياوريم‌، همديگر را سفت‌ گرفته‌ بودند و از يكديگر جدا نمي‌شدند. فكر مي‌كردند عراقي‌ هستيم‌. آنها را بغل‌ كرده‌ و از ساختمان‌ آورديم‌ بيرون‌. كم‌كم‌ لب‌ باز كردند و آنكه بزرگتر بود گفت‌ كه عراقي‌ها سر پدرش‌ را بريده‌ و جلو چشم‌ آنها به‌ خواهر و مادرش‌ تجاوز كرده‌اند. به‌ داخل‌ ساختمان‌ برگشتم‌. منظرة‌ وحشتناكي‌ بود. جنازة‌ بدون‌ سر پدرشان‌ توي‌ يكي‌ از اتاق‌ها بود. كمي‌ از خون‌ به‌ ديوار پاشيده‌ بود و پاهاي‌ مرد نشان‌ مي‌داد كه‌ وقتي‌ سرش‌ را مي‌بريده‌اند، دست‌ و پا مي‌زده‌ است‌. توي‌ مشت‌ دست‌ راستش‌ يك‌ مشت‌ خاك‌ بود.‌ آن‌ را سفت‌ گرفته‌ بود و دستش‌ به‌ همان‌ حالت‌ مانده‌ بود. بچه‌ها هر چه‌ توي‌ جيبشان‌ بود به‌ آن‌ دو كودك‌ دادند. آن‌ دو را به‌ همراه‌ جنازه‌ پدرشان‌ برديم‌ و تحويل‌ ستاد داديم‌.

هر لحظه‌ امكان‌ داشت‌ عراقي‌ها تجديد قوا كرده‌ و دوباره‌ به‌ شهر حمله‌ كنند. به‌ فكر افتاديم‌ براي‌ جلوگيري‌ از سقوط‌ دوبارة شهر، نيروها را ببريم‌ بيرون‌ شهر و در آن‌ طرف‌ پل‌ با آنها درگير شويم‌. براي‌ همين‌ رفتيم‌ و در بيرون‌ شهر؛ پانصد متر جلوتر از پل‌، خط‌ پدافندي‌ را ايجاد كرديم‌. شناخت‌ زيادي‌ از آن‌ اطراف‌ نداشتيم‌ و فقط‌ چند تا روستا بود كه‌ آنها را به‌ اسم‌ مالك‌ يك‌، مالك‌ دو و مالك‌ سه‌ مي‌شناختيم‌. همان‌ روز يك‌ موتورسوار آمد و از مقابل‌ ما رد شد و رفت‌. عراقي‌ها موقعيت‌ ما و بعضي‌ جاهاي‌ توي‌ شهر را مي‌زدند. طوري‌ مي‌زدند كه‌ انگار مي‌ديدند گلوله‌ها كجا فرود مي‌آيد. فردا و پس‌ فرداي‌ آن‌ روز هم‌ موتور سوار آمد و جايي‌ رفت‌. حواسمان‌ به‌ عراقي‌ها بود، ولي‌ رفت‌ و آمد او مرا به‌ شك‌ انداخت‌.
روز چهارم‌ جلو موتورسوار را گرفتم‌ و پرسيدم‌ كيست‌ و آنجا چه‌ كار مي‌كند؟ گفت‌ از افراد محلي‌ است‌ و آن‌ اطراف‌ بز و گوسفند دارد و هر روز مجبور است‌ به‌ آنها سر بزند!
بچه‌ها او را زير نظر گرفتند و فهميديم‌ جاسوس‌ عراقي‌هاست‌. يك‌ بي‌سيم‌ را توي‌ كيلومترشمارِ موتور پنهان‌ كرده‌ بود و وقتي‌ به‌ جاي‌ مطمئني‌ مي‌رسيد، موقعيت‌ منطقه‌ را گزارش‌ مي‌داد. موضوع‌ را به‌ ستاد دكتر اطلاع‌ دادم‌. گفتند وقتي‌ خواست‌ از آنجا رد بشود، او را بزنيم‌.
وقتي‌ آمد او را زديم‌. غير از او چند نفر ديگر را هم‌ در آن‌ منطقه‌ شناسايي‌ كرده‌ و دستگير كرديم‌. به‌ بهانة‌ چراي‌ گوسفندان‌ مي‌آمدند و جاسوسي‌ مي‌كردند.
شب‌ همان‌ روز چند گلولة‌ توپ‌ و خمپاره‌ به‌ موقعيتمان‌ اصابت‌ كرد. سه‌، چهار نفر از بچه‌ها زخمي‌ شدند. كمك‌ كرديم‌ آنها را به‌ عقب‌ بردند. وقتي‌ داشتم‌ وارد سنگر مي‌شدم‌ يكي‌ از بچه‌ها گفت‌ كمر و پاي‌ شلوارم‌ خوني‌ شده‌ است‌. گفتم‌ شايد موقع‌ جابه‌جايي‌ زخمي‌ها خوني‌ شده‌ است‌ ولي‌ وقتي‌ دقيق‌ شدم‌، ديدم‌ زخمي‌ شده‌ام‌. فقط‌ يكي‌، دو تركش‌ ريز بود. به‌ بهداري‌ اهواز رفتم‌. به‌ صورت‌ سرپايي‌ مداوا شدم‌ و برگشتم‌ پيش‌ بچه‌ها.
نيروها هر پانزده‌، بيست‌ روز عوض‌ مي‌شدند. يك‌ قسمت‌ از مسيرِ تردد بچه‌ها در معرض‌ ديد عراقي‌ها بود. وقتي‌ نيروها مي‌خواستند جابه‌جا شوند، مجبور بودند حدود دويست‌ متر را سينه‌ خيز بيايند تا از تيررس‌ عراقي‌ها دور باشند. غير از آن‌ راهي‌ نداشتيم‌.
يك‌ روز از همان‌ روزها يكي‌ از مسؤولين‌، نيروهايي‌ را كه‌ تازه‌ آمده‌ بودند، جمع‌ كرد توي‌ محوطه‌ و دستور از جلو نظام‌ داد. در همان‌ موقع‌ گلولة‌ توپ‌ عراقي‌ها در نزديكي‌ آنها به‌ زمين‌ خورد و باعث‌ شهادت‌ و زخمي‌ شدن‌ چند نفر شد.
حدود بيست‌ روز بعد، از ستاد دستور رسيد كه‌ در عمليات‌ آزادسازي‌ هويزه‌ شركت‌ كنيم‌. لشكر 92 زرهي‌ و لشكر قزوين‌ آماده‌ شدند تا از چپ‌ و راست‌ وارد عمل‌ شوند. قرار بود نصف‌شب‌ حمله‌ كنيم‌ ولي‌ بنا به‌ دلايلي‌ كه‌ فقط‌ مسؤولين‌ مي‌دانستند، زمان‌ حمله‌ به‌ ساعت‌ 9 صبح‌ فرداي‌ آن‌ روز تغيير يافت‌.
با اينكه زخمي‌ بودم،‌ همراه‌ بچه‌ها در عمليات‌ شركت‌ كردم‌. آتش‌ هر لحظه‌ شدت‌ مي‌گرفت‌ و ما همچنان پيشروي‌ مي‌كرديم‌. يك‌ دفعه‌ متوجه‌ شديم‌ نيروهاي‌ لشكر 92 زرهي‌ و لشكر قزوين‌ به‌ صورت‌ اشتباهي‌ همديگر را هدف‌ قرار مي‌دهند. زود با ستاد تماس‌ گرفتيم‌. دستور دادند هر چه‌ سريع‌تر عقب‌نشيني‌ كنيم‌ و تانك‌هايي‌ را كه‌ در منطقه‌ جا مانده‌اند، منهدم‌ كنيم‌ تا به‌ دست‌ دشمن‌ نيفتد. شصت‌ كيلومتر پيشروي‌ كرده‌ بوديم‌ ولي‌ مجبور شديم‌ هفتاد كيلومتر به‌ عقب‌ برگرديم‌ و تانك‌هاي‌ خودمان‌ را با دست‌ خودمان‌ منهدم‌ كنيم‌!
بعد از انفجار تانك‌ها و چيفتن‌ها، عراق‌ پيشروي‌ كرد و افتاديم‌ توي‌ محاصره‌. شنيدم‌ مي‌گفتند خيانت‌ و اخلال‌گري‌هاي‌ بني‌صدر باعث‌ به‌ وجود آمدن‌ آن‌ وضعيت‌ شده‌ است‌. اين‌ اخلال‌ها تا حدي‌ بود كه‌ مهمات‌ توپخانه را داده‌ بودند به‌ خمپاره‌‌اندازها و مهمات‌ آر.پي.جي‌زن‌ها را هم‌ داده‌ بودند به‌ توپخانه‌!
توي‌ محاصره‌ بوديم‌ و گلوله‌ها مجال‌ تكان‌ خوردن‌ را از ما گرفته‌ بود. يك‌ دفعه‌ خمپاره‌اي‌ در دو، سه‌ متري‌ام‌ تركيد و تركشش‌ خورد به‌ زانوي‌ پاي‌ چپم‌. امدادگرها به‌ سراغم‌ آمدند و مرا به‌ بيمارستان‌ اهواز منتقل كردند. در بيمارستان‌ اهواز زخمم‌ را به‌ صورت‌ سطحي‌ پانسمان‌ كردند و از آنجا به‌ تهران‌ فرستادند.

در تهران‌ از زانويم‌ عكس‌ گرفتند و گفتند چون‌ پايم‌ سياه‌ شده‌، بايد پايم‌ را قطع كنند. تركش در محل‌ برخورد خون‌ را لخته‌ كرده‌ بود و فكر مي‌كردند پايم‌ سياه‌ شده‌ است‌. چاره‌اي‌ نداشتم‌. قبول‌ كردم‌ پايم‌ را قطع‌ كنند.
از اينكه يكي‌ از پاهايم‌ را از دست‌ مي‌دادم‌، حال‌ خوشي‌ نداشتم‌. خودم‌ را دست‌ به‌ عصا و با پاي‌ مصنوعي‌ تصور مي‌كردم‌. نمازم‌ را به‌ صورت‌ نشسته‌ مي‌خواندم‌ و از خدا مي‌خواستم‌ چاره‌اي بكند و از دست‌ تيغ‌ و ارة‌ دكترها خلاصم‌ كند.
يكي‌ از پرستارهاي بسيجي زن، داشت‌ زانويم‌ را پانسمان‌ مي‌كرد كه‌ يك‌ دفعه‌ چرك‌ سياهي‌ از پايم‌ زد بيرون‌. پرستار دست‌ و پايش‌ را گم‌ كرد. با چشم‌هاي‌ گرد شده‌ رفت‌ و دكتر را آورد بالاي‌ سرم‌. لابد تا به‌ آن‌ روز چنان‌ چيزي‌ نديده‌ بود. چركي‌ كه‌ از پايم‌ بيرون‌ زده‌ بود، مثل‌ روغن‌ سوختة‌ ماشين‌ بود. دكتر مرا به‌ آزمايشگاه‌ برد و دوباره‌ از زانويم‌ عكس‌ گرفت‌ و ديد سياهي‌ برطرف‌ شده‌ است‌. بالاخره دكترها از فكرِ قطع‌ كردن‌ زانويم‌ بيرون‌ آمدند و با يك‌ عمل،‌ تركش‌ را از زانويم‌ درآوردند.
فكر مي‌كنم‌ قبل‌ از اينكه به‌ صورت‌ كامل‌ به‌ هوش‌ بيايم‌، كمي‌ چرت‌ و پرت‌ گفتم‌. وقتي‌ پرستار بالاي‌ سرم‌ آمد، يك‌ جوري‌ نگاهم‌ كرد. شايد هم‌ توي‌ بي‌هوشي‌ به‌ او و دكترهايي‌ كه‌ نزديك‌ بود شوخي‌ شوخي‌ پايم‌ را قطع كنند، بد و بيراه‌ گفته‌ بودم‌. يك‌ سرُم‌ بالاي‌ سرم‌ آويزان‌ بود و سرُم‌ از توي‌ مخزن‌ آن قدر آرام‌ آرام‌ توي‌ لوله‌ مي‌چكيد كه‌ فكر كردم‌ تا تمام‌ شود، كار جنگ‌ هم‌ يكسره‌ مي‌شود! پرستار آمد و زخمم را ورانداز كرد و رفت‌. نيم‌خيز شدم‌ و جاي‌ بخيه‌هاي‌ روي‌ پايم‌ را نگاه‌ كردم‌. گوشت‌ در محل‌ بخيه‌ به‌ هم‌ چسبيده‌ بود.
سه‌، چهار روزي‌ دور و برم‌ چرخيدند و به‌ غير از سرُم‌ چيزي‌ ندادند بخورم‌. همه‌اش‌ لحظه‌ شماري‌ مي‌كردم‌ تا زودتر برگردم‌ پيش‌ بچه‌ها. كم‌كم‌ راه‌ افتادم‌. از روي‌ تخت‌ بلند شدم‌ و با عصا توي‌ اتاق‌ قدم‌ زدم‌. سعي‌ مي‌كردم‌ خودم‌ را سر حال‌ و خوب‌ جلوه‌ بدهم‌ تا بلكه‌ دست‌ از سرم‌ بردارند و ولم‌ كنند.
چند روز بعد لنگ‌ لنگان‌ و عصا به‌ دست‌ به‌ خط‌ سوسنگرد برگشتم‌.

يكي‌ از بچه‌هاي‌ اردبيل‌، «جعفر خراساني‌»  بود. چند روزي‌ مرخصي‌ داشتم‌. مرخصي‌ خراساني‌ بعد از مرخصي‌ من‌ بود. گفت‌: «كريم‌ تو بمون‌ من‌ برم‌ و برگردم‌. مي‌خوام‌ با خانواده‌ام‌ خداحافظي‌ كنم‌. اين‌ آخرين‌ بارمه‌ كه‌ به‌ مرخصي‌ مي‌رم‌!»
به‌ شوخي‌ گفتم‌: «تو هم‌ كه‌ همه‌اش‌ مي‌گي‌ آخرين‌ بارته‌!»
گفت‌: «باور كن‌ راست‌ مي‌گم‌.»
من‌ ماندم‌. خراساني‌ رفت‌ و برگشت‌. وسايلم‌ را جمع‌ و جور كردم‌ و راهي‌ اردبيل‌ شدم‌.
روزهاي‌ آخر مرخصي‌ام‌ بود كه‌ يكي‌ از بچه‌ها خبر داد‌ خراساني‌ شهيد شده‌ است‌. وقتي‌ به‌ منطقه‌ برگشتم‌، با بچه‌ها رفتم‌ و جايي‌ را كه‌ شهيد شده‌ بود، ديدم‌. مي‌گفتند كنار جنازه‌اش‌ سي‌، سي‌ و پنج‌ عراقي‌ كشته‌ شده‌ بودند.
عراقي‌ها دو ماه‌ تمام‌ خودشان‌ را به‌ آب‌ و آتش‌ زدند تا منطقه‌ را پس‌ بگيرند ولي‌ كاري‌ از پيش‌ نبردند. بعد از دو ماه‌، چند روز مرخصي‌ گرفتم‌ و به‌ اردبيل‌ رفتم‌.
وقتي‌ به‌ خط‌ برگشتم‌، شنيدم‌ كه‌ دكتر چمران‌ در يكي‌ از موقعيت‌ها شهيد شده‌ است‌. از دست‌ دادن‌ او غم‌ بزرگي‌ بود. مسؤوليت‌ ستاد را دادند به‌ «سرهنگ‌ نامجو». مدتي‌ گذشت‌ تا اينكه يك‌ روز گفت‌: «من‌ نمي‌تونم‌ با شماها كار كنم‌. من‌ در كارهام‌ به‌ نظم‌ معتقدم‌ ولي‌ شماها اين‌ طوري‌ نيستين‌.»
گروه‌ دكتر در جنگ‌هاي‌ نامنظم‌ شركت‌ مي‌كرد و اين‌ با روحيه‌ و نظم‌ ارتشي‌ نامجو جور در نمي‌آمد. بعد از كناره‌گيري‌ او بنا به‌ دلايلي‌ نتوانستند ستاد را اداره‌ كنند و بچه‌ها تقسيم‌ شدند بين‌ ارتش‌ و سپاه‌ و من‌ هم‌ به‌ اردبيل‌ برگشتم‌.

از وقتي‌ به‌ خانه‌ برگشته‌ بودم‌، آرام‌ و قرار نداشتم‌. حالِ يك‌ زنداني‌ را داشتم‌ كه‌ ديگر از بودن‌ در آن‌ چارديواري‌ خسته‌ شده‌ است‌. دلم‌ مي‌خواست‌ هر چه‌ زودتر پيلة‌ دور و برم‌ را پاره‌ كنم‌ و برگردم‌ به‌ منطقه‌. خرداد ماه‌ سال‌ 61 بود. با علفيان  صحبت‌ كردم‌ و به‌ اتفاق‌ پانزده‌ نفر ديگر از بچه‌ها رفتيم‌ تبريز. در آنجا هم‌ تعدادي‌ از بچه‌هاي‌ تبريز و شهرستان‌هاي‌ اطراف‌ به‌ ما اضافه‌ شدند و به‌ اهواز رفتيم‌.

وقتي‌ به‌ منطقه‌ رسيديم‌، عمليات‌ رمضان  شروع‌ شده‌ بود. باقري  روي‌ شناختي‌ كه‌ از علفيان‌ داشت‌، او را فرمانده‌ گروهان‌ شهيد صدوقي‌ كرد و من‌ هم‌ شدم‌ معاون‌ علفيان‌. براي‌ شركت‌ در ادامة‌ عمليات‌ به‌ جلو رفتيم‌ ولي‌ انگار عمليات‌ به‌ مشكلي‌ برخورد كرده‌ و يا لو رفته‌ بود. تعدادي‌ از نيروها در نقطه‌اي‌ شهيد شده‌ بودند. خواستيم‌ آنها را بياوريم‌ عقب‌ ولي‌ توفان‌ شن‌ هم‌ ما و هم‌ عراقي‌ها را از كار بازداشت‌. جنازة‌ يكي‌ از بچه‌هاي‌ اردبيلي  هم‌ آنجا بود ولي‌ طوفان‌ شن‌ نگذاشت‌ كاري‌ بكنيم‌ و براي‌ همين‌ برگشتيم‌ عقب‌.
چند روزي‌ گذشت‌ تا اينكه اعلام‌ كردند به‌ منطقه‌ غرب‌ برويم‌. با توجه‌ به‌ تجربه‌هاي‌ قبلي‌، مي‌شد حدس‌ زد كه‌ خبرهايي‌ هست‌. به‌ اتفاق‌ تعدادي‌ از نيروها به‌ جبهة‌ غرب‌ رفتيم‌ و در عرض‌ 10‌، 15‌ روز كم‌كم‌ بر تعداد نيروهاي‌ منطقه‌ اضافه‌ شد.
ساعت‌ چهار بعد از ظهر نهم‌ مهر ماه‌ سوار ماشين‌ها شديم‌ و تا يك‌ جايي‌ رفتيم‌. بقية‌ راه‌ را به‌ ستون‌ يك‌ پياده‌ رفتيم‌ و خودمان‌ را به‌ منطقة‌ مورد نظر رسانديم‌ و منتظر دستور حمله‌ شديم‌. جزء نيروهاي گروهان‌ سة‌ گردان‌ تاسوعا بودم‌. فرمانده‌ گروهان‌ فردي‌ بود به‌ اسم‌ «حميد» و فرمانده‌ گردان‌ هم‌ «داور» نام‌ داشت‌.
ساعت‌ دوازده‌ يا دوازده‌ و نيم‌ نصف‌شب‌ بود كه‌ عمليات‌ مسلم‌بن‌عقيل  شروع‌ شد. منورها از سينة‌ آسمان‌ بالا رفته و تيرها تاريكي‌ را پاره‌ كردند. تكة‌ بزرگي‌ از شب‌ مثل‌ روز شده‌ بود و زمين‌ هر لحظه‌ زير پايمان‌ به‌ لرزه‌ درمي‌آمد. شدت‌ آتش‌ دو طرف‌ به‌ حدي‌ بود كه‌ هر لحظه‌ انفجاري‌ رخ‌ مي‌داد. بچه‌ها با فرياد الله‌اكبر تيراندازي‌ كردند و به‌ جلو دويدند. زمين‌ پر از چاله‌هاي‌ گلوله‌هاي‌ توپ‌ و خمپاره‌ بود و گهگاه‌ پاي‌ بچه‌ها مي‌رفت‌ توي‌ آن‌ چاله‌ها و كلّه‌‌پا مي‌شدند. مجالي‌ براي‌ نشستن‌ نبود. دوباره‌ بلند مي‌شدند و با تمام‌ توان‌ به‌ جلو مي‌دويدند. هر آن‌ منتظر بودم‌ تير و تركشي‌ سرگردان‌ نفسم‌ را ببُرد. يك‌ دفعه‌ متوجه‌ شدم‌ يكي‌ از بچه‌هايي‌ كه‌ كنارم‌ مي‌دويد، نيست‌. به‌ پشت‌ سرم‌ نگاه‌ كردم‌. ديدم‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ و دست‌ و پا مي‌زند. يكي‌ از بچه‌ها خودش‌ را به‌ بالاي‌ سر او رساند و كنارش‌ زانو زد. حين‌ پيشروي‌ يك‌ موشك‌ آر.پي.‌جي‌ به‌ تپه‌اي‌ كه‌ روبه‌رويمان‌ بود، اصابت‌ كرد. صدا و موج‌ انفجار براي‌ ساعتي‌ همه‌‌مان‌ را گيج‌ كرد. وقتي‌ به‌ خود آمدم‌ ديدم‌ دو نفر از بچه‌هاي‌ تبريزي‌ به‌ اسم‌هاي‌ «حميد» و «رسول‌» در اثر آن‌ انفجار شهيد شده‌اند. چند نفر هم‌ زخمي‌ شده‌ بودند. بلند شدم‌ و دوباره‌ به‌ پيشروي‌ ادامه‌ دادم‌. عراقي‌ها موقع‌ عقب‌‌نشيني‌ مهماتشان‌ را روي‌ تپه‌ جا گذاشته‌ بودند و آن‌ موشك‌ آر.پي.‌جي‌ هم‌ درست‌ به‌ آنجا خورده‌ بود. در مسيرم‌ چند تا از جنازه‌هاي‌ عراقي‌ را ديدم‌ و از كنار ماشيني‌ كه‌ مي‌سوخت‌، رد شدم‌.
روي‌ يك‌ تپه‌ نزديك‌ «سلمان‌ كشته‌» مستقر شديم‌. از آنجا مي‌توانستيم‌ شهر «مندلي‌» عراق‌ را ببينيم‌. آتش‌ دو طرف‌ تمامي‌ نداشت‌. وضعيت‌ به‌ گونه‌اي‌ بود كه‌ هم‌ بچه‌هاي‌ خودمان‌ روي‌ سرمان‌ آتش‌ مي‌ريختند و هم‌ عراقي‌ها.
وقتي‌ صبح‌ شد، ديديم‌ فقط‌ پنج‌ نفر مانده‌ايم‌. كمي‌ پايين‌تر از ما چيزي‌ مي‌سوخت‌ و دودش‌ لوله‌ مي‌شد توي‌ آسمان‌. تا چشم‌ كار مي‌كرد كلاه‌ آهني‌ بود و چيزهايي‌ كه‌ سربازان‌ عراقي‌ موقع‌ فرار انداخته‌ بودند.
ساعت‌ دوازده‌ ظهر بي‌سيم‌ به‌ صدا درآمد. «سيداحمد موسوي‌» فرمانده‌ دسته‌مان‌ بود. گفت‌: «دستور دادن‌ عقب‌ نشيني‌ كنيم‌ ولي‌ مي‌خوام‌ اگر اجازه‌ دادن‌ بمانيم‌. نظر شماها چيه‌؟»
گفتيم‌ او فرمانده‌ است‌ و هر تصميمي‌ بگيرد ما هم‌ هستيم‌. منطقه‌ در ديد و تيررس‌ عراقي‌ها بود و امكان‌ ارسال‌ نيروي‌ كمكي‌ نبود. در همان‌ وقت‌ خمپاره‌اي‌ در كنارمان‌ تركيد و هر چي‌ دور و برمان‌ بود برد بالا و ريخت‌ روي‌ سرمان‌. گرد و خاك‌ كه‌ خوابيد، ديديم‌ بي‌سيم‌چي‌ بر اثر اصابت‌ تركش‌ شهيد شده‌ است‌.
ساعت‌ يك‌ بعد از ظهر تعدادي‌ از بچه‌هاي‌ ارتشي‌ خودشان‌ را به‌ ما رساندند. از ديدن‌ آنها جان‌ تازه‌اي‌ گرفتيم‌. سيد احمد دوباره‌ با بي‌سيم‌ تماس‌ گرفت‌. گفتند نيروهاي‌ كمكي‌ تا ساعت‌ چهار بعد از ظهر خودشان‌ را مي‌رسانند ولي‌ درست‌ در همان‌ وقت‌ پاتك‌ عراقي‌ها شروع‌ شد.
كنار تپه‌ يك‌ كانال‌ بود. احتمال‌ داديم‌ وقتي‌ عراقي‌ها نزديك‌ شوند، از آنجا بيايند و غافلگيرمان‌ كنند. براي‌ همين‌ با دو تا از بچه‌ها خواستم‌ وارد كانال‌ شوم‌ كه‌ يك‌ خمپاره‌ كنارمان‌ خف‌ كرد. آن‌ دو نفر در دم‌ شهيد شدند و من‌ از پاي‌ چپ‌ و كمر زخمي‌ شدم‌. كنار كانال‌ افتادم‌. احساس‌ كردم‌ تمام‌ تاب‌ و توانم‌ دارد از بدنم‌ خارج‌ مي‌شود. چيزي‌ كم‌كم‌ از درونم‌ بالا آمد و ديگر چيزي‌ نفهميدم‌.


 

 

 

 


ساعت‌ پنج‌ يا شش‌ عصر بود كه‌ بين‌ عالم‌ بيهوشي‌ و هوشياري‌ چشم‌ باز كردم‌. چيزي‌ نمي‌فهميدم‌. نمي‌دانستم‌ كجا هستم‌ و چي‌ شده‌ است‌. با خود گفتم‌ شايد مرده‌ام‌. سر و صداي‌ خفه‌ و گنگي‌ را كه‌ واضح‌تر مي‌شد، شنيدم‌. عراقي‌ها بودند. دردي‌ توي‌ بدنم‌ وول‌ مي‌خورد و بي‌تابم‌ مي‌كرد. عراقي‌ها به‌ صد متري‌ام‌ رسيده‌ بودند. توان‌ بلند شدن‌ را نداشتم‌. تصميم‌ گرفتم‌ ضامن‌ نارنجكي‌ را بكِشم‌ و بگذارم‌ زير خودم‌ تا وقتي‌ عراقي‌ها بلندم‌ مي‌كنند آنها را هم‌ بكُشم‌ ولي‌ گفتم‌ ممكن‌ است‌ بچه‌ها بيايند كمكم‌ و نجات‌ پيدا كنم‌. عراقي‌ها خيلي‌ نزديك‌ شده‌ بودند. حتي‌ اگر بچه‌ها هم‌ مي‌آمدند ديگر نمي‌توانستند كمكم‌ كنند. يك‌ دفعه‌ فكري‌ به‌ ذهنم‌ رسيد. خودم‌ را روي‌ زمين‌ سُراندم‌ طرف‌ يك‌ قبضه‌ آر.پي.‌جي‌ كه‌ در بيست‌متري‌ام‌ روي‌ زمين‌ افتاده‌ بود. ضامن‌ نارنجكي‌ را كه‌ همراهم‌ بود كشيدم‌ و گذاشتم‌ توي‌ لولة‌ قبضه‌. آن‌ را طوري‌ گذاشتم‌ كه‌ اگر قبضه‌ آر.پي.‌جي‌ تكان‌ خورد، نارنجك‌ عمل‌ كند. كون‌ خيزك‌ كنار كانال‌ برگشتم‌ ولي‌ حال‌ خودم‌ را نمي‌فهميدم‌. يك‌ دفعه‌ صداي‌ انفجار نارنجك‌ را شنيدم‌ و ديدم‌ چند تايي‌ از عراقي‌ها افتادند روي‌ زمين‌. عراقي‌ها كمي‌ عقب‌ كشيدند و چند لحظه‌ بعد آمدند بالاي‌ سرم‌. جلو چشم‌هايم‌ تيره‌ و تار شد. انگار آنها را از پشت‌ پرده‌اي‌ از مه‌ مي‌ديدم‌. سرم‌ گيج‌ رفت‌ و ديگر چيزي‌ نفهميدم‌.
وقتي‌ چشم‌ باز كردم‌ ديدم‌ روي‌ تلّي‌ از كشته‌هاي‌ عراقي‌ هستم‌. جنازه‌هايشان‌ را جمع‌ كرده‌ و ريخته‌ بودند پشت‌ آيفا و مرا هم‌ انداخته‌ بودند روي‌ آنها. روي‌ تپه‌اي‌ از گوشت‌ بودم‌ و دست‌ يكي‌ از كشته‌هاي‌ عراقي‌ افتاده‌ بود روي‌ سينه‌ام‌. تواني‌ نداشتم‌ و فكر مي‌كردم‌ چيزي‌ راه‌ نفسم‌ را سد كرده‌ است‌. خواستم‌ دستش‌ را از روي‌ سينه‌ام‌ بردارم‌ ولي‌ رمقي‌ نداشتم‌. سرم‌ در موازات‌ صورت‌ كسي‌ بود كه‌ سبيل‌ داشت‌ و كمي‌ خون‌ از گوشش‌ بيرون‌ آمده‌ بود. دوباره‌ بي‌حال‌ شدم‌. وقتي‌ به‌ هوش‌ آمدم‌ ديدم‌ ماشين‌ جلو يك‌ چادر بزرگ‌ ايستاده‌ و مي‌خواهند جنازه‌ها را جابه‌جا كنند. صداي‌ چند نفرشان‌ در هم‌ قاتي‌ شده‌ بود و نمي‌فهميدم‌ چه‌ مي‌گويند. دو نفر از بدنة‌ آيفا دست‌ گرفتند و بالا آمدند. پا گذاشتند روي‌ بدن‌ مرده‌ها. از دست‌ و پاي‌ آنها گرفتند و انداختند پايين‌. انگار داشتند گوني‌ سيب‌ زميني‌ خالي‌ مي‌كردند. وقتي‌ نوبت‌ من‌ شد دست‌ و پايم‌ را گرفتند و از پشت‌ آيفا پايين‌ انداختند. ديگر چيزي‌ نفهميدم‌.
با چشم‌هاي‌ بسته‌ روي‌ يك‌ تخت‌ فلزي‌ دراز كشيده‌ بودم‌. از دردِ زخم‌هايم‌ به‌ هوش‌ آمدم‌. گهگاه‌ از جايي‌ صداي‌ خفة‌ توپ‌ و تفنگ‌ را مي‌شنيدم‌. احتمال‌ دادم‌ ساعت‌ 9‌ يا 10‌ شب‌ است‌. يكي‌ به‌ داخل‌ چادر آمد. ايستاد جلويم‌ و چشم‌بند را از چشم‌هايم‌ باز كرد. اولش‌ قيافة افسر را تار ديدم‌ و چند ثانيه‌اي‌ كه‌ گذشت‌ قيافة‌ اخمو و طلبكارش‌ را ديدم‌. داخل‌ يك‌ چادر بزرگ‌ بودم‌. آمده‌ بود براي‌ سؤال‌ و جواب‌ و داشت‌ مرا با چشم‌ دراندن‌ و مشت‌ گره‌ كردنش‌ مي‌ترساند. مي‌خواست‌ با قدم‌هاي‌ محكمي‌ كه‌ برمي‌دارد به‌ من‌ حالي‌ كند كه‌ اگر حرف‌ نزنم‌، حساب‌ و كتابم‌ با كرام‌ الكاتبين‌ است‌.
چند كلمه‌اي‌ عربي‌ بلغور كرد و وقتي‌ فهميد چيزي‌ حالي‌ام‌ نشده‌ است‌، داد زد و زود يك‌ سرباز آمد جلو چادر و پا جفت‌ كرد. دوباره‌ يك‌ چيزهايي‌ گفت‌ و آن‌ سرباز هم‌ رفت‌ يك‌ سرباز ديگر را با خودش‌ آورد و صداي‌ پايشان‌ جلو چادر «گروپ‌» صدا كرد. سربازي‌ كه‌ آمده‌ بود، به‌ فارسي‌ چيزهايي‌ از من‌ پرسيد. گفتم‌ فارسي‌ هم‌ نمي‌دانم‌! افسر جوري‌ داد زد كه‌ آن‌ دو سرباز دويدند بيرون‌ و يقة يك‌ سرباز ديگر را گرفتند و آوردند. سربازي‌ كه‌ آمده‌ بود لاغر بود و قد بلند.
وقتي‌ بيهوش‌ بودم‌، جيب‌هايم‌ را گشته‌ و هر چه‌ داشتم‌ برداشته‌ بودند. كارت‌ شناسايي‌ بسيج‌ و كارت‌ عضويت‌ گروه‌ دكتر چمران‌ را ديده‌ بودند و فكر مي‌كردند آدم‌ مهمي‌ هستم‌ و نبايد به‌ اين‌ زودي‌ها ولم‌ كنند.
افسر لباس‌ پلنگي‌ تنش‌ بود. نه‌ قد بلند بود نه‌ كوتاه‌، و‌ زياد به‌ اسم‌ و مشخصاتم‌ اهميت‌ نمي‌داد. مي‌خواست‌ توان‌ و استعداد بچه‌ها را بفهمد. از محل‌هاي‌ استقرار گردان‌ها، توپخانه‌ها و خمپاره‌‌اندازها مي‌پرسيد. سربازي‌ كه‌ بعد از هارت‌ و پورت‌ افسر آمده‌ بود، تركي‌ بلد بود و گفته‌هاي‌ افسر را برايم‌ ترجمه‌ مي‌كرد. جواب‌ درست‌ و حسابي‌ به‌ آنها ندادم‌.
افسر عراقي‌ گفت‌ قبل‌ از عمليات‌ دو نفر از ايراني‌ها به‌ آنها پناهنده‌ شده‌اند و نقشة‌ عملياتي‌ و مشخصات‌ كا

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین