متن کتاب "لوطي و آتش"

کد خبر: ۱۱۱۹۸۱
تاریخ انتشار: ۲۸ دی ۱۳۸۵ - ۱۷:۳۷ - 18January 2007

سخن ناشر

زندگي، منشور دوّاري است كه هر لحظه جلوه‌هاي نوين و بس بديعي را در منظر درك و احساس ما مي‌نشاند. هنرمند كسي است كه با كمند خلاقيت خويش، جلوه‌اي از اين جلوه‌هاي بي‌نهايت را فراچنگ آورده و لايه‌هاي حقيقت را در فرآيندي هنرمندانه آشكار مي‌سازد. موضوعات، شخصيت‌ها و حوادث در نسبتي معقول بين محتوا و ساختار، در تكويني توأم با خلاقيت، هستي و حيات تازه‌اي مي‌يابند و به صورت جرياني معنوي و شورانگيز در روح و جان مخاطب سيلان يافته و حقيقت زندگي، با انگيزشي از احساس و شعور، پرده‌اي از پرده‌هاي راز از خويش برمي‌گيرند.
داستان و رمان متعهد، بر بستري از خلاقيت و خميرمايه‌اي از زيبايي، تفسيرگرِ حقيقت زندگي در باور و اعتقاد مخاطبان خويش است، و چون از حقيقت زندگي مي‌گويد، به حدّ‌ عمقي كه يافته، پيچيدگي‌هاي روح و جان آدمي و لاجرم زندگي و حيات را مي‌گشايد، و در فراسوي برانگيختگي احساس، همنشين رازهاي سر به مُهر آفرينش مي‌شود.
برخي از رمان‌هاي جنگ، تصويرگر حوادثي هستند كه در متن جنگ رخ داده‌اند، و برخي ديگر نيز به بازي‌هاي اجتماعي، فردي، احساسي، ‌عاطفي و اعتقادي آن پرداخته‌اند. چه بسا كه نوع اخير اين رمان‌ها، بتوانند فضايي ملموس‌تر و احساس برانگيزتر از رمان‌هاي نوع نخست در باب هويت تاريخي يك جنگ و تاثيرگذاري آن بر لايه‌ها و زواياي پنهان روح و احساس آحاد يك جامعه، ارائه دهند.
به هر حال اين حقيقت قابل كتمان نيست كه آدمي در هر حال، هر زمان و در هر مكان نيازمند قصه و داستان و قصه‌گويي است، و هر دوره‌اي از زندگي ما آدميان، قصه و داستان خود را دارد و انسان امروز، ‌نيازمند داستان و رمان امروزين است.

نشر صرير


 


فهرست مطالب

عنوان صفحه
کوچة اول؛ بشارت 9
داستان اول؛ لوطي و آتش 15
کوچة دوم؛ بصيرت 25
داستان دوم؛ تنهاترين سرباز 31
کوچة سوم؛ انقلاب 51
داستان سوم؛ لباس گشاد رييس جمهور 57
کوچة چهارم؛ خرداد 75
داستان چهارم؛ بيسکويت انفجاري 79
کوچة پنجم؛ معراج 103
داستان پنجم؛ صداي ژنرال 109

 


 

 


 

 

 

 

 

 

 

 


کوچة اول
بشارت
 

 

 

 

 

کوچة اول کجاست؟
محله‌اي در ميدان خراسان. سال هزار و سيصد و سي و چهار.
زمستان است و تو سخت مي‌لرزي. سنگفرش خيابان را برفي صاف و يکدست مثل يک پنبة قطور فرا گرفته. رد پاي هيچ موتور و ماشيني روي اين فرش سفيد ديده نمي‌شود. اگر خوب دقت کني شايد جاي پاي اسبي، همراه با رد باريک چرخ کالسکه‌اي ببيني.
از اطراف صدايي شبيه زوزة گرگ مي‌آيد. تو نمي‌داني سگ است يا گرگ، اما مي‌ترسي! چرا که حدس مي‌زني گرسنه باشد و نيز وحشي! پس به دنبال سرپناه مي‌گردي.
چند جوان ولگرد که خودشان را لوطي مي‌خوانند، سرِ کوچه ايستاده‌اند. بساط آتش و خنده و سيگارشان به راه است. مي‌خواهي وارد کوچه شوي، باز هم مي‌ترسي و باز به دنبال سرپناه مي‌گردي. همين موقع امنيه‌اي سر مي‌رسد. مي‌خواهي به او پناه ببري و کمک بگيري. امنيه خودش را به آتش مي‌رساند. گرمايي مي‌گيرد و سيگاري. بعد رفيقانه دستي بر شانة گنده‌لاتشان زده، مي‌رود.
تو بيشتر مي‌ترسي. از که؟
سرما، حيوانات وحشي، ولگردها، امنيه...
نمي‌داني چه سرنوشتي در انتظارت است. به خانه‌اي کوچك و کلنگي مي‌رسي. درِ چوبي‌اش باز است و سر در را چراغاني کرده‌اند. امروز سالروز تولد امام حسين(ع) است. تو انتظار داري صداي جشن و سرور بشنوي، اما از خانه صداي ناله مي‌آيد. صداي نالة زني جوان!
کالسکه‌اي از راه مي‌رسد. مردِ جوان همسرش را به طرف کالسکه مي‌آورد تا زود به مريضخانه برساند. حالا تو آن همه ترس را فراموش کرده‌اي. چرا که فکر مي‌کني به زودي ترس بزرگ‌تري به سراغت خواهد آمد، اما صداي اذان مي‌آيد. ناگهان دريچة سخاوت آسمان گشوده شده، رعدي مي‌آيد و برقي و... باران!
فرش سفيد خيابان به زلالي اشک جاري مي‌شود در جوي‌ها. آنگاه صداي ونگ نوزاد با رعد درهم مي‌آميزد و تو تازه مي‌فهمي وقتي بيم و اميد به هم بياميزد، چه پديدة زيبايي رخ مي‌نمايد!
تو تازه مي‌فهمي در اين کوچه مي‌خواهند درسي به تو بدهند به نام بشارت و انذار.
انذار يعني؛ نوزاد 9 ‌ماهه مثل شاپرک، ترد است و شکننده. پس واي بر شاپرک آنگاه که زود از پيله بيرون آيد. چرا که يک نسيم هم براي شکست دادن او کافي است.
واي بر نوازد هفت‌ماهه، آن هم با يک کيلو و هشتصد گرم وزن!
ـ پسر مگر تو هول بودي؟ در اين دنياي پست چه چيزي تقسيم مي‌کردند که ترسيدي به تو نرسد؟
تنها هنر همة نوزادان اين است که از لذت مکيدن شير بهره مي‌برند. بقية کارها را به فرشتة مهرباني به نام مادر واگذار مي‌کنند؛ اما تو اين کار را هم به فرشته‌ات واگذار کرده‌اي. يک قطره شير را درون قاشق چاي‌خوري مي‌چکاند و نوک قاشق را آرام مي‌چسباند به لب‌هاي کوچک و نايابت. مبادا کمي دستش بلرزد و لبة قاشق لب و لوچه‌ات را بخراشد. مبادا همة آن يک قطره به ناگاه سرازير شود در حلقت و خفه‌ات کند!
اصلاً مگر مي‌شود لباس بر تن تو کرد؟ زبري پارچه پوست لطيف و نازکت را مي‌خراشد.
پس چه بايد کرد؟
هيچ! مگر مي‌شود به جوجة بيست و يک روزه لباس پوشاند؟
ولي لخت و عور هم که نمي‌شود. کافي است يک پشة زپرتي يک جاي بدنت را نيش بزند. آن وقت مي‌داني چه مي‌شود؟
شاعر مي‌گويد؛ در خانة مور شبنمي طوفاني است!
اگر سرما بخوري چه؟ آيا دارويي کمتر از قطرة شير هست؟ و نيز شيرين‌تر از آن؟
پس بايد پوشاند. حتي شده با پنبه!
نوزادي که غذايش يک قطره شير است، همان بهتر که لباسش يک مشت پنبه باشد.
خدا را باش! وقت انذار عجب حالي مي‌گيرد!
وقت بشارت چه؟
بشارت؛ يعني اسمش را بگذار غلامحسين تا غلامِ‌حسين باشد. مابقي کارها را خودش مي‌آيد و درست مي‌کند!

 

 

 


داستان اول

 

لوطي و آتش

هوا از شدت سرما لخته لخته شده بود. آدم‌ها که در کوچه رفت و آمد مي‌کردند، انگار لخته‌هاي سرما به صورتشان مي‌چسبيد، راه تنفس و چشم و گوششان را کيپ مي‌کرد و زانوهايشان را از رمق مي‌انداخت.
هرکس به دنبال آلونکي مي‌گشت تا درون آن خزيده، از تيغ سرما در امان بماند.
حاج قربان خودش را چسبانده بود به بخاري نفتي حجره‌اش و براي مشتري‌ها از اوصاف فرش‌هاي تجارتي‌اش مي‌گفت. چند جاهل در پياده‌روِ مقابل حجره دور آتش حلقه زده بودند. زني يک پيت پر از نفت به دست گرفته بود و لنگ زنان از سرِ کوچه مي‌آمد. جاهل‌ها با ديدن او چيزهايي به هم گفته، خنديدند.
زن به محض ديدن آنها از پياده‌رو وارد خيابان شد تا از شرشان در امان بماند.
منوچ که يغورتر از بقيه بود، دست‌هاي سردش را روي آتش به هم ماليد و گفت: «آخ جون! نفتمون هم رسيد.»
بعد لگدي کشيد زير پاي فري و ادامه داد: «پاشو نفله. مگه نمي‌بيني آتيش داره جون مي‌کنه.»
فري سيب‌زميني‌هاي درون آتش را جابه‌جا کرد و گفت: «من مواظب اينهام. آخه مي‌دوني، غافل بشم لاکردار مي‌سوزه.»
منوچ دستمال يزدي‌اش را دو تا کرد و کوبيد بر سر فري.
ـ خاک تو سرت، ترسو! بگو عرضه‌شو ندارم، بگو مثل سگ مي‌ترسم.
بعد دستمال را دور دستش پيچيد، پاچه‌هاي گشادش را تکاند، کلاه شاپو‌اش را مرتب کرد و در حالي که کفش‌هاي پاشنه خوابيده‌اش را لخ و لخ روي زمين مي‌کشيد، راه افتاد به طرف زن.
ـ اِوا آبجي مگه ما جووناي اين محل مُرديم که شما اين پيت به اين سنگيني رو خِرکش مي‌کني؟ بذارش زمين که غيرتم داره خط‌خطي مي‌شه.
زن اعتنايي نکرد، اما منوچ چنان راهش را بسته بود که جايي براي عبور نداشت. زن براي  اين که بيش از اين مورد خطاب او قرار نگيرد، پيت را گذاشت و خودش را کنار کشيد. منوچ براي دوستانش چشمکي زد، پيت را برداشت و راه افتاد.
ـ دمت گرم آبجي. اي ولّا که باسه سبيل داش منوچ حرمت قائل شدي. و اِلّا با مخ مي‌رفتم تو اين آتيش و يه لحظه بي‌غيرتي رو تحمل نمي‌کردم.
منوچ وقتي به آتش رسيد، دستي به سبيلش کشيد و گفت: «آخ آخ! حيوونکي جووناي مردمو نيگا. ننه‌مرده‌ها از سرما چه پوستي انداختن!»
بعد پيت را سرازير کرد روي آتش و ادامه داد: «آبجي با اجزة شوما.»
ارتفاع آتش مثل فواره بالا آمد.
زن جلو دويد و داد و فرياد راه انداخت.
ـ چکار داري مي‌کني آقا؟ من اينو با قرض و قوله خريدم. از شعبه تا اينجا با زور و زحمت آوردم. خدا ازت نگذره. چرا نفت‌هاي منو هدر دادي؟...
منوچ که ديد غرولند زن بالا گرفته، از ريختن بقية نفت خودداري کرد و پيت را انداخت جلوي پاي زن.
ـ اوهه بابا يواش‌تر! ما که نخواستيم نفت‌تو بخوريم. خاک تو سر منِ خر که اومدم به تو خوبي کنم. ورش دار زود از اينجا گورتو گم‌کن تا اون روي سگم بالا نيومده...
زن که از قيافة خشن منوچ وحشت کرد، پيت را برداشت و نفرين‌کنان راه افتاد.
فري سيب‌زميني‌هاي سياه ‌شده را از آتش بيرون کشيد و گفت: «آقا منوچ! خيلي شانس آوردي خونش گردنت نيفتاد. اين زنه غش و صرع داره. ملتفتي چي مي‌گم؟ تا حالا چند بار وسط خيابون ولو شده.»
منوچ لگد محکمي زير پاي فري کشيد و گفت: «ناکس نالوطي! تو اون ضعيفه رو مي‌شناختي، لب تر نکردي؟»
فري خنديد و گفت: «تو نميري منوچ، خيال کردم خودت مي‌دوني. اين خانوم آقاي کماليه. عالم و آدم مي‌دونن تا روزي يه دفعه غش نکنه، روزش شب نمي‌شه.»
منوچ در حالي که با نگاهش زن را تعقيب مي‌کرد، زير لب گفت: «پس عجب شرّي از بيخ گوشمون رد شد.»
زن وارد خانه‌اي شد که ديوار به ديوار حجرة حاج قربان بود.
جاهل‌ها وقتي صداي کوبيده شدن در را شنيدند، زدند زير خنده.
يکي از آنها گفت: «پارسال اومده بود چراغو روشن کنه، بخت برگشته تا کبريتو مي‌کشه، غش مياد سراغش، کله‌پا مي‌شه روي زمين و کبريت روشن هم مي‌افته روي فرش!»
منوچ چشمانش را گرد کرد و گفت: «به! پسر اين خودش يه فيلم وسترنه! خوب، بعدش!»
جاهل ادامه داد: «هيچي ديگه. شانسي که مياره، همون موقع شوهرش از سرِ کار مياد خونه.»
منوچ که حسابي حالش گرفته شده بود، کف دست را کوبيد بر پس گردن جاهل.
ـ زرشک! آخرشو خراب کردي نفله، حيفِ پولي که آدم باسه اين فيلم‌ها بده.
جاهل‌ها مشغول خوردن سيب‌زميني بودند. فري حين خوردن احساس کرد که علاوه بر بوي سيب‌زميني سوخته، بوي سوختني ديگري هم مي‌آيد. منوچ وقتي بو کشيدن او را ديد، تکه‌اي سيب‌زميني پرت کرد جلوي پايش.
ـ بيا هاپو! دنبال چي مي‌گردي؟
ـ بچه‌ها! بوي سوختني مياد.
منوچ گفت: «لابد سوختن دماغ خودته. هاه هاه هاه، دماغ سوخته مي‌خريم.»
همه زدند زير خنده. فري احساس کرد بوي سوختني هر لحظه بيشتر مي‌شود، با اين حال دنبال موضوع را نگرفت.
حاج قربان از حجره بيرون آمده بود. با نگراني به در و ديوار نگاه مي‌کرد و بو مي‌کشيد. منوچ با ديدن او خنديد و گفت: «بچه‌ها، اونجا رو. حاج قربون هم داره موس‌موس مي‌کنه. يه سيب‌زميني بدين پرتاب کنم طرفش.»
وقتي سيب‌زميني به شيشة حجره خورد، حاج قربان بنا کرد به فحش و فضيحت. همان موقع همسايه‌ها آمدند بيرون تا ببينند باز چه خبر شده.
يکي از همسايه‌ها در حالي که به خانة کمالي اشاره مي‌کرد، داد زد: «مردم! اونجا رو! دود، آتيش. خونة آقا کمالي داره مي‌سوزه؟»
فري گفت: «من نگفتم يه جايي داره مي‌سوزه؟»
منوچ لگد ديگري به او زد و گفت: «ور نزن، پاشو بريم ببينيم چه خبره. جان تو فيلمش داره وسترن وسترن مي‌شه.»
جاهل‌ها به سمت خانة کمالي دويدند.
همسايه‌ها نيز از در و ديوار ريختند توي کوچه. حاج قربان که با ديدن دود و آتش حسابي خودش را باخته بود، دو دستي بر سر خودش زد و فرياد کشيد: «واي خدا الان بدبخت مي‌شم. تو رو خدا به دادم برسين، الان سرماية زندگي‌م دود مي‌شه مي‌ره هوا.»
بعد پرخاشگرانه به اطرافيان گفت: «پس چرا دارين تماشا مي‌کنين، برين آب بيارين بريزين روي فرشام».
منوچ که داعية گنده‌لاتي محله را داشت، جمعيت را مغرورانه کنار زد و گفت: «خلوتش کنين ببينم چي شده. حاج قربون! تو هم برو تو حجره‌ت شلوغش نکن. خونة مردم داره مي‌سوزه تو حرص فرشاتو مي‌خوري؟»
حاج قربان که ديد کسي به فکر او نيست، سراسيمه به داخل حجره بازگشت تا فکري به حال فرش‌ها کند.
مردم همهمه مي‌کردند. هرکس حرفي مي‌زد. يکي مي‌گفت؛ زنگ بزنيد آتش‌نشاني. ديگري مي‌گفت؛ تا آتش‌نشاني برسه، خونه خاکستر شده. بهتره بريم تو، خودمون يه کاري بکنيم.
يکي مي‌گفت؛ آقاي كمالي خونه نيست. زشته وارد خونه‌اي بشيم كه مرد نداره.
ديگري مي‌گفت؛ خوب لااقل سطل و شيلنگ بياريم، از همين بيرون آب بپاشيم.
هرکس هرچه مي‌گفت، منوچ با قلدري رد مي‌کرد و مي‌گفت: «تو کاري که از دستتون برنمياد دخالت نکنين. شما کنار وايسين ما خودمون حلش مي‌کنيم.»
يکي از همسايه‌ها که حسابي نگران خانم کمالي بود، با التماس از جمعيت خواست جلوي خانة کمالي را خلوت کنند تا منوچ و دوستانش بتوانند کاري کنند.
منوچ که از التماس او خوشش آمده بود، بنا کرد به طاقچه بالا گذاشتن.
ـ نخير. اين طوري نمي‌شه. تا همة مردم اينجا رو خلوت نکنن و نرن اونور پياده‌رو، ما هيچ کاري نمي‌کنيم.
بعضي‌ها به حرف منوچ گوش دادند. اما بعضي‌ها اعتراض کردند.
ـ بابا خونه و زندگي مردم داره مي‌سوزه. اگر مي‌خواين کاري بکنين زودتر شروع کنين. چکار به مردم دارين؟
منوچ که از اين حرف احساس اهانت کرده بود، يقة مرد معترض را گرفت و بد و بيراه نثارش کرد. همان موقع رهگذري نوجوان از لاي جمعيت خودش را کشيد تو. هيکلش لاغر بود و صورتش استخواني. با کنجکاوي به حرف‌هاي مردم گوش مي‌داد.
ـ بابا اون زن تنهاست، هيچکس رو نداره، الان مي‌سوزه و جزغاله مي‌شه.
نوجوان همين يک جمله را که شنيد ديگر نيازي به پرس‌و‌جو نديد. فري دستش را گذاشت روي سينة او و هُلش داد عقب.
ـ بچه برو گم‌شو کنار ببينم.
نوجوان دوباره پيش رفت و گفت: «دستتو بکش کنار. بچه تو قنداقه!»
اين حرف چنان در گوش منوچ زنگ زد که دستش را از يقة مرد جدا کرد و با چشمان برّاق به دنبال صاحب صدا گشت.
ـ کدوم جوجه بود وِر زيادي زد؟
نوجوان در حالي که به طرف درِ خانة کمالي هجوم مي‌برد، با غضب گفت: «جوجه‌ها جيک‌جيک مي‌کنن جناب آقاي مرغ!»
آنگاه شانه‌اش را محکم کوبيد به در و آن را چهار طاق باز کرد.
حرف نيشدار او چنان منوچ و نوچه‌هايش را سوزاند که خون جلوي چشمانش را فرا گرفت. منوچ هيچ‌وقت دست روي بچه‌ها بلند نمي‌کرد. تنبيه آنها را دون شأن خودش مي‌دانست. هر وقت لازم مي‌ديد، به نوچه‌هايش اشاره مي‌کرد بچه‌ها را گوشمالي دهند. اما اين بار چنان عصبي شده بود که شأن و اشاره را فراموش کرد و خودش دست به کار شد. هجوم برد سمت نوجوان، اما ديگر دير شده و نوجوان وارد خانه شده بود. منوچ جرأت نکرد وارد خانه شود. در حالي که به نوجوان فحش مي‌داد، به تهديد گفت: «قورباغه! اگه سالم اومدي بيرون که خودم نفله‌ت مي‌کنم.»
بعد رو کرد به جمعيت. تصميم داشت براي آنها هم توپ و تشر بيايد، اما احساس کرد ديگر جرأت قبلي را ندارد. يک لحظه فکر کرد اگر از بين اين جمعيت دو نوجوان ديگر بيرون آمده، در حضور جمع، غرورش را به زمين بمالند، چه خاکي به سرش کند؟ چگونه در اين محله زندگي کند. آن وقت ديگر بايد سر بگذارد و بميرد.
تنها يک راه پيش روي او بود؛ به خاک ماليدن نوجوان. همان نوجواني که غرورش را به خاک ماليده بود! بايد او را در حضور جمع ضايع مي‌کرد. و الّا ابهت چندين و چند ساله‌اش بر باد مي‌رفت. بايد منتظر بازگشت او مي‌ماند.
منوچ منتظر بود. نه تنها منوچ، نوچه‌ها هم منتظر بودند. و نه تنها نوچه‌ها، همة مردم منتظر بودند. آنها منتظر يک نوجوان نبودند، منتظر قهرمان بودند. کاري را که هيچکس نتوانسته و يا نخواسته بود انجام دهد، يک غريبة لاغر و استخواني در حضور اين همه آدم مسن و تنومند انجام داده بود.
منوچ بي‌اختيار قدم مي‌زد و فکر مي‌کرد. او که پيش از اين به اندازة همة آدم‌هاي محل حرف مي‌زد و داد و بيداد راه مي‌انداخت، حالا از نطق افتاده بود. حالا اين مردم بودند که همهمه مي‌کردند، داد مي‌زدند، نظر مي‌دادند و خروج يک قهرمان کوچک را انتظار مي‌کشيدند.
آتش به يک‌باره تنوره کشيد و زبانه‌هاي آن از لبة سقف خانه بالا آمد. چند جوان به خود جرأتي دادند تا به کمک نوجوان بروند. همان موقع صداي آژير ماشين‌هاي آتش‌نشاني هم شنيده شد. هنوز جوان‌ها وارد خانه نشده بودند که نوجوان سرفه‌کنان از ميان دود و آتش بيرون آمد. سياه بود و خاک‌آلود. ابروها و موهاي مجعدش سوخته بود. دوده، صورت سفيدش را سياه کرده بود و آتش، سفيدي چشمانش را سرخ. پتوي لوله‌شده‌اي را با زحمت به دنبال خودش مي‌کشيد. چند جاي پتو در حال سوختن بود. از آستين‌هاي لباس نوجوان هم دود برمي‌خاست.
جوان‌ها بي‌درنگ به کمک نوجوان شتافتند. يکي آب به دهانش مي‌داد، يکي آتش را خاموش مي‌کرد.
آنها وقتي پتوي لوله‌شده را گشودند، پيکر مصدوم خانم کمالي را ديدند که بي‌حال افتاده بود و ناله مي‌کرد.
زن‌ها جيغ‌کشان به بالين او شتافتند. همان موقع ماشين آتش‌نشاني و آمبولانس هم جلوي خانه ترمز کرد.
حاج قربان با شنيدن صداي آژير، از حجره بيرون دويد و در حالي که هنوز بر سرش مي‌کوبيد، حجره را نشان داد.
مردم با عصبانيت او را کنار زده، مأمورها را به خانة کمالي راهنمايي کردند.
منوچ در طول اين مدت با خودش درگير بود. حکايت کُشتي‌گيري را داشت که آرزو مي‌کرد حريف قَدَرش حاضر به کشتي نشده و داورها رأي به شکستش بدهند. دوست داشت خودش را به نحوي سرگرم کند تا متوجه بازگشت نوجوان نشود، اما مگر آسان بود؟ چگونه مي‌توانست آن چهرة لاغر و استخواني را ـ که در نظرش به بزرگي يک کوه بود ـ فراموش کند؟ اصلاً او که بود که به يک‌باره از ميان جمعيت سبز شد و در عرض چند ثانيه همة تار و پود يک لات سابقه‌دار را بر هم ريخت؟
ماشين آتش‌نشاني آتش را خاموش کرد و آمبولانس، خانم کمالي را برد. در حالي که منوچ هنوز از آن گيجي خرد‌کننده بيرون نيامده بود. او هر چه فکر مي‌کرد تا از آن نوجوان غريبه نشاني و ردّ آشنايي بيابد، نمي‌يافت. تنها هيبت يک کوه در نظرش مجسم مي‌شد و او را تحقير مي‌کرد.
مردم تازه به خود آمده و فرصتي پيدا کرده بودند تا سراغي از آن نوجوان بگيرند اما آن رهگذر غريبه ديگر در ميانشان نبود.

 

 

 

 

 

 

 

 

 


کوچة دوم
بصيرت

 

 

 

 

 

کوچة دوم کجاست؟
خوب چشمانت را باز کن، بيست سال از کوچة اول فاصله گرفته‌اي. مي‌داني چرا وارد اين کوچه شده‌اي؟ مي‌داني از اينجا چه مي‌خواهي؟
دربه‌در افتاده‌اي به دنبال نوزاد بيست سال پيش. همان نوزاد هفت‌ماهه‌اي که غذايش يک قطره شير بود و پوشاکش يک مشت پنبه، اما حالا يک دانشجوي تيزهوش و قبراق است.
تو او را در کجا يافته‌اي؟ در دانشگاه اروميه؟
بسيار خوب. حالا بگو اين همه دانشجو چرا اين همه ذوق زده‌اند؟ چرا اين همه کودکانه مي‌خندند؟ چون دانشجو هستند؟
پس آن جوان نحيف و لاغر چرا نمي‌خندد؟ چرا به جاي دهان، چشمانش باز است؟
مي‌گويي مادرزادي است؟
ولي نه! من مي‌گويم نه. تو هم اگر خوب نگاه کني، مي‌گويي نه.
اين چشم‌ها دارند از حدقه بيرون مي‌زنند. اين چشم‌ها مي‌خواهند چيزي به من و تو بگويند. باور نمي‌کني؟ خوب رفتارش را نگاه کن. با اين که قد و هيکلش از بسياري دانشجوهاي ديگر کوتاه‌تر است، اما چنان برافراشته قدم برمي‌دارد که گويي پشت‌بام دانشکده را هم مي‌بيند.
اين سر و گردن کوتاه، از سقف سر استادها هم بالاتر است. او چيزي را مي‌بيند که بسياري از استادها نمي‌بينند. چيزي را مي‌شنود که...
تو هم شنيدي؟ صداي خنده و ريسه را مي‌گويم. فرق تو و او در اين است که تو شنيدي و نشنيدي؛ اما او شنيد و شنيد! به همين خاطر رفت سراغ آن دسته از دانشجوهايي که مقابل بُرد ايستاده‌اند، در هم مي‌لولند و نمره‌هايشان را با هم مقايسه مي‌کنند. بيچارگي را در نمرة جيم مي‌بينند و فخر را در نمرة الف. نمره الفي‌ها مي‌خواهند جشن بگيرند و سور بدهند.
از اينها بيچاره‌تر مي‌داني چه کساني هستند؟
آنهايي که آب از لب و لوچه‌شان آويزان شده؛ سر راه جنس مخالفشان گردن کج کرده‌اند تا لبخند گدايي کنند.
بيا من و تو بيفتيم به دنبال غلامحسين تا ببينيم از کدام دسته ابراز انزجار خواهد کرد. بيا ببينيم کدام دسته او را پس خواهد زد و کدام دسته تحويلش خواهد گرفت.
غلامحسين، غلامِ حسين است. غلام حسين از هيچ انسان غفلت‌زده‌اي نفرت ندارد. انزجار از يزيد، ديگر مجالي براي ابراز انزجار از غفلت‌زده‌ها نگذاشته.
مي‌بيني دانشجوها را؟ به حرف‌هاي متحجرانة غلامحسين مي‌خندند. بگذار يک شکم سير بخندند. وقتي غلامحسين در قرن چهاردهم، يزيد قرن اول را نشانشان داد، آن وقت همه‌شان را برق سه فاز خواهد گرفت.
مگر يزيد قرن اول دست‌پروردة يهوديان نقابدار نبود؟
پس گوش‌هايت را مثل گوش‌هاي اين دانشجوها باز کن تا هر آنچه آنها شنيده‌اند، تو هم بشنوي.
ـ رفقا! بيچارگي در نمرة جيم نيست. بيچارگي در نوکري مسلمان‌هاست. آن هم براي چه کسي؟ صهيونيست‌ها! از جيم تا الفمان، همه نوکريم. تازه وقتي الف مي‌شويم، نوکري‌مان غلامانه‌تر مي‌شود.
بيچارگي در اين است که صهيونيست‌ها چشم در چشم شما، دست در جيبتان کنند تا پول فاکتور سلاح‌هايي را بپردازند که سينة برادران مسلمان شما را در فلسطين دريده است...
خوب گوش دادي؟ حواست کجاست؟ نگران چه هستي؟ اگر غلامحسين هم مثل تو نگران آن جاسوس بيچاره‌اي بود که دوان دوان خودش را به دفتر رييس دانشکده رساند، آن وقت نمي‌توانست کامش را بسته، چشمش را بگشايد.
لب و لوچه‌ها را ببين! دارد گس مي‌شود؛ فرو مي‌خوابد. انگار غلامحسين به يک‌باره بر صورت آنها اکسير بيداري پاشيد.
ـ مگر مي‌شود؟ اسلحه، با پول ما، آن هم براي قتل عام برادران ما؟... امکان ندارد!
ـ مي‌بينيد که شده است. مي‌بينيد که امکان دارد. يزيد بوزينه‌باز بود؛ نه همجنس‌باز! هيچ مي‌دانيد نخست‌وزير شما مسلمانان، هم بهايي است و هم همجنس‌باز!
مي‌بيني که گردن‌ها رفته‌رفته دارد صاف و برافراشته مي‌شود!
صداي خنده و ريسه، جايش را به فرياد رهايي مي‌دهد.
مي‌بيني چشم‌ها دارد از حدقه بيرون مي‌زند!
از اين به بعد، همة اين دانشجوها هنگام راه رفتن برافراشته قدم خواهند برداشت. هرچند برافراشتگي آنها منجر به اخراج غلامحسين از دانشگاه شود.
و تو مي‌تواني اسم درس اين کوچه را بگذاري درس بصيرت؛ درس برافراشتگي!

 


 


داستان دوم

 

تنهاترين سرباز

پادگان ساکت و خلوت بود. چهار نگهبان روي دکل از چهارگوش پادگان همه‌جا را زير نظر داشتند.
پروژکتورهاي قوي دور تا دور پادگان و محوطة داخل را مثل روز روشن کرده بود. در زير نور پروژکتورها، حرکت هيچ جنبنده‌اي از نگاه نگهبان‌ها مخفي نمي‌ماند. تنها جنبنده‌اي که در آن نيمه‌شب مشغول جنبيدن بود، نگهبان دفتر سرگرد بود. او جلوي دفتر سرگرد مدام قدم مي‌زد، گاه به ساعتش نگاه مي‌کرد و انتظار مي‌کشيد.
نگهبان بالاي دکل‌ها نيز وقتي اين صحنه را مي‌ديدند، به ياد ساعت موعود مي‌افتادند. عقربه‌ها داشت به يک و نيم نيمه‌شب نزديک مي‌شد.
هنوز از دفتر سرگرد صداي قهقهه مي‌آمد. نگهبان دفتر سرگرد نگاهي به اطرافش انداخت، بعد مخفيانه رفت به طرف پنجرة اتاق سرگرد و دزدانه سرک کشيد. سرک کشيدن او را نگهبان‌هاي بالاي دکل‌ها ديدند!
سرگرد در کنار منقل لم داده بود. با صداي بلند مي‌خنديد و از اعماق گلو سرفه مي‌کرد. سروان و نوچه‌ها هم در خنده او را همراهي مي‌کردند.
نگهبان دفتر اضطراب داشت. او باز هم به ساعتش نگاه کرد. وقتي عقربه‌ها به يک و نيم رسيد، ناگهان صداي باز شدن در آسايشگاه سربازان، او را از جا پراند. نگهبان‌هاي دکل هم نگاه خود را به طرف آسايشگاه چرخاندند.
چند سرباز در حال خروج مخفي از آسايشگاه بودند. پوتين‌ها در دست‌شان بود و آهسته قدم برمي‌داشتند.
يکي از سربازها که لاغر و استخواني بود، آهسته گفت: «زود باشين بياين تو تاريکي، پوتين‌ها رو پا کنين. يالّا سريع‌تر.»
سربازهاي ديگر به دنبال او به راه افتادند. پوتين‌ها را پا کرده، با احتياط رفتند به سمت دفتر سرگرد.
نگهبان دفتر هنوز داشت از پشت پنجره به داخل دفتر سرک مي‌کشيد.
بزم شبانه عادت هميشگي سرگرد بود. او علاوه بر عيش و نوش، علاقة زيادي هم به جوک و خنده داشت. به همين خاطر هميشه به سروان سفارش مي‌کرد، از بين سربازها بهترين جوکرها و بذله‌گوها را شناسايي کرده، حسابي تقويتشان کند؛ تا هم موجب انبساط خاطر او شود و هم باعث سرگرمي سربازهاي بي‌سر و پا.»
سروان هم زرنگ بود. در هر دوره، يک نفر ترک انتخاب مي‌کرد، يک نفر کرد و يک نفر لر. جوکر ترک را سرپرست سربازان ترک قرار مي‌داد و جوکر کرد و لر را سرپرست قوم خودشان. آن وقت بازي حيدري و نعمتي شروع مي‌شد. سربازان اقوام مختلف به جاي اينکه نگاهي به اوضاع و احوال دور و برشان بيندازند، در طول دوران خدمت مي‌افتادند به جان هم. آنها همديگر را تکه پاره مي‌کردند و سرگرد و سروان از شدت خنده غش و ريسه مي‌رفتند.
سرپرست‌ها از صبح تا شب درصدد ساختن جوک جديد عليه هم بودند. چرا که شب‌ها بايد با دست پر به بزم شبانة سرگرد مي‌رفتند.
سرگرد در برابر اين خوش‌خدمتي، گاه از جيرة سربازان ديگر کم مي‌کرد و به نوچه‌ها مي‌داد.
صداي پاي سربازاني که از آسايشگاه خارج شده بودند، نگهبان را به خود آورد. آنها فاصلة زيادي با دفتر سرگرد نداشتند. سرباز لاغر قدم‌هايش را تند کرد و به طرف نگهبان آمد. نگهبان خيزي برداشت به سمت او و با صدايي که از شدت اضطراب مي‌لرزيد، گفت: «افشردي! اوضاع روبه‌راهه. فقط تو رو خدا يه کم سريع‌تر.»
افشردي گفت: «خيلي خوب. تو برگرد سر پُستت.»
بعد به سربازها اشاره کرد به دنبالش بروند.
آنها با سرعت از مقابل دفتر سرگرد گذشته، به طرف دفتر آموزش رفتند.
نگهبانان دکل‌ها، هم محيط اطراف را زير نظر داشتند، هم سربازان گروه افشردي را.
نگهبان دفتر نگران تمام شدن مجلس بزم سرگرد بود. اگر مجلس به پايان مي‌رسيد، سرگرد نوچه‌ها را مرخص مي‌کرد تا به آسايشگاه برگردند. بعد خودش با سرگرد در محوطه قدم مي‌زد و سيگار مي‌کشيد. در اين مواقع، نگهبان هم با ده قدم فاصله بايد به دنبالشان مي‌رفت و به محافظت از آنها مي‌پرداخت.
ـ نگهبان!
اين فرياد سرگرد بود که چهار ستون بدن نگهبان را لرزاند.
ـ نگهبان! کدوم گوري هستي پدر سوخته!
نگهبان در حالي که به داخل دفتر مي‌دويد، با صدايي لرزان داد زد: «اومدم قربان!»
وقتي وارد دفتر شد، رنگش پريده بود. پا کوبيد و نفس‌نفس زد.
سرگرد مستانه پرسيد: «هواي بيرون چطوره گوگولي؟ حال مي‌ده يه کم قدم بزنيم و صفا کنيم يا نه؟»
نگهبان با شرم و خجالت گفت: «بـ بله قربان!»
اما ناگهان به ياد گروه افشردي افتاد و با دستپاچگي ادامه داد: «اِ، ولي قـ قربان چيزه... يه کمي باد هست!»
سرگرد که حسابي هواي مزاح به سرش زده بود، پريد وسط حرف نگهبان و گفت: «يعني مي‌گي هوا کم‌باده؟ هاه هاه ها...»
نگهبان گفت: «نه قربان. منظورم اينه که شما عرق دارين قربان. اگر خداي نکرده باد به پيشوني‌تون بخوره، ممکنه بچايين.»
سرگرد باز هم به مزاح گفت: «من ديگه عرق ندارم، هرچي داشتم زدم تو رگ.»
و باز هم زد زير خنده. آنگاه ادامه داد: «خيلي خوب پس تا عرقم خشک بشه، به گزارش روزانة سروان گوش مي‌دم. تو هم بدو برو بيرون گوگول مگولي. بدو يالّا.»
نگهبان پا کوبيد و گفت: «چشم قربان!»
بعد سراسيمه خارج شد.
سروان بادي به غبغب داد و گفت: «قربان! کل پادگان زير نظر اين سه نوچه مي‌چرخه. سربازهاي کرد حق ندارن بدون اجازة کاک فايق آب بخورن.»
فايق پا کوبيد. سروان ادامه داد: «سربازهاي ترک منتظرن اياز بگه بمير، مي‌ميرن!»
اياز هم پاکوبيد. سروان نوچة سومش را نشان داد و گفت: «نظرعلي هم کافيه سه تا سوت بزنه، هرچي سرباز لُر تو پادگانه، مثل اجل معلق به خط مي‌شن.»
سرگرد سري تکان داد و گفت: «خوبه، خوبه. ولي تکليف بقية سربازها چي مي‌شه؟ همه که مثل اينا گري گوري نيستن.»
سروان پاسخ داد: «بقيه يا بايد به يکي از اين سه دسته بپيوندن و يا زير دست و پاي اين سه دسته له مي‌شن. نه غذايي بشون مي‌رسه و نه پوشاکي. هر روز از دست يکي کتک مي‌خورن، بدون اين که کسي به دادشون برسه.»
سرگرد پوزخندي زد و گفت: «بيچاره ننه‌مرده‌ها! حالا ببينم، سربازي داريم که اين‌قدر بدبخت باشه؟»
سروان فکري کرد و گفت: «بله قربان. البته بيشتري‌ها به اين سه گروه پيوستن. ولي يه دانشجو هست، سربازا اسمشو گذاشتن دکتر. خاک بر سر، دانشگاهو رها کرده اومده سربازي!»
سرگرد پنجة دستش را به هوا کوبيد و گفت: «خاک عالم! احمق ديده بودم، اما نه به اين غليظي. لابد از اون مخ‌هاست که در اثر خرخوني مخ‌شون چِت کرده و زدن به کُلَشي!»
سروان خنديد و گفت: «اي ولّا. دقيقاً همين طوره که حضرتعالي فرمودين. حتي من بعضي وقت‌ها ديدم سربازهاي بي‌سواد دورَش مي‌کنن و سربه‌سرش مي‌ذارن.»
نوچه‌ها نگاهي به هم انداخته، حرف سروان را تاييد کردند.
سرگرد که خوشش آمده بود، يک سيگار برگ به لب گذاشت. سروان با سرعت جلوي او زانو زد و برايش فندک کشيد. سرگرد سيگارش را روشن کرد، دود غليظ اولين پکش را فوت کرد تو صورت سروان و گفت: «با اين حساب، خيلي نمايشگاهه!»
سروان پرسيد: «چي قربان؟»
سرگرد گفت: «اون دکتر ببو ديگه. تو چقدر خنگي!»
بعد هردو زدند زير خنده. سرگرد ادامه داد: «دوست دارم ببينمش. يه شب بيارش يه خورده بخنديم.»
ـ چشم قربان. همين فردا شب. مي‌دونم خيلي خوش مي‌گذره!
نگهبان‌هاي بالاي دکل‌ها اين پا و آن پا مي‌کردند. آنها دفتر آموزش و دفتر سرگرد را زير نظر داشتند. هيچ‌کس جلوي دفتر سرگرد نبود.
درِ دفتر آموزش باز بود. نگهبان سراسيمه از دفتر آموزش خارج شد، نگاهي به اطرافش انداخت، بعد عجولانه خودش را مقابل دفتر سرگرد رساند. اول از پنجره به داخل سرک کشيد، بعد شروع کرد به قدم زدن.
بچه‌هاي گروه افشردي داشتند با ماژيک بر روي کاغذ فيلي اعلاميه مي‌نوشتند. افشردي که محوطه را زير نظر داشت، گفت: «خوب بچه‌ها، ديگه کافيه. الان سرگرد و سروان مي‌آن بيرون. زود باشين راه بيفتيم که خيلي کار داريم.»
نگهبان‌هاي دکل‌ها، گروه افشردي را ديدند که يکي يکي از دفتر آموزش بيرون آمده و با راهنمايي افشردي، هرکدام به سمتي رفتند. آنها اعلاميه داشتند.
?
کل نيروهاي پادگان، از درجه‌دار گرفته تا آشپز و سرباز ـ همه ـ به خط شده بودند. سرگرد مثل ماري زخمي به خود مي‌پيچيد و زير لب زوزه مي‌کشيد. ترس و وحشت چنان بر سربازها سايه افکنده بود که مي‌خواست قلبشان را از کار بيندازد.
زمين صبحگاه به قدري ساکت و آرام بود که حتي صداي نفس کشيدن سربازها هم شنيده مي‌شد.
نوچه‌ها سرِ ستون اقوام خود ايستاده بودند. سروان براي دلداري سرگرد، گاه و بيگاه به نوچه‌ها اشاره مي‌کرد تا يکي از سربازها را تنبيه کنند. آنها يکي از سربازها را نشان کرده، به بهانة چرخاندن چشم و خاراندن سر، زير مشت و لگد مي‌گرفتند.
سروان هم بدون معطلي مي‌گفت: «بازداشتش کنين. کار همين پدرسوخته است. من پدر تک‌تک شمارو درمي‌آرم. حالا ديگه سربازها رو تشويق به فرار از سربازخونه مي‌کنين؟ اونم به فرمان کي؟ خميـ...»
وقتي سروان مي‌خواست اسم خميني را بر زبان بياورد، انگار قفل دهان سرگرد به يک‌باره باز شد. مثل ملخ از جا پريد و فرياد کشيد: «خفه شو سروان! تا حالا هيچ‌کس جرأت نکرده اون اسمو تو پادگان من به زبون بياره. فرمانده اين پادگان منم، من! مورچه تو اين پادگان جابه‌جا بشه، من مي‌فهمم. من مادر همه‌تونو به عزاتون مي‌شونم. مگه ديشب نگهبان‌ها مرده بودن که تو پادگان من اعلاميه چسبيده؟ نکنه کار اجنّه و از ما بهترون بوده؟ حتي اگه کار اونا هم باشه، نسل اجنّه و از ما بهترونو برمي‌داريم... سروان بي‌عرضه!
ـ بله قربان!
ـ بله و زهرمار. همة نگهبان‌هاي ديشبو بازداشت کن.
ـ چشم قربان.
سروان ترس از اين داشت سرگرد سکته کند و خونش گردن او را بگيرد. کفِ سفيدي از گوشه‌هاي لب سرگرد بيرون زده و سفيدي چشمانش را خون فراگرفته بود. عصبانيتش در حدي بود که کنترل بدن خودش را نداشت. نه مي‌توانست در يک‌جا بايستد و نه اعضا و جوارحش را از پريدن و لرزيدن منع کند. ديوانه‌وار عرض سه متري سکوي جايگاه را با قدم‌هاي بلند طي مي‌کرد، فرياد مي‌کشيد، با صداي بلند بد و بيراه مي‌گفت و مدام دستور صادر مي‌کرد.
ـ آهاي سروان گيج و بي‌خاصيت! زود اون نوچه‌هاي مفت‌خور و لندهورو بفرست برن تو آسايشگاه. هرچي دفتر و کتاب و دستخط پيدا مي‌کنن، بايد ظرف ده دقيقه براي من بيارن. من نامردم اگر تشخيص ندم اون اعلاميه‌ها دستخط کدوم بي‌پدر و مادره!
نوچه‌ها ديگر منتظر فرمان سروان نماندند. زود به طرف آسايشگاه دويده، خودشان را از شر سرگرد خلاص کردند.
سرگرد مي‌دانست از اين  طريق هم نخواهد توانست مجرم واقعي را شناسايي کند. چرا که نه تجربة اين کار را داشت و نه دستخط خرچنگ قورباغة اين همه سرباز قابل تشخيص از هم بود. پس ناگزير بود براي زهرچشم گرفتن هم شده، چند نفر را شانسي انتخاب کرده، تخلف را به گردنشان بيندازد. اين طوري هم غائله به نفع خودش تمام مي‌شد، هم خبر به مقامات بالا درز پيدا نمي‌کرد و کار به جاهاي باريک نمي‌رسيد.
سرگرد راه افتاد به ميان صفوف سربازان. سروان و دو نفر از محافظين هم به دنبالش روانه شدند. سرگرد از همان ابتدا، قيافه‌ها را يکي يکي وارسي کرد. او به دنبال چهره‌اي مي‌گشت که مظلوم‌تر و بي‌زبان‌تر از بقيه باشد و تنبيهش دردسري نيافريند. با همين ويژگي چند سرباز بي‌زبان را شکار کرد و با کشيده و سينه‌خيز و اضافه خدمت تنبيه نمود. بعد رسيد به افشردي.
افشردي جسورانه سر و گردنش را بالا نگه داشته بود. افراشتگي سر و گردن او در ميان آن همه سر و گردن فرو افتاده، تابلو بود. سرگرد انتظار داشت وقتي به او مي‌رسد، مثل همه سر و گردنش را پايين بيندازد و رنگ ببازد. اما افشردي انگار اصلاً حضور او را احساس نمي‌کرد.
سرگرد به شدت عصباني شد. کشيدة محکمي بر صورت او نواخت و فرياد کشيد: «خبردار!»
همه خبردار ايستادند. افشردي از جايش تکان نخورد. سرگرد از هيبت او يکه خورد. احساس کرد دست به عمل خطرناکي زده. لحظه‌اي درنگ کرد. بعد دهانش را به گوش سروان چسباند و آرام پرسيد: «اين کيه؟»
سروان لبخندي زد و گفت: «قربان! اين ننه مرده، همون آقاي دکتره!»
سرگرد پوزخندي زد و گفت: «همون دانشجوي خل و چل؟»
سروان سري به علامت تاييد تکان داد و گفت: «بله قربان!»
سرگرد پرسيد: «پس چرا اين طوري قيافه گرفته؟ مارو باش خيال کرديم با پسر تيمسار طرف حسابيم. زپرتي!»
بعد چند بار دور افشردي چرخيد، تحقيرآميز سر تا پايش را نگاه کرد و با صداي بلند خنديد. در طول اين مدت افشردي اصلاً نگاهش نکرد.
کم‌محلي او رفته‌رفته داشت سرگرد را عصبي مي‌کرد. سرگرد براي اينکه فاتحانه از او بگذرد، رو به سروان گفت: «اين دکتر خنگ فقط به درد خنده مي‌خوره. شب بيارش دفتر يه کم سر به سرش بذاريم و بخنديم.»
افشردي بدون اين که سرش را بچرخاند، زيرچشمي براي سرگرد چشم غره رفت. سرگرد در حال گذر از کنار او بود که چشم غره بر تن و جانش نشست و تمام وجودش را انگار به يک‌باره آتش زد. با عصبانيت بازگشت و فرياد کشيد: «خبردار بايست قورباغه!»
افشردي خبردار ايستاد. سرگرد براي اينکه در همين ابتدا گربه را جلوي حجله بکشد، کشيدة ديگري به صورت افشردي زد و فرمان داد: «يالّا بخواب روي زمين سينه‌خيز برو.»
افشردي با خونسردي جواب داد: «شرمنده‌ام قربان! قورباغه‌ها که نمي‌تونن سينه‌خيز برن، فقط بپّر بپّر مي‌کنن!»
اين گستاخي افشردي، خون سرگرد را به جوش آورد و رنگ چهره‌اش را کبود کرد. يک لحظه سکوت و انتظار همة صفوف را فرا گرفت. سروان مي‌خواست به افشردي حمله کند، اما سرگرد جلوي او را گرفت و به محافظينش اشاره کرد.
آنها بدون معطلي به وي حمله‌ور شده، با مشت و لگد روي زمين درازش کردند.
در فاصله‌اي که افشردي کتک مي‌خورد، همهمه‌اي بين صفوف بالا گرفت. سروان براي ساکت کردن سربازان هرچه فرياد مي‌کشيد و بد و بيراه مي‌گفت، فايده‌اي نداشت. سرگرد احساس کرد بايد خودش دست به کار شود. چند فحش و ناسزا نثار همه کرد و فرياد کشيد: «خفه شين پدرسوخته‌هاي عوضي. يک ماه اضافه خدمت براي همه‌تون مي‌نويسم. همه‌تونو مي‌فرستم بازداشتگاه انفرادي...»
سربازها انگار صداي سرگرد را نمي‌شنيدند.
وقتي محافظين، افشردي را مجبور به سينه‌خيز کردند، چند نفر از سربازان ديگر هم روي زمين خوابيده، سينه‌خيز رفتند. سرگرد که از اين کارشان تعجب کرده بود، داد زد: «پدرسوخته‌هاي نفهم. کي به شما گفت سينه‌خيز برين. من فقط به اين قورباغه گفتم...»
سرگرد تا به خود بيايد، نصف بيشتر سربازها روي زمين دراز کشيده بودند و سينه‌خيز مي‌رفتند. تعداد آنها به قدري بود که ديگر افشردي در ميانشان گم شده بود. سرگرد يک لحظه خودش را باخت. احساس کرد در ميان گرداب سربازان گرفتار شده. بايد هرچه زودتر خودش را از اين مهلکه نجات مي‌داد. در آن لحظه درهاي فکرش به يک‌باره قفل شده بود. قدرت هيچ تصميمي نداشت.
مدام چهرة

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین