آخرين لبخند
بچههاي روي ميلههاي تيز خورشيدي دراز كشيده بودند. خونابه زير شكمهايشان، اطراف ميلههاي خورشيدي را سرخ كرد آب رفته بود كه خورشيديها سرشان آمده بود بيرون. اينها بچههاي گردان غواص بودند كه خورشيديها را بغل گرفته بودند تا پيكرشان روي آب شناور نشود و كمين دشمن متوجه حضور نيروها نشود.
اشك در چشمانش حلقه زد يكي از آنها را ميشناخت. سربند سبز بر سر داشت به زحمت انگشتان او را از لاي خورشيدي بيرون كشيد. نميدانست گريه كند داد بكشد، فقط سرش را به سر او نزديك كرد هنوز لبخند بر لبش بود.
منبع: سايت صبح
لینک کپی شد
نظر شما
