انگشت شکسته
مي خواي بگن فلاني نشسته هرکس بايد کار خودشو انجام بده». خنديد و بلند شد تا لباس را از دستم پس بگيرد، انگشت سبابه اش توي دستم بود محکم فشارش دادم انگشتش شکست. آرام گفت:«بي انصاف، کار خودت را کردي، ديگر نمي توانم لباس بشورم». خبر دادند شهيد شده، براي ديدنش رفتم معراج شهدا ترکش انگشت هاي دستش را بريده بود آن انگشتي را که من شکسته بودم هنوز سرجايش بود.
منبع : سايت صبح
لینک کپی شد
نظر شما
