دست نوشته عليرضا عاصمي (3)

کد خبر: ۱۱۲۲۵۳
تاریخ انتشار: ۲۸ بهمن ۱۳۸۵ - ۱۰:۲۳ - 17February 2007


23-
جمعه 16/2/62 صبح جهت ثبت ميادين خرمشهر و بازديد کار مين کوب با چند نفر راهي خرمشهر شديم. چون از جاده ي آبادان مي رفتيم بهتر ديديم که نماز جمعه را در آبادان بخوانيم. نزديکي هاي ظهر شده بود. به آبادان رسيديم و به سمت محل نماز جمعه راه افتاديم. اين هفته نماز جمعه به علت نبودن «حجت الاسلام جمي» اقامه نمي شد ولي نماز جماعت همراه با سخنراني در مسجد امام آبادان برقرار بود. در راه که مي رفتيم، موج انبوه مردم را مي ديديم که به سوي نماز مي رفتند. زن و مرد، کوچک و بزرگ، بسيجي و ارتشي، همه و همه با سرعت مي رفتند گويي از قافله عقب مانده بودند. به راستي که چه عاملي باعث شده بود که مردم در آن هواي گرم و سوران، آن چنان در زير آفتاب و روي آسفالت خيابان ها تجمع کنند؟ آري چيزي جز ايمان نمي توانست باشد و اين هم از برکات جمهوري اسلامي بود. صدام و صداميان فکر مي کردند. با چند تا گلوله ي توپ زدن به آبادان مي توانند مردم را از صحنه بيرون کنند ولي کور خوانده بودند، با اين ناجوانمردي ها ملت ما مصمم تر مي شد. به مسجد رسيديم ولي داخل مسجد جا نبود. مدتي داخل خيابان نشستيم. کم کم خود را داخل مسجد جا زديم ولي به قدري آفتاب، داغ و سوزان بود که من نتوانستم طاقت بياورم. نماز اول را که خواندم، رفتم.
ماشين را سوار شديم و به سمت خرمشهر حرکت کرديم. از آبادان چند کيلومتري رد شديم، ديديم در کنار جاده، يک نيسان چپ کرده و حدود بيست نفر سر و دست و پا شکسته افتاده اند. سريع پياده شدم. افرادي که سالم بودند مثل اينکه تا به حال مجروح نديده بودند. از کارگران بازسازي خرمشهر بودند. ايستاده بودند و دو دستي به سر خوشان مي زدند. يکي بود استخوان پايش از ناحيه ي زانو قطع شده بود و حدود 20 سانت بيرون آمده بود. خلاصه همه ي مجروحين را سوار استيشن کرديم و به بيمارستان طالقاني آبادان برديم. ساعت 2 بود. چون دير شده بود، با سرعت بيشتر به خرمشهر به مقر برادران تخريب رفتيم. نقشه و کالک ميادين مين را درخواست کرديم. گفتند: نقشه ي چي ما به تو بدهيم؟ از فلان جا تا فلان جا همه اش مين است. راستي هم که جايي ديگر نمانده بود که مين نکارند. از لب تاقچه ي اتاق گرفته تا زير قابلمه و جاهاي ديگر. اما تمامي اين ها را برادران با چند تا شهيد و معلول، پاکسازي کرده بودند به جز دو ميدان که آن هم مين کوب مشغول کوبيدن بود.

24-
يک شب 18/2 ساعت 5/3 بعدازظهر به سمت سوسنگرد حرکت کرديم و از آن جا به سمت خط رفتيم. شب در جنگل امغر خوابيديم. رفتيم به چادر برادران تخريب تيپ امام حسن(ع). داخل چادر از دست پشه نمي شد خوابيد. آمديم بيرون. ناگهان يکي داد و فرياد کنان مي دويد. عقرب نيشش زده بود. اين جا هم از ترس عقرب ها نمي شد خوابيد. ناچار شديم رفتيم روي اسباب هاي ماشين، با همه ي گرما خود را لاي پتو پيچيديم. ولي نمي دانم از کجا پشه ها راهي پيدا مي کردند و مي آمدند زير پتو و با ما کشتي مي گرفتند. نگذاشتند ما بخوابيم.
5 دقيقه مي خوابيديم 10 دقيقه دست و پا را مي خارانديم. ساعت 12 بيدار شديم. تصميم گرفتيم برگرديم ولي ديديم هر جا برويم، همين است. تا صبح دست و پايمان مثل آبله بالا زده بود و سرخ شده بود. صبح که آفتاب زد، پست نگهباني پشه ها تمام شد و تحويل مگس ها دادند. يکي از برادران مي گفت: نصف شب در سنگر بودم. ديدم صداي گريه مي آيد. فکر کردم نماز شب مي خواند. سرم را از زير پتو بيرون آوردم. يک دفعه پشه ها حمله کردند. بعد ديدم دوستم از دست  پشه ها چاره اي جز گريه ندارد و در کشتي با پشه شکست خورده است...

25-
چون مي خواستم به تهران بروم، به راه آهن اهواز آمدم. صف بليط خيلي شلوغ بود، لذا به شرکت مسافربري آمدم تا با اتوبوس بيايم، ولي از آن جا که خدا مي خواست، يک نفر از راه رسيد و رو به من کرد و گفت: «مي خواهي بروي تهران؟» گفتم: «بله.» گفت: «اين بليط قطار برو.» هر کاري کردم، پولش را هم نگرفت. گفت: «نذر رزمندگان اسلام.»
با قطار ساعت 5 حرکت کردم. صبح روز چهارشنبه به تهران رسيدم و از آن جا روي بوفه ي اتوبوس راهي کاشمر شدم و خيلي هم اذيت شدم. 14 روز مرخصي داشتم، ولي وقتي به کاشمر رسيدم، نتوانستم صبر کنم. لذا يک روز بيشتر نماندم و بليط براي مشهد گرفتم يک روز هم در مشهد بودم و بعد هم به تهران و اهواز آمدم. امروز 27/2/62 سه شنبه ساعت10 است که وارد اهواز شدم و از مرخصي 14 روزه 4 روز بيشتر نرفتم. چون صبحانه نخورده بودم، به ساندويچ فروشي رفتم و کباب لقمه خوردم، ولي چندان خوب نبود که بگويم جايتان خالي.

26-
يکي از روزهاي پاکسازي، بعد از نماز جماعت صبح و دعا عازم شديم. تويوتا و آمبولانس، پشت سر هم حرکت مي کردند. در بين راه، يکي از برادران گفت: چقدر بد است آدم توي پاکسازي پايش روي مين برود. چند بار اين جمله را تکرار کرد و گفت که هميشه از خدا خواسته ام پايم در عمليات قطع شود، نه در ميدان بدون دشمن. وارد ميدان شديم. مين گوجه اي و لغزنده و ترکش داشت. اتفاقاً منطقه را به خاطر علفزار بودن، آتش زده بوديم، سياه شده بود و صفحه ي روي مين گوجه اي و لغزنده که سياه بود، ديده نمي شد. اين برادر موظف شد مين هاي لغزنده را خنثي کند. نيروها را بعد از خواندن دعا وارد ميدان کرديم. چند دقيقه اي نگذشته بود که با صداي انفجاري توجه همه جلب شد. ديديم همان برادرمان روي زمين افتاده، به طرفش رفتيم. با يک حالت بهت زده به پايش نگاه مي کرد و آن را هي ور انداز مي کرد. ديديم پايش سالم سالم است، فقط بند پوتين پاره شده بود. او از خدا خواسته بود، خدا هم نخواست در ميدان مين پايش قطع شود.

27-
 يکي از دوستان نقل مي کرد که چند روز بعد از عمليات آمدند دنبال من که صدايي از درون ميدان مين مي آيد. کسي را فرستاديم. مي گفت صداي ناله اي مي آيد. طرف صدا رفتم. يک نوجوان 15 ساله روي مين رفته بود و پايش قطع شده بود. چهار شب بود که همان جا مانده بود، نه آبي نه غذايي. باور نمي کرديم. ديديم  در حال خنده است. پرسيدم: چرا مي خندي؟ گفت: در اين چند شب، چند بار آقايي آمد به من آب و غذا داد. ديشب از من خداحافظي کرد و گفت: فردا تو را نجات خواهند داد.

28-
موقع عمليات، رودخانه اي جلو بچه ها بود که عراق پل آن را منهدم کرد. اين براي ما مشکلي شده بود چون بيش از يک متر عمق داشت و جريان آب هم سريع بود. قبل از رودخانه هم ميدان مين بود که معبر باز شد و براي رودخانه هم از برانکار استفاده کرديم که پايه هاي آن را به کف رود مي زدند و رد مي شدند. عده اي در همان جا غرق شدند. بعد از مدتي، پل آوردند که رفت روي مين و پل دوم را هم که آوردند، با گلوله دشمن منهدم شد. باران هم به شدت مي آمد. يک حالت کلافه گي به من دست داده بود. به گوشه اي رفتم و قرآن را باز کردم. اين آيات آمد:«و عسي ان تکرهوا شيئا و هو خير لکم» يکباره اضطرابم از بين رفت. نتيجه اين شد که براي عبور از رودخانه، وسعت عمليات بيشتر شد تا نيروها از روي پل ديگر رودخانه عبور کنند.

29-
پس از عمليات کرخه نور، احساس شده بود که دشمن، آماده ي پاتک است. بچه هاي تخريب، تعدادي مين ضد تانک ام 19 بيشتر نداشتند، ولي قصد کرده بودند که در آن دشت وسيع، همين مقدار که حداکثر 20 مين بود را بکارند. يک الاغ در آن دور و برها بود که آوردند و 7-6 مين بار آن کردند و با علف هم روي مين ها استتار شد. به سمت جلو خاکريز خودي که رفتند، در فاصله ي نزديک عراقي ها، الاغ شروع به آواز خواندن کرد. بچه ها فرار کردند و خيلي هم ناراحت بودند که چرا کار جور نشد؟ هر چه نيروها انتظار کشيدند، عراق پاتک نکرد. تا چند وقت بعد که يکي از عراقي ها اسير شد و اظهار کرد که ما با يکي – دو تيپ آماده ي پاتک شده بوديم که در يک لحظه، آن الاغ به طرف ما آمد. تصور کرديم شما همه ي دشت را مين کرده ايد واين ها اضافي آن هاست!!

30-
شب چهاردهم ماه هوا کاملاً روشن بود. چون قرار نبود از خط خودمان بگذريم، فقط يک اسلحه برداشتيم و جهت ماموريتي روانه ي خط مقدم در جزيره ي جنوبي (مجنون) شديم. تعداد ما هفت نفر بود. حدود چهل و پنج دقيقه با قايق موتوري رفتيم از فاصله دو کيلومتري، خاکريز بلندي در آب ديده شد. هوا روشن بود. ديد ما خيلي خوب بود. با سرعت به سمت خاکريز حرکت کرديم. چشمتان روز بد نبيند، به فاصله ي پنجاه متري خاکريز که رسيديم، متوجه شديم خاکريز عراقي هاست و راه را اشتباهي آمديم. نگهبان عراقي، روي خاکريز بلند شد. به خيال اينکه قايق عراقي است، چند علامت داد و نشست. رنگ از رخ مان پريده بود. دستمان را برديم سمت جيب ها براي انداختن مدارک توي آب. چون احتمال داديم اسير دشمن شويم. به قايق ران گفتيم که بدون دستپاچگي رد شود. نگهبانان عراقي در سنگرها پشت تيرباز نشسته بودند. ما هفت نفر، توي قايق، آيه ي وجعلنا مي خوانديم و از کنار آنها عبور مي کرديم. حدود دو کيلومتر در مواضع عراق نفوذ کرده بوديم. بعد از گذشت حدود يک کيلومتر، به خيال اينکه به نيروهاي خودي رسيديم، به ساحل رفتيم و پياده شديم. نفس راحتي کشيديم، ولي اي کاش نفس راحتي نمي کشيديم، چون ناگهان متوجه شديم هنوز داخل عراقي ها هستيم. دوباره با اشاره به هم، سوار قايق شديم. آرام آرام از کنار آنها گذشتيم. داستان شايد يک ساعت بيشتر نبود، ولي براي ما يک سال گذشت.

31-
آري خاکريز دهلاويه را برادران جهاد زدند. راننده ها به نوبت توي صف بودند. به محض اينکه يکي از راننده ها تير مي خورد و شهيد مي شد، ديگران در ادامه کار او همچنان پافشاري داشتند به طوري که تا صبح چهار راننده لودر شهيد شدند و آخرين راننده اي که پشت لودر نشست، قدير بود يکي از برادران جهاد خراسان. آتش دشمن خيلي شديد شده بود به طوري که گلوله هاي زوزه کشان از اطراف راننده رد مي شدند. بچه ها گفتند:«قدير بيا پايين با اين وضع نمي شود خاکريز زد.» خاکريز هم طوري بود که اگر زده مي شد، خيلي کمک مي کرد. چون قدير اهميت خاکريز را مي دانست، راه آن چهار تا شهيد از سر شب تا سحر را ادامه داد. دوباره بچه ها داد زدند: «قدير تو هم پنجمي هستي، الان مي افتي، از خيرش بگذر.» اما قدير در جواب گفت: «گر نگه دار من آنست که من مي دانم شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد » و در همين لحظه بود که يک تير کاليبر به وسط ليور دنده خورد و سر ليور دنده هنگام دنده عوض کردن کنده شد. قدير آن را انداخت ولي از لودر پياده نشد. چون هنوز با همان نصف دنده مي شد کار کرد.

32-
از تپه هاي رملي رد مي شديم. به ياد شهيد عبدالله افتادم که براي عمليات الله اکبر که به شناسايي رفته بودند. سه روز تمام بي آب و غذا در بيابان راه را گم کرده بودند. تعدادشان يازده نفر بود. برادران بعد از سه روز که راه رفته بودند، عده شان تقليل يافته بود. چند نفر ديگر که مانده بودند، اسلحه ها را مي گذارند و دست خالي شروع به راهپيمايي مي کنند. باز مقداري که مي آيند، تشنگي بر آنها غلبه کرده بودند چون راه ديگري ندارند، شروع به چاه کندن مي کنند. با سر نيزه مي کنند و با کلاه آهني خاکش را بيرون مي ريزند. حدود شش متر کنده بودند تا به آب رسيدند؛ آبي شور و با بويي بد. ولي از تشنگي، از آب سرد يخچالي هم براي آنها گواراتر بوده است. به قول يکي از آنها مي گفت: «لنگ کفش هم در بيابان نعمت است.» و آب را با اشتهاي زياد خورده بودند و مقداري قوت گرفته بودند و دوباره به راه خود ادامه مي دهند. ولي از آنجا که خدا هميشه يار و ياور جندالله است، پس از پيمودن يک – دو تپه ي ديگر و از امتحاني که خدا در اين سه روز برايشان قرار داده قبول بيرون آمدند، ناگهان به چشمه اي آب زلال در زير درختان مي رسند و پس از استراحت، دوباره به راهشان ادامه مي دهند. تا به نيروهاي خودي مي رسند، چند نفر را سريعا به بيمارستان مي رسانند و بقيه هم استراحت مي کنند. لازم به تذکر است که اين برادران جهت شناسايي به پشت دشمن رفته بودند و اما معجزه اينجا که بعد از دو يا سه روز به محل چشمه مي روند ولي از چشمه هيچ خبري نبود.


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین