اولين بمب شيميايي
حدس زدم هواپيماهاي دشمن آمدهاند و من متوجه نشدهام و حالا دارند با تيربار به طرفم شليک ميکنند.
زدم روي ترمز و پريدم پايين. تا پياده شدم هواپيماها، اطرافم را بمباران کردند. سريع رفتم زير تويوتا تا حداقل سنگري داشته باشم. بمب ها صداي چنداني نداشتند وقت منفجر شدن به يکباره نفسم تنگ شد. پيش خودم گفتم؛ حتماً از گاز باروت است.
بمباران که تمام شد آمدم بيرون. هنوز نفسم تنگ بود. بي توجه نشستم پشت فرمان و به مقر رفتم.
ميخواستم کانتينر را جا به جا بکنم که هواپيماها دوباره آمدند. به قدري سريع که حتي فرصت نکردم از ماشين پياده شوم. بمباران کردند. يک بمب درست افتاد روي صندلي گريدري که نزديکم بود.
دوباره احساس نفس تنگي کردم، اين بار شديدتر از بار اول. تا آن زمان عراق آن صورت از بمب شيميايي استفاده نکرده بود و به همين خاطر هيچکدام از اين سلاح اطلاع كاملي نداشتيم.
هر چه زمان بيشتر ميگذشت حالم بدتر ميشد. شب حالم به قدري خراب بود که بچهها منتقلم کردند به بيمارستان.
و اينگونه بود كه سرفه و خلط هاي شيميايي رفيق راه زندگي ما شد.
پايان
منبع: جاده پيروزي (مجموعه خاطرات جهادگران جهاد سازندگي شهرستان دامغان در دفاع مقدس)، ناشر: مرکز حفظ و نشر آثار دفاع مقدس - وزارت جهاد سازندگي، چاپ اول: خرداد 1374. صفحه 80
راوي: سيد محمد رضا تقوي
نيکبخت
