لحظه جدايي من
مبصر که هول کرده بود «برپا» گفت. دخترها سريع رفتند سرجايشان و ايستادند. خانم مدير اخم کوتاهي کرد و گفت:
- بنشينيد.
بعد به خانم جوان اشاره کرد و ادامه داد:
- از امروز خانم گلستاني معلم شما هستند. نشنوم که ايشان را اذيت کرده باشيدها. خانم گلستاني بفرماييد.
خانم مدير رفت. بچهها نشستند و با کنجکاوي به خانم گلستاني خيره شدند. خانم گلستاني خندهرو بود. مقنعه سورمهاي و مانتوي سبز رنگ داشت. به دستانش هم دستکش نخي و سفيدي داشت. در روزهاي بعد که دخترها کم کم با خانم گلستاني آشناتر شدند، فهميدند اسم او پروانه است و اهل گيلان نيست. چون به زبان گيلکي آشنايي نداشت و هر وقت آنها با هم گيلکي حرف ميزدند، خانم گلستاني روي تخته سياه ميزد و خنده خنده ميگفت:
- بچهها، فارسي حرف بزنيد تا من هم متوجه بشوم.
اما در مواقعي بچهها از سر شيطنت، گيلکي حرف ميزدند و ميخنديدند و خانم گلستاني هم به خنده ميافتاد. خانم گلستاني خيلي خوب درس ميداد و بعضي وقتها با تعريف کردن قصهها و افسانههاي شيرين نميگذاشت آنها خسته شوند. اما بعضي از روزها وسط درس، ناگهان خانم گلستاني به سرفه ميافتاد؛ سرفههاي خشک و شديد. آن وقت با عجله از داخل کيف کوچکش- که روي جارختي بود- قوطي فلزي کوچکي را که دهانهاش کج بود، در ميآورد و دهانهاش را در دهان ميکرد و شاسي سبزش را فشار ميداد و نفسهاي عميق ميکشيد. چند لحظه روي صندلياش مينشست و بعد کم کم حالش بهتر ميشد و به بچهها که با ترس و حيرت نگاهش ميکردند لبخند ميزد و درس را ادامه ميداد. سرفههاي خانم گلستاني باعث شد که بچهها شايعه درست کنند و در زنگ تفريح و بيرون مدرسه و يا وقتي يکديگر را در شاليزار يا نزديک رودخانه ميديدند دربارهاش صحبت کنند.
مريم ميگفت:
- نکند خانم گلستاني سل داشته باشد؟
هانيه پرسيده بود:
- سل ديگر چيست؟
- من هم خوب نميدانم. اما مادرم ميگويد سل يک بيماري مسري است که سينه آدم را خراب ميکند و باعث ميشود از دهان خون بيايد.
- اما تا به حال که از دهان خانم گلستاني خون نيامده است!
ليلا ميگفت:
- شايد علت دستکش پوشيدنش اين است که دستاش سوخته و خجالت ميکشد. آخر عموي من هم چند سال پيش وقتي خانهشان آتش گرفت، دستانش سوخت و از آن زمان دستکش به دست ميکند.
يکبار وقتي مبصر داشت تخته سياه را پاک ميکرد و ذرات گج در فضاي کلاس موج برميداشت، خانم گلستاني دوباره به سرفه افتاد
روز بعد خانم گلستاني يک وايت برد به کلاس آورد و جاي تخته سياه آويخت و گفت:
- بچهها اگر موافق باشيد از امروز نوشتنيها را روي اين وايت برد مينويسيم.
چشم همه از خوشحالي برق زد. حالا آنها با ماژيکهاي قرمز و آبي و سبز روي زمينه سفيد وايت برد کلمات تازه يا جمع و تفريق مينوشتند. آنها به بچههاي کلاسهاي ديگر فخر ميفروختند که ما وايت برد داريم و شما نداريد. دلتان بسوزد!
دو روز به رسيدن عيد مانده بود. آن روز بچههاي کلاس پنجم امتحان انشاء داشتند. موضوع انشاء روي وايت برد با خط سبز نوشته شده بود: درباره محل زندگي خود چه ميدانيد؟
کلاس ساکت بود. فقط صداي حرکت خودکار روي برگههاي سفيد ميآمد. خانم گلستاني پنجره را باز کرده بود و به بيرون نگاه ميکرد. رودخانه با صداي شرشر آبش از پاي تپه در جريان بود. در کنار رودخانه مرغابيها با صداي بلند شنا ميکردند و زمين را ميکاويدند. آن سوي رودخانه جنگل بلوط قرار داشت. بوته گلهاي وحشي در لابهلاي درختها ديده ميشد. نور آفتاب آخر زمستان روي شاخ و برگ درختها افتاده بود. يک گوساله در کنار مادرش جست و خيز ميکرد و با شيطنت سرش را به شکم مادرش ميماليد. مريم اولين نفر بود که برگهاش را بالا گرفت و گفت: بعد هانيه و ليلا و شادي هم برگههايشان را به خانم گلستاني دادند؛ و چند دقيقه بعد، همه برگههايشان را تحويل داده بودند.
خانم گلستاني دفترچههاي «پيک شادي» را بين همهشان پخش کرد و گفت:
- خب دختران خوبم، انشاء الله عيد خوبي داشته باشيد. يادتان باشد درسهاي تان را مرور کنيد و پيک شادي تان را با خط خوب و با حوصله بنويسيد. سلام مرا به خانواده تان هم برسانيد!
هانيه گفت:
- شما هم سلام ما را به خانواده تان برسانيد!
يکهو خانم گلستاني ايستاد. بعد لبخند زد و گفت:
- باشد. ميرسانم!
اما همه متوجه شدند که رنگ خانم گلستاني پريده است. مريم دست بلند کرد و پرسيد:
- خانم اجازه، شما اهل کجاييد؟
خانم گلستاني روي صندلي اش نشست و گفت:
- من اهل سردشت هستم.
ليلا با تعجب پرسيد:
- سردشت؟
- بله سردشت.
و بچهها شروع کردند به پرسيدن:
- خانم اجازه، شما چند تا خواهر و برادر داريد؟
- خانم، شما بچه داريد؟
- خانم، سردشت هم مثل اينجا سرسبز است؟
- خانم، سردشت در کجاست؟
- خانم ...
خانم گلستاني با تبسم ايستاد و گفت:
- شما در انشاي تان از محل زندگي خود نوشتيد؛ دوست داريد من هم از سردشت براي تان بگويم؟
همه يکصدا گفتند:
- بله!
خانم گلستاني به طرف نقشه بزرگ ايران که روي ديوار سمت راست وايت برد نصب شده بود رفت. انگشت روي استان آذربايجان غربي گذاشت و گفت:
- سردشت درست در انتهاي آذربايجان غربي قرار دارد.
بعد انگشتش شروع به حرکت کرد:
- سردشت از شمال به شهرستان مهاباد و از غرب به مرز ايران و عراق ميرسد. دوست داريد قصه سردشت را تعريف کنم؟
دوباره همه با خوشحالي گفتند:
- بله!
- خب پس خوب گوش کنيد! مردم سردشت اعتقاد دارند که سردشت زادگاه زرتشت پيامبر است؛ چون در زبان کردي نام اين پيامبر ايراني زرادشتره تلفظ مي شود. سردشت پيش از آمدن اسلام به ايران، يک قلعه و دژ مستحکم در برابر هجوم دشمن بوده است. هنوز ويرانههاي برج و ديوار اين قلعه در سردشت ديده ميشود. سردشت در جاي بلندي قرار دارد. کوچهها و خيابانهايش سرازيري و سربالايي است. کوههاي مرتفع و بلندي اطراف سردشت را فراگرفته که تا ارتفاعات مرزي ايران و عراق مي رسد. جنگل هاي زيبايي اين کوه ها و ارتفاعات را پوشانده. بيشتر درختهايش بلوط و انگور و انجيل و انار و گيلاس و سيب است. اکثر مردم سردشت کشاورزند و در مزارع و باغها کار مي کنند. البته دامپروري هم مي کنند. در جنگل هاي سردشت حيواناتي مثل: خرس و پلنگ و گرگ و روباه و خرگوش و پرندگاني چون شاهين و باز و عقاب زندگي مي کنند.
خسته که نشديد؟!
- نخير!
- وقتي انقلاب پيروز شد، من خيلي کوچک بودم؛ پنج، شش ساله بودم. اما از بزرگترها شنيدم که قبل از انقلاب به سردشت مثل جاهاي ديگر هيچ توجهي نمي شد. اما پس از انقلاب، نيروهاي جهاد سازندگي آمدند و به روستاها برق کشيدند. راهها را آسفالت کردند و حمام و مدرسه و درمانگاه ساختند. دشمنان انقلاب که شکست خورده بودند، به اسم حمايت از مردم کرد، به سردشت و شهرهاي ديگر استان آذربايجان غربي و کردستان هجوم آوردند. آنها مي خواستند اين دو استان را از ايران جدا کنند. به زور، مردم بي دفاع را مجبور کردند تا با آنها همکاري کنند و دسترنج ناچيزشان را به آنها بدهند. دشمن به پادگان سردشت حمله کرد و سربازها را شهيد و آنجا را غارت کرد. هرکس که با ضد انقلاب همکاري نمي کرد، کشته مي شد. مزارع و باغ هاي زيادي در آتش آنها از بين رفت و مردم بي دفاع زيادي شهيد شدند. نيروهاي جهاد سازندگي و معلم ها و دکترهايي را که براي خدمت آمده بودند اسير و اعدام مي کردند.
آنها پدرم را که کشاورز بود تهديد کردند که اگر با آنها همکاري نکند، او را مي کشند و مزرعه و خانه مان را آتش مي زنند. پدرم مجبور شد برود و در زندان دولوتو - که محل اسارت مهندس ها و معلم ها و دکترها بود - نگهباني بدهد.
خانم گلستاني به بچه ها نگاه کرد. همه ساکت به او چشم دوخته بودند. خانم گلستاني آه کشيد. شادي دست بلند کرد و پرسيد:
- خانم اجازه، بعد چي شد؟
- يک شب افراد دشمن در خانه مان را شکستند و ريختند تو خانه. مادر و دو برادرم را به شدت کتک زدند. ما نمي دانستيم چه شده است. من ترسيده بودم و جيغ مي کشيدم. عمويم که همسايه مان بود سر رسيد. به آنها التماس کرد که ما را نکشند! عمويم هر چه پول و طلاي مادر و زن عمويم بود را به آنها داد. آنها ما را از خانه بيرون کردند و خانه مان را آتش زدند. عمويم ما را به خانه اش برد. چند روز بعد من کم کم فهميدم که پدرم به دست دشمن شهيد شده است.
خانم گلستاني ساکت شد. هانيه و ليلا آرام آرام گريه ميکردند. مريم لبانش را گاز مي گرفت تا گريه نکند. نسترن با صداي بغض کرده پرسيد:
- خانم اجازه، چرا پدر شما را شهيد کردند؟
خانم گلستاني کنار پنجره رفت و به بيرون خيره شد.
- وقتي پدرم قصد داشته يک معلم زنداني را فراري بدهد، توسط ضد انقلاب دستگير و به همراه آن معلم تيرباران مي شود. مدتي گذشت، تا اينکه 52 جوان پاسدار که براي آزادي سردشت از جاده بانه به سوي سردشت مي آمدند در کمين ضد انقلاب افتاده و همگي شهيد شدند. اسم سردشت در تمام ايران پيچيد. در بيشتر شهرهاي ايران و به خصوص در اصفهان عزاداري شد. امام خميني که آن زمان در قم بود، مجلس ختم گرفت و بعد دستور داد که بايد سردشت و شهرهاي ديگر کردستان و آذربايجان غربي از دست ضدانقلاب آزاد شود.
شهيد چمران که آن زمان وزير دفاع بود به همراه رزمندگاني که از شهرهاي مختلف داوطلب شده بودند حمله کردند و نبرد سختي آغاز شد. سرانجام شهيد چمران سردشت را آزاد کردند. آن روز مردم سردشت جشن پيروزي گرفتند و در خيابان ها شيريني و نقل پخش کردند. با اينکه خيلي ها توسط دشمن شهيد و خانه و مزارع زيادي سوخته و نابود شده بود، اما مردم خوشحال بودند که ضدانقلاب شکست خورده است. ولي دشمن دست از سردشت برنداشت. وقتي عراق به ايران حمله کرد، شهر من زير آتش شديد توپخانه و بمباران هوايي هواپيماهاي عراقي قرار گرفت. من کم کم بزرگ شدم. به کلاس اول رفتم و قبول شدم و به کلاسهاي بالاتر رفتم. مادر و دو برادرم در مزرعه پدر شهيدم کشاورزي مي کردند و ما زير آتش دشمن به زندگي خود ادامه مي داديم، تا اينکه هفتم تير ماه سال 1366 فرا رسيد؛ درست 15 سال پيش.
چهره خانم گلستاني پر از درد شد. همه متوجه اين موضوع شدند. همه ساکت به او نگاه مي کردند. دوست داشتند بدانند در آن روز چه اتفاقي افتاده که باعث شده خانم گلستاني اين قدر از به ياد آوردنش ناراحت و غصه دار شود.
خانم گلستاني از جيب مانتواش دستمال کوچکي درآورد. پشت به بچه ها کرد و شانه هايش آرام لرزيد. شادي و مريم و هانيه و چند نفر ديگر هم بي صدا شروع به گريستن کردند. خانم گلستاني برگشت و صداي غمگينش در کلاس پيچيد:
- فصل بهار را پشت سر گذاشته بوديم. هوا هنوز خنک بود. من و مادرم براي خريد به بازار کوچک شهرمان رفته بوديم. عصر بود. مادرم برايم يک جفت کفش تابستاني زيبا خريد. خيلي وقت بود که آن کفش را پشت ويترين آن مغازه نشان کرده بودم. مادرم قول داده بود اگر با معدل 20 کلاس چهارم را قبول شوم، آن را برايم مي خرد. من هم با معدل 20 قبول شدم. قوطي کفش زير بغلم بود. چادر مادرم را گرفته و مي خواستيم سبزي و ميوه بخريم و به خانه برگرديم. من دم در ميوه فروشي کنار جعبه هاي ميوه ايستادم و مادرم داخل مغازه شد. داشتم به سيب هاي سرخ و سفيد رسيده اي که در جعبه ها چيده شده بود نگاه مي کردم که ناگهان صداي غرش هواپيماي جنگي آسمان شهر را پر کرد.
مردم سراسيمه و وحشتزده از مغازه ها بيرون دويدند. مادرم هراسان آمد و دست مرا گرفت و دويديم. البته ما به بمباران عادت کرده بوديم، اما باز مي ترسيديم. ناگهان صداي شيرجه هواپيماها به گوشم رسيد و صداي چند انفجار در شهر پيچيد. افتادم زمين. مادرم برگشت و مرا زير بازوي خود پناه داد. خيلي ترسيده بودم. جيغ مي کشيدم. يک لحظه سر بلند کردم و به آسمان نگاه کردم تا شايد هواپيماها را ببينم. براي يک لحظه چند نقطه نوراني مثل جرقه هاي آتش را ديدم که به سرعت از بالا به پايين مي آيند. بوي تندي مثل سير و لاشه گنديده در مشامم پيچيد. چشمم به يک توده شيري رنگ افتاد. انگار که مه بود. آن توده شيري، آرام آرام به طرفمان آمد. کناره هايش که بر زمين مي نشست مثل رشته هاي تيز و سيخ مانندي بود که در آخر مثل قطراتي بلوري به زمين مي افتاد و مثل حباب مي ترکيد. يکهو پوست دست و صورتم شروع به سوزش کرد. انگار روي بدنم آب جوش ريختند. نفسم تنگ شد؛ مثل اينکه آتش به ريهام فرو رفت. چشمانم شروع به سوختن کرد و افتادم به سرفه کردن. کم کم همه جا تاريک شد. مادرم از رويم غل خورد و افتاد کنار. نگاهش کرديم و ديدم پوست دست و صورتش سرخ شده و به سختي نفس مي کشد. يک مرد جوان مرا بغل کرد و دويد. هر چه زور زدم مادرم را صدا کنم نتوانستم. مردم در خيابان مي دويدند و جيغ مي کشيدند. چند نفر را ديدم تلو تلو خوران
مي دوند و بعد بر زمين مي افتند. نگاهم به دستانم افتاد و وحشت کردم؛ تاولهاي کوچک و صورتي رنگي در حال روييدن از دستانم بود.
ناگهان خانم گلستاني به سرفه افتاد. خيلي شديد و خشک سرفه مي کرد. بچه ها وحشتزده نمي دانستند چه کنند. ليلا گريه کنان گفت
- من مي روم آب بياورم.
مريم و شادي و هانيه جلو رفتند و به خانم گلستاني کمک کردند روي صندلي بنشيند. خانم گلستاني سرفه کنان به کيفش اشاره کرد. نسترن کيف را آورد. دست سپيد پوش و لرزان خانم گلستاني داخل کيف شد و با قوطي فلزي کوچک اکسيژن بيرون آمد. به دهان نزديکش کرد و نفس هاي عميق کشيد. صداي فس فس قوطي در کلاس مي پيچيد. ليلا با ليوان آب آمد. مريم گفت:
- خانم اجازه، برويم خانم مدير را صدا کنيم؟
خانم گلستاني آب را کم کم نوشيد و با تکان دادن سر اشاره کرد که حالش بهتر مي شود. بعد به بچه ها اشاره کرد که سر جايشان برگردند. بچه ها با صورت خيس اشک، به خانم گلستاني خيره ماندند. خانم گلستاني سعي کرد لبخند بزند و گفت:
- ناراحتتان کردم... ديگر باقي اش را تعريف نمي کنم.
اما بچه ها اصرار کردند که ادامه ماجرا را بشنوند.
خانم گلستاني کنار پنجره رفت. ديد که گوساله از پستان مادرش شير مي خورد و دم تکان مي دهد. ديد که گاو مادر دارد گوساله اش را ليس مي زند.
- آن مرد مرا به درمانگاه رساند. کارکنان آنجا هول کرده بودند. تازه فهميدم که شهر من بمباران شيميايي شده است. لحظه به لحظه بينايي ام را از دست مي دادم. به سختي نفس مي کشيدم. چند ساعت بعد، من و تعدادي ديگر از مجروحان را که بيشترشان زن و بچه بودند سوار آمبولانس کردند. چند ساعت بعد به تبريز رسيديم. آنجا بدنم را شستند و ضد عفوني کردند. داخل چشمانم قطره مخصوص ريختند و من توانستم با کمک دستگاه اکسيژن نفس بکشم. تنها بودم و از سرنوشت مادر و برادران و فاميلم بي اطلاع بودم. کم کم چشمانم توانست اطراف را تا فاصله نزديک ببيند. تا اين که عمويم به سراغم آمد. بغلم کرد. هر دو گريه کرديم. عمويم سالم بود؛ چون در آن روز براي کاري به سنندج رفته بود. سراغ خانواده ام را گرفتم. عمو گفت که حال آنها خوب است و به زودي به ديدنم مي آيند. اما من هر چه چشم انتظار ماندم، جز عمو کسي به ديدنم نيامد. با هواپيما به تهران منتقل شدم. در تهران هم فقط عمويم به ديدنم مي آمد. مي گفت سر مادرم شلوغ است و فعلاً نمي تواند به تهران بيايد، ولي در اولين فرصت مي آيد. روز به روز حالم بدتر مي شد. فقط با کمک دستگاه اکسيژن مي توانستم نفس بکشم. در بيمارستان هر روز آب تاول هاي دست و صورتم را با سرنگ مي کشيدند و من خيلي درد مي کشيدم. اما درد تنهايي بيشتر از همه چيز بود.
دو هفته بعد فهميدم قرار است من و عده اي ديگر از مجروحان شيميايي را به خارج کشور ببرند. من دوست نداشتم تنها بروم.
مي خواستم مادرم هم با من بيايد. عمو قرار شد با من بيايد. سرانجام ما را سوار هواپيما کردند و به سويس بردند. در آنجا آزمايشات زيادي روي من و مجروحان ديگر شد و به خوبي از من مراقبت مي شد. اگر عمو نبود از تنهايي دق مي کردم. براي ديگران يا نامه مي آمد يا افراد فاميل شان تلفن مي کردند، اما براي من نه نامه اي آمد و نه تلفني شد.
لحظه شماري مي کردم تا زودتر به ايران بازگردم و مادرم را ببينم. يک ماه بعد حالم بهتر شد. وقتي هواپيما در فرودگاه تهران بر زمين نشست، فکر کردم الان مادر و برادرانم به استقبالم مي آيند. اما...اما اشتباه مي کردم. دکترها به عمويم گفته بودند که براي حفظ سلامتي من بايد در يک جاي سرسبز و مرطوب مثل شمال ايران زندگي کنم. من و عمو به شمال آمديم.
هانيه دست بلند کرد و با گريه پرسيد:
- خانم اجازه، پس مادرتان...
و گريه نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. خانم گلستاني اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زنان گفت:
- فقط من و عمو از فاميل زنده مانديم. همه پيش پدر شهيدم رفته بودند.
خانم مدير صداي گريه شنيد. صدا از يکي از کلاسها مي آمد. از دفترش بيرون آمد و دنبال صدا رفت. به کلاس پنجم رسيد. ديد که خانم گلستاني ايستاده و بچه ها او را حلقه کرده و گريه مي کنند.
صداي رعد و برق آمد و بعد قطرات باران بر جنگل سرسبز و رودخانه باريدن گرفت.
منبع: لحظه جدايي من، نوشته: داوود اميريان، ناشر: نشر شاهد و سوره مهر، صفحه: 1 الي 27 چاپ اول، 1381
پايان
