لحظه جدايي من

کد خبر: ۱۱۲۵۶۵
تاریخ انتشار: ۰۶ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۳:۵۹ - 25February 2007

مبصر که هول کرده بود «برپا» گفت. دخترها سريع رفتند سرجايشان و ايستادند. خانم مدير اخم کوتاهي کرد و گفت:

- بنشينيد.

بعد به خانم جوان اشاره کرد و ادامه داد:

- از امروز خانم گلستاني معلم شما هستند. نشنوم که ايشان را اذيت کرده باشيدها. خانم گلستاني بفرماييد.

خانم مدير رفت. بچه­ها نشستند و با کنجکاوي به خانم گلستاني خيره شدند. خانم گلستاني خنده­رو بود. مقنعه سورمه­اي و مانتوي سبز رنگ داشت. به دستانش هم دستکش نخي و سفيدي داشت. در روزهاي بعد که دخترها کم کم با خانم گلستاني آشناتر شدند، فهميدند اسم او پروانه است و اهل گيلان نيست. چون به زبان گيلکي آشنايي نداشت و هر وقت آنها با هم گيلکي حرف مي­زدند، خانم گلستاني روي تخته سياه مي­زد و خنده خنده مي­گفت:

- بچه­ها، فارسي حرف بزنيد تا من هم متوجه بشوم.

اما در مواقعي بچه­ها از سر شيطنت، گيلکي حرف مي­زدند و مي­خنديدند و خانم گلستاني هم به خنده مي­افتاد. خانم گلستاني خيلي خوب درس مي­داد و بعضي وقت­ها با تعريف کردن قصه­ها و افسانه­هاي شيرين نمي­گذاشت آنها خسته شوند. اما بعضي از روزها وسط درس، ناگهان خانم گلستاني به سرفه مي­افتاد؛ سرفه­هاي خشک و شديد. آن وقت با عجله از داخل کيف کوچکش- که روي جارختي بود- قوطي فلزي کوچکي را که دهانه­اش کج بود، در مي­آورد و دهانه­اش را در دهان مي­کرد و شاسي سبزش را فشار مي­داد و نفس­هاي عميق مي­کشيد. چند لحظه روي صندلي­اش مي­نشست و بعد کم کم حالش بهتر مي­شد و به بچه­ها که با ترس و حيرت نگاهش مي­کردند لبخند مي­زد و درس را ادامه مي­داد. سرفه­هاي خانم گلستاني باعث شد که بچه­ها شايعه درست کنند و در زنگ تفريح و بيرون مدرسه و يا وقتي يکديگر را در شاليزار يا نزديک رودخانه مي­ديدند درباره­اش صحبت کنند.

مريم مي­گفت:

- نکند خانم گلستاني سل داشته باشد؟

هانيه پرسيده بود:

- سل ديگر چيست؟

- من هم خوب نمي­دانم. اما مادرم مي­گويد سل يک بيماري مسري است که سينه آدم را خراب مي­کند و باعث مي­شود از دهان خون بيايد.

- اما تا به حال که از دهان خانم گلستاني خون نيامده است!

ليلا مي­گفت:

- شايد علت دستکش پوشيدنش اين است که دستاش سوخته و خجالت مي­کشد. آخر عموي من هم چند سال پيش وقتي خانه­شان آتش گرفت، دستانش سوخت و از آن زمان دستکش به دست مي­کند.

يکبار وقتي مبصر داشت تخته سياه را پاک مي­کرد و ذرات گج در فضاي کلاس موج برمي­داشت، خانم گلستاني دوباره به سرفه افتاد

روز بعد خانم گلستاني يک وايت ­برد به کلاس آورد و جاي تخته سياه آويخت و گفت:

- بچه­ها اگر موافق باشيد از امروز نوشتني­ها را روي اين وايت­ برد مي­نويسيم.

چشم همه از خوشحالي برق زد. حالا آنها با ماژيک­هاي قرمز و آبي و سبز روي زمينه سفيد وايت برد کلمات تازه يا جمع و تفريق مي­نوشتند. آنها به بچه­هاي کلاسهاي ديگر فخر مي­فروختند که ما وايت برد داريم و شما نداريد. دلتان بسوزد!

دو روز به رسيدن عيد مانده بود. آن روز بچه­هاي کلاس پنجم امتحان انشاء داشتند. موضوع انشاء روي وايت برد با خط سبز نوشته شده بود: درباره محل زندگي خود چه مي­دانيد؟

کلاس ساکت بود. فقط صداي حرکت خودکار روي برگه­هاي سفيد مي­آمد. خانم گلستاني پنجره را باز کرده بود و به بيرون نگاه مي­کرد. رودخانه با صداي شرشر آبش از پاي تپه در جريان بود. در کنار رودخانه مرغابي­ها با صداي بلند شنا مي­کردند و زمين را مي­کاويدند. آن سوي رودخانه جنگل بلوط قرار داشت. بوته گلهاي وحشي در لابه­لاي درخت­ها ديده مي­شد. نور آفتاب آخر زمستان روي شاخ و برگ درخت­ها افتاده بود. يک گوساله در کنار مادرش جست و خيز مي­کرد و با شيطنت سرش را به شکم مادرش مي­ماليد.  مريم اولين نفر بود که برگه­اش را بالا گرفت و گفت: بعد هانيه و ليلا و شادي هم برگه­هايشان را به خانم گلستاني دادند؛ و چند دقيقه بعد، همه برگه­هايشان را تحويل داده بودند.

خانم گلستاني دفترچه­هاي «پيک شادي» را بين همه­شان پخش کرد و گفت:

- خب دختران خوبم، انشاء الله عيد خوبي داشته باشيد. يادتان باشد درس­هاي تان را مرور کنيد و پيک شادي تان را با خط خوب و با حوصله بنويسيد. سلام مرا به خانواده تان هم برسانيد!

هانيه گفت:

- شما هم سلام ما را به خانواده تان برسانيد!

يکهو خانم گلستاني ايستاد. بعد لبخند زد و گفت:

- باشد. مي­رسانم!

اما همه متوجه شدند که رنگ خانم گلستاني پريده است. مريم دست بلند کرد و پرسيد:

- خانم اجازه، شما اهل کجاييد؟

خانم گلستاني روي صندلي اش نشست و گفت:

- من اهل سردشت هستم.

ليلا با تعجب پرسيد:

- سردشت؟

- بله سردشت.

و بچه­ها شروع کردند به پرسيدن:

- خانم اجازه، شما چند تا خواهر و برادر داريد؟

- خانم، شما بچه داريد؟

- خانم، سردشت هم مثل اينجا سرسبز است؟

- خانم، سردشت در کجاست؟

- خانم ...

خانم گلستاني با تبسم ايستاد و گفت:

- شما در انشاي تان از محل زندگي خود نوشتيد؛ دوست داريد من هم از سردشت براي تان بگويم؟

همه يکصدا گفتند:

- بله!

خانم گلستاني به طرف نقشه بزرگ ايران که روي ديوار سمت راست وايت برد نصب شده بود رفت. انگشت روي استان آذربايجان غربي گذاشت و گفت:

- سردشت درست در انتهاي آذربايجان غربي قرار دارد.

بعد انگشتش شروع به حرکت کرد:

- سردشت از شمال به شهرستان مهاباد و از غرب به مرز ايران و عراق مي­رسد. دوست داريد قصه سردشت را تعريف کنم؟

دوباره همه با خوشحالي گفتند:

- بله!

- خب پس خوب گوش کنيد! مردم سردشت اعتقاد دارند که سردشت زادگاه زرتشت پيامبر است؛ چون در زبان کردي نام اين پيامبر ايراني زرادشتره تلفظ مي شود. سردشت پيش از آمدن اسلام به ايران، يک قلعه و دژ مستحکم در برابر هجوم دشمن بوده است. هنوز ويرانه­هاي برج و ديوار اين قلعه در سردشت ديده مي­شود. سردشت در جاي بلندي قرار دارد. کوچه­ها و خيابانهايش سرازيري و سربالايي است. کوههاي مرتفع و بلندي اطراف سردشت را فراگرفته که تا ارتفاعات مرزي ايران و عراق مي رسد. جنگل هاي زيبايي اين کوه ها و ارتفاعات را پوشانده. بيشتر درختهايش بلوط و انگور و انجيل و انار و گيلاس و سيب است. اکثر مردم سردشت کشاورزند و در مزارع و باغها کار مي کنند. البته دامپروري هم مي کنند. در جنگل هاي سردشت حيواناتي مثل: خرس و پلنگ و گرگ و روباه و خرگوش و پرندگاني چون شاهين و باز و عقاب زندگي مي کنند.

خسته که نشديد؟!

- نخير!

- وقتي انقلاب پيروز شد، من خيلي کوچک بودم؛ پنج، شش ساله بودم. اما از بزرگترها شنيدم که قبل از انقلاب به سردشت مثل جاهاي ديگر هيچ توجهي نمي شد. اما پس از انقلاب، نيروهاي جهاد سازندگي آمدند و به روستاها برق کشيدند. راهها را آسفالت کردند و حمام و مدرسه و درمانگاه ساختند. دشمنان انقلاب که شکست خورده بودند، به اسم حمايت از مردم کرد، به سردشت و شهرهاي ديگر استان آذربايجان غربي و کردستان هجوم آوردند. آنها مي خواستند اين دو استان را از ايران جدا کنند. به زور، مردم بي دفاع را مجبور کردند تا با آنها همکاري کنند و دسترنج ناچيزشان را به آنها بدهند. دشمن به پادگان سردشت حمله کرد و سربازها را شهيد و آنجا را غارت کرد. هرکس که با ضد انقلاب همکاري نمي کرد، کشته مي شد. مزارع و باغ هاي زيادي در آتش آنها از بين رفت و مردم بي دفاع زيادي شهيد شدند. نيروهاي جهاد سازندگي و معلم ها و دکترهايي را که براي خدمت آمده بودند اسير و اعدام مي کردند.

آنها پدرم را که کشاورز بود تهديد کردند که اگر با آنها همکاري نکند، او را مي­ کشند و مزرعه و خانه مان را آتش مي زنند. پدرم مجبور شد برود و در زندان دولوتو - که محل اسارت مهندس ها و معلم ها و دکترها بود - نگهباني بدهد.

خانم گلستاني به بچه ها نگاه کرد. همه ساکت به او چشم دوخته بودند. خانم گلستاني آه کشيد. شادي دست بلند کرد و پرسيد:

- خانم اجازه، بعد چي شد؟

- يک شب افراد دشمن در خانه مان را شکستند و ريختند تو خانه. مادر و دو برادرم را به شدت کتک زدند. ما نمي دانستيم چه شده است. من ترسيده بودم و جيغ مي کشيدم. عمويم که همسايه مان بود سر رسيد. به آنها التماس کرد که ما را نکشند! عمويم هر چه پول و طلاي مادر و زن عمويم بود را به آنها داد. آنها ما را از خانه بيرون کردند و خانه مان را آتش زدند. عمويم ما را به خانه اش برد. چند روز بعد من کم کم فهميدم که پدرم به دست دشمن شهيد شده است.

خانم گلستاني ساکت شد. هانيه و ليلا آرام آرام گريه مي­کردند. مريم لبانش را گاز مي گرفت تا گريه نکند. نسترن با صداي بغض کرده پرسيد:

- خانم اجازه، چرا پدر شما را شهيد کردند؟

خانم گلستاني کنار پنجره رفت و به بيرون خيره شد.

- وقتي پدرم قصد داشته يک معلم زنداني را فراري بدهد، توسط ضد انقلاب دستگير و به همراه آن معلم تيرباران مي شود. مدتي گذشت، تا اينکه 52 جوان پاسدار که براي آزادي سردشت از جاده بانه به سوي سردشت مي آمدند در کمين ضد انقلاب افتاده و همگي شهيد شدند. اسم سردشت در تمام ايران پيچيد. در بيشتر شهرهاي ايران و به خصوص در اصفهان عزاداري شد. امام خميني که آن زمان در قم بود، مجلس ختم گرفت و بعد دستور داد که بايد سردشت و شهرهاي ديگر کردستان و آذربايجان غربي از دست ضدانقلاب آزاد شود.

شهيد چمران که آن زمان وزير دفاع بود به همراه رزمندگاني که از شهرهاي مختلف داوطلب شده بودند حمله کردند و نبرد سختي آغاز شد. سرانجام شهيد چمران سردشت را آزاد کردند. آن روز مردم سردشت جشن پيروزي گرفتند و در خيابان ها شيريني و نقل پخش کردند. با اينکه خيلي ها توسط دشمن شهيد و خانه و مزارع زيادي سوخته و نابود شده بود، اما مردم خوشحال بودند که ضدانقلاب شکست خورده است. ولي دشمن دست از سردشت برنداشت. وقتي عراق به ايران حمله کرد، شهر من زير آتش شديد توپخانه و بمباران هوايي هواپيماهاي عراقي قرار گرفت. من کم کم بزرگ شدم. به کلاس اول رفتم و قبول شدم و به کلاسهاي بالاتر رفتم. مادر و دو برادرم در مزرعه پدر شهيدم کشاورزي مي کردند و ما زير آتش دشمن به زندگي خود ادامه مي داديم، تا اينکه هفتم تير ماه سال 1366 فرا رسيد؛ درست 15 سال پيش.

چهره خانم گلستاني پر از درد شد. همه متوجه اين موضوع شدند. همه ساکت به او نگاه مي کردند. دوست داشتند بدانند در آن روز چه اتفاقي افتاده که باعث شده خانم گلستاني اين قدر از به ياد آوردنش ناراحت و غصه دار شود.

خانم گلستاني از جيب مانتواش دستمال کوچکي درآورد. پشت به بچه ها کرد و شانه هايش آرام لرزيد. شادي و مريم و هانيه و چند نفر ديگر هم بي صدا شروع به گريستن کردند. خانم گلستاني برگشت و صداي غمگينش در کلاس پيچيد:

- فصل بهار را پشت سر گذاشته بوديم. هوا هنوز خنک بود. من و مادرم براي خريد به بازار کوچک شهرمان رفته بوديم. عصر بود. مادرم برايم يک جفت کفش تابستاني زيبا خريد. خيلي وقت بود که آن کفش را پشت ويترين آن مغازه نشان کرده بودم. مادرم قول داده بود اگر با معدل 20 کلاس چهارم را قبول شوم، آن را برايم مي خرد. من هم با معدل 20 قبول شدم. قوطي کفش زير بغلم بود. چادر مادرم را گرفته و مي خواستيم سبزي و ميوه بخريم و به خانه برگرديم. من دم در ميوه فروشي کنار جعبه هاي ميوه ايستادم و مادرم داخل مغازه شد. داشتم به سيب هاي سرخ و سفيد رسيده اي که در جعبه ها چيده شده بود نگاه مي کردم که ناگهان صداي غرش هواپيماي جنگي آسمان شهر را پر کرد.

مردم سراسيمه و وحشتزده از مغازه ها بيرون دويدند. مادرم هراسان آمد و دست مرا گرفت و دويديم. البته ما به بمباران عادت کرده بوديم، اما باز مي ترسيديم. ناگهان صداي شيرجه هواپيماها به گوشم رسيد و صداي چند انفجار در شهر پيچيد. افتادم زمين. مادرم برگشت و مرا زير بازوي خود پناه داد. خيلي ترسيده بودم. جيغ مي کشيدم. يک لحظه سر بلند کردم و به آسمان نگاه کردم تا شايد هواپيماها را ببينم. براي يک لحظه چند نقطه نوراني مثل جرقه هاي آتش را ديدم که به سرعت از بالا به پايين مي آيند. بوي تندي مثل سير و لاشه گنديده در مشامم پيچيد. چشمم به يک توده شيري رنگ افتاد. انگار که مه بود. آن توده شيري، آرام آرام به طرفمان آمد. کناره هايش که بر زمين مي نشست مثل رشته هاي تيز و سيخ مانندي بود که در آخر مثل قطراتي بلوري به زمين مي افتاد و مثل حباب مي ترکيد. يکهو پوست دست و صورتم شروع به سوزش کرد. انگار روي بدنم آب جوش ريختند. نفسم تنگ شد؛ مثل اينکه آتش به ريه­ام فرو رفت. چشمانم شروع به سوختن کرد و افتادم به سرفه کردن. کم کم همه جا تاريک شد. مادرم از رويم غل خورد و افتاد کنار. نگاهش کرديم و ديدم پوست دست و صورتش سرخ شده و به سختي نفس مي کشد. يک مرد جوان مرا بغل کرد و دويد. هر چه زور زدم مادرم را صدا کنم نتوانستم. مردم در خيابان مي دويدند و جيغ مي کشيدند. چند نفر را ديدم تلو تلو خوران

مي دوند و بعد بر زمين مي افتند. نگاهم به دستانم افتاد و وحشت کردم؛ تاولهاي کوچک و صورتي رنگي در حال روييدن از دستانم بود.

ناگهان خانم گلستاني به سرفه افتاد. خيلي شديد و خشک سرفه مي کرد. بچه ها وحشتزده نمي دانستند چه کنند. ليلا گريه کنان گفت

- من مي روم آب بياورم.

مريم و شادي و هانيه جلو رفتند و به خانم گلستاني کمک کردند روي صندلي بنشيند. خانم گلستاني سرفه کنان به کيفش اشاره کرد. نسترن کيف را آورد. دست سپيد پوش و لرزان خانم گلستاني داخل کيف شد و با قوطي فلزي کوچک اکسيژن بيرون آمد. به دهان نزديکش کرد و نفس هاي عميق کشيد. صداي فس فس قوطي در کلاس مي پيچيد. ليلا با ليوان آب آمد. مريم گفت:

- خانم اجازه، برويم خانم مدير را صدا کنيم؟

خانم گلستاني آب را کم کم نوشيد و با تکان دادن سر اشاره کرد که حالش بهتر مي شود. بعد به بچه ها اشاره کرد که سر جايشان برگردند. بچه ها با صورت خيس اشک، به خانم گلستاني خيره ماندند. خانم گلستاني سعي کرد لبخند بزند و گفت:

- ناراحتتان کردم... ديگر باقي اش را تعريف نمي کنم.

اما بچه ها اصرار کردند که ادامه ماجرا را بشنوند.

خانم گلستاني کنار پنجره رفت. ديد که گوساله از پستان مادرش شير مي خورد و دم تکان مي دهد. ديد که گاو مادر دارد گوساله اش را ليس مي زند.

- آن مرد مرا به درمانگاه رساند. کارکنان آنجا هول کرده بودند. تازه فهميدم که شهر من بمباران شيميايي شده است. لحظه به لحظه بينايي ام را از دست مي دادم. به سختي نفس مي کشيدم. چند ساعت بعد، من و تعدادي ديگر از مجروحان را که بيشترشان زن و بچه بودند سوار آمبولانس کردند. چند ساعت بعد به تبريز رسيديم. آنجا بدنم را شستند و ضد عفوني کردند. داخل چشمانم قطره مخصوص ريختند و من توانستم با کمک دستگاه اکسيژن نفس بکشم. تنها بودم و از سرنوشت مادر و برادران و فاميلم بي اطلاع بودم. کم کم چشمانم توانست اطراف را تا فاصله نزديک ببيند. تا اين که عمويم به سراغم آمد. بغلم کرد. هر دو گريه کرديم. عمويم سالم بود؛ چون در آن روز براي کاري به سنندج رفته بود. سراغ خانواده ام را گرفتم. عمو گفت که حال آنها خوب است و به زودي به ديدنم مي آيند. اما من هر چه چشم انتظار ماندم، جز عمو کسي به ديدنم نيامد. با هواپيما به تهران منتقل شدم. در تهران هم فقط عمويم به ديدنم مي آمد. مي گفت سر مادرم شلوغ است و فعلاً نمي تواند به تهران بيايد، ولي در اولين فرصت مي آيد. روز به روز حالم بدتر مي شد. فقط با کمک دستگاه اکسيژن مي توانستم نفس بکشم. در بيمارستان هر روز آب تاول هاي دست و صورتم را با سرنگ مي کشيدند و من خيلي درد مي کشيدم. اما درد تنهايي بيشتر از همه چيز بود.

دو هفته بعد فهميدم قرار است من و عده اي ديگر از مجروحان شيميايي را به خارج کشور ببرند. من دوست نداشتم تنها بروم.

مي خواستم مادرم هم با من بيايد. عمو قرار شد با من بيايد. سرانجام ما را سوار هواپيما کردند و به سويس بردند. در آنجا آزمايشات زيادي روي من و مجروحان ديگر شد و به خوبي از من مراقبت مي شد. اگر عمو نبود از تنهايي دق مي کردم. براي ديگران يا نامه مي آمد يا افراد فاميل شان تلفن مي کردند، اما براي من نه نامه اي آمد و نه تلفني شد.

لحظه شماري مي کردم تا زودتر به ايران بازگردم و مادرم را ببينم. يک ماه بعد حالم بهتر شد. وقتي هواپيما در فرودگاه تهران بر زمين نشست، فکر کردم الان مادر و برادرانم به استقبالم مي آيند. اما...اما اشتباه مي کردم. دکترها به عمويم گفته بودند که براي حفظ سلامتي من بايد در يک جاي سرسبز و مرطوب مثل شمال ايران زندگي کنم. من و عمو به شمال آمديم.

هانيه دست بلند کرد و با گريه پرسيد:

- خانم اجازه، پس مادرتان...

و گريه نگذاشت حرفش را ادامه بدهد. خانم گلستاني اشک چشمانش را پاک کرد و لبخند زنان گفت:

- فقط من و عمو از فاميل زنده مانديم. همه پيش پدر شهيدم رفته بودند.

خانم مدير صداي گريه شنيد. صدا از يکي از کلاسها مي آمد. از دفترش بيرون آمد و دنبال صدا رفت. به کلاس پنجم رسيد. ديد که خانم گلستاني ايستاده و بچه ها او را حلقه کرده و گريه مي کنند.

صداي رعد و برق آمد و بعد قطرات باران بر جنگل سرسبز و رودخانه باريدن گرفت.

منبع: لحظه جدايي من، نوشته: داوود اميريان، ناشر: نشر شاهد و سوره مهر، صفحه: 1 الي 27 چاپ اول، 1381

پايان

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین