ماموريت به شهر مرده
وقتي که به مقر رسيديم فرمانده واحد، من و سه نفر از بچههاي اطلاعات را خواست و ماموريتي به ما محول کرد و گفت: فردا صبح اول وقت با ماشين بايد وارد شهر «خرمال» شويد و اطلاعاتي از اين شهر و وضعيت دشمن به دست آوريد.
صبح روز بعد به راه افتاديم. وقتي به طرف خرمال ميرفتيم، جاده به وسيله ماشينهاي سنگين بسته شده بود ولي از هدف و کارمان دست بر نداشتيم از راه ديگر که تقريباً دورتر از راه اولي بود به طرف شهر خرمال حرکت کرديم.
داخل شهر خرمال شديم وضعيت شهر خوب بود، اما اين دشمن سفاک، دشمني که حتي به شهر و مردم خود رحم نميکرد دشمن که انسانيت برايش مطرح نيست دشمني که روح چنگيز و هيتلر يزيد و ساير جنايت پيشگان را شاد کرده بود، خرمال و شهر حلبچه را بوسيله بمبهاي شيميايي بمباران کرده بود.
ما داخل شهر شده بوديم تجهيزات جلوگيري از خطرات شيميايي به همراه داشتيم ولي نميدانم چقدر اين بمب ها قوي بودند که حتي زير لباس شيميايي هم نفوذ مي کردند.
بعد از انجام ماموريت به طرف «نيسانه» که مقر ما در آنجا بود رفتيم در راه مردم خرمال و حلبچه را مي ديديم که با هر وسيلهاي که ممکن بود فرار ميکردند.
وقتي به شهر طُويله عراق رسيديم ديگر جاده بوسيله ماشينهاي شخصي و نظامي بسته شده بود واقعاً ناراحت کننده بود چقدر اين دشمن وحشي است حتي مشاهده کرديم که تراکتور تمام لاستيک چرخش پاره شده بود ولي با وجود اين داخل تراکتور پر از وسيله و انسان بودند ما در اينجا حدود دو ساعت يا کمتر معطل شديم و مقدار خوراکي که داشتيم به اهالي شهر خرمال داديم بعد از باز شدن جاده به طرف مقر راه افتاديم وقتي رسيديم متوجه شدم که زير زانوهاي پايم قرمز شده و بچههاي ديگر هم حالتهاي غير عادي دارند فرمانده واحد به ما گفت: برويد پايينتر، بيمارستان صحرايي است تا شما را مداوا کنند. ولي متاسفانه در آنجا به علت نداشتن داروي شيميايي ما را به پاوه فرستادند، بنده و آقا محسن و آقا علي و آقا جليل هر چهار تا شيميايي شده بوديم علي وضعيتش خيلي خراب بود به حالت اغما و آقا جليل هم کمتر و بنده و آقا محسن که راننده ما بود تقريباً سرپا بوديم به بيمارستان پاوه رسيديم و در آنجا با معالجه سرپايي گفتند: بايد به باختران برويد.
آقا محسن با اينکه خودش با ايثاري که داشت گفت سيد اگر باختران هم خوب معالجه نکنند تا تهران حاضرم با همين وضعيت رانندگي کنم و شما را برسانم.
به هر حال به طرف باختران حرکت کرديم تقريباً ساعت 6 بعد از ظهر رسيديم.
بيمارستاني به نام 22 بهمن بود که مجروحين شيميايي را در خود جاي داده بود.
علي حالش خراب بود چشمش اصلاً نميديد. هي ميگفت: سيد کجا هستيم و من به او دلداري ميدادم و ميگفتم چيزي نيست خوب خواهيد شد انشاءالله.
در بيمارستان واقعاً صحنه دلخراشي بود در هر گوشه بيمارستان مردم حلبچه نالهاي سر ميدادند بعد از دوش گرفتن و لباس عوض کردن در بيمارستان بستري شديم در همين بين هواپيماي متجاوزان عراقي شهر باختران را بمباران کردند.
تمام کارکنان بيمارستان به بيرون رفتند اما ما که هيچ حرکتي نميتوانستيم بکنيم، به آقا محسن گفتم: بيا بيرون گفت: سيد کاش ما ترکش ميخورديم ولي شيميايي نميشديم.
حدود 43 ساعت در بيمارستان بوديم و بعد از آن به وسيله يک هواپيماي ارتشي به تهران منتقل شديم واقعاً صحنه عجيبي بود تمام بدنها تاولزده بود و هر کس نالهاي سر ميداد و در آن لحظه اکثر بچهها آرزوي شهادت ميکردند، ولي با شهامتي که داشتند به همديگر دلداري و نويد پيروزي ميدادند.
ساعت 3/5 صبح وارد تهران شديم از آنجا وارد بيمارستان لبافينژاد که در خيابان پاسداران تهران بود، بستري شديم در همين موقع بود که صدام جنايتکار تهران را موشک ميزد.
در اينجا هم امنيت نداشتيم به هرحال علي هم تا 5 يا 6 روز از تخت خواب بلند نشد و در حالت اغما بود اما با توسل بچهها آقا علي حالشان بهتر شد و روز به روز به بهبودي ميرفت حدود 26 روز در بيمارستان بوديم که با درخواست خودمان از بيمارستان مرخص شديم و من از دوستان بسيار خوب و مومن باختران خداحافظي کردم و به شهر و ديار خودم بازگشتم.
پايان
منبع: حديث ايثار «برگزيده خاطرات فرهنگيان ايثارگر استان سمنان از دوران دفاع مقدس»، ناشر: سازمان آموزش و پرورش استان سمنان، نوبت چاپ: اول - 1382، صفحه 183 الي 186
nikbakht
