ماموريت به شهر مرده

کد خبر: ۱۱۲۸۲۶
تاریخ انتشار: ۰۹ اسفند ۱۳۸۵ - ۱۲:۳۱ - 28February 2007

 

وقتي که به مقر رسيديم فرمانده واحد، من و سه نفر از بچه­هاي اطلاعات را خواست و ماموريتي به ما محول کرد و گفت: فردا صبح اول وقت با ماشين بايد وارد شهر «خرمال» شويد و اطلاعاتي از اين شهر و وضعيت دشمن به دست آوريد.

صبح روز بعد به راه افتاديم. وقتي به طرف خرمال مي­رفتيم، جاده به وسيله ماشينهاي سنگين بسته شده بود ولي از هدف و کارمان دست بر نداشتيم از راه ديگر که تقريباً دورتر از راه اولي بود به طرف شهر خرمال حرکت کرديم.

داخل شهر خرمال شديم وضعيت شهر خوب بود، اما اين دشمن سفاک، دشمني که حتي به شهر و مردم خود رحم نمي­کرد دشمن که انسانيت برايش مطرح نيست دشمني که روح چنگيز و هيتلر يزيد و ساير جنايت پيشگان را شاد کرده بود، خرمال و شهر حلبچه را بوسيله بمبهاي شيميايي بمباران کرده بود.

ما داخل شهر شده بوديم تجهيزات جلوگيري از خطرات شيميايي به همراه داشتيم ولي نمي­دانم چقدر اين بمب ها قوي بودند که حتي زير لباس شيميايي هم نفوذ مي کردند.

بعد از انجام ماموريت به طرف «نيسانه» که مقر ما در آنجا بود رفتيم در راه مردم خرمال و حلبچه را مي ديديم که با هر وسيله­اي که ممکن بود فرار مي­کردند.

وقتي به شهر طُويله عراق رسيديم ديگر جاده بوسيله ماشينهاي شخصي و نظامي بسته شده بود واقعاً ناراحت کننده بود چقدر اين دشمن وحشي است حتي مشاهده کرديم که تراکتور تمام لاستيک چرخش پاره شده بود ولي با وجود اين داخل تراکتور پر از وسيله و انسان بودند ما در اينجا حدود دو ساعت يا کمتر معطل شديم و مقدار خوراکي که داشتيم به اهالي شهر خرمال داديم بعد از باز شدن جاده به طرف مقر راه افتاديم وقتي رسيديم متوجه شدم که زير زانوهاي پايم قرمز شده و بچه­هاي ديگر هم حالتهاي غير عادي دارند فرمانده واحد به ما گفت: برويد پايين­تر، بيمارستان صحرايي است تا شما را مداوا کنند. ولي متاسفانه در آنجا به علت نداشتن داروي شيميايي ما را به پاوه فرستادند، بنده و آقا محسن و آقا علي و آقا جليل هر چهار تا شيميايي شده بوديم علي وضعيتش خيلي خراب بود به حالت اغما و آقا جليل هم کمتر و بنده و آقا محسن که راننده ما بود تقريباً سرپا بوديم به بيمارستان پاوه رسيديم و در آنجا با معالجه سرپايي گفتند: بايد به باختران برويد.

آقا محسن با اينکه خودش با ايثاري که داشت گفت سيد اگر باختران هم خوب معالجه نکنند تا تهران حاضرم با همين وضعيت رانندگي کنم و شما را برسانم.

به هر حال به طرف باختران حرکت کرديم تقريباً ساعت 6 بعد از ظهر رسيديم.

بيمارستاني به نام 22 بهمن بود که مجروحين شيميايي را در خود جاي داده بود.

علي حالش خراب بود چشمش اصلاً نمي­ديد. هي مي­گفت: سيد کجا هستيم و من به او دلداري مي­دادم و مي­گفتم چيزي نيست خوب خواهيد شد انشاء­الله.

در بيمارستان واقعاً صحنه دلخراشي بود در هر گوشه بيمارستان مردم حلبچه ناله­اي سر مي­دادند بعد از دوش گرفتن و لباس عوض کردن در بيمارستان بستري شديم در همين بين هواپيماي متجاوزان عراقي شهر باختران را بمباران کردند.

تمام کارکنان بيمارستان به بيرون رفتند اما ما که هيچ حرکتي نمي­توانستيم بکنيم، به آقا محسن گفتم: بيا بيرون گفت: سيد کاش ما ترکش مي­خورديم ولي شيميايي نمي­شديم.

حدود 43 ساعت در بيمارستان بوديم و بعد از آن به وسيله يک هواپيماي ارتشي به تهران منتقل شديم واقعاً صحنه عجيبي بود تمام بدنها تاول­زده بود و هر کس ناله­اي سر مي­داد و در آن لحظه اکثر بچه­ها آرزوي شهادت مي­کردند، ولي با شهامتي که داشتند به همديگر دلداري و نويد پيروزي مي­دادند.

ساعت 3/5 صبح وارد تهران شديم از آنجا وارد بيمارستان لبافي­نژاد که در خيابان پاسداران تهران بود، بستري شديم در همين موقع بود که صدام جنايتکار تهران را موشک مي­زد.

در اينجا هم امنيت نداشتيم به هرحال علي هم تا 5 يا 6 روز از تخت خواب بلند نشد و در حالت اغما بود اما با توسل  بچه­ها آقا علي حالشان بهتر شد و روز به روز به بهبودي مي­رفت حدود 26 روز در بيمارستان بوديم که با درخواست خودمان از بيمارستان مرخص شديم و من از دوستان بسيار خوب و مومن باختران خداحافظي کردم و به شهر و ديار خودم  بازگشتم.

پايان

منبع: حديث ايثار «برگزيده خاطرات فرهنگيان ايثارگر استان سمنان از دوران دفاع مقدس»، ناشر: سازمان آموزش و پرورش استان سمنان، نوبت چاپ: اول - 1382، صفحه 183 الي 186

 


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین