اتل متل يه بابا شهيد شيميايي ابوالفضل سپهر

کد خبر: ۱۱۲۸۷۰
تاریخ انتشار: ۱۰ اسفند ۱۳۸۵ - ۰۹:۰۲ - 01March 2007

 

اتل متل يه دختر

دردونه باباش بود

هرجا که بابا مي­رفت

دخترش هم باهاش بود


اون عاشق بابا بود

بابا عاشق اون بود

به گفته رفيقاش

بابا چه مهربون بود

 

يه روز آفتابي

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه­ها شد

دخترو جا گذاشتش

 

چه روزهاي سختي بود

اون روزهاي جدايي

چه سالهاي بدي بود 

ايام بي بابايي

 

چه لحظه سختي بود

اون لحظه رفتنش

ولي بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش

 

هنوز يادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونکه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

 

زهرا به اون سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

اداي احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

خاک کفش بابا رو

سرمه تو چشاش کرد

هي بابا رو بغل کرد

بابا فقط نگاش کرد

 

زهرا براش زبون ريخت

دو صد دفعه صداش کرد

پيش چشاش ضجه زد

بابا فقط نگاش کرد

 

اتل متل يه بابا

يه مرد بي ادعا

مي­خوان که زود بميره

تموم خواستگارا

 

اتل متل يه دختر

که بر عکس قديما

براش دل مي­سوزونن

تمومي بچه­ها

 

زهرا به فکر باباس

بابا به فکر زهرا

گاهي به فکر ديروز

گاهي تو فکر فردا

 

يه روز مي­گفت که خيلي

براش آرزو داره

ولي حالا دخترش

زيرش لگن مي­ذاره

 

يه روز مي­گفت دوست دارم

عروسيتو ببينم

ولي حالا دخترش

ميگه به پات مي­شينم

 

مي­گفت برات بهترين

عروسي رو مي­گيرم

ولي حالا مي­شنوه

تا خوب نشي نميرم

 

وقت غذا که مي­شه

سرنگو ور ميداره

يه زرده تخم مرغ

توي سرنگ مي­ذاره

 

گوشه لپ باباش

سرنگ مي­فشاره

براي اشک چشماش

هي بهونه مياره:

 

«غصه نخور بابا جون

اشکم مال پيازه»

بابا با چشماش ميگه

«خدا برات بسازه»

 

هر شب وقتي بابارو

مي­خوابونه توي جاش

با کلي اندوه و غم

ميره سر کتاباش

 

حافظو ور مي­داره

راه گلوش مي­گيره

قسم ميده حافظو

خواجه بابام نميره

 

دو چشمشو مي­بنده

خدا خدا مي­کنه

با آهي از ته دل

حافظو وا مي­کنه

 

فال و شاهد فال

به يک نظر مي­بينه

نمي­خونه، چرا که

هر شب جواب همينه

 

ديشب که از خستگي

گرسنه خوابيده بود

نيمه شب چه خواب

قشنگي رو ديده بود

 

تو يک باغ پر از گل

پر از گل شقايق

ميون رودي بزرگ

نشسته بود تو قايق

 

يه خورده اون طرف­تر

ميون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه ميشه؟ محاله

 

بابا به آسمون رفت

به پشت يک در رسيد

با دستاي مردونش

حلقه در رو کوبيد

 

ندايي اومد از غيب

دروازه رو وا کنيد

مهمون رسيده از راه

قصري مهيا کنيد

 

وقتي بلند شد از خواب

ديد که وقت اذونه

عطر گل نرگسي

پيچيده بود تو خونه

 

هي بابا رو صدا کرد

بابا چشاش بسته بود

ديگه نگاش نمي­کرد

بابا چقدر خسته بود

 

آي قصه قصه قصه

يه دختر شکسته

که دستهاي ظريفش

چند ساله پينه بسته

 

چند ساليه که دختر

زرنگ و ساعي شده

از اون وقتي که بابا

قطع نخاعي شده

 

نشونه بيعته

پينه دست زهرا

بهترين شفاعته

نگاه گرم بابا

 

اتل متل يه مادر

نحيف و زار و خسته

با صورتي حزين و

دستاي پينه بسته

 

بپرس ازش تا بگه

چه جور ميشه سوخت و ساخت

با بيست هزار تومن پول

اجاره خونه پرداخت

 

اجاره­هاي سنگين

خرج مدرسه ما

خرج معاش خونه

خرج دواي مينا

 

بپرس ازش تا بگه

چه جوري ميشه جنگ کرد

يا اينکه بي رنگ مو

موي سياهو رنگ کرد

 

بپرس ازش تا بگه

چه جوري ميشه جنگ کرد

با سيلي جاي سرخاب

صورتا رو قشنگ کرد

 

وقتي که گفتند بابا

تو جبهه­ها شهيد شد

خودم ديدم يک شبه

چند تا موهاش سفيد شد

 

مي­خواي بدوني چرا

نصف موهاش سفيده؟

بپرس که بعد بابا

چي ديده، چي کشيده!

 

يا ميره داروخانه

برا دواي مينا

يا که ميره سمساري

يا هم بهشت زهرا(س)

 

يه روز به دنبال وام

مامان مبره به بنياد

يه روز به دنبال کار

پير آدم در مي­­آد!

 

هر وقت به مامان ميگم:

طعم غذات عاليه

مامان با گريه ميگه:

جاي بابات خاليه

 

بعضي روزا که توي

خونه غذا نداريم

غذاي روز قبلو

برا مينا ميذاريم

 

مينا با غم مي­پرسه:

غذا فقط همينه؟

مامان با گريه ميگه:

بابات کجاست ببينه؟

 

وقتي که بيست مي­گيرم

مياد پيشم ميشينه

نوازشم مي­کنه

نمره­هامو مي­بينه

 

ميگم: معلمم گفت:

که نمره­هات عاليه

مامان با گريه ميگه:

«جاي بابات خاليه»

 

يه بار گفتم مامان جون

اين آقا بقاليه

با طعنه گفت: «تو خونه

جاي بابات خاليه»

 

تا حرف من تموم شد

با دست تو صورتش زد

با گريه گفت اي خدا

بي­شرفي تا اين حد؟

 

ميگم: مامان راست بگو

اگه بابا دوستت داشت

چرا ازت جدا شد؟

پس چرا تنهات گذاشت؟

 

چشم مي­دوزه تو چشمام

لب مي­گزه، مي­خنده

بيرون ميره از اتاق

محکم درو مي­بنده

 

رفتم و از لاي در

توي اتاقو ديدم

صداي گريه­هاشو

از لاي در شنيدم

 

داشت با بابام حرف مي­زد

چشماش به عکس اون بود

انگار که توي گلوش

يه تيکه استخون بود

 

مرتضي جون مي­دونم

زنده­اي و نمردي

بعد خدا و مولا

ما رو به کي سپردي؟

 

دستخوش آقا مرتضي

خوش به حالت که رفتي

ما اينجا مستاجريم

تو اونجا جا گرفتي؟

 

خواستگاريم يادته؟

چند تا سکه مهرمه؟

مهريه مو کي مي­دي؟

گره توي کارمه

 

مهريه مو کي مي­دي؟

دخترمون مريضه

بيا ببين که موهاش

تند تند داره مي­ريزه

 

مهريه مو کي مي­دي؟

اجاره خونه داريم

صاحب خونه مي­گفتش

ديگه مهلت نداريم

 

امروز که صاحب خونه

اومد برا اجاره

همسايه­مون وقتي گفت:

«مهلت بده، نداره»

 

يهو تو کوچه داد زد:

«اينا همه­ش بهونه­س

دق اجاره داره

دردش اجاره خونه­س

 

به من چه شوهرش رفت

يا که زن شهيده

خونه اجاره کرده

يا خونه مو خريده؟»

 

درد دل خستمو

فقط برا تو گفتم

چون از تموم مردم

«به من چه» مي­شنفتنم

 

ميگم اجاره داريم

خيلي مريضه بچه

سايه سر نداريم

همه ميگن: «به من چه»!

 

با آه خود به عکس

بابا جونم، جون ميده

چادرو ور ميداره

موهاشو نشون ميده

 

صورتشو ميذاره

رو صورت شهيدش

بابام نگاه مي­کنه

به موهاي سفيدش

 

اشک مامان مي­ريزه

رو چشماي باباجون

بابا گريه مي­کنه

براي غمهاي اون

 

بابا با چشماش ميگه:

قشنگ مهربونم

همسر خوب و تنهام

غصه نخور مي­دونم

 

اتل متل يه مادر

نحيف و زار و خسته

با صورتي حزين و

دستايي پينه بسته

 

دستاي پينه­دارش

عجب حماسه سازه

دستايي که شوهرش

به اون مي­نازه

 

دستايي که پرچم

بابارو ور ميداره

توي خزون غيرت

دستايي که بهاره

 

دستايي که عينهو

دست بابام مي­مونه

نمي­ذاره سلاح

بابام زمين بمونه

 

دستي که بچه­هاشو

بسيجي بار مياره

بذر غيرت و ايمان

تو روحشون ميکاره

 

درسته که شوهرش

تو جبهه­ها شهيد شد

درسته که موي اون

بعد بابا سفيد شد

 

اما خون بابا و

موهاي مادر من

وقتي با هم جمع شدن

سيلي زدن به دشمن

 

سرخي صورت اون

سرخي خون باباست

موي سفيد مادر

افتخار بچه­هاست

 

اتل متل يه مادر

خيلي چيزها مي­دونه

از بي مروتي­ها

از بازي زمونه

 

بايد فهميده باشي

چه جوري ميشه جنگ کرد

با سيلي جاي سرخاب

صورتارو قشنگ کرد

 

بايد فهميده باشي

چه جوري ميشه جنگ کرد

يا اينکه بي­رنگ مو

موي سياهو رنگ کرد

 

اي که در اين حوالي

غربت ما رو ديدي

صداي ناله­هاي

مادرمو شنيدي

 

دست رو گوشات گذاشتي

چشماتو خيره کردي

زل زدي به مادرم

فکر کردي خيلي مردي!

 

تو که به زخم قلب

مامان نمک گذاشتي

اگه مامان بميره

مادرمو تو کشتي

 

اگه بابام نبودش

هر چي داشتي مي­خوردن

مال و منالت که هيچ

مادرتم مي­بردن

 

اگه مامان بميره

دق مي­کنم، مي­ميرم

پيش خدا و بابام

من جلو تو مي­گيرم

 

 

پايان


nikbakht
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین