نقش حاج احمد متوسليان در بازپسگيري كردستان از ضد انقلابيون
«عرض كنم كه حدود يك ماه بعد از پيروزي انقلاب، به دنبال تحركات ضد انقلابيون به سركردگي «شيخ عزالدين حسيني»، روحانينماي دغلكار و عامل جيرهخوار ساواك طاغوت در مهاباد، پادگان تيپ 2 زرهي لشگر 64 اروميه در اين شهر به محاصرة ضدانقلاب درميآيد. نقطة آغاز بحران كردستان در حقيقت محاصرة همين پادگان بود همزمان با محاصرة پادگان مهاباد، از طرف ارتش اعلاميهاي با امضاي «تيمسار قرني» صادر ميشود كه مضمون آن از اين قرار است: مردم! با ارتش همكاري كنيد و از اطراف پادگان متفرق شويد. ليبرالها فقط يكبار اجازة خواندن اعلاميه شهيد قرني را در راديو ميدهند و بعد از آن ديگر هيچ اعلاميه و خبري از قضاياي كردستان را به گوش مردم كشور نميرسانند. آنها به هيچ وجه مردم را در جريان كلي قضايا قرار ندادند تا مردم بدانند چه روند خطرناكي در كردستان بهوجود آمده است. هرچند اين خود جزيي از سياست كلي اين آقايان براي به انحراف كشانيدن انقلاب و غصب و مسخ حكومت آتي اسلامي در كشور بود. در چنين وضعيتي بود كه نهايتاً پادگان مهاباد كه مملو از تجهيزات زرهي، توپخانه و پياده -زرهي بود، كلاً خلع سلاح ميشود. همزمان با خلع سلاح پادگان، حدود 7 هزار قبضه اسلحه سبك و تجهيزات مربوط به سلاحهاي كاليبرسبك و نيمه سنگين كه شامل انواع خمپارهانداز، آر.پي.جي، كاليبر 50 و دوشكا ميشد، توسط دولت بعثي عراق از طريق مرز وارد ايران شده و در ميان ضدانقلابيون توزيع ميشود. به اين ترتيب بعد از سقوط پادگان مهاباد و بازشدن مرزهاي غرب كشور، راه عبور ضدانقلابيون و فرار ايادي وابسته به رژيم و دربار شاه نيز از طريق كردستان هموار ميشود. قسمت عمده اشخاصي كه در زمان رژيم سلطنت مرتكب جنايت بيشماري شده و مردم را در منگنه خفقان قرار داده بودند، آدمهاي بيگناه را كشته و اين كشور را زير سلطه استعمار آمريكا برده بودند، از همين مرزهاي بي در و پيكر غرب كشور به خارج فرار كردند. مبالغ هنگفتي از ذخاير ارزي و پشتوانه اسكناس كشور به صورت ارز خارجي و سكههاي طلا، جواهرات و ديگر اشياء قيمتي توسط ضد انقلاب از طريق مرز كردستان خارج ميشود و به اين ترتيب طي همين دوران، ضربه اقتصادي سنگيني به بيتالمال اين مملكت و ثروت ملي كشور وارد ميشود.
اين واقعيتي است كه مردم ايران هيچگاه در جريان آن قرار نگرفتند و اصلاً ندانستند كه چطور وسايل، تجهيزات و ارز اين مملكت و پول اين مردم توسط ملاّكين و سرمايهداران وابسته از همين منطقه خارج شده است. حقايق ناگفته دربارة كردستان فراوانند. به عنوان مثال عرض ميكنم؛ همان اوايل پيروزي انقلاب شايعه كرده بودند كه بختيار در قم است، در صورتي كه خود من شاهد بودم و ديدم كه بختيار را گرفته بودند اما چند روز بعد ليبرالها اعلاميه دادند و اعلام كردند كه بختيار اصلاً دستگير نشده! حال آنكه اين اعلاميه سراپا دروغ بود. بالاخره هم ليبرالها از طريق مرز پيرانشهر توسط همين عوامل ضدانقلاب او را فراري دادند. تعداد كثيري از مهرههاي سرشناس رژيم طاغوت را هم به همين ترتيب ضد انقلاب از مرز كردستان به خارج فراري داد.
به هرصورت، پس از خلع سلاح پاسگاههاي ژاندارمري، كه باعث شد تعداد كثيري اسلحه به دست ضد انقلاب بيفتد، آنها اينبار ميآيند و پادگانهاي ارتش را در سطح منطقه محاصره ميكنند. مراكز نظامي مهمي از قبيل پادگان سردشت، پادگان بانه، پادگان سقز و پادگان مريوان كلاً در محاصرة ضدانقلاب بود. با توجه به اينكه اشرار آن همه نيرو پيدا كرده بودند، سران آنان تصميم به خلع سلاح كليت لشگر 28 كردستان گرفته بودند. به اين معنا كه پس از حمله به پادگانهاي اين لشگر در سطح منطقه، نهايتاً به پادگان مركزي لشگر 28 ارتش در شهر سنندج هم حمله كردند و قصد آنان از اين تهاجم، خلع سلاح پادگان بود. از طرفي با توجه به اين كه هنوز چند ماهي بيشتر از پيروزي انقلاب نميگذشت، طبيعي بود كه شماري از ايادي طرفدار رژيم طاغوت در ارتش وجود داشتند. موقعي كه ضدانقلابيون به پادگان سنندج حمله كردند، قسمت اعظم شهدايي كه در پادگان داده شد توسط ضدانقلابيوني كه از داخل ارتش عمل ميكردند، از پشت تير خوردند.
در همين حين بود كه تيمسار قرني با توجه به كليه مسائلي كه برشمردم و اين كه موجوديت لشگر 28 در خطر قطعي قرار گرفته و براي اين مملكت مسأله سرنوشت يك لشگر مطرح بود، دستور داد تا لشگر 28 با نهايت قدرت از خودش دفاع كند. لشگر 28 هم دفاع ميكرد
اصولاً خط مشي شهيد تيمسار قرني با روند مدنظر ليبرالها خوانايي نداشت و از همان روزهاي اول هم اين تضاد مشخص بود. روش كار شهيد قرني به عنوان مسؤول مجموعه نظامي انقلاب پيرو اين مطلب بودكه ارتش جمهوري اسلامي ايران بايد اقتدار كامل داشته باشد. در صورتي كه ليبرالها، چه در داخل دولت موقت و چه در شوراي انقلاب، آمدند و گفتند خدمت سربازي يك سال و نيم باشد و بعد هم هشت دوره از مشمولان را از زيرپرچم معاف كردند؛ يعني عملاً با اين كار خودشان تمام پادگانهاي مملكت را خالي كردند تا زمينة مساعدي براي همه ضدانقلابيون در نقاط مختلف كشور ويا بستر مناسبي براي يك حملة برقآساي خارجي به ايران را فراهم بياورند. در حقيقت ليبرالها با اين اقدامات خود ارتش را صد درصد تضعيف كردند. بديهي است كه تضعيف نيروهاي مسلح يك انقلاب در عمل يعني سركوب آن انقلاب!
تيمسار قرني از همان ابتدا مخالف اين برنامههاي ليبرالها بود و ميگفت خدمت سربازي در اين كشور بايد دو سال و حتي دوسال و نيم باشد. در كوران اوجگيري چنين تضادهايي ميان شهيد قرني و مجموعه ليبرالها بود كه هيأتي از مركز به سرپرستي آقاي طالقاني، كه افرادي مثل بنيصدر هم عضو آن بودند، به كردستان آمدند. ناگفته نماند روندي كه آمريكا در اين قضايا در پيش گرفته بود، بسيار حساب شده بوده است.
به نظر من آمريكا در ممالك تحت سلطه به دو گونه عمل ميكند. يكي اينكه يك طبقه از جامعه را در رفاه كامل و طبقهاي ديگر را در فقر كامل نگه ميدارد. تا وقتي آمريكا در چنين كشوري رسماً سلطه دارد، متكي به طبقه مرفه آن است و اگر هم در اين كشور انقلابي صورت بگيرد، طبيعي است كه آمريكا ميخواهد نقطة اتكاي ثانويهاي براي خودش داشته باشد كه با تكيه به آن نقطه بتواند دستي بيندازد و اين انقلاب را به شكست بكشاند. بديهي است كساني كه پيشتر در رفاه كامل قرار داشتهاند، به خاطر از دست دادن رفاه خود عليه انقلاب اقدام ميكنند،اما در بين كساني كه در فقر كامل هستند، نوعي روحيه مبارزه عليه ظلم بوجود ميآيد. آمريكا با روندي كه توسط عوامل و مهرههاي بومي خود در پيش ميگيرد، به اين روحيه مبارزهجويي عليه ظلم، يك جهت غلط را املا و القا ميكند. يعني اين روحيه ظلم ستيزي را در جهت اهداف خودش به انحراف ميكشاند. در كردستان، ما ديديم كه دقيقاً همين برنامه آمريكايي اجرا شد. شما بايد به اين نكته ظريف توجه داشته باشيد كه مردم كردستان، جزء فقيرترين مردم كشور به شمار ميروند؛ اما به خاطر همين روحيه مبارزه عليه ظلم است كه اينها اسلحه به دست گرفتند. منتهي ميبينيم كه گروهكهاي خلقالساعه و وابسته به آمريكا درست در بزنگاه پيروزي انقلاب پيدا ميشوند و اين روند را در جهت غلط مياندازند و حركت ظلم ستيزانه مردم، در عمل تبديل به مبارزهاي عليه حق و حقيقت ميشود. آن هم بدون آنكه اين مردم اصلاً آگاهي به اين انحراف وحشتناك داشته باشند. در چنين شرايط وخيمي بود كه تقريباً به فاصلة يك ماه بعد از جنگ اول گنبد، ما وارد كردستان شديم.»
در پي اعزام «احمد» و رزمآوران همراه او به كردستان، آنان در وهلة نخست عازم بوكان شدند؛ شهري كه حكم ستاد پشتيباني و لجستيك ائتلاف گروهكهاي تجزيهطلب به سركردگي حزب منحلة دموكرات را داشت. در جريان پاكسازي بوكان از لوث وجود عناصر ضدانقلاب، «احمد» به يمن ابتكار عمل، برنامهريزي هوشمندانه و فرماندهي قاطع خود توانست كلية اشرار مسلح را از اين شهر متواري كند، نبرد بوكان، در حكم اولين آزمون رزمي پيروزمندانه براي برادر «احمد» در جبهههاي غرب غريب بود.
پس از تثبيت مواضع قواي انقلاب در شهر بوكان، «احمد» براي درهم شكستن سنگرهاي ضدانقلابيون در ديگر نقاط كردستان عزم خود را جزم كرد و روانة شهر مهاباد شد. در آن مقطع عناصر تجزيهطلب با توجه به سقوط پادگان زرهي مهاباد و اشغال شهر، در تبليغاتشان خود را كاملاً مسلط بر اوضاع وانمود ميساختند و همواره بر روي اين نكته كه مهاباد دژ شكستناپذير جنبش خلق كرد است مانور ميدادند و گزافهگويي ميكردند. در فضايي آكنده از عربدههاي شيطاني ضد انقلاب، ستون اعزامي نيروهاي آزادي بخش انقلاب اسلامي -شامل رزمآوران ارتش و سپاه- با قلوبي مطمئن به الطاف و امدادهاي خيرالناصرين، با هدف آزادسازي مهاباد به سوي اين شهر به حركت درآمد. از زمره فرماندهان شاخص اين ستون، بايد از سردار متوسليان نام برد. «احمد» در مورد ماجراي آزادسازي مهاباد ميگويد:
«من دقيقاً به ياد دارم كه وقتي ستون نيروهاي ما ميخواستند وارد شهر مهاباد بشوند، آن چنان قدرت و صلابتي از خود نشان دادند كه هيچ گروهي به خود جرأت رويارويي و مبارزه با اين ستون را نميداد. مخصوصاً جا دارد به نقش نيروهاي ارتشي ستون؛ برادراني كه از اقدامات كارشكنانه ليبرالها سرخورده شده بودند و روحية آنها را تضعيف كرده بودند، ياد كنم. برادران ارتشي ما از خودشان رشادت و قدرت عجيبي نشان دادند. در جريان ورود نيروهاي ما به مهاباد، ضدانقلابيون بلافاصله تانكهايي را كه از پادگان شهر دزديده بودند به ميدان آوردند و به اصطلاح با تانكهايشان يك مختصر مقاومتي هم توي شهر كردند. البته دقايقي بعد با نهايت ذلت و خواري ناچار به تسليم شدند و هشت دستگاه از آن تانكها به دست نيروهاي ما افتاد. يك تانك ديگر هم كه اشرار آن را روي تپة مشرف به درياچة سد مهاباد مستقر كرده بودند، حكايت جالبي دارد. ضدانقلابيون وقتي ميبينند هوا پس است و جنگ را باختهاند، دستور ميدهند اين تانك آخري را براي كوبيدن ما از تپة مزبور حركت بدهند. رانندة نابلد ضدانقلاب، با حماقتي كه به خرج داد، تانك را خلاص كرده بود و تانك هم با سرعت تمام از روي تپه سرازير شد و رفت زير آب درياچه. بعد كه رفتيم جرثقيل آورديم و تانك را بيرون كشيديم، ديديم هر دو سرنشين ضدانقلابي آن خفه شده و مردهاند به ياري خداوند خيلي سريع موفق شديم ضمن آزادسازي شهر و استقرار نيروهاي ارتش در پادگان مهاباد، ايستگاه راديو-تلويزيون و ديگر مراكز مهم دولتي و نقاط سوقالجيشي شهر را از تصرف ضدانقلاب خارج كنيم.»
ناگفته نماند كه بخش عمدهاي از اين پيروزي برقآساي قواي انقلاب در نبرد مهاباد مرهون مديريت نظامي سنجيده و قدرت ابتكار عمل كم نظير «احمد» بوده است.
*****
يكي از سرداران سپاه غرب كشور در مورد سيره رزمي و مديريت نظامي «احمد» ميگويد:
«احمد»، يك مدير به تمام معنا بود.اين را نه من، كه آثار ماندگار و ارزشمند مديريت تاكتيكي و استراتژيك جنگ اوست كه شهادت ميدهد. در آن روزهاي اوليه جنگ در كردستان، ما اصلاً سر و كاري با مسائل كليدي مديريت جنگي نداشتيم. نه ميدانستيم اطلاعات-عمليات يعني چه، نه طراحي و برنامهريزي حمله را توجيه بوديم اما «احمد» از همان روزهاي اول كه او را ديدم، كارش با ما فرق داشت. مينشست طرح ميريخت. روي مسأله شناسايي مواضع دشمن، اطلاعات-عمليات و گردآوري اطلاعات در مورد سوژة مورد نظر، عرق ميريخت؛ بعد هم به بهترين نحو ممكن عمل ميكرد.»
به دنبال آزادسازي مهاباد و تثبيت نسبي امنيت اين شهر، «احمد» بلافاصله عازم مصافي ديگر شد. مقصد بعدي او شهر سقز بود. برخلاف مهاباد كه تا پيش از ورود «احمد» و همرزمانش كلاً در تصرف ضدانقلابيون مسلح قرار داشت، در سقز معدود نيروهاي تيپ 2 لشگر 28 ارتش جمهوري اسلامي در پادگان شهر مزبور، مدتها بود كه دلاورانه به مقاومتي عاشورايي در برابر حملات پيدرپي مهاجمان تا بندندان مسلح ضدانقلاب ادامه ميدادند. «احمد» ديگر بار، همراه با ستوني مركب از نيروهاي سپاه و ارتش پاي در راه نهاد تا به ياري قادر متعال و رشادت رزمندگان انقلاب پرچم فتح و پيروزي ايمان بر اهريمن صفتان را بر بام شهر سقز به اهتزاز درآورد؛ هرچند، در اين راه صعب، او و همرزمانش با مشكلات و مصائب مردآزمايي دست و پنجه نرم كردند. بعدها او از اين نبرد دشوار و مظلوميتهاي مسكوت ماندة رزمندگان انقلاب در راه آزادسازي سقز چنين سخن گفته بود:
«000حركت ستون نيروهاي ما به طرف سقز آغاز شد. ناگفته نماند كه پادگان سقز در محاصره قرار داشت، عمليات سقز در اصل بايد توسط يك گردان از تيپ 84 مستقل خرمآباد اجرا ميشد. منتهي عيب كار در اينجا بود كه فرمانده اين تيپ كه آن زمان فردي به نام سرگرد آهنكوب بود، جزء خائنان به مملكت محسوب ميشد. اصلاً در زمان شهيد قرني قرار بود اين سرگرد را از فرماندهي بركنار كنند. منتهي با بركناري شهيد قرني، ليبرالها كاري به كار اين فرد نداشتند و او همينطور توي ارتش مانده بود. اين سرگرد سه بار عمل ميكند كه از پل سقز بگذرد و به ميدان ورودي شهر برسد. نتيجه چه شد؟! ايشان در اين حملات، سه دستگاه جيپ، سه قبضه تفنگ 106 و سه قبضه خمپارهانداز 120 ميليمتري را مفت و مسلم به ضدانقلابيون مي دهد و عملاً برادران ارتشي ما را به دام محاصرة ضدانقلابيون مياندازد. پادگان سقز هم در وضعيتي بود كه اگر حداكثر تا يك ساعت ديگر به آن نيرو نميرسيد، قطعاً سقوط ميكرد.
در همين حين سه دستگاه خودرو حامل 70 نفر از نيروهاي سپاه، برخلاف دستور آن جناب سرگرد عمل كردند و از انتهاي ستون به سمت پل سقز به راه افتادند وقتي اين هفتاد پاسدار به جلوي ستون رسيدند و از ماشينها بيرون پريدند، با فرياد الله اكبر به طرف پل سقز و ميدان ورودي شهر حركت كردند. خود من شاهد بودم و ديدم كه آتش ضد انقلاب آنها را مثل برگ خزان روي زمين ميريخت و يكي پس از ديگري شهيد ميشدند ولي سايرين همچنان با فرياد تكبير به پيشروي ادامه ميدادند. بالاخره هم توانستند سر پل ورودي شهر را بگيرند و پل را هم كاملاً تصرف كنند. به اين ترتيب بود كه گردان ارتش توانست وارد شهر بشود. كلاً از اين هفتاد نفر بچههاي سپاه، فقط 9 نفر زنده ماندند، بقيه به شهادت رسيدند. هرچند، احدي از شهادت مظلومانه اينها حرفي نزد. هيچ كدام از رسانههاي مملكت، نه راديو-تلويزيون و نه روزنامهها، خبر شهادت اينها را پخش نكرد. اصلاً كسي به مردم نگفت اينها چطور شهيد شدند آيا نبايد يك چنين اسمهايي توي تاريخ ثبت بشود؟ اگر ما تاريخ مردمي داريم و اگر بنا بر اين است كه ما بايد تاريخمان مردمي باشد، بايد يك چنين كساني و چنين حماسههايي توي تاريخ ما ثبت بشود. با چنين رشادتهايي بود كه به ياري خدا پادگان محاصره شدة سقز از خطر سقوط حتمي نجات پيدا كرد و ضدانقلابيون نتوانستند اين پادگان را خلع سلاح كنند.»
درپي فتح شهر سقز و شكست فضاحتبار تجزيهطلبان، اينك رفته رفته اسطورة دروغين اقتدار نظامي ضدانقلاب در كردستان، در برابر شعاع سوزندة آفتاب ايمان عاشورايي مرداني همچون «احمد» به سان آدمكي برفي، درحال ذوب شدن بود. فروغ اميد در چشمهاي رزمآوران انقلاب بار ديگر درخشيدن آغاز كرد و دستهاي توانمند دلير مردان اسلام. بسا محكمتر از سابق، قبضههاي تفنگها را در خود فشرد. «احمد» براي به خاك ماليدن پوزه عفريت هزار سر ضدانقلاب در كردستان سراز پا نميشناخت و شرايط كارزار آتي هرچه سختتر، در ذائقه جان تابناك او خوشگوارتر بود.
هدف بعدي قواي انقلاب اسلامي، آزادسازي شهر استراتژيك بانه اعلام گرديد. شهري كه مردم مسلمان آن ماهها بود كه با كابوس اشغال و حضور نامشروع عوامل مسلح ضدانقلاب دست به گريبان بودند و در انتظار قدوم مبارك دلاور مردان سپاه توحيد؛ سرداراني همچون مصطفي چمران و «احمد» لحظهشماري ميكردند. «احمد» از نبرد بانه ميگويد:
«حركت بعدي ما آزادكردن شهر بانه بود. بايد بگويم كه در بانه ضدانقلاب تا آنجا كه در توان داشت در برابر ما مقاومت كرد. مخصوصاً در درگيريهاي گردنة خان. اگر شما از سمت سقز به طرف بانه برويد، اواسط راه، اين گردنه كه موقعيت بسيار سوقالجيشي هم دارد را خواهيد ديد. ضدانقلاب در اين گردنه خيلي مقاومت كرده بود تا به هر قيمت ممكن نيروهاي ستون ما را زمينگير كند؛ ولي با اين همه نيروهاي مابا تمام قدت آنها را عقب زدند و طي يك مانور سريع وارد شهر شدند.
در جريان تصرف شهر بين برادران ما و قواي ضد انقلاب زد و خورد درون شهري سنگيني به وجود آمد كه در نتيجه آن ما تعدادي شهيد داديم و از عناصر ضدانقلاب هم تعداد كثيري كشته شدند. نهايت اينكه نيروهاي ما توانستند خود را به پادگان بانه برسانند و بدين ترتيب اين پادگان هم پس از چند ماه، از محاصره خارج شد. همينجا بگويم كه اين پيروزيها كلاً تحت تأثير طرحهاي شهيد دكتر چمران به دست آمد؛ چرا كه ايشان خودش كنار ما در منطقه حضور داشت و شخصاً در عمليات ما شركت ميكرد.»
به دنبال آزادسازي بانه و درهم كوبيدن آخرين سنگرهاي دشمن در اين منطقه، حركت بعدي «احمد» و همرزمان او به طرف مرزهاي غربي جهتدهي شد تا راه لجستيك و پشتيباني نيروهاي ضدانقلاب از سوي رژيم بعثي عراق مسدود شود. هم از اين رو به فاصلهاي كوتاه از تصرف بانه، پاسگاههاي مرزي، يكي پس از ديگري به تسخير قواي انقلاب درآمد و نيروهاي سپاهي، ارتشي و ژاندارمري در آنها مستقر شدند. فرمان حضرت امام (ره) مبني بر بسته شدن مرزهاي كردستان، ميرفت تا به همت «احمد» و همسنگرانش صورت تحقق پذيرد. ناقوس مرگ غائله آفريني جبهة متحد ضدانقلاب در كردستان به صدا درآمده بود كه به ناگاه آنچه كه در مخيلة هيچكس نميگنجيد، به وقوع پيوست و توطئهاي رذيلانه، بار ديگر موازنة قدرت را به سود تجزيهطلبان تغييرداد. بهتر است شرح ماوقع را از لسان صادق «احمد» نقل كنيم كه گفته بود:
«از آنجا كه بسته شدن مرزها با روند سياسيس با طبع ليبرالها منافات داشت و به اصطلاح به مزاج اينان سازگاري نداشت، شروع كردند به دسيسه پردازي و نيرنگ بازي. تا توانستند مكر و خدعه به خرج دادند. درست در زماني كه همة نيروهاي ما بر اوضاع منطقه غرب تسلط پيدا كرده بودند، ناگهان از مركز دستور آمد كه نيروهاي سپاه حق خارج شدن از مقرهاي خود را ندارند و ارتش هم موظف است كه داخل پادگانهايش باقي بماند، ميدانيد معني اين حرف چيست؟ خوب، من با ارائه مثالي قضيه را روشن ميكنم. در زمان رژيم سابق، هركجا كه ژاندارمري درگير ميشد، ارتش از افراد آن حمايت ميكرد والا بيست، سي نفر ژاندارم در شرايط بحراني هرگز قادر به مقاومت در مقابل مهاجمين نبودند. من نبايد همة اين مسائل و گناه سقوط مجدد پاسگاههاي مرزي را به گردن ژاندارمري بيندازم. اين بندگان خدا چارة ديگري نداشتند. بالاجبار، يا تسليم ميشدند يا كشته ميشدند، يعني ديگر راهي برايشان باقي نمانده بود. آن روزها هم كه همه از لحاظ روحي و عقيدتي ساخته نشده بودند. در نتيجه با اين دستور ليبرالها، دوباره پاسگاههاي ژاندارمري، اعم از داخلي و مرزي به محاصره ضدانقلاب افتاد. در بسياري مناطق مجدداً آنها را تصرف كردند و نفرات پاسگاهها را خلع سلاح كردند. چرا؟ چون نيروهاي سپاه و ارتش به دستور ليبرالها حق خارج شدن از پادگانها و كمك رساندن به پاسگاههاي ژاندارمري را نداشتند.»
به راستي آن مكر و خدعة اهريمني كه ليبراليزم منحط به مدد به كار گرفتن آن توانست سرنوشت ماهها نبرد خونين رزمآوران انقلاب در كردستان را به سود قواي مضمحل و رو به نابودي ضد انقلاب تغيير دهد بر چه اساسي استوار بود؟ دست كم براي آگاهي نسل انقلاب و جنگ نديدة ما، ثبت در تاريخ پر فراز و فرود انقلاب و نيز درج در كارنامة سراسر خيانت و ناجوانمردي ليبراليزم مظلومنما هم كه شده ضرورت دارد كه از زبان «احمد» كه خود از نزديك شاهد عيني اين ماجرا و تبعات ناگوار آن در جبهههاي غرب بوده است، تأملي از سر عبرت بر اين واقعه داشته باشيم. توطئهاي كه تاوان آن را اجساد بيسر و شكنجه شدة رشيدترين فرزندان اين امت خداجوي و خيل مادران جوان داده، پدران دردمند، همسران سوگوار و اطفال يتيم شهيدان كردستان دادند و حتي تا به امروز هم در وراي حجاب ظلماني سالها سفسطه و هوچيگري مستمر گژانديشان ليبرال مسلك و دايههاي مهربانتر از مادر اهل تساهل و تسامح، مسكوت مانده است. اين «احمد» است كه ميگويد:
«ليبرالها از وقايع كردستان تاجايي كه مقدور آنها بود اخبار و گزارشهاي جعلي و سراپا دروغ به عرض امام ميرساندند. ليبرالها براي اينكه صورت مشروع و خدا پسندانهاي به حيلة كثيف خودشان كه هدف از آن محبوس كردن نيروهاي مسلح در پادگانهاي كردستان بود بدهند، اين بار از موضع دلسوزي شديد و غليظ نسبت به امنيت جاني بچههاي سپاه دست به كار شدند و براي پاسداران ما اشك تمساح ريختند و چنين وانمود كردند كه صلاح نيروهاي سپاه در كردستان اين است كه از مقرهايشان بيرون نيايند. مستمسك آنها هم براي اين مصلحت انديشي منافقانه، كشته شدن پنجاه نفر از برادران پاسدار در مناطق سقز و بانه بوده است. خود من هم شاهد اين ماجراي تلخ بودهام. در آن موقع من مسؤول سپاه بانه بودم و ديدم كه آنجا چه اتفاقي افتاد. اين ماجرا قصه درازي دارد. خوب بد نيست خلاصه آن قصه را اينجا بگويم.
كل جريان از اين قرار بود كه فرماندهي پادگان ارتش در بانه به نام سرهنگ تركمان فردي ضدانقلاب بود كه ارتباطات ظريفي هم با دموكراتها داشت. سپاه منطقه بانه اين ارتباط تركمان با ضدانقلابيون را كشف كرده بود. از طرف ديگر، فرمانده پادگان سردشت هم عنصر خائن ديگري بود به نام سرهنگ قهرماني. از آنجا كه ليبرالها بعد از بركنار كردن شهيد سپهبد قرني در رأس ارتش فردي را گذاشته بودند كه هيچ اعتقاد و ارادتي به افسران و كادرهاي مؤمن و جوان ارتش نداشت، او تا جايي كه ميتوانست ضد انقلابيون را در ردههاي نيروهاي مسلح رشد و پرورش ميداد و در كردستان نيز، عناصر طاغوتي و ضد انقلابي را در رأس ادارة امور پادگانهاي مناطق حساسي مثل بانه و سردشت روي كار آورده بود اما اصل ماجرا به اين صورت بود كه آن پنجاه برادر پاسدار جمعي نيروهاي سپاه سردشت بودند كه نوبت تعويض آنها فرارسيده بود. هشت روز جلوتر، اين برادران با قهرماني فرمانده پادگان سردشت تماس گرفتند و گفتند ما هشت روز ديگر نوبت تعويضمان است. ترتيبي بدهيد كه ما بتوانيم به بانه برويم؛ يعني درخواست اسكورت هليكوپتر كردند. قهرماني هم ظاهراً موافقت ميكند. سه روز قبل از تعويض باز بچههاي سپاه تماس ميگيرند كه پادگان سردشت به آنها نفربر بدهد تا به بانه بروند. قهرماني به آنها نفربر نميدهد. به ناچار بچهها تصميم ميگيرند سوار بر ماشينهاي سپاه حركت كنند. روز حركت به سمت بانه، ميآيند پادگان سردشت و درخواست اسكورت هليكوپتر را تكرار ميكنند. قهرماني ميگويد: اسكورت لازم نيست، شما برويد، هيچ اتفاقي هم نخواهد افتاد. برادران ما هم حركت ميكنند و به فاصلة حدود هشت كيلومتري پادگان كمين ميخورند و درگير ميشوند. بيسيم ميزنند و از پادگان درخواست كمك ميكنند. استوار بيسيمچي پادگان سردشت كه از برادران مؤمن ارتشي ماست، خودش اين واقعه را برايم تعريف كرد و گفت: من چهار مرتبه پيش سرهنگ قهرماني رفتم و گفتم بچههاي سپاه كمين خوردهاند، جناب سرهنگ! شما را به خدا به آنها كمك برسانيد. اما فرمانده پادگان وقعي به حرفهاي من نگذاشت وقتي هم كه درگيري اوج ميگيرد و ضد انقلابيون خودروهاي سپاه را به آتش ميكشند. دود ناشي از آتشسوزي كه به هوا بلند شد، باز همين برادر استوار ما رفته بود پيش سرهنگ و گفته بود: اين دود ماشينهاي پاسدارهاست كمكشان كنيد، به دادشان برسيد؛ آن نامرد گفته بود؛ ولشان كنيد اين اوباشهايي كه اعليحضرت را از مملكت بيرون كردند، ارزش زنده ماندن ندارند! اين عين حرفي بود كه آن افسر طاغوتي منصوب ليبرالها به آن برادر استوار ما گفته بود
*****
از آن طرف، من در سپاه بانه به فكر افتادم كه قطعاً اتفاقي افتاده كه اين ستون به بانه نرسيده است و حتماً اينها درگير شدهاند. به هر مكافاتي بود، توانستيم ساعت يك بعدازظهر فرداي آن روز يك هليكوپتر از هوانيروز بگيريم و برويم ببينيم آنجا چه خبر است. وقتي روي جاده رسيديم، از پنجره كابين هليكوپتر ديديم دو نفر مجروح دارند وسط جاده تكان ميخورند و بقيه برادرهاي ما را شهيد كردهاند و ماشينهاي آنها هم آتش گرفته خلبان هليكوپتر، آدم شجاع و از جان گذشتهاي بود. ايشان آمد و هليكوپتر را وسط ضد انقلابيون، در ارتفاع كمي از سطح زمين نگه داشت و ما آن دو مجروح را سوار كرديم. يادم نميرود آنجا جسد نوجوان شانزده سالهاي را ديدم كه دستهايش را از پشت بسته بودند، شاخههاي درختان را كنده و او را دست بسته در ميان شاخهها، زنده زنده در آتش سوزانده بودند. تمام اجساد شهداي ما را سوزانده بودند. پيكر برادرهاي شهيد ما از كوچك و بزرگ كباب شده بود. بوي زغال و گوشت و موي سوخته تمام سطح جاده را فرا گرفته بود
به هر جهت اين كل قضيه بود. بعد ليبرالها همين فاجعه را كه محصول خيانت عوامل طاغوتي و پاكسازي نشدة خودشان در ارتش بود، تبديل به مستمسكي براي تحقق اهدافشان كردند. در همه جا ليبرالها اين طور وانمود ميكردند كه اين ضدانقلابيون خيلي قدرت دارند اينها به خوبي مسلح شدهاند، ديديد اينها با پاسدارها چه كار كردند؟ خلاصه، از اين بابت تا جايي كه توانستند پيش حضرت امام تبليغ منفي كردند و با لوث كردن اصل قضيه، توانستند فكر و ذهنيت مسؤولان دلسوز را هم مخدوش كنند. روي اين اصل بود كه حضرت امام مسأله اعزام هيأت حسن نيت به كردستان را پذيرفت.
بدينسان، باند ليبرالها ضمن در پيش گرفتن سياست تسامح و مماشات و تجزيهطلبان و سوءاستفاده از حسنظن رهبر كبير انقلاب اسلامي، با طرح مشي ميهن بر باد ده مصالحة گام به گام خود، بقاي حاكميت انقلاب در كردستان را وارد بازي مرگ و زندگي كرد. مظهر عيني اين بازي ننگين، ماجراي اعزام هيأت به اصطلاح حسننيت به مناطق كردنشين غرب كشور بود. بهرغم تأكيد مكرر حضرت امام (ره) بر اين نكته كه اعضاي هيأت موظفند با معتمدان واقعي مردم مسلمان مناطق مختلف كردستان ملاقات و مذاكره نمايند، هيأت مزبور طي مدت حضور در كردستان اين توصية حكيمانة رهبر انقلاب را ناديده گرفت و عملاً تبديل به آلت دست مطامع گروهكهاي تجزيهطلب، دلال مظالم بيشمار آنان و عامل مشروعيت بخشيدن به موجوديت غيرقانوني و نامشروع اين باندهاي ياغي و وطنفروش گرديد.
طرف مذاكرة هيأت نيز، نه مردم رنج كشيدة كرد، بلكه شماري از سركردگان رسوا و بدنام ائتلاف ضدانقلابي تجزيهطلبان بودند. به محض ورود هيأت به هريك از شهرهاي كردستان، طيفي رنگارنگ از اين به اصطلاح نمايندگان خلق كرد، از امثال شيخ عزالدين ساواكي تا كمونيستهاي دوآتشة جريانات چپ آمريكايي نظير چريكهاي فدايي و كومهله در پشت ميز مذاكره با اعضاي هيأت حسننيت ليبراليزم منحط صفآرايي ميكردند. عبدالرحمن قاسملو و پادوهايش در حزب منحلة دموكرات نيز، به مثابه حلقة رابط اين ائتلاف ضدانقلابي، نقش هماهنگكننده و سخنگوي هيأت به اصطلاح نمايندگي خلق كرد را ايفا ميكردند.
از ديگرسو، قدارهبندان ضدانقلاب ضمن اعمال يك سلسله شيوههاي ارعاب مافيايي در سطح منطقه، هرگونه حركت اعتراضي معتمدان واقعي مردم كرد وتلاش ايشان براي تماس با اعضاي هيأت اعزامي دولت جهت انعكاس حقيقت رخدادهايكردستان را به لطائفالحيل محكوب به شكست وناكاميكرده بودند. هرچند خود اعضاي هيأت نيز به هيچروي تمايلي جهت مواجهه بانمايندگانحقيقي مردم اعم از روحانيتسني و شيعه منطقه، چهرههاي شاخص فرهنگي اجتماعي مورد وثوق اهالي استان، از خود به منصه ظهور نرساندند. جالبتر ازتمامي آنچه تا به اينجا عنوان شد، آشنايي باماهيت سرپرست هيأت حسننيت است. سرپرستي هيأت مزبور را داريوش فروهر -مليگراي غربزده و دشمن كينهتوز روحانيت و جريانات متعهد پيرو خط امام (ره)، خصوصاً نيروهاي سپاه- برعهده داشت.
نامبرده كه چندي در كابينة بازرگان متصدي پست وزارت كار و امور اجتماعي بود، در ضديت با نيروهاي مسلمان و مكتبي انقلاب به حدي افراط به خرج داده بود كه حتي ديگر ليبرالهاي هم مسلك وي در دولت موقت و شوراي انقلاب نيز، از اين همه لجاج و دشمنخويي وي دچار اعجاب و حيرت گشته بودند. سرانجام نيز وي بر اثر اصرار بر مواضع افراطي ضدانقلابي خود، از سوي عناصر عاقبت انديش و زيركتر جريان ليبرالي حاكم مجبور به استعفا و بركناري از منصب وزارت گرديد. حال فردي با چنين سوابقي در كسوت سرپرستي هيأت حسن نيت روانة كردستان شده بود. طبيعي است چنان هيأتي با چنين مسؤولي، به هيچ روي براي استماع گزارشهاي مستدل و متكي بر واقعيت مسؤولان دلسوز نيروهاي مسلح، اعم از فرماندهان متعهد ارتش و سرداران دلسوز سپاه كردستان گوش شنوايي نداشته باشد. به تعبير شيواي «احمد»، اگر هم در كار اعضاي اين هيأت حسن نيتي مشاهده ميشد، صرفاً در جهت خيانت به تماميت آرمانهاي انقلاب، خواستهاي حقة ملت مسلمان و سوءاستفاده رذيلانه از حسن اعتماد حضرت امام (ره) بود. «احمد» كه در آن برهه مسؤوليت فرماندهي سپاه بانه را برعهده داشت و از نزديك شاهد عملكرد هيأت اعزامي مذكور به منطقه بود، ميگويد:
« همينجا بايد بگويم كه مسؤولان هيأت حسن نيت، در اصل حسن نيت براي خيانت داشتند و به همين نيت هم به كردستان آمدند. كلاً اين آقايان جز تضعيف موقعيت انقلاب در منطقه كار ديگري نكردند. پاسگاههاي ژاندارمري يكي پس از ديگري بازشد. با اين حال اعضاي هيأت مدام سعي داشتند نگذارند كسي كاري براي مقابله با اين فجايع انجام دهد. تمام خيانتهاي اينها را اگر من بخواهم بگويم، كلي زمان ميبرد. در همين بانه خودمان شاهد بوديم كه اين آقايان چه خيانتهايي كردند. به عنوان مثال، در زمان ورود نيروهاي ما به شهر بانه، يكي از اشرار با نام مستعار عبدالرضا فقيه نارنجكي داخل يكي از ماشينهاي گشتي ما پرتاب كرد. بعد، يكي از نيروهاي اعزامي اصفهان كه سرنشين آن خودرو بود، با از خود گذشتگي، خودش را با شكم روي نارنجك انداخته بود كه به ديگران صدمهاي نرسد. با انفجار نارنجك اين برادر شهيد شد ما ميدانستيم چه كسي نارنجك را انداخته. بچهها به طرفش تيراندازي كردند و تيري هم به پاي او اصابت كرده بود. منتهي اين فرد موفق به فرار شده بود زماني كه هيأت حسن نيت وارد بانه شد، اعضاي هيأت به ملاقات نمايندگان محلي ضدانقلاب رفتند و فروهر هم در آنجا سخنراني كرد. موقعي كه برگشتند، ما ديديم عبدالرضا فقيه با آن پاي شل خودش همراه فروهر آمده است بنده بلافاصله رفتم پيش فروهر و گفتم: «اين آدم با شما چه كار ميكند؟» او جواب داد: من رفتم براي مردم سخنراني كردم. بعد از سخنراني، مردم گفتند شما اگر حسن نيت داريد، اين آقا را ببريد تهران، آنجا پاي او را عمل كنيد و مداوايش كنيد. من گفتم: آقاي فروهر! كدام مردم؟ اينها همه صحنهسازي است. اين فرد هم جريان جرايمش از اين قرار است. حالا شما به عنوان رييس هيأت دولت ميخواهيد قاتل برادران ما را به تهران ببريد، او را عمل كنيد؟ در جواب بنده، ايشان گفت: من نمايندة امام هستم. عجبا! كه آدمهايي مثل فروهر در برابر بچههاي سپاه كه ميرسيدند، لقب نمايندگي حضرت امام را يدك ميكشيدند! خلاصه گفت: من نمايندة امام هستم و همين است كه گفتهام. دستور من بايد اجرا بشود. بنده هم در جواب او گفتم: شما نمايدة امام هستي، از كانال خودت هستي. ماهم نمايندة امام هستم از كانال خودمان. حالا كه اينطور است، اصلاً كار شما به ما ربطي ندارد، كار ما هم به شما ربطي ندارد. ما اين آقا را ميگيريم و تحويل دادگاه ميدهيم. شما هم هركاري دلتان ميخواهد بكنيد»
نتيجه اين شد كه ايشان به ارتش دستور داد مرا بگيرند و به زندان ببرند. من به فروهر گفتم: «آقاي فروهر! بين ارتش و سپاه با اين دستور اصطكاك به وجود ميآيد. نكنيد اين كار را مطمئن باشيد كه داريد با سپاه رو در رو ميشويد.» بالاخره با دوندگي فراوان، ناچار شدند نورچشمي آقاي فروهر را به دادگاه تحويل بدهند. بعد، همين آقايان هيأت، حسن نيت به خرج دادن و او را آزاد كردند. الان ميدانيد عبدالرضا فقيه چه كاره است؟ او معاون سركرده حزب دموكرات شده است!
در نتيجة يك چنين اقدامات خائنانهاي كه از سوي ليبراليزم منحط هدايت ميشد،كليه مناطق و مواضع سوقالجيشي كردستان كه وجب به وجب آنها با نثار خون رشيدترين جوانان اين مرز و بوم از چنگال ضدانقلاب آزاد گشته بود، به دستور هيأت حسن نيت دو دستي تقديم تجزيهطلبان گرديد. «احمد» درباره ماحصل مذاكرات هيأت حسننيت و رهآورد اقدامات اعضاي آن براي امنيت ملي كشور ميگويد:
« با اجراي برنامههاي اين هيأت، عملاً روند اوضاع به جايي منتهي شد كه تمام اولياي امور مملكت از آيندة كردستان نا اميد شده و همه مطمئن شده بودند كه ديگر جدايي كردستان از كشور قطعي است و در آيندهاي نزديك، ايران استاني به نام كردستان نخواهد داشت. بار ديگر همة پادگانها تحت محاصره اشرار قرار گرفت. ما از نزديك ميديديم كه چگونه همان وضعيت سابق، از نو در حال تكرار شدن است. پادگان سنندج مجدداً محاصره شد و ضدانقلاب در صدد خلع سلاح اين پادگان برآمد. آنان به صورت شبانهروزي به اين پادگان حمله ميكردند. ناگفته نماند كه هيأت حسن نيت سپاه را وادار كرده بود از منطقه خارج شود. آقايان هيأت به خواستة ضدانقلاب مبني بر خروج سپاه از كردستان جامة عمل پوشاندند. تنها بخشي از مجموعة سپاه كردستان كه به هيچ قيمتي زير بار اجراي اين دستور خائنانه نرفت و بهرغم همة فشارها در منطقه باقي ماند، سپاه سنندج بود. اين در حالي بود كه هيأت، با قبول مذاكره با مشتي آدمكش دست نشاندة اجنبي، عملاً آنها ا به رسميت شناخته بود و بعد هم طي اقدامي باور نكردني، رسماً با آنان قرارداد منعقد كرده بود. مطابق يكي از بندهاي اين قرارداد، هيأت حسننيت متعهد شد كه ضمن خارج ساختن سپاه از كردستان، انتظامات كليه شهرها و روستاهاي منطقه به عوامل مسلح گروهكها محول شود. اي واي برما كه يك ارگان قانوني مملكت حق حضور در شهرها و روستاهاي آن را نداشته باشد و در عوض اين گروهكهاي غيرقانوني ضدانقلاب از طرف عاليترين هيأت سياسي حكومت كشور، واجد چنين مشروعيت و وجاهتي شناخته شوند. وظيفة تكتك مردم اين كشور است كه اين آقايان هيأت را به محاكمه بكشند. تعدادي از اعضاي اين هيأت، مثل سحابي و هاشم صباغيان، الآن توي مجلس شوراي اسلامي هستند. همين صباغيان عضو هيأت، چقدر توي كردستان توطئه كرد، چقدر نيرنگ كرد. صباغيان عامل خارج شدن سپاه از شهر استراتژيك بانه بود. او بود كه نيروهاي سپاه را وادار به خروج از بانه كرد. عامل خلع سلاح پاسگاههاي مهم آن منطقه، همچون پاسگاه رستمي و پاسگاه گوني هاشم صباغيان بود. باز ميبينيم كه مسؤولان ما قفل سكوت به لب زدهاند. آقا! اينها توي مجلس مملكت هستند. اي واي بر ما كه خائنان به ملت توي مجلس ما باشند. اين خائنان به ملت را بايد جلوي چشم مردم ما اعدام كنند. نه يك بار، نه ده بار، نه صدبار »
*****
در اوج تلخكامي و مصائب رزمندگان انقلاب اسلامي در غرب كشور، به ناگاه گشايشي در كار فروبسته بحران كردستان -به دور از چشم اغيار ليبرال مسلك- بهوجود آمد. تبلور عيني اين گشايش، تشكيل «ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش» بود. «احمد» كه خود از جمله بانيان اصلي اين ستاد به شمار ميرفت، درباره علل و عوامل اصلي شكلگيري اين مركز عملياتي ميگويد:
«000در همين حين يك طليعة اميدي به وجود آمد و آن آمدن برادرمان سرهنگ صياد شيرازي به منطقه و متعاقب آن تشكيل ستاد مشترك عمليات ويژه سپاه و ارتش در كردستان بود.»
ستاد مزبور با مساعي مشترك رزمندگان متعهد و نخبة ارتش جمهوري اسلامي و سپاه غرب كشور ايجاد گرديد تا ضمن اتخاذ يك سلسله تدا
