محسن در مقام تماشا
* جمعي چند نفره - که محسن فرمانده شان بود- روزهاي زيادي را صرف شناسايي قله هاي بازي دراز کرده بودند؛ کوه هايي با صخره هاي اساطيري و تخته سنگ هاي غول پيکر که در شب عمليات دوم بازي دراز (عمليات ولايت فقيه) پرشده بود از فرشتگان گندمگون ؛ پرشده بود از سبزه هاي مخملي ... بازي دراز بود و قله هايي بيشتر از هزار متر بالاي دريا، و کمي پايين تر از آسمان آبي، و تنگه هايي با سنگ هاي اساطيري ... محسن وزوايي از فاتحان بازي دراز بود در ارديبهشت سال 60 ...، و يک سال بعد – در ارديبهشت 61 – در حالي که مهياي فتح بزرگ خرمشهر مي شديم، شهيد شد. کنار خاکريز بود که کربلايش را ديد. چند ساعت قبل از شهادت به دوست اش گفته بود: " داداشي رفتني شدم، يقين دارم ساعت هاي آخره ..."
* در خيابان شهيد مطهري، کوچه اي زيبا با درخت هايي متنوع است که نام دوست مرا بر خود دارد: "محسن وزوايي" ؛ دوست همه ي کساني که ايران را دوست دارند، دوستي را دوست دارند، محبت را مي پسندند، و دوست دارند مرام محسن بماند. تصويري کم رنگ و بزرگ از محسن بر ديوار خيابان نقش بسته است. تصويري که با ديدن اش دلم مي رود... مي رود به مقتل خرمشهر، مي رود به مقاتل روزهاي دفاع . مقتل يعني تشنگي، نهايت زخم، وفور تماشا، نصرت و نور...
* محسن وزوايي – دانشجوي شريف پيرو خط امام – قله هاي بازي دراز را با چند صد گلوله و چند هزار تکبير فتح کرد، با جمعي که او را ، و ايران را دوست مي داشتند، و مي دانستند راهي که محسن مي رود به مقتل مي رسد، به کربلاي بيداري، رهايي، زيبايي...، آن جا که متاع مرگ متبرک مي شود؛ و بغض در گلوي پاييزي ام مي شکند وقتي مي بينم مرام محسن در ناکجاي ناگريزي اين شهر، اين خانه، اين ديار غريب مانده است. مرام محسن آن سوي ويژه خواري و سياست بازي، در مرز عاشقي و رضايت، چيزي از جنس شهادت است.
