خاطرات - مگر من شهيد داده بودم كه بيايم امام را اذيت كنم؟
در يكي از ملاقاتهايي كه با حضرت امام مي شد، يك پيرمرد نجف آبادي آمده بود تا با امام ملاقات كند. اين پيرمرد كه سه شهيد داده بود دلش مي خواست دست امام را ببوسد. با يك صورت بشاش و خندان آمد و به ما گفت: نكند يك وقت مرا به امام معرفي كنيد كه من پدر شهيد هستم. من نمي خواهم امام اذيت بشود. وقتي كه وارد شد يكي از دوستان ما كه خبر نداشت رو به امام كرد و گفت:ايشان پدر سه شهيد است! تا اين را گفت ان پيرمرد رو کرد به اين دوست ما و گفت: چرا مرا معرفي كردي؟ به چه مناسبت گفتي كه من پدر سه شهيدم؟ مگر من شهيد داده بودم كه بيايم امام را اذيت كنم؟ مگر من سه شهيد داده بودم كه ... چهرة امام توي هم رفت پيرمرد رو كرد به امام و گفت: حالا به شما بگويم سه تا پسرم را خودم دفن كردم و تنها يك پسر برايم مانده است. بين من و مادرش اختلاف است؛ من مي گويم كه آن يك پسر هم برود و اسلحة برادرانش را بردارد؛ اما اين مادرش مخالفت مي كند پس شما امر كنيد به مادر، كه بگذارد آن چهارمي هم برود. امام يك نگاهي به پيرمرد كرد! فرمود پيرمرد براي شما سه شهيد بس است بگذار آن يك پسر براي مادرش باشد.
به نقل از ايت الله توسلي در کتاب تمدن اسلامي در انديشه امام
