کاظم فتحي زاده

کد خبر: ۱۱۳۵۴۱
تاریخ انتشار: ۰۶ تير ۱۳۸۶ - ۱۱:۳۸ - 27June 2007

 فروردين ماه 1336 ه ش در خانواده اي مذهبي در روستاي مهدي آباد از بخش مرکزي ايلام ديده به جهان گشود .رشد ونمو درمحيط روستا از همان ابتدااورا سخت کوش وفعال بار آورد به گونه اي که او به تحمل ناملايمات عشق مي ورزيد .انجام کارهاي سخت و طاقت فرسا برايش عادي بود واين خصيصه در خون خيلي از مردم قهرمان کرد وجود دارد.اراده و همت پولادينش در جوار زندگي بي آلايش ،از وي مردي مصمم ،مجرب ،غيرتمند و صياد لحظه هاي تلخ و شيرين ساخته بود . راهيابي به آستان پاک زندگيش را بايد در سالهاي آتش و خون جست .سالهايي که ستاره هاي دنباله داري در سرزمين کهن ايران طلوع کردندوتا هميشه تاريخ روشني بخش راه آيندگان خواهند بود.
درامتحان ورودبه جمع سربداران گروه ضربت که عبارت بودند از شهيد کرم پور ،شهيد يادگار ،شهيد امامي ،شهيد مهردادي ،شهيد فيضي ،شهيد غيوري ،شهيد بسطامي و شهيد ملاحي قبول شدواين آغازي گرديد براي حماسه آفريني هايش .او در آزمون هاي سخت جنگ ،چه درنبردهاي جمعي وچه درتنهايي پيروزوسربلند در آمد ؛چه آن روزي که قبل از والفجر 5 تا اتوبان العماره رفت و بر گشت و چه در تنگه ي ترشابه در مرداد ماه 67 که به همراه برادر بسيجي ،بدرود تنگه چهار زبر را بر يک گردان از عراقي ها بست و 22 تن از آنها رابه تنهايي به جهنم فرستاد تا ديگر هيچ کفتاري به خود اجازه ورود به بيشه شيران راندهد. در کربلاي 10 ريا،ارتفاع گامو که به پشت بام کردستان معروف است در زير پايش لرزيد ،اوبودکه گروه (فراسان)يکي از خائن ترين وخود فروخته ترين گروههاي ضد انقلاب را به زانودر آورد .
شهيد فتحي زاده گنجينه زرين و تاريخ واقعي دفاع مقدس در ايلام بود ،او در عمليات آزاد سازي ميمک ،عاشوراي 2 ميمک ،محرم ،والفجر 3 ،والفجر 5 ،والفجر 9 ،والفجر 10 کربلاي 1 ، کربلاي 4،کربلاي 5 ،کربلاي 10 در مسئوليتهاي مختلف فرماندهي و اطلاعات و عمليات درلشگر11اميرالمومنين(ع)سپاه پاسداران حضوري فعال داشت . در اکثر عمليات کليد فتح گره هاي باز نشدني بود .در عمليات هر جا کاظم بود آرامش خاطر فرماندهان فراهم بود .اودردوره عمربابرکت خوددر مسئوليتهاي زيرخدمات شاياني به ايران بزرگ واسلامي کرد:
- مسئول شناسايي و گروه ضربت
- مسئول گروهان شناسايي
- مسئول واحد تخريب
- جانشين گردان مهندسي
- فرمانده قرارگاه
بعد از جنگ هم کاظم لباس جنگي را از تن در نياورد و مدتي به تفحص شهدا و سپس به پاکسازي ميادين وسيع مين در دشت هاي ميمک ، مهران و چنگوله پرداخت .هشت سال در دفاع مقدس بود و دوازده سال بعد از جنگ راهم در ميان سنگر ها و ميادين مين گذراند. او بوي عطر شهدا را استشمام مي کرد .به ما آموخت که راه و رسم شهادت کور شدني نيست و عاقبت در حين پاکسازي ميادين مين جا مانده ازکربلاي مهران در 25/ 12/ 1378 در دامنه هاي قلاويزان بر اثر انفجاري سنگين به خيل شهيدان پيوست .
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامور ايثارگران ايلام ومصاحبه با خانواده ودوستان شهيد



وصيت نامه
وصيت اينجانب به امانت داران انقلاب و جنگ اين است که ايثار گري ها و رشادتها و توانمندي هاي رزمندگان اسلام در زمان جنگ را به نسل هاي آينده که انقلاب و جنگ را نديده اند منتقل نماييد . توصيه بعدي من به کساني که با جان و مال خويش جهت سر بلندي اسلام و انقلاب کوشيده و تلاش کرده اند اين است که نگذاريد انقلاب اسلامي که خون بهاي هزاران شهيد عزيز است پايمال شود به ياران انقلاب و اسلام دوستانه توصيه مي کنم که با سخن و قلم و عمل خود اهداف شوم دشمنان را نابود و خنثي نمايند .
آرزو داشتم که روزي برسد تا شاهد پاکسازي کامل مناطق آلوده به مواد منفجره و مخرب از اراضي کشاورزي مردم شهيد پرور و عشاير که ذخائر انقلابند و دستهاي پينه بسته ي آنان که حاکي از تلاش هدفدارشان است،باشم و خوشحال و مسرورم که هيچگونه مواد آلوده و مين که باعث تلفات جاني و مالي مردم گردد و در اين سرزمين نباشد .
به فرزندان دلبندم سفارش مي کنم که هميشه به عبادت خود اهميت داده و ارزش هاي اصيل اسلام را براي خود سر لوحه زندگي قرار دهيد و به خدا ايمان داشته باشيد که خداوند بزرگ و سر پناه شما مي باشد .
باز گشت همه به سوي اوست و جاي هيچ تشويشي نيست .



خاطرات
الله مراد درويشي:
گر چه در مورد شهيد کاظم فتحي زاده سخن زياد است اما مي خواستم اشاره کنم که يکي ازدلاوريهاي اين شهيددر عمليات نصر 8 در ارتفاعات (گرده رش) زماني که يگان ما جهت تصرف ارتفاعات آماده مي شد. شهيد کاظم به عنوان نيروي اطلاعات انجام وظيفه مي کرد .کاظم مسئوليت شناسايي منطقه را به عهده داشت . در طول 40 شبانه روز وبا عبور از ارتفاعات صعب العبور، شب ها مي رفت موانع دشمن را شناسايي مي کرد و مسير 10 کيلومتري را با وجود موانع ،رود خانه و...طي مي کرد. به طوري که بعلت صعب العبور بودن منطقه و سختي راه کاظم پاهايش تاول مي زد .
بعضي مواقع به علت کمي وقت و روشنايي روز در بين سنگر عراقي ها مي ماند و شب بعد ماموريت خود را انجام مي داد به هر حال زمان حمله فرا رسيد و همه زحمات طاقت فرساو شبانه روزي کاظم به بار نشست .شب حمله کاظم به عنوان راهنما همراه گردان ،جهت تصرف ارتفاعات بچه ها را همراهي مي کرد. يکي از موانع سد راه ما همان رود خانه رغشن بود.
مي بايستي بچه ها در آن هوا ي سرد از رود خانه عبور کنند تا اينکه بتوانند خودشان را به منطقه عمليات برسانند اما اين کار بسيار براي رزمندگان ما کمر شکن بود .حاصل فکر کاظم اين بود که پل متحرک بر روي رود خانه باشد و اين تصميم کاظم عملي شد و رزمندگان ما به راحتي از رود خانه بدون هيچ گونه شکستي عبور کردند .عبور از رود خانه يعني تصرف ارتفاعات بود. بعد از عبور از رود خانه کاظم وجب به وجب زمين را شناسايي مي کرد و دستور حرکت مي داد تا اينکه ساعت 12 شب بچه ها بدون هيچ گونه تلفاتي ارتفاعات را تصرف کردند . کاظم يک قهرمان گمنام و بي ادعايي بود که نقش آن در 8 سال دفاع مقدس چه در جبهه هاي مياني و چه در جبهه جنوب و چه در غرب ناشناس ماند. به طوري که شهيد کاظم در سال 1367 هنگامي که ارتش عراق دو باره وارد سرزمين ما شد ، با يک گروهان عراقي در گير مي شود و آنها را از پاي در مي آورد. جنگ تا نزديک غروب با فشار دشمن ادامه داشت. در آن لحظه ما ديگر اين دنيا نبوديم .همه کمر شهادت را بسته بوديم. شهيد عباس امامي فرمانده ما بودو مي خواست از کنار ما که دو نفر بوديم بگذرد. يک نارنجک از آن سوي خاکريز به طرف ما پرتاب شد ودر وسط ما منفجر شد. ما نارنجک را ديديم و خود را بر روي زمين انداختيم وقتي بلند شديم که آن بعثي را بزنيم شهيد عباس امامي به ما گفت: چيزي نشد .گفتيم: نه. گفت: آن کسي که به عهد و پيمان خود وفادار نيست دين ندارد. شما به عهد و پيماني که با خدا و امام عزيز بسته ايد وفا کرديد. همان طوري که خداوند آن را در عمل مي بيند. براي شکار تانکها بلند شديم هر کدام يک تانک را نشانه روي کرديم و سه موشک آر پي جي شليک نموديم . يک لحظه سر را با لا بردم ببينيم موشکها به هدف خورده يا نه.ديدم يک تير به پيشاني عباس ا مامي اصابت کرد و شهيد شد .

در اسفند ماه سال 1378 ، در خدمت شهيد فتحي زاده ماموريت تعقيب و شناسايي گروهک نفاق را در مرز عراق بر عهده داشتم . در حين حرکت متوجه تعدادي مين شدم . با عجله شهيد کاظم را صدا زدم ، او در جلو ستون حرکت مي کرد . گفتم مثل اينکه داخل ميدان مين هستيم !
به محض شنيدن گفت : همانجا که هستي ، بايست و تکان نخور! سپس اسلحه اش را به طرف من پرتاب کرد ومن آن را گرفتم .آستين هايش را با لا زد. گفت : مي خواهم معبري باز کنم . گفتم : اينجا که ملک پدري ما نيست ، دنبال ماموريت برويم ، بگذار اين مين ها بمانند تا هموطنان کساني که اين ها را براي قتل ما کاشته اند ، روي آنها بروند و تکه پاره شوند .
کاظم گفت : باز کردن اين معبر هم به درد خودمان مي خورد و هم جانوران زبان بسته ي اين منطقه نجات مي يا بند . گذشته از اينها، در اين منطقه تعداد زيادي از عشاير دامدار عراقي تردد مي نمايند وخنثي کردن اين مين ها ، خشنودي خدا و بندگانش را به دنبال دارد .
با اين اعتقادات ، تعداد زيادي از مين ها را خنثي و معبر بزرگي را باز نمود وسپس به طرف خاک عراق حرکت کرديم . مسافتي که طي کرديم ، متوجه يک پايگاه نظامي در منطقه شديم. با احتياط کامل ، پايگاه را شناسايي کرديم . معلوم شد پايگاه متعلق به گروهک تروريستي منافقين است .
در داخل يکي از سنگرهاي متروکه اطراق نموديم . شهيد ازمن خواست تا نقشه منطقه را از داخل کوله پشتي بياورم . نقشه را آوردم . عليرغم اينکه شهيد آموزش نقشه و نقشه خواني را در هيچ دانشگاهي فرا نگرفته بود و فقط در زمان جنگ ، در خط مقدم ، تجربي ياد گرفته بود ، در اولين نگاه به نقشه موقعيت گروه خودمان ر پيداکرد . انگشت خود را روي يکي از خانه هاي نقشه قرار داد و گفت : مختصات اين پايگاه در اين نقطه قرار دارد . با استفاده از قطب نما و امکانات ديگر، حدس کاظم را تاييد کردم .
پس از اتمام شناسايي ، شهيد فکري به نظرش رسيد . از ما پرسيد که آيا حاضريم تا تاريک شدن هوا در آنجا بمانيم و با استفاده از تاريکي هوا ، به پايگاه منافقين ضربه بزنيم ؟ به دليل ماموريت شناسايي ،عدم دسترسي به نيروي کمکي ،عدم ارتباط بي سيمي و بعد مسافت با خاک کشورمان ، با پيشنهاد کاظم مخالفت شد .
به طرف خاک مقدس کشورمان حرکت کرديم در بين راه آب آشاميدني تمام شد. قصد داشتيم تا مقداري آب را از تنها چشمه ي آب شيرين منطقه بر داريم . تعداد زيادي از عشاير دامدار عراقي که اکثر آنها مسلح بودند را مشاهده کرديم . به گونه اي از داخل شيارها و دره ها حرکت کرديم که آنان ما را نديدند .
به نزديکي چشمه رسيديم . چشمه در داخل يک شيار قرار داشت و تپه اي مشرف بر آن بود . شهيد کاظم از من خواست روي تپه ديدباني بدهم تا آنان از چشمه آب بياورند .
آن ها راهي طرف چشمه شدند و من به سرعت روي تپه رسيدم و در يک سنگر متروکه استقرار پيدا کردم . پس از لحظاتي ، متوجه شدم تعدادي از زنان عشاير دامدار عراقي در کنار چشمه هستند .
با ايما و اشاره شهيد کاظم را مطلع ساختم . آنان نيز خود را داخل نيزارها مخفي کردند. پس از مدتي زنان عراقي که تعداد آنها حدودا 5 نفر بود ، چشمه را ترک کردند .
پس از رفتن زنان عراقي ، با دقت به منطقه نگاهي انداختم ، پس از اينکه به اطمينان رسيدم ، دوستان را خبر کردم که مشکلي ديده نمي شود و آنها مي توانند به طرف چشمه بروند.
آنان به سر چشمه رفتند و آب آوردند . به شوخي به شهيد کاظم گفتم : شما که قصد داشتيد به پايگاه منافقين حمله کنيد، ولي الان با مشاهده چند زن عراقي خودت را مخفي کردي ؟
شهيد رو به من کرد و گفت: به خدا قسم! کاظم فتحي زاده رضايت دارد که در اين منطقه ، بدنش تکه تکه شود و به دست خانواده نيفتد ، اما راضي نيست که اين زن ها با ديدن او احساس رعب و وحشت کنند .
شهيد ادامه داد که پارسال ماموريت مشابهي داشته و نا خوداگاه به يکي از زنان عراقي در حال چراندن احشام بر خورد کرده که به شدت ترسيده بود .
کاظم به زن عراقي گفته بود : من مسلمانم ،خواهر و مادر دارم ، تو هم مثل مادر و خواهر من هستي .
شهيد گفت که زن عراقي مقداري آرامش پيدا کرده اما او به خاطر اين کار خود را سرزنش کرده و عذاب وجدان او را آزار مي دهد . شب را در منطقه سپري کرديم . روز بعد پس از عبور از دره ها و شيارها و ارتفاعات منطقه ، به پادگان باز گشتيم .

96 ماه از پايان جنگ گذشت و پاکسازي مناطق آلوده به مواد منفجره شروع شد . پاکسازي بيش از 2500 هکتار از زمين هاي دشت هاي مهران ، ميمک و کولک را به اتمام رساند. هميشه مي گفت بايد خون من در مهران ريخته شود ،در کنار خون شهيداني که در اين خط از ميهن ريخته شده است . بيست و دوم اسفند ماه 1378 ، به همراه ساير نيروهاي مهندسي تخريب عازم منطقه عمومي مهران شدند . مين هاي ضد تانک ، والمر و ديگر مين هاي کاشته شده يکي پس از ديگري خنثي مي شد. کاظم گفته بود که با مين هاي خطر ناکي مواجه هستيم و چون چند سال از کاشتن آنها گذشته بود و رسوبات ،آنها را فرا گرفته بود ،کار خنثي کردن را مشکل مي نمود .
در ادامه کار ،کاظم با يک مين ضد تانک بر خورد مي کند که با مين ديگري در زير تله شده بود. انفجار مهيبي سراسر دشت مهران را فرا مي گيرد و جويبار خلوص کاظم به خدا منتهي مي شود.

سيد ماشا ء الله رحيمي:
باران نوزدهم دي ماه شصت و دو آن قدر شديد بود که سيل راه افتاده بود. معمو لا در اين مواقع گروه هاي شناسايي فعاليت بيشتري دارند .اين وضعيت به گروه هاي شناسايي اين امکان را مي دهد که از اصل غفلت يا غافلگيري طرف مقابل استفاده کنند و به عمق مواضعشان نفوذ کنند .کاظم فتحي زاده يکي از نيروهاي نترس و زبده است که نام و آوازه اش بين همه بچه هاي لشگر 11 امير المومنين پيچيده .همه او را مي شناسند .شجاعت ، دلاوري ، صلابت و چابکي کاظم بر کسي پوشيده نيست .مدتي ا ست که وارد گردان ما شده و هر وقت که لازم مي داند به شناسايي مي رود .همين چند لحظه پيش بود که بهش گفتم :کاظم بريم شناسايي !
فقط لبخندب از سر رضايت زد .انگار منتظر همين جمله بود تا بلند شود و وسايلش را جمع و جور کند .بايد به منطقه "دره مالي" عراق نفوذ مي کرديم .باران يکي دو روز پيش آن قدر زياد بود که سيل راه افتاد و آب تمام بستر رودها و چاله چوله هاي منطقه را در نورديد . شب که شد راه افتاديم .من و کاظم فتحي زاده و سه نفر ديگر از بچه هاي گردان ابوذر .بيشتر شناسايي ها در شب انجام مي گيرد .تاکتيکي است که خود عراقي ها هم متوجه شه اند .براي همين است که شب ها خيلي مواظبند و تمام معبر هاي ورودي يا بستر رودخانه هاي فصلي و شيارها را مين گذاري مي کنند .خوب مي دادنند که گروه هاي شناسايي چطور در پناه شب تا عمق مواضعشان نفوذ مي کنند .
از خط دشمن گذشتيم .مقر ها و عقبه نيروها به دقت شناسايي شد .کاظم کروکي مقرها و تمام سنگر ها را روي کاغذ کشيد .هوا داشت روشن مي شد .بر گشت به عقب امکان پذير نبود .مي بايست جايي خودمان را پنهان مي کرديم ، و کرديم . غذاي کافي به همراه خود نياورده بوديم و گرسنگي داشت اذيتمان مي کرد .آب قمقمه ها هم در حال تمام شدن بود .آب را بايد مي گذاشتين لحظات آخر .هنوز که اتفاقي نيافتاده بود .زمان به کندي مي گذشت و گرسنگي بيش از پيش اذيتمان مي کرد. چاره اي جز تحمل کردن نبود .آن قدر مانديم تا هوا گرگ و ميش شد . کاظم گفت :بلند شيد بريم !
گفتم :به نظر تو هنوز زود نيست !
کاظم گفت :نه !کلي راه بايد برويم !
گفتم :"بزار هوا کاملا تاريک بشه !
کاظم گفت تا ما بلند شيم و چند قدم بر داريم هوا به اندازه کافي تاريک مي شه !
راه افتاديم .از همان جايي که آمده بوديم بر مي گشتيم اما يک دفعه کاظم تغيير مسير داد و به شيار ديگري پيچيد .
گفتم :چکار داري مي کني کاظم ، راه رو عوضي مي ري !
به آرامي گفت :راهرو بلدم ، بايد تغيير مسير بديم .
چرا ؟مگه چي شده ؟
مي ترسم عراقي ها سر راهمان دام گذاشته باشن !
هر طور ميلته !
همه به ستون ، پشت سر کاظم در حرکت بوديم .
هوا هنوز کاملا تاريک نشده بود .همان طور که داشتيم پيش مي رفتيم ، يک دفعه کاظم گفت :تکان نخوريد !هول کردم .از ذهنم گذشت :گير افتاديم و کمين خورديم !
صداي کاظم بود که بلند شد :همان جا که هستين بايستين !
گفتم :چي شده کاظم :
کاظم گفت :نگاه کن سيد !
با انگشت گودي کف شيار را نشانم داد خوب که دقت کردم ديدم يک مين تله اي والمر در کف شيار کاشته اند .کاري که به فکرکمتر کسي مي رسيد .آن طرف شيار يک مين ديگر والمر قرار داشت که با سيم تله هر دوشان را به هم متصل کرده بودند .قبل از آن که سيم با بدن کاظم تماس پيدا کند ، او متوجه قضيه شده بود .کاظم مشغول خنثي کردن مين ها شد .با عصبانيت گفتم :داري چکار مي کني مرد !
کاظم گفت دارم خنثي شان مي کنم !
گفتم :براي چي اين کارو مي کني ؟
کاظم گفت :به خاطر حيواني ، جانداري که اگه احيانا از اينجا گذشت پاش به اين مين ها بر نخورد !
گفتم :بابا گور پدر حيوان ، ولشان کن !
کاظم گفت :نه !بايد خنثي شان کنم و کرد .
مانده بودم چه بگويم .اما انگار کسي در دلم مرا سرزنش مي کرد .من به چه فکر مي کردم و کاظم به فکر چه بود .

سيد ماشاء الله رحيمي:
گروه ويژه تشکيل شده بود .يک گروه ويژه که از بهترين لشکر بودند .کار اين گروه تعقيب و از پاي در آوردن نيروهاي عراقي موصوف به" فرسان" بود . همان گوش برهايي که مدتي بود از عمق خاک عراق به پشت عقبه نيروهاي ما نفوذ مي کردند و ضربات بدي به نيروها وارد مي کردند .بيشتر اعضاي اين گروه از کردهاي وابسته به رژيم بعث بودند . کارشان شناسايي نقاط حساس و کمين کردن در پشت عقبه نيروهاي خودي بود .هر بار که نفوذ مي کردند ، تا ضرباتي وارد نمي کردند ، امکان نداشت که به عقب بر گردند .تا حالا چندين بار کمين زده اند و عده اي از بچه ها را شهيد کرده اند.
گوش هاشان را بريده اند و با خود برده اند .هر جفت گوش قيمت گراني دارد .هر جفت گوش پنجاه هزار دينار پول کمي نيست .گروه فراسان آن قدر سريع ؛ چابک و خطر ناک هست که آوازه وحشتشان تمام منطقه را گرفته است .تمام نيروهاي مستقر در خط به خوبي مي دانند که گروه فرسان از هر منطقه يا نقطه اي که بگذرد ، تا ضرباتي وارد نکنند ، امکان ندارد بر گردند .با دسته هاي ده نفري و بيست نفري وارد منطقه مي شوند ،از بيراهه ها وارد مي شوند و از همان جا ها دوبار ه به خاک عراق بر مي گردند .
براي همين بود که به دستور فرمانده لشکر محمد کرمي و ساير اعضاي فرماندهي ، يک گروه ويژه تشکيل داد که افرادش از بهترين گردان ها و گروهان ها انتخاب شده بودند .کار اين گروه تعقيب گوش بر ها و از بين بردن آنها بود .پانزدهم مرداد ماه 1363 بود که علي بسطامي از اطلاعات عمليا ت لشکر به مقر گردان آمد .قرار بودبه شناسايي منطقه آزاد خان کشته برويم .علي بسطامي فرمانده اطلاعات لشکر به دنبال رد گروه فرسان بود .من هم عضو گروه ويژه بودم و مي بايست ردي ،نشاني از آنها پيدا کنم .شب که شد چهار نفر از بچه ها را انتخاب کردم و به راه افتاديم .نرسيده به خط اصلي ، رو کردم به علي و گفتم :علي جان از خط اصلي عبور کنيم و بعد نمازمان را بخوانيم !
علي گفت :نه آقا سيد !اگه از خط پدافندي عبور کنيم جلويمان ميدان مين هست ، مي ترسم آنجا مشکلي پيش بياد و نتوانيم نمازمان را بخوانيم ، بذار همين جا نماز بخوانيم .
علي از بچه ها فاصله گرفت و رفت در يک گودي کوچک که آن طرف تر بود ، مشغول نماز خواندن شد .چند لحظه صداي گريه بلند شد .اول فکر کردم حتما يکي از بچه هاست ؛ اما بعد ديدم صداي هق هق زدن اوست که در داخل گودي بلند مي شود .تا حالا نديده بودم که علي گريه کند .آوازه شجاعتش را شنيده بودم ، بهم گفته بودند که هر لحظه اراده کند تا بيست متري سنگر بعثي ها مي رود و هيچ کس جلودار ش نيست ، شنيده بودم که چقدر با نيروهايش دوست و رفيق است ، اما نديده بودم که اين مرد ، اين آدمي که اين آوازه را به هم زده ، گريه کند .صداي گريه اش را به وضوح مي شنيدم .بي اختيار بلند شدم رفتم کنارش .دست به دعا بود :خدايا مي خواهم مجرد شهيد شوم !خدايا امشب ماموريت مهمي در پيش داريم ، خودت کمک کن که با سر بلندي اين ماموريت را انجام بديم !خدايا اگر قرار است مشکلي ، خطري پيش بيايد ، آن را تنها نثار من کن !
چه حالي داشت !بي آنکه خلوتش را به هم بزنم از کنار چاله بلند مي شوم .مي آيم پيش بقيه .نمازش را که خواند به گروه ملحق شد . خودش بلند مي شود و براي بچه هاي چاي درست مي کند .غذا را خودش بين نيروها تقسيم مي کند تا کسي بلند مي شود که کاري انجام دهد ، التماس مي کند که بنشيند تا او همه کارها را انجام دهد .
هميچ باورم نمي شود . مسئول اطلاعات عمليات لشکر با آن نام و آوازه اي که به هم زده بود ، طوري رفتار کند که همه را به شگفتي وا دارد .
شام که خورده شد ، راه مي افتيم .از خط پدافندي بعثي ها مي گذريم و با عبور از همان جاده کمربندي عراقي ها که تمام منطقه را به هم وصل مي کند ، مقرهايي را که در مناطق خزينه و شهابيه است شناسايي مي کنيم .علي جلو دار است .تا قبل از عبور از خط پدافندي پشت سر نيروها حرکت مي کرد ، اما همين که نزديک خط اصلي مي شويم ؛ خودش جلو مي افتد .من اولش مخالفت مي کنم .
تو که تا چند لحظه پيش پشت سر همه بودي چطور شد که حالا جلودار مي شوي !
علي گفت :من بايد جلودار باشم !
گفتم :نه ، من بايد جلودار باشم ، وجود تو براي لشکر خيلي اهميت داره !
علي گفت :تو را به خدا اذيت نکن !
و جلو تر از هم راه مي افتد .کار شناسايي تمام مي شود اما ردي از گروه فرسان نيست .فقط مقرهاي جديدي که در منطقه ايجاد شده ، توجه علي را بر مي انگيزاند .انگار عراق مي خواهد در منطقه آماده مي شود .
گروه فرسان وحشت عجيبي در منطقه ايجاد کرده بود .کسي به درستي اطلاعي از سازماندهي و چگونگي کار و برنامه شان نداشت .

مدتي بود که در برابر اين گروه ، به دستور فرمانده لشکر 11 امير المومنين و فرمانده عمليات لشگر غلام ملاحي گروه ويژه اي تحت عنوان گروه ضربت تشکيل شد که کارش تعقيب و از بين بردن اعضاي گروه فرسان بود . هواي داغ مرداد ماه 1363 و آن دشت هاي سوزان و ملتهب مهران و چنگوله بد جوري آدم را کلافه مي کرد .چند قدم که راه مي رفتي ، عطش طوري جلوه مي کرد که انگار سالهاست آبي ننوشيده اي .درست مثل خود دشت . مثل همين خاک گرم و سوزان که هر چه آب ؛، روي آن بريزي اصلا نمودي ندارد .باز هم لب تشنه و تاول زده است .
هجدهم تير ماه شصت و سه بود که غلام فلاحي فرمانده عمليات لشکر دستور داد که براي کسب اطلاع از وضعيت دشمن در منطقه ، هر طوري شده بايد اسير بگيريم .غلام چيزي خواسته بود که بعيد به نظر مي رسيد .همه اش دنبال چگونگي تشکيل سازمان گروه فرسان يا آن گوش برهاي لعنتي بوديم .بايد مي دانستيم که اينها کي اند و چطور سازماندهي و هدايت مي شوند و چگونه خود را به عقبه نيروهاي ما مي رسانند و از آنجا ضربه مي زنند .تا حالا چند بار جلوي راه بچه ها کمين کرده بودند و عده اي شان را شهيد کرده بودند .تنها چيزي که مي دانستيم اين بود که آنها کرد هستند ، همين .
يک ماه گذشت .
يادگار اميدي فرمانده اطلاعات عمليات بود . من هم مسئوليت گروه ديگري از بچه ها را به عهده داشتم .هواي گرم مرداد ماه شصت و سه آدم را کلافه مي کرد .اما در پوشش همين گرما و هواي دم کرده گوش برها از خط عبور مي کردند و مي آمدند پشت سر نيروهاي خودي و آنجا کمين مي کردند .مدتي بود که بد جوري منطقه را نا امن کرده بودند .آوازه وحشت و قدرتشان در همه جا پيچيده بود .بيش از همه از منطقه "سر خر" عبور مي کردند .
انگار آنجا مرز سفيدي بود که هيچ خطري تهديدشان نمي کرد .خوب جايي را انتخاب کرده بودند ."سرخر" با آن هم شيار پيچ در پيچ ، توي روز روشن آدم را به هراس مي انداخت ، چه رسد به اين که نا امن باشد .دل شير مي خواست که بتوان به راحتي از آن عبور کرد.
به خصوص زير حرارت و گرماي مرداد ماه که افتاب عمود بر پيکرت تازيانه آتش بزند .اما تحت هر شرايطي مي بايست بر اساس دستور لشکر ، هم به دنبال گوش بر ها مي گشتيم ؛ هم از عراقي ها اسير مي گرفتيم .حاج يادگار آمد و نيروها را توجيه کرديم .نيروها به دو گروه تقسيم شدند که مسئوليت يک گروه با حاج يادگار بود و مسئوليت گروه دوم با من .
غروب روز دوشنبه هفدهم مرداد ماه بود که راه افتاديم .از جاده آسفالت مهران –دهلران گذشتيم و هفده کيلو متر به عمق خاک عراق نفوذ کرديم تا به منطقه "ته ليل" رسيديم که حايل بين مهران و دهلران بود. بر روي ارتفاعات "ته ليل" عراقي ها يک پايگاه زده بودند .پشت سر ارتفاعات ، تپه اي بود که تير بار دوشکا را روي آن مستقر کرده بودند .تير بار جايي قرار گرفته بود که هر جنبنده اي که قصد نفوذ از آن سمت را داشت ، جان سالم به در نمي برد .پايگاه جاده مواصلاتي نداشت و براي همين تدارکات نيروهاي عراقي با قاطر صورت مي گرفت .اهميت آن نقطه در اين بود که روي بخش وسيعي از منطقه ديد و تير کامل داشت .عصر بود که دو نفر از عراقيها در حالي مشاهده شدند که با قاطر براي پايگاه آذوقه مي بردند .
يادگار گفت :بايد هر طوري شده پايگاه را دور بزنيم و محاصره شان کنيم !
گفتم :فکر خوبيه !اما بايد با نهايت دقت اين کار انجام بگيره !
همه اش به اين فکر مي کرديم که چطور يکي از آن سربازها يا درجه دارهاي بعثي را زنده بگيريم ..اين مهمترين هدف بود و برنامه بعدي هم تعقيب و به دام انداختن گوش بر ها بود .
بين پايگاه و تپه اي که تير بار دوشکاي بعثي ها روي آن مستقر بود ، شياري بود که هر موقعيتي را به هم متصل مي کرد .قرارشد کاظم فتحي زاده به اتفاق چند نفر ديگر از بچه ها در ميانه شيار ؛ يعني همان جايي که عراقي ها با قاطر تدارکاتشان را انجام مي دادند ، کمين بزنند .
کار سختي بود .گرماي هوا و التهابي که از زمين بخار مي شد امکان فعاليت چنداني به آدم نمي داد .اما چاره اي نبود .به هر نحو ممکن و تحت هر شرايطي بايد کار را مي کرديم .هدف گرفتن اسير بود .کسي که بتوان تازه ترين اطلاعات را ازش کسب کرد .
اين براي فرماندهي لشکر و قرار گاه مهم بود .کار بايد طوري صورت مي گرفت که تا آنجايي که امکان داشت درگيري به وجودنيايد.
چند نفر از افراد به عنوان گروه گشتي به طرف نقاط در نظر گرفته شده حرکت کردند .مي بايست قبل از هر اقدامي از آخرين وضعيت پايگاه ها اطلاع پيدا مي کرديم .افراد گروه گشت چند ساعت بعد از گشت خسته بودند و نوعي نگراني و ناراحتي در چهره شان هويدا بود .
به کاظم فتحي زاده گفتم :چي شده ؟چرا ناراحتين ؟
کاظم گفت :لو رفتيم !؟
حاجي يادگار گفت :چي گفتي ؟!لو رفتيم ؟
سر گروه گفت :متاسفانه عراقي ها متوجه حضور ما در منطقه شدن !
گفتم :چطور ممکنه !؟ما که نهايت دقت را کرده ايم !
حاجي يادگار گفت :حالا چه کارا کردين !؟
سر گروه گفت عراقي ها در همان مسيرهاي که رفت و آمد داشته ايم ، کمين گذاشته اند !
حالا پايگاه هاي بعثي ها کاملا آماده و هوشيار بودند .هيچ چاره اي نبود .هر طوري شده بايد کار را يکسره کنيم .بايد ، بايد يکي از آن بعثي ها را به اسارت بگيريم .بايد مي رفتيم و کاري مي کرديم .سي و هشت نفر از آنها آماده شدند .شب از راه رسيده بود و جز من و حاجي يادگار و آن چند نفر افراد گشتي بقيه نيروها نمي دانستند که عراقي ها از حضور ما در منطقه مطلع شده اند و در آماده باش کامل به سر مي برند . قرص ماه از آسمان پرتو افشاني مي کرد و سطح زمين را نور باران کرده بود .شب که مهتابي باشد براي عمليات يا تک شبانه زياد مناسب نيست .اما چاره اي نبو د .
نيروها را از مسيري عبور داديم که تنها يک باريکه راه از ميانه آن مي گذشت بقيه مسير يا پرتگاه بود يا صعب العبور .
کاظم فتحي زاده جلو دار ستون بود . پشت سرش من بودم و حاجي يادگار و بقيه نيروها هم پشت سر . ستون داشت به جلو حرکت مي کرد که به ناگاه سر و کله چند نفر از عراقي ها در جلوي ستون ظاهر شد .باريکه راه بود و هيچ راه بر گشتي وجود نداشت .
پايين پرتگاه بود و قسمت بالا هم صخره اي و صعب العبور .کم کم سر و کله چند نفر ديگرشان هم پيدا شد .آنقدر نزديک و ناگهاني اين اتفاق افتاد که افراد گروه با عراقي ها ادغام شد .شب مهتابي سطح زمين را مثل روز روشن کرده بود .کاظم مکثي کرد و گفت :حالا چکار کنيم ؟گفتم بخوابيد روي زمين !
کاظم خيز برداشت و تمام ستون سر و سينه را به خاک چسباند .به همان حالت سينه خيز مسير آمده را دوباره بر گشتيم .
به بقيه افراد گروه گفتيم که قضيه چيه .خود را به شياري رسانديم که در ابتداي باريکه راه بود .داخل شيار که شديم ، افراد همگي جمع شدند .به همه گفتم که قضيه چيست و چرا بر گشتيم .مايي که تا همين چند لحظه پيش در چنگال نيروهاي عراقي بوديم ، به طرز شگفت آور و اعجاب انگيزي از دامشان بيرون آمديم .يعني آنها ما را نديده بودند ؟يا نه ، ما را ديده اند و حتما چهار سمتمان را محاصره کرده اند ؟
حاجي يادگار گفت :از داخل همين شيار با لا بريم و بعد محاصره شان کنيم !
گفتم :باشه اين کار را مي کنيم !
از ميان شيار رو به سمت با لا حرکت کرديم و بعد به جايي رسيديم که با لا تر از همان نقطه اي بود که همين چند لحظه پيش چند نفر از عراقي ها را آنجا ديده بوديم .افراد گروه تقسيم شدند و بالاي سرشان موضع گرفتند .حالا باريکه راه کاملا در زير دست قرار گرفت و پايين آن هم پرتگاه بود .به نظر مي رسيد که عراقي ها محاصره شده اند .در زير نور شب مهتابي باز سر و کله دو نفرشان در نزديکي باريکه راه خودنمايي مي کرد .حالا وقتش بود . عمليات بايد سريع و برق آسا انجام بگيرد .
فرمان آتش صادر شد و در گيري سختي در گرفت .حمله سريع و برق آسا بود .عراقي ها هيچ فکرش را نمي کردند که به دام بيفتند .
درست همان دامي که آنها از قبل براي ما تنيده بودند ، خودشان در آن گرفتار شدند .زير نور ماه، تيرهايي که شليک مي شد و آن پايين بر سر عراقي ها پايين مي آمد جلوه قشنگي به پا کرده بود .صداي نعره سربازان بعثي به گوش مي رسيد که خودشان را به پايين پرتگاه پرت کردند .بچه ها هر چه مهمات و نارنجک و آرپي جي بود روي سرشان ريختند .ديگر از سوي عراقي ها تيري به آن صورت شليک نمي شد .چند نفر از افراد ديگر گروه پايين رفتند و چند لحظه بعد در عين ناباوري سه نفر را در حالي که به اسارت گرفته بودند ، با لا مي آمدند وضعيت يکي شان وخيم بود .طوري که چند لحظه بعد هلاک شد .يکي ديگرشان پايش شکسته بود .مدام از طريق بي سيم صدايمان مي کردند ، اما به حاجي يادگار گفتم جواب شان را ندهد تا کار را يکسره کنيم .حاج محمد کرمي فرمانده لشکر ، کورش آسياباني فرمانده قرار گاه، محمد کرمي فرمانده قرار گاه و غلام ملاحي همگي منتظر تماس ما بودند .مدام حاج کرمي از پشت بي سيم داد مي زد که چي شده ؟شما کجا هستيد ؟آيا به مقصد رسيده ايد يا نه !؟اما اول جوابش را نداديم تا کار يکسره شد .حالا وقت بر قراري تماس بود . .به فرمانده لشکر و بقيه گفتيم که عمليات با موفقيت انجام گرفته و کادوي بچه هاي گروه ضربت هم در اولين فرصت ممکن تقديم شان مي شود .

 



آثاربه جامانده از شهيد
اينجانب کاظم فتحي زاده جانشين گردان مهندسي رزمي از تيپ يکم حضرت امير المومنين(ع) يکي از دوستان در حقيقت يکي از شاگردان شهيد عزيزرضا اسدي هستم که در طول مدتي که از حضور اين شهيد گران قدر از هر نظر ،اخلاقي ،علمي و...درس گرفته ام و تجارب تخصصي خود را مديون زحمات بي دريغ آن عزيز مي دانم . در حقيقت شهيد رضا اسدي متدين و آينده نگر بود .وقايع و مواردي را که الان ما با آنها گريبانگير هستيم او مدتها قبل به من گفته است .چه مسائل سياسي و چه مسائل اجتماعي و...از خصوصيات بارز ايشان پشت پا زدن به مال دنيا بود . مدام سر خدمت حضور داشت وخيلي کم از مرخصي استفاده مي کرد .به جرات مي توانم بگويم شايد کمتر کسي را سراغ دارم که مثل ايشان عاشقانه و دلباخته خدمتگذاري و دلسوز ي کند . او استاد سلاح بود و مربي مربيان .به هنگام عجز به او روي مي آوردم و او با خونسردي و با پوشش بر ضعف ما ،مشکلمان را مرتفع مي نمود .
در سال1361 يک پايش قطع شد اما هيچ خللي در ماموريت ايشان ايجاد نشد و عاشقانه تر و از جان گذشته تر سينه را سپر نمود و مدام در پاکسازي سخت ترين ميادين مين به سر مي برد و از اين عمل لذت مي برد . وجودش براي کارکنان آرم بخش خاطره ها بود و گفتارش مرحمي بر زخمها .
در سال 1369 در معيت عده اي از کارکنان ژاندارمري (بخشي از نيروي انتظامي فعلي)جهت پاکسازي جاده و مناطق به همراه استاد شهيد رضا اسدي به ماموريتي اعزام شديم. هنگام گذر از منطقه که قبلا جاده اش پاکسازي شده بود و بار ها از آن گذر کرده بوديم ، با انفجار يک مين باعث شهادت رضا اسدي و زخمي شدن پاها و دستهاي من شد .حادثه را نظاره مي کردم اما کم کم داشتم بي هوش مي شدم. همه نيروها به پشت افتاده بودند به جز رضا اسدي که به سينه روي زمين افتاده بود. بغض شديد ي گلويم را گرفت چشمانم پر اشک شد و خودم نيز افتادم تا اينکه متوجه شدم که در بيمارستان امام هستم و عده اي از اقوام به عيادتم آمده اند . سراغ رضا را گرفتم و متوجه شدم که شهيد شده است .
اينجانب کاظم فتحي زاده جمعي تيپ يکم امير المومنين (ع)با توجه به اينکه در تاريخ 5/8/ 1376 همراه برادران جهان درخشي – عباس سليماني – نصرت الله سليماني – رئوف ملکي به قصد کوهنوردي و سر زدن به اقوام که عشاير دامدار منطقه مي باشند رفته بوديم به محض رسيدن به منطقه و ديدن اقوام با ما اين مسئله را در ميان گذاشتند که تعداد چهار نفر افراد مشکوک در حوالي مرز مشاهده کرده اند. با توجه به بررسي که اينجانب انجام دادم محل مشاهده اوليه منافقين در مختصات ( 192 0 ن) صالح آباد- مهران مي باشد .در اين هنگام بنده به فکر اعمال زشت منافقين از جمله بمب گذاري ها در کشور عزيزمان ايران و کشتن مردم بي گناه و مظلوم و بمب گذاري حرم مطهر امام هشتم (ع)افتادم و احساس خطر بيشتري کردم. با دوستان به مشورت و تبادل نظر در رابطه با تعقيب و تجسس پرداختيم و به اين نتيجه رسيديم که آنان را تعقيب و بعد از حصول اطمينان از منافق بودن با آنان در گير شويم . از مختصات( 2 9 1 0 ن) صالح آباد- مهران آنان را مشاهده کرديم که تعداد 9 نفر بودند و حرکاتشان نشان از منافق بودن آنان داشت. آنان را زير نظر و کنترل داشتيم ومدتي آنان را تعقيب و بعد از حصول اطمينان از منافق بودن آنان را به دام انداختيم و از نشانه گيري هاي اوليه مااگر آنان کشته و مابقي هم زخمي شدند .
پايگاه منافقين و پايگاه عراق که در نزديکي محل بودند صحنه را مشاهده کرده و ما را زير آتش پر حجم تير بار و خمپاره قرار دادند و از سر نوشت مجروحين چيزي مشاهده نشد و ما با حرکات تاکتيکي بسيجي گونه از محل به عقب بر گشتيم.ضمنا در گيري فوق در تاريخ 6/ 8/ 76 بوده است.
اينجانب در تاريخ 15/9/1359 با شروع جنگ تحميلي عراق عليه ايران داوطلبانه وارد جبهه نبرد حق عليه باطل شدم. اولين اعزام من به جبهه ميمک بود که بعد از چند ماهي وارد جنگهاي پارتيزاني شدم.کار هايي که کردم،نفوذ به جاده هاي مواصلاتي دشمن وضربه زدن به نيروهاي در خط دشمن و نفوذ در عقبه اين نيروها و وارد آوردن ضربان بر پيکر اين نيروي متجاوز بود .
اولين عمليات نا منظم بنده در آن وارد شدم در منطقه کاکان سخت بود .
ساعت حرکت ما 7 غروب بود .چون منطقه کوهستاني و صعب العبور بود، حدود ساعت 12 شب به پايگاه دشمن که هدف ما بود نزديک شديم. منطقه موانع زيادي داشت. آن را پشت سر گذاشتيم و دشمن را دور زديم. به طوري که وارد سنگر هاي استراحت آنان شديم .درگيري با کشتن دو نفر نگهبان مزدور بعثي آغاز شد در کوتاه مدت پايگاه مورد نظر به تصرف ما در آمد و تمام نيروهاي که در آن پايگاه حضور داشتند به هلاکت رسيدند .بعد از چند روز ما با چهار نفر از بسيجيان دلاور جهت بر هم زدن نيروهاي پشت خط بعثي ،جاده بين بدرکاني را سخت مين گذاري نموديم . در همان لحظه که ما مشغول مين گذاري بوديم يک دستگاه خود رو دشمن به طور نا گهاني رسيد .ما تازه دو تا مين ضد تانک با 6 محافظ کار گذاشته بوديم و وسائلي که همراه داشتيم در جاده متفرق بود که شروع به جمع آوري آنان کرده و از جاده دور شديم .ماشين دشمن با مين بر خورد کرد وتمام سر نشينان آن به هلاکت رسيدند. دشمن در آن منطقه سر در گم بود به طوري که سه نفر از نيرو ها ي آنان جلوي ماشين حرکت مي کردند و آن را راهنمايي مي کردند. کار ما شدت گرفت .در اطلاعات و شناسايي که به عمل آمد نتيجه گرفتيم از کجا شروع به تامين ماشين مي کردند .
اما ما در جايي که نقطه امن دشمن بود شروع به کار مي کرديم ولي دشمن باز در آنجا مين گذاري مي کرد. در منطقه اي که نزديک به خط آنان بود و دشمن آن را منطقه بي خطر مي دانست در يک مين گذاري شبانه يک دستگاه بلدوزر و يک کمر شکن را منهدم کرديم. در اين منطقه دشمن وحشت زده چند خط در جلوي ما ايجاد کرد به طوري که ما مجبور بوديم در يک منطقه ديگر شروع به کار کنيم .از وسط دو کمين نيرو هاي عراقي عبور کرديم و پس از مين گذاري يک دستگاه آيفاي آنان را توسط مين منهدم کرديم .در يکي از شناسايي ها در مناطق چنگوله تعدادي خود رو و نفرات دشمن در حال مين گذاري را مشاهده کرديم که با يک کمين حساب شده تمام خود رو هاي آنان منهدم و تعدادي از مزدوران بعثي را به هلاکت رسانديم .
در سال 1360 کار ما از شناسايي رزمي به شناسايي اطلاعاتي تغيير کرد .در اين مورد ما فقط بايد خط و پشت خط دشمن را کاملا شناسايي مي کرديم. راهکار هايي براي عمليات هم براي خط اول و هم براي عقبه دشمن مشخص مي کرديم .
در سال 1362 بود که چند يگان از نيرو هاي سپاه به منطقه مهران آمدند .آنان نيز شروع به کار کردند از ما نيز کمک مي گرفتند من به تيپ 21 امام رضا مامور شدم .زمينه براي عمليات آماده شد. شب 1/ 5/ 1362 گرداني که من کنار آنان بودم ماموريت در هم شکستن عقبه نيروهاي دشمن را داشت. عمليات نيمه شب در تمام منطقه عمومي مهران شروع شد. ما در حال عبور از خط دشمن بوديم به قصد اينکه خود را به عقبه آنان برسانيم .از جاده آسفالته عراق در حال عبور بوديم که نا گهان يک جيپ آنان مي خواست خود را به خط نيرو هايشان که در حال در گيري بودند برساند. اين خودرو توسط نيروهاي ماکه در جاده داشتند به سرعت خود را به محل توپخانه و مقرهاي زرهي دشمن مي رساندند منهدم شد و يک نفر شان به اسارت نيرو هاي ما در آمد .
اما هر طوري شده بود خودمان را به محل از پيش تعيين شده رسانديم . در حالي که توپخانه دشمن مرتب بر روي نيروهاي خودي اجراي آتش مي کردند، با آنان در گير شديم و در کوتاه

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین