ميعاد (براساس خاطره اى از شهيد محمد نادر منصورى)

کد خبر: ۱۱۳۷۸۰
تاریخ انتشار: ۲۱ مرداد ۱۳۸۶ - ۱۴:۳۴ - 12August 2007
خنده اى توى صورتش دويد.
گفتم: «هر كس نيايد!»
بابا خنديد. ديگر جرأت نكردم حرفى بزنم. صداى گريه بچه ام ديگر نيامد. آمد طرفم، او را در آغوش گرفتم و بوسيدم. گفتم: «با داداش مى روى بابا؟»
گفت: «جان بابا، آره!»
داداش كه سرگرم بستن بند پوتين هايش بود، سربلند كرد. ابروانش بالا آمده و مشكى بود، مثل ابروان بابا، گفت: «حسوديت مى شود كه من با بابا مى روم جبهه؟»
اشك توى چشم هايم دويد. واقعاً حسوديم مى شد. من هم خيلى دوست داشتم هميشه كنار بابا باشم. من و بابا و برادرم هميشه با هم بوديم، اما حالا آن ها مى رفتند.
داداش گفت: «بيست روز ديگر!»
گفتم: «چه خبر است؟»
بابا گفت: «من و داداش با هم مى آييم!»
*
چادرم را روى سرم انداختم. امشب نوزده روز از رفتن بابا و داداش مى گذشت. بچه ام نق مى زد.
مردى كه در كوپه ما نشسته بود، پنجره قطار را باز كرد. باد توى صورتم شلاق زد. بچه ام بيشتر ونگ زد. پسرم نگاه مضطربش را به من انداخت. گفت: «مامان، بچه سرما نخورد!
گفتم: «نه.»
مردى كه روبه رويم بود، سيگارى روشن كرد. بوى سيگار بينى ام را سوزن سوزن مى كرد. قلبم تند مى تپيد. امروز من به مشهد مى رفتم، بدون هيچ برنامه اى. فقط عجله داشتم تا قبل از ۲۰ روز برسم و ببينم بابا سرقولش هست يا نه.
*
رسيدم. حياط خانه مامان شلوغ بود. بچه ام انگار سرما خورده بود. پسرم آب بينى اش را بالا مى كشيد. وقتى رسيدم، صبح روز بيستم بود. بابا و داداش به قول شان عمل كرده بودند. عكس بابا كنار عكس داداش توى پارچه سياه مى خنديد.
مى گفتند داداش كه زخمى شده، بابا رفته نجاتش بدهد، خودش هم شهيد شده. سر داداش با آن چشمان و ابروان پرپشت توى آسمان گم شده بود و بابا، از او هيچ چيز نياوردند.
پسرم ديگر آب بينى اش را بالا نمى كشيد. اشك توى چشمانش دويد. ياد آخرين بارى افتادم كه وقتى داداش با بابا مى رفت جبهه، زير زيركى زير گوشش گفتم: «داداش جان، بابا را با خودت نبرى!»
گفت: «من هر جا بروم، بابا هم با من مى آيد!»
چادر از سرم افتاد بچه ام را كه ونگ مى زد يكى از همسايه ها از بغلم گرفت. روز بيستم، به غروب نزديك بود. همان ماهى كه پدر گفته بود.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین