وعده (براساس خاطره اى از شهيد امير ناظرمنش)
پرسيد: «بچه ها، مى دانيد امروز چه روزى است؟»
همه در حالى است كه پاسخ سؤالش را به خوبى مى دانستند، مات و مبهوت به هم نگاه مى كردند كه صداى رضا را از گوشه اى شنيدند. او در حالى كه خيزى به سمت جلو برمى داشت، گفت: «تاسوعا... امروز تاسوعاست و حضرت ابوالفضل از ما انتظار دارد. چرا نشسته ايد؟»
بچه ها همچنان مات و مبهوت نگاهش مى كردند. او بغضش را فرو داد و گفت: «مى دانم كه خيلى هم خوب مى دانيد، اما حضرت ابوالفضل از ما انتظار دارد. چطور نشسته ايد؟»
او هم سرش را به علامت تأييد تكان داد.
بعضى بهانه آوردند و عده اى از حرف هايش استقبال كردند. امير سطلى را كه در گوشه اى بود، برداشت و براى لحظه اى از بين بچه ها ناپديد شد. مدتى نگذشته بود كه با سطلى پر از گل آمد و گفت: «هر كس آماده است بسم الله».
اول از همه خودش مشتى گل برداشت و مثل سال هاى گذشته به سر و صورتش ماليد، بچه هاى ديگر هم پشت سرش. هنوز تعداد زيادى مانده بودند كه چندين سطل و تشت ديگر آماده شد. نگاهش را به صحراى بى انتهاى اطرافش دوخت، گويى آن دور دست ها سوار سبزپوشى را مى ديد كه تا به حال نديده بود.
ناگاه صدايى از عمق قلبش برخاست:
«يا ابوالفضل!»
در كنار سوار سبزپوش چهره هاى آشنايى را ديد كه دور تا دور او را احاطه كرده بودند. بچه ها به سر و سينه مى زدند و «ياحسين، ياحسين» مى گفتند و او با صدايى گرفته، در حالى كه نگاهش در تپه هاى اطراف گم مى شد «ابوالفضل» را صدا مى زد. همه از خود بى خود شده بودند. شور و حال خاصى بر فضا حاكم بود. عرق از سر و صورت بچه ها مى ريخت و او فرياد مى زد و نوحه سرايى مى كرد.
ساعتى نگذشته بود كه سوار سبزپوش در حالى كه مشكى آب را به دندان گرفته بود، به آن ها نزديك و نزديكتر شد. او مى ديد و شايد ديگران هم.
يكى يكى بچه ها از حال مى رفتند و روى خاك هاى گرم و تفتيده مى افتادند و هنوز لحظه اى نگذشته بود كه با صداى «يا ابوالفضل» جانى دوباره مى گرفتند.
ديدگانش را تيزتر كرد، شايد شهيد كاوه بود كه كنار آن اسب سوار شمشير مى زد. در صحراى سوزان كنار تپه ها، به وضوح چادرهاى آتش گرفته را مى ديد و دود سياهى كه تمام آسمان را پر كرده بود. كودكانى كه با پاى برهنه به دنبال پناهى بودند و حتى آن كودك سه ساله، همه و همه را مى ديد. ديگر هيچ كدام از بچه ها به دنبال سايه بان و سنگرى نبودند. همه با پاى برهنه، روى خاك هاى سوزان، همنوا با كودكان و زنان پا برهنه شدند. يكى گاه بلند مى شد و گاه مى دويد و گاه مى نشست. ديگرى به قمقمه اى كه مقدارى آب داخلش بود، خيره شده بود و گريه امانش نمى داد. هر كدام خود را در كنار كودكى و يا طفلى بى پدر احساس مى كردند و «يا ابوالفضل» مى گفتند و صدايشان در ميان تپه هاى كوتاه و بلند طنين انداز مى شد و چه خوب، آن تپه ها صداى ياران ابوالفضل را براى ابد در سينه تاريخ حفظ كردند.
بتول خيبري
همه در حالى است كه پاسخ سؤالش را به خوبى مى دانستند، مات و مبهوت به هم نگاه مى كردند كه صداى رضا را از گوشه اى شنيدند. او در حالى كه خيزى به سمت جلو برمى داشت، گفت: «تاسوعا... امروز تاسوعاست و حضرت ابوالفضل از ما انتظار دارد. چرا نشسته ايد؟»
بچه ها همچنان مات و مبهوت نگاهش مى كردند. او بغضش را فرو داد و گفت: «مى دانم كه خيلى هم خوب مى دانيد، اما حضرت ابوالفضل از ما انتظار دارد. چطور نشسته ايد؟»
او هم سرش را به علامت تأييد تكان داد.
بعضى بهانه آوردند و عده اى از حرف هايش استقبال كردند. امير سطلى را كه در گوشه اى بود، برداشت و براى لحظه اى از بين بچه ها ناپديد شد. مدتى نگذشته بود كه با سطلى پر از گل آمد و گفت: «هر كس آماده است بسم الله».
اول از همه خودش مشتى گل برداشت و مثل سال هاى گذشته به سر و صورتش ماليد، بچه هاى ديگر هم پشت سرش. هنوز تعداد زيادى مانده بودند كه چندين سطل و تشت ديگر آماده شد. نگاهش را به صحراى بى انتهاى اطرافش دوخت، گويى آن دور دست ها سوار سبزپوشى را مى ديد كه تا به حال نديده بود.
ناگاه صدايى از عمق قلبش برخاست:
«يا ابوالفضل!»
در كنار سوار سبزپوش چهره هاى آشنايى را ديد كه دور تا دور او را احاطه كرده بودند. بچه ها به سر و سينه مى زدند و «ياحسين، ياحسين» مى گفتند و او با صدايى گرفته، در حالى كه نگاهش در تپه هاى اطراف گم مى شد «ابوالفضل» را صدا مى زد. همه از خود بى خود شده بودند. شور و حال خاصى بر فضا حاكم بود. عرق از سر و صورت بچه ها مى ريخت و او فرياد مى زد و نوحه سرايى مى كرد.
ساعتى نگذشته بود كه سوار سبزپوش در حالى كه مشكى آب را به دندان گرفته بود، به آن ها نزديك و نزديكتر شد. او مى ديد و شايد ديگران هم.
يكى يكى بچه ها از حال مى رفتند و روى خاك هاى گرم و تفتيده مى افتادند و هنوز لحظه اى نگذشته بود كه با صداى «يا ابوالفضل» جانى دوباره مى گرفتند.
ديدگانش را تيزتر كرد، شايد شهيد كاوه بود كه كنار آن اسب سوار شمشير مى زد. در صحراى سوزان كنار تپه ها، به وضوح چادرهاى آتش گرفته را مى ديد و دود سياهى كه تمام آسمان را پر كرده بود. كودكانى كه با پاى برهنه به دنبال پناهى بودند و حتى آن كودك سه ساله، همه و همه را مى ديد. ديگر هيچ كدام از بچه ها به دنبال سايه بان و سنگرى نبودند. همه با پاى برهنه، روى خاك هاى سوزان، همنوا با كودكان و زنان پا برهنه شدند. يكى گاه بلند مى شد و گاه مى دويد و گاه مى نشست. ديگرى به قمقمه اى كه مقدارى آب داخلش بود، خيره شده بود و گريه امانش نمى داد. هر كدام خود را در كنار كودكى و يا طفلى بى پدر احساس مى كردند و «يا ابوالفضل» مى گفتند و صدايشان در ميان تپه هاى كوتاه و بلند طنين انداز مى شد و چه خوب، آن تپه ها صداى ياران ابوالفضل را براى ابد در سينه تاريخ حفظ كردند.
بتول خيبري
لینک کپی شد
نظر شما
