نگوييد كانون اسرا و مفقودين ،بگوييد كانون درد و رنج

کد خبر: ۱۱۳۸۳۶
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۳۸۶ - ۱۵:۴۹ - 27August 2007
بهجت افراز اهل جهرم و ساكن تهران بيش از30 سال سابقه فعاليت فرهنگي قبل و بعد از انقلاب دارد. او بعد ازپيروزي انقلاب اسلامي مديريت مجتمع آموزشي حضرت زينب (س) در مهرشهركرج را بر عهده گرفت و بعد از بازنشستگي نيز يك سال (62-61 )در سفارت جمهوري اسلامي ايران در هند به صورت افتخاري فعاليت داشته است.خانم افراز پس از بازگشت از هند از طرف مرحوم دكتر وحيد دستجردي به عنوان مسوؤل اداره اسرا و مفقودين جنگ تحميلي دعوت به همكاري شد و او پذيرفت از اول سال 1363 تا پايان سال 1380 در اين اداره به انقلاب اسلامي خدمت كند. افراز مي‌گويد: نگوييد كانون اسرا و مفقودين بلكه بگوييد كانون درد و رنج.


او با نيرويي مضاعف در كنار همكاران جوان خود 18 سال به اسرا و مفقودين و نيز خانواده‌هايشان با تمام وجود خدمت كرد و به پاس اين زحمات بي دريغ و خداپسندانه از سوي مرحوم ابوترابي سيداسرا عنوان ام‌الاسرا به او اعطاء شد.

بهجت افراز اخيرا در اولين همايش تجليل از خادمان آزاده مورد تقدير وسپاس قرار گرفت.
افراز مي‌گويد: در ورود به جمعيت هلال احمر و پذيرش مسوؤليت اداره امور اسرا و مفقودين جنگ تحميلي خداوند نيروي مضاعفي را به من عطا كرد تا به مدت 18 سال تا آخر سال 1380 در اين سمت با موفقيت كامل در خدمت اسرا و مفقودين و خانواده‌هاي عزيزشان باشم.

وقتي بين دو كشور در جهان جنگ آغاز مي‌شود كميته بين‌المللي صليب سرخ كه مقر آن در شهر ژنو سوئيس است ماموريت دارد بين دو كشور به حالت ميانجي نقش بازي كند. بنابراين در پايتخت كشورهاي طرف درگيري دفتر مي‌زند و براي اين كه مفقودين دو طرف شناسايي شده به عنوان اسير معرفي شوند تلاش مي كند . صليب سرخ در اين شرايط همچنين بايد اسامي اسرا را به كشور متبوعشان ارجاع دهد.

جمعيت‌هاي هلال احمر كه در كشورهاي اسلامي وجود دارند و فعاليت مي‌كنند از لحاظ سنخيت كار شبيه صليب سرخ هستند. چون جمعيت هلال احمر از سوي صليب سرخ اين وظايف را بر عهده داشت اداره امور اسرا و مفقودين جنگ در جمعيت هلال احمر و زير نظر اداره كل جمعيت كه آن زمان مديريت آن را صدر الدين صدر فرزند بزرگ امام المفقودين ، امام موسي صدر، به عهده داشت داير شد. آقاي صدر 15 سال اين مسئوليت را به عهده داشت و درحال حاضر درلبنان زندگي مي‌كند. اولين وظيفه اداره اسرا و مفقودين تشكيل پرونده براي مفقودين بود. اسرا از روز اول مفقود بودند و بعد از اين كه صليب سرخ آنها را ثبت نام مي‌كرد به نام اسير شناخته مي شدند.

خانواده‌ها مي‌آمدند و گواهي مفقوديت را از واحد اعزام كننده مي‌گرفتند و به هلال احمرمي‌آورند و ما براي آنها پرونده تشكيل ‌داده و اسامي آنها را به صليب سرخ مي‌فرستاديم كه اين فرزندان ما در جنگ مفقودشده‌اند. صليب موظف بود كه در عراق درخصوص يافتن آنها تحقيق و پيگيري كند كه بعضا آنها را دراردوگاه‌ها پيدا مي‌كرد و از آنها ثبت نام مي نمود. بعد فرم نامه را به آنها تحويل مي‌داد تا براي خانواده‌هايشان بنويسند كه كجا هستند. دو قطعه كارت اسارت را اسرا پر مي‌كردند و صليب سرخ تمام اين اوراق را براي ما مي‌آورد و ما با تحويل نامه به خانواده‌ها خبرمي داديم كه مفقودين شان زنده هستند و به اسارت عراق درآمده‌اند.

برگه نامه‌ها داراي دو قسمت بود قسمت بالا متن نامه‌اي بود كه اسير مي‌نوشت و در قسمت پايين پاسخ خانواده نوشته مي‌شد كه از اين فرم در جمعيت هلال احمر وجود داشت و هر تعداد كه خانواده‌ها مي‌خواستند در اختيارشان قرار مي‌گرفت. در اداره، نامه‌ خانواده‌ها را به ترتيب شماره اسارت دسته‌بندي مي‌كرديم وبه دفتر صليب سرخ در تهران مي‌فرستاديم،دفتر صليب نامه‌ها را به مركز ژنو مي‌فرستاد از آنجا به بغداد ارسال مي شد و نمايندگان صليب سرخ در بغداد نامه‌ها را به اردوگاه‌ها مي‌بردند و بين اسرا تقسيم مي‌كردند و جواب نامه‌ها را از آنها مي‌گرفتند و با طي تمام مراحل گفته شده به دست ما مي‌رسيد و ما نامه‌ها را به خانواده‌ها در جاي جاي ايران مي‌رسانديم.

آزادگان در نامه‌ها گاهي خبر از بيماري‌ها و بدرفتاري عراقي‌ها مي‌دادند. البته به طور خيلي اشاره‌اي و غيرمستقيم زيرا نامه‌ها به وسيله منافقين سانسور مي‌شد. اما ما به محض اين كه درك مي‌كرديم مشكل و نياز اسير چيست در حد توان آن را از طريق صليب سرخ پيگيري مي‌كرديم.

بعضا اسرا در نامه‌ها قيد مي‌كردند كه عينك مي‌خواهند. اين موضوع را با خانواده‌ها مطرح كرده و خانواده‌هايي كه در تهران بودند سريع عينك را تهيه كرده و به اداره مي‌آوردند. اما آن زمان كه قرار بود نامه به شهرستان برود و عينك از آنجا فرستاده شود خود ما در تهران اقدام مي‌كرديم. با يك عينك فروشي قرارداد بسته بودم و از روي شماره عينكي كه در نامه‌ها نوشته شده بود عينك‌هاي مورد نياز را تهيه مي‌كرديم و مي‌فرستاديم.

بعضي وقت‌ها عراق موافقت مي‌كرد كه از ايران براي اسرا كتاب فرستاده شود. ديوان اشعار، فرهنگ لغات، كتاب درسي و بعضا كتاب‌هاي مذهبي از جمله كتاب‌هايي بود كه عراق اجازه ارسال مي داد. در آن مدت ما بيش از20 هزار جلد كتاب به عراق فرستاديم كه آزادگان مي‌گويند تعدادي از آنها به دستشان رسيده است.

چيزهاي ديگري كه مي‌شد از ايران ارسال شود عكس خانوادگي و كارت پستال بود. ما تلاش زيادي مي‌كرديم كه هدايايي را از سوي خانواده‌ها بفرستيم كه اسرا به ياد خانه و خانواده بيفتند اما عراق اجازه نمي‌داد چند بار خود من وسايلي را تهيه كرده، در كيسه‌هايي با آرم هلال احمر قرار دادم اما يا مجوز ارسال نگرفت يا اگر ارسال كرديم در سفارت ايران درعراق باقي مانده بود.

در زمان اسارت،از سوي حكومت عراق هر دو سال يك بار عكاس به اسارتگاه مي‌رفت و ازبچه‌ها عكس دسته جمعي مي‌گرفت و به هر كس يك قطعه مي‌داد كه اسرا ضميمه نامه‌شان مي‌كردند و همراه با صنايع دستي مثل گلدوزي با نخ حوله و زيرپيراهني به ايران مي‌فرستادند. ما بارها به صليب سرخ گفته بوديم كه وسايل مورد نياز فرزندان عزيز ما را بخرند و هزينه آن را از ما بگيرند.

همكاران در ستاد به جز راننده و نامه رسان،همگي از خواهران بودند. خواهران را به عنوان همكار انتخاب كرده بودم چرا كه آنان از لحاظ احساسي قوي‌تر بودند. حق انتخاب نيروها با من بود بنابراين آنها را از خانواده‌ اسرا و مفقودين كه درد آشنا بودند انتخاب مي كردم.

سال‌هاي اول جنگ ما در ساختمان هلال احمر واقع در چهارراه طالقاني كنار داروخانه هلال‌احمر بوديم. ولي اوايل سال 67 با افزايش تعداد مفقودان وبه دنبال آن افزايش مراجعه،مجبور شديم به پارك روبروي مخابرات زير پل سيد خندان تغيير مكان دهيم كه تعدادي ويلا در باغ آن متعلق به هلال احمر بود. اداره امور اسرا و مفقودين را به دو ويلاي خالي آن باغ انتقال داديم. در عرض سال 69-67 كه آزادگان بازگشتند در روز چندين بار از جمعيت پر و خالي مي‌شد به ويژه اين كه در آن دو سال عراق سخت‌گيري بسياري مي‌كرد، نه اجازه مي‌داد اسرا مورد بازديد صليب سرخ قرار بگيرند و نه اجازه ارسال نامه مي‌داد و اين خانواده‌ها را بيش از پيش براي كسب خبري از فرزندان عزيزشان بي تاب مي‌كرد تا اين كه معجزه شد و ناله يك مادر، يك كودك و خواهر به اجابت رسيد. عراق به فكر حمله به كويت افتاد.

عراق مي‌انديشيد اگر قصد حمله به كويت را داشته باشد با وجود اسراي ايراني در عراق، احتمال حمله ايران به اين كشور براي آزاد سازي اسرا بسيار خواهد بود پس تصميم به آزادي اسرا گرفت.

صبح چهارشنبه 24 مردادماه سال 69 بود كه راديوها از قول صدام اعلام كردند كه از دو روز بعد يعني 26 مرداد ماه روزي 1000 اسير ايراني را يك طرفه آزاد مي‌كنيم. 25 مرداد ماه بنده به اتفاق سه تن از همكاران هلال احمر و همسر شهيد تندگويان به كرمانشاه و قصرشيرين رفتيم. روز آزادي اسرا بعد از هشت سال جنگ كه غبار غم بر چهره همه نشسته بود و لبخندي بر لب هيچ كس ديده نمي‌شد ايران يكپارچه شور و شادي شد. قصرشيرين آن روز گرماي بالاي 50 درجه داشت، از آسمان آتش مي‌باريد و به دليل ويراني‌هاي جنگ هيچ سرپناهي نبود كه زير سايه آن قرار بگيريم. در بين جمعيتي كه در آن مكان براي استقبال حاضر شده بودند فقط ما پنج نفر زن بوديم و بس.

آن روز قصر شيرين قصري سرشار از شيريني شده بود و تمام بيابان‌هاي شهر مملو بود از مسوؤلان كشور، نمايندگان مجلس، وزرا، مسوؤلان كشوري و لشكري.

در زمان اسارت، از سوي حكومت عراق هر دو سال يك بار عكاس به اسارتگاه مي‌رفت و ازبچه‌ها عكس دسته جمعي مي‌گرفت و به هر كس يك قطعه مي‌داد كه اسرا ضميمه نامه‌شان مي‌كردند و همراه با صنايع دستي مثل گلدوزي با نخ حوله و زير پيراهني به ايران مي‌فرستادند ما بارها به صليب سرخ گفته بوديم كه وسايل مورد نياز فرزندان عزيز ما را بخرند و هزينه آن را از ما بگيرند.

در طول جنگ پيش از آزادي بزرگ 19 گروه در جمعيت‌هاي بين 20 تا 60 نفره اسرايي كه مريض و يا مجروح جنگي بودند آزاد شدند كه حدود 900 نفر مي‌شدند، در اين مدت تحويل گرفتن آنان به عهده جمعيت هلال احمر بود. ما بعد از استقبال آنها را با آمبولانس به بيمارستان بقيه‌الله انتقال مي‌داديم تا در آنجا تحت معاينات پزشكي قرار بگيرند و بعد از دو روز قرنطينه به باغ هلال احمر منتقل مي‌شدند. در باغ تخت‌هايي را به تعداد آماده مِي‌كرديم كه روي آنها گل بود و بالاي سر بيماران مي‌نوشتيم كه در چه عملياتي و كجا اسير و مجروح شده‌اند تا خانواده‌هايي كه از طريق رسانه‌ها از ورود آزادگان مطلع شده و به آنجا مي‌آمدند در مورد فرزندان گمشده خود پرس و جو كنند.

در اداره يك اتاق مراجعات بود كه براي هر كدام از اسرا و مفقودان كارت مخصوصي را به ترتيب حروف الفبا در جعبه‌اي جداگانه گذاشته بوديم كه وقتي خانواده مي‌آيد به راحتي بتوانيم جوابگو باشيم زيرا تمام محتويات پرونده هر فرد به صورت خلاصه روي اين كارت‌ها بود.

دبيرخانه، اتاق ماشين نويسي،اتاقي براي چند كارمند مترجم براي پيگيري وضعيت مفقودين،اتاق اقدامات،اتاق نامه‌هايي كه ازعراق مي‌آمد و بايد به ترتيب شهرستان‌ها تفكيك مي‌شد، اتاق نامه‌هايي كه بايد به عراق مي‌رفت كه حدود 20 هزارنامه بود و بايد بعد از دسته‌بندي به صليب سرخ تحويل داده مي‌شد و 3 تا چهار اتاق مخصوص پرونده‌ها كه به ترتيب حروف الفبا مرتب شده بودند، تشكيلات اداري را تشكيل مي دادند و به اين ترتيب نظم خاصي در اداره برقرار بود تا همه كارها به درستي و كامل انجام شود و موجبات بي‌اعتمادي خانواده‌ها را به بار نياورد.

همكاران با همت و پشتكار تمام درصدد پاسخگويي به مراجعان وانجام امور بودند. خانواده‌ها با بي قراري و گريه و گاهي تندي به اداره مراجعه مي‌كردند اما من و همكاران با توجه و عنايت خداوند با صبر، متانت و آرامش در تمام لحظات پاسخگو بوديم. البته بسياري از خانواده‌ها صبور بودند و در نهايت آرامش فقط سؤال مي‌كردند و به اين ترتيب حتي يك بارعكس‌العمل بد و زننده از سوي من و همكارانم مشاهده نشد. به همكاران گفته بودم مبادا رفتار ناخوشايندي نشان دهيد. خانواده‌ها حتي اگر ما را كتك هم بزنند حق دارند و امكان ندارد شما بتوانيد جوابگوي فداكاري آنها باشيد، ما كاري نمي‌توانيم براي آنها انجام دهيم زيرا فرزندان عزيزشان آن سوي مرزها هستند و تنها كاري كه از عهده ما بر مي‌آيد برخورد نيك و آرام است و به همين خاطر بود كه حتي يك شكايت از ستاد ما به مقامات بالاتر گزارش نشد.

قلب آنها از شيشه شكننده‌تر بود. مادري بود كه مي‌گفت بعد از مفقود شدن فرزندش بر زمين خشك خوابيده،مادري در روستايي دورافتاده بود شب‌ها بر پشت بام نشسته تا مگر صداي موتوري را بشنود به اين اميد كه نامه‌اي از پسرش را به همراه داشته باشد، مادري مي‌گفت شب‌ها بالش فرزندم را در آغوش گرفته و مدام در خانه راه مي‌روم و از خود مي‌پرسم الان پسر من كجاست زنده است و يا ....؟

26 مرداد ماه بعد از تحمل گرماي زياد در قصر شيرين اولين اتوبوس آزادگان آمد شيرين‌تر از آن روز در عمرم به ياد ندارم زيرا ما حدود 8 سال چشم به راه نشسته بوديم همواره با خود مي‌گفتيم يعني آن روز فرا مي‌رسد كه اسرا به ايران بازگردند و گريه و شيون‌هاي هشت ساله پايان يابد؟

اسرا را آن شب بردند به اردوگاه الله‌اكبر در اسلام‌آبادغرب. شب هنگام ما پنج نفر خواستار ديدار آزادگان بوديم كه فقط به من و همسر شهيد تندگويان اجازه داده شد داخل اردوگاه شويم و اولين گروه آزادگان را كه هزارنفر بودند ملاقات كرديم. با آزادگاني كه بيشتر با مادرانشان ارتباط داشتم صميمانه گفت‌وگو كردم و به آنها گفتم كه خانواده‌ها بي‌صبرانه مشتاق ديدار شما هستند. همچنين با آقايان دكتر خالقي و دكتر پاك‌نژاد آن شب ديدار كرديم. فرداي آن روز به تهران برگشتم زيرا تا 24 شهريورماه هر روز گروه‌هاي آزاده داشتيم كه به ميهن بازمي‌گشتند و تعداد افراد كاروان‌ها گاهي به سه هزار نفر هم مي‌رسيد.

از برنامه‌هاي هلال احمر بعد از بازگشت اسرا ارسال هدايا به خانه آنان بود كه اين كار هر روز تا اذان صبح طول مي‌كشيد.

سه ماه پيش از ورود آزادگان ستاد آزادگان تشكيل شد. اعضاي اين ستاد صفر كيلومتر بودند و هيچ اطلاعي از اسرا و مفقودين نداشتند. از من خواستند تا نيروهاي خود را آنجا بفرستم كه من يك تعداد از كارمندان را به آنجا منتقل كردم كه تا مدتها مشغول به كار بودند.

سال 70 بعد از پايان كارم در اداره اسرا به ستاد آزادگان رفتم و مسئوليت رسيدگي به شكايات آزادگان از سازمان‌هاي دولتي را به عهده گرفتم و با سماجت بسيار براي حل مشكل آزادگان تلاش كردم و آنها را به انجام رساندم. بعد از ستاد آزادگان تا سال 80 و در جمعيت هلال احمر فعاليت كردم و بعد از آن بازنشسته شدم.

يكي از روزهاي خوش زندگي من روزي بود كه ليست اسرا آمد. يعني مفقودين تبديل به اسير مي‌شدند برخي شهيد اعلام شده بودند براي آنها مراسم گرفته بودند و سنگ قبر داشتند اما نامشان در بين ليست اسرايي بود كه از عراق مي‌آمد و لحظه‌اي كه اين خبر را به خانواده‌ها مي‌داديم هيجان و شادي وصف ناپذيري سرتاسر وجود ما را فرا مي‌گرفت.

يكي از قطعه‌هاي خوب زندگي من 18 سالي است كه در اداره امور اسرا و مفقودين بودم. اگرچه قبلا هم كار فرهنگي كرده بودم كه همين كار فرهنگي باعث شد من بتوانم با خانواده‌هاي اسرا كه از طبقات و مناطق مختلف كشور بودند به راحتي ارتباط برقرار كرده و در مواقع ناراحتي آرامشان كنم. من مي‌دانستم كه انتظار اشد من‌الموت و همه خانواده‌ها منتظر عزيزترين كسان خود بودند.

ناگفته نگذارم كه وقتي آزادگان برگشتند حدود 20 هزار نفر از آنان اسير بودند كه نامه مي‌دادند ولي 40 هزار اسير آزاد شدند. 20 هزار نفر ديگر مفقود بودند يعني صدام حداكثر 10 سال آنها را مخفي كرده و نشان صليب سرخ نمي‌داد.

از همه مردم شريف و ملت بزرگ ايران درخواست دارم كه ارزش‌هاي انقلاب را پاس بدارند. اين انقلاب آسان و ارزان به دست نيامده است. با ميلياردها قطره اشك خانواده‌هاي شهدا، جانبازان، آزادگان و مفقودين، با ايثار صدها هزار جوان عالي مقام حاصل شده است. هيچ چيز در دنيا نمي‌تواند در برابر آن ارزش داشته باشد. اين انقلاب تنها براي ايران نيست كه جهاني است زيرا اثرات آن در سراسر دنيا ديده شده است. اگر امروز در جاي جاي دنيا نام جمهوري اسلامي ايران پرآوازه شده فقط و فقط از بركت خون شهدا و ايثار جانبازان، آزادگان و خانواده هاي گرانقدر آنان است.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین