رازميك داوتيان
خاطرات
شهيد به روايت برادر ش:
«… من برادر كوچكتر او بودم. روز آخر كه به همراه دو برادر ديگرم او را به ميدان راه آهن ميرسانديم، نزديك به «عيد پاك» مسيحي بود و مادرم اصرار داشت كه «رازميك» بماند و همراه خانواده باشد. اما او اصرار به رفتن نمود و ميگفت: همرزمانم منتظر من هستند و حتماً بايستي برگردم. روز عاشورا بود و خيابان¬ها مملوّ از جمعيت. به خاطر دارم كه چقدر ناراحت بود از ترس اينكه مبادا به قطار نرسد. سرانجام از كوچه پس كوچه¬ها توانست خود را به موقع به قطار برساند. توصيه او به ما كه برادروخواهر كوچكترش بوديم اين بود كه درس بخوانيم. وي به تحصيلات اهميت ميداد و از ما ميخواست تا آن چيزي را كه او نتوانسته بود به دست آورد، بدست آوريم. نميتوان فردي را پيدا نمود كه از «رازميك» دلگير يا ناراحت باشد. جداً پسري بود كه همه از او راضي بودند. او هيچگاه از سختي¬هاي جبهه برايمان چيزي نميگفت. از شبهايي كه با همرزمانش در سنگر ميگذراند، تعريف مينمود. «رازميك» هميشه ميگفت: من به لباس مقدس سربازي¬ام افتخار ميكنم. او از اين كه لباس پر افتخار سربازي را به تن داشت، بسيار خرسند بود. كار هميشگي من اين بود كه هرگاه از مدرسه به خانه باز ميگشتم، درب جعبه پست را باز كنم تا ببينم از «رازميك» نامه اي آمده يا خير؟
پسر همسايه¬اي داشتيم كه «رازميك» هميشه او را به خانه ميآورد. وقتي از او دليل اين كار را ميپرسيديم، جواب ميداد: گناه دارد، او پدر ندارد. نميدانيد چقدر سخت است وقتي پسر بچه¬اي پدر نداشته باشد …. حالا آن پسر كوچك بزرگ شده و صاحب خانه و زندگي است و مرتباً به مادرم سر ميزند…».
«… وقتي برادرم به مرخصي ميآمد، مادرم به زور لباس¬ها و كفش هايش را از تنش بيرون ميآورد. او ميگفت: با اين لباس¬ها، احساس ديگري دارم. او به مرخصي ميآمد، اما تمام فكر و ذكرش، دوستانش در جبهه بودند...».
وصيت نامه
«هموطنان عزيز، من هم در راه استقلال وطن جان باختم. دوستان، در شهادتم ناراحتي نكنيد، زيرا از بدو انقلاب، جانبازي در راه وطن و حفظ اين آب و خاك، هدف نهايي من بود. در لباس سربازي به اين افتخار رسيدم تا نامم در زمره وطن دوستان ثبت شود...»
