رازميك داوتيان

کد خبر: ۱۱۳۸۵۲
تاریخ انتشار: ۱۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۰۷:۱۴ - 02September 2007
دوران طفوليت وي در زادگاهش گذشت. تحصيلات ابتدايي «رازميك» در مدرسه ارامنه «تونيان» تهران سپري گشت. او سپس وارد مقطع راهنمايي گرديد، ليكن به علت علاقه شديد به كار، دست از تحصيلات كشيده و در يك كارگاه آهنگري به كار مشغول گرديد. «رازميك» در انقلاب اسلامي بزرگ اسلامي شركت داشت و پس از پيروزي انقلاب به عنوان پاسدار، پانزده ماه به خدمت پرداخت. او در ابتداي سال 1359 به خدمت رفت. بعد از طي سه ماه دوره آموزشي در «بيرجند»، به تهران منتقل و مدت سه ماه را نيز در تهران خدمت نمود. پس از آن به «خرمشهر» و «آبادان» منتقل شده و به نبرد با نيروهاي متجاوز بعثي پرداخت. در روز شنبه 26 ارديبهشت 1360، حين درگيري شديد با سربازان دشمن چند گلوله به پهلو و سينه¬اش اصابت كرده و اين سرباز شجاع «سپاه اسلام» بر اثر شدت جراحت وارده و خونريزي شديد به شهادت رسيد. پيكر مطهر شهيد «رازميك داوديان» بعد از انتقال به تهران و انجام تشريفات مذهبي با بدرقه هزاران نفر از ارامنه تهران، ساير هموطنان مسلمان، نمايندگان ارتش و ساير نهاد هاي دولتي در قطعه شهداي ارمني جنگ تحميلي در تهران به خاك سپرده شد.
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385





خاطرات

شهيد به روايت برادر ش:
«… من برادر كوچكتر او بودم. روز آخر كه به همراه دو برادر ديگرم او را به ميدان راه آهن مي‌رسانديم، نزديك به «عيد پاك» مسيحي بود و مادرم اصرار داشت كه «رازميك» بماند و همراه خانواده باشد. اما او اصرار به رفتن نمود و مي‌گفت: همرزمانم منتظر من هستند و حتماً بايستي برگردم. روز عاشورا بود و خيابان¬ها مملوّ از جمعيت. به خاطر دارم كه چقدر ناراحت بود از ترس اينكه مبادا به قطار نرسد. سرانجام از كوچه پس كوچه¬ها توانست خود را به موقع به قطار برساند. توصيه او به ما كه برادروخواهر كوچكترش بوديم اين بود كه درس بخوانيم. وي به تحصيلات اهميت مي‌داد و از ما مي‌خواست تا آن چيزي را كه او نتوانسته بود به دست آورد، بدست آوريم. نمي‌توان فردي را پيدا نمود كه از «رازميك» دلگير يا ناراحت باشد. جداً پسري بود كه همه از او راضي بودند. او هيچگاه از سختي¬هاي جبهه برايمان چيزي نمي‌گفت. از شبهايي كه با همرزمانش در سنگر مي‌گذراند، تعريف مي‌نمود. «رازميك» هميشه مي‌گفت: من به لباس مقدس سربازي¬ام افتخار مي‌كنم. او از اين كه لباس پر افتخار سربازي را به تن داشت، بسيار خرسند بود. كار هميشگي من اين بود كه هرگاه از مدرسه به خانه باز مي‌گشتم، درب جعبه پست را باز كنم تا ببينم از «رازميك» نامه اي آمده يا خير؟
 پسر همسايه¬اي داشتيم كه «رازميك» هميشه او را به خانه مي‌آورد. وقتي از او دليل اين كار را مي‌پرسيديم، جواب مي‌داد: گناه دارد، او پدر ندارد. نمي‌دانيد چقدر سخت است وقتي پسر بچه¬اي پدر نداشته باشد …. حالا آن پسر كوچك بزرگ شده و صاحب خانه و زندگي است و مرتباً به مادرم سر مي‌زند…».
 «… وقتي برادرم به مرخصي مي‌آمد، مادرم به زور لباس¬ها و كفش هايش را از تنش بيرون مي‌آورد. او مي‌گفت: با اين لباس¬ها، احساس ديگري دارم. او به مرخصي مي‌آمد، اما تمام فكر و ذكرش، دوستانش در جبهه بودند...».
 

 


وصيت نامه 

 «هموطنان عزيز، من هم در راه استقلال وطن جان باختم. دوستان، در شهادتم ناراحتي نكنيد، زيرا از بدو انقلاب، جانبازي در راه وطن و حفظ اين آب و خاك، هدف نهايي من بود. در لباس سربازي به اين افتخار رسيدم تا نامم در زمره وطن دوستان ثبت شود...»

 

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین