ژوزف شاهي (شاهينيان)

کد خبر: ۱۱۳۸۵۸
تاریخ انتشار: ۱۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۰۸:۰۳ - 02September 2007
«ژوزف» داراي دو برادر و دو خواهر نيز بود. وي تا كلاس سوم ابتدايي در مدرسه ارامنه «گوهر» درس خواند. پس از آن نيز، تا پايان دوره راهنمايي در مدرسه ارامنه «تونيان» درس خواند. به علت علاقه بيش از حد به امور فني، تحصيلات دبيرستان را در يكي از هنرستان¬هاي فني منطقه «تهرانپارس» به اتمام رساند. در پست دفاع تيم¬هاي فوتبال «شاه عزيز» و «ماسيس» توپ مي‌زد. آرزوي بزرگ شهيد «شاهينيان»، پيشرفت در ورزش و عضويت در تيم ملي فوتبال جمهوري اسلامي ايران بود. وي بعد از طي دوره آموزش سه ماهه، به جبهه اعزام شد. «ژوزف» آن قدر محجوب و متين بود كه در زمان اعزام به جبهه، حتي مادرش را نيز از خواب بيدار نكرد، و در جواب سؤال پدرش كه از او پرسيد: پسر جان، صبح به اين زودي كجا مي‌روي؟، جواب داد: بر مي‌گردم. يك ماه در جبهه بود كه به فيض شهادت نائل گرديد.
حضرت آيت الله خامنه اي رهبر معظم انقلاب پس از شهادت «ژوزف شاهينيان» با حضور خود در جمع خانواده شهيد گرانقدر، خانواده دل سوخته و زحمتكش «شاهينيان» را مورد تفقد خاص قرار دادند.
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385






خاطرات
شهيد «شاهينيان» به روايت پدرومادرش:
 ««ژوزف» عزيز داراي اراده اي قوي و پشتكاري عجيب بود، به طوري كه از اداي هيچ كاري كه به عهده او گذاشته مي‌شد، سر باز نمي‌زد. از طرفي، ورزشكار هم بوده و داراي روحيه ورزشكاري، لذا قاطعيت و قدرت را همراه با لبخندي هميشگي در چهره داشت تا جايي كه در بسياري اوقات، اين چهره و اراده او به من قوت قلب مي‌بخشيد. ايشان در جبهه تركش خورده و در همان جا قرار مي‌شود كه روي ايشان عمل جراحي صورت گيرد. اصرار شهيد اين بوده كه با چشم باز و بدون بي هوشي، اين كار را صورت گيرد. يعني اين قدر به خودش اعتماد به نفس داشت...».
 «وي پسر زرنگ، خاكي و بي شيله و پيله اي بود. قهر كردن نداشت. در كارها خيلي به من{مادر} كمك مي‌كرد. تمام كارهاي دوخت و دوز خود و برادرش «ژيريك» را كه از ناحيه پاهايش فلج بوده و توان راه رفتن را ندارد، انجام داده و اجازه نمي‌داد كه مادر خسته و تازه از كار برگشته، اين كارها را انجام دهد. «ژوزف» علاقه خاصي به ساختن ابزار داشت و وسايلي مانند چكش و پيچ گوشتي درست كرده بود. او يك سندان خريده و روي آن، كفش¬هاي ما را تعمير مي‌كرد. يك روز به مرخصي آمد و به ما گفت: شايد ما را به جبهه ببرند. به او گفتيم: اگر رفتي، مواظب خودت باش. «ژوزف» وقتي از مرخصي به خانه مي‌آمد، چيز خاصي ازآن جا تعريف نمي‌كرد. فقط از تيراندازي و كارهاي روزمره خود صحبت كرده و مي‌گفت كه در تيراندازي، هميشه نفر اول بوده است. فرماندهان «ژوزف» خيلي از او راضي بوده و مي‌گفتند: «ژوزف» هميشه كارها را قبل ازاينكه از او خواسته شود، انجام داده و منتظر دستور نمي‌ماند.»
 بنا به روايت مادر شهيد، چند شب قبل از به شهادت رسيدن «ژوزف»، وي در خواب ديد كه شخصي درب خانه آن¬ها را مي‌بندد! مادر «ژوزف» مي‌گويد: نگذاشتم، رفتم و او را راندم. در را باز كردم، بعد، آن مرد رفته و چوب بلندي آورد و با آن، چراغ خانه مرا خاموش كرد. صبح كه از خواب بيدار شدم، مدام دلواپس بودم. آرام و قرار نداشتم. در همين موقع سربازي در جلوي من ظاهر شد و گفت: مادر «ژوزف شاهي»؟. رفتم دنبال پدرش و گفتم كه از «ژوزف» خبر آورده¬اند. شوهرم آمد. آن¬ها گفتند: «ژوزف» زخمي شده و در بيمارستان مي‌باشد. بيايد برويم پيش او. «ژوزف» من شهيد شده بود...
 ناگفته نماند كه پيكر مطهر شهيد «شاهينيان» ابتدا از پزشكي قانوني به مسجد محل منتقل و سپس روي دستان صدها نفر مسلمان ومسيحي اهل منطقه، به خانه پدري وي حمل گرديد.
 «قضيه شهادتش را ابتدا به ما{پدر} نگفتند، بلكه اول با دامادمان در ميان گذاشته بودند. با مراجعه هيئت¬هاي سينه زني به منزل ما،كه به مناسبت ايام محرم مشغول مراسم عزاداري بودند، متوجه قضيه شدم. انصافاً مردم مسلمان، استقبال و بدرقه خوبي از پيكر شهيدمان به عمل آوردند و ثابت كردند كه احترام آن¬ها{مسلمانان} به شهيد، احترام به مقام و منزلت الهي بوده و اين امر، مافوق تصورات عادي است.
 آخرين باري كه ايشان{شهيد شاهينيان}به جبهه مي‌رفت، با اطمينان خاصي مي‌گفت: اين اعزام را، برگشتي نخواهد بود. وقتي ما مي‌گفتيم: اين چه حرفي است كه مي‌گويي؟، مي‌گفت: مگر خون من رنگين تر از ديگر شهداست. از مهم¬ترين صحبت هاي ايشان، كه همواره در ذهنم است، تأكيد وي بر واقعي بودن ارتش 20 ميليوني بود كه «امام خميني» (ره) مطرح فرموده بودند. «ژوزف» مي‌گفت:  الان اين افرادي كه مستقيماً در جنگ حضور دارند، اندكي از آن ارتش 20 ميليوني است و دشمن خواهد ديد كه به ازاي شهادت هر رزمنده ايراني، صد نفر جايگزين پيدا خواهند شد. لذا هميشه به اين پشتوانه بزرگ افتخار مي‌كرد. شايد برايتان جالب توجه باشد كه من{پدر شهيد}، هر هفته به اتفاق يكي از دوستان، به حرم مطهر «امام خميني» (ره) رفته و در آنجا، همه دلتنگي هايم را با ايشان در ميان مي‌گذارم. ما (ارامنه)، در زبان خودمان{ارمني} از شهيد با عنوان «ناهاتاك» ياد مي‌كنيم، يعني كسي كه تا آخرين لحظه، مردانه در برابر ظلم مبارزه نموده و در نهايت «نه سازش را مي‌پذيرد و نه تسليم را»، لذا شهادت را، كه بهترين نوع مرگ است، انتخاب مي‌كند.
 سالهاي زيادي از شهادت فرزندم مي‌گذرد. به ياد دارم كه يك بار «ژوزف» مرا خيلي نگران كرد. وقتي كه «ژوزف» بچه بود، او را روزي با خود به سر كارم بردم. در خيابان «پاسداران» فعلي، سر ساختماني كار مي‌كردم. «ژوزف» خيلي مرا اذيت مي‌كرد. با او دعوا كردم كه ساكت باشد. سر ظهر هنگام ناهار ديدم كه از او خبري نيست. هرجا گشتم، او را پيدا نكردم. يك ماشين گرفته و به منزل آمدم. ديدم «ژوزف» رفته ته حياط و از ترس، مخفي شده. فقط نمي‌دانم چگونه او از محل كارم در خيابان «پاسداران» تا منزل (واقع در خيابان «زَركِش») را پياده آمده بود!».
 در نامه¬اي كه از «ژوزف» براي خانواده باقي مانده، وي خطاب به خواهرش نوشته است: «رُزيتا»، به مادر كمك كن و به حرفهاي او، گوش بده و كمك حال او باش. مادرش فكر مي‌كند كه نامه را زماني كه «ژوزف» زخمي بوده، نوشته است. در نامه نوشته بود: من بزودي خواهم آمد.
 برادر بيمار وي مرتباً «ژوزف» را در خواب مي‌بيند: «برادر شهيدم يك بار در خواب به من گفته: اگر مي‌خواهي، توهم با من بيا بريم،آن جا،جاي سبز و زيبايي است، پراز گل.»
 «ژوزف» با برادر بيمارش «فوتبال نشسته» بازي مي‌كرد. وي براي برادر فلج خود، دروازه كوچكي را تهيه كرده بود كه وي بتواند «دروازه باني» كند …، او با «ويلچر»، برادرش را براي تماشاي بازي فوتبال به ورزشگاه «شهيد شيرودي» (امجديه) و ورزشگاه هاي ديگر برده بود.
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین