واهيك باغداساريان

کد خبر: ۱۱۳۸۷۰
تاریخ انتشار: ۱۱ شهريور ۱۳۸۶ - ۰۹:۲۷ - 02September 2007
تحصيل، وي در كنار برادرش «سيمون»، به كار فني- حرفه¬اي پرداخت. در سال 1360 براي اعزام به جبهه، خود را به مركز نظام وظيفه معرفي نمود. پس از 18 ماه حضور در خط مقدم (جبهه مريوان)، وي به منطقه «دارخوين» منتقل گرديد. منطقه استقرار وي، قبلاً به وسيله دشمن بعثي مين¬گذاري شده بود. البته پس از آزادسازي اين مناطق از دست دشمن، بخش¬هايي از منطقه پاكسازي گرديده بود. متأسفانه اتومبيل حامل شهيد «باغداساريان» از قسمت پاكسازي خارج و بر روي مين ضد تانك رفت. بر اثر انفجار، «واهيك» نيز به همراه دوستان همرزم خود در چهاردهم اسفند 1362 در سن 22 سالگي به شهادت رسيد. پيكر مطهر شهيد «واهيك باغداساريان» بعد از انتقال به تهران و پس از انجام تشريفات مذهبي در ميان بدرقه صدها نفر از اهالي مسيحي و مسلمان در قطعه شهداي ارمني دوران 8 سال دفاع مقدس در تهران به خاك سپرده شد.
منبع: گل مريم ، نوشته ي دکتر آرمان بوداغيانس، نشر تسنيم حيات، با همکاري نشر صرير- 1385





خاطرات

شهيد به روايت برادر ش:
 «… آخرين باري كه با او صحبت كردم زماني بود كه «واهيك» به سنندج آمده بود و با من تماس تلفني گرفت و اطلاع داد كه نگران حال او نباشيم. زماني كه خبر شهادت برادرم را شنيدم بسيار تعجب كردم، چون اصلاً انتظار اين خبر را نداشتم. چند روز بعد از شهادت برادرم، جنازه ايشان را به ما تحويل دادند. همه ما انتظار پيكر پاك او را مي‌كشيديم. ديدن پيكر او برايمان نعمت بزرگي بود. يك نوع شانس بود و براي ديدن او، بي¬طاقت بوديم. مي‌توانم در عين واقعيت بگويم كه در مدت چند روز، در خيابان و منزل ما هزاران دوست، آشنا و غريبه تردد كردند و مانند ما، آن¬ها نيز انتظار او را مي‌كشيدند. انتظار سه روزه ما مانند اين بود كه گويا منتظر آزاد شدن يا رهايي او باشيم! حس عجيبي بود. هر كس سعي داشت تا كاري انجام دهد. انگار منتظر دامادي بوديم كه بايستي با آمدنش، ما را خوشحال مي‌كرد!
 بعد از اينكه پيكرهاي پاك شهدا را به پزشكي قانوني آوردند، به ما اطلاع دادند كه مي‌توانيم جنازه برادرمان را با خود ببريم. به پزشكي قانوني رفتم. در بيمارستان ما را به سالني كه مملوّ از شهدا بود، بردند. در آنجا احساس كردم كه من تنها نيستم …، برادران شيميايي را كه به شهادت رسيده بودند، ديدم. وقتي برادرم را ديدم، خدا را شكر كردم. خدايا، برادرم چقدر آرام و معصوم در خواب عميقي فرو رفته بود. بي¬اراده به طرف او خم شده و او را در آغوش گرفتم و بي¬اراده، بوسه¬اي بر گونه¬اش زدم... يكي از برادران، لوازم شخصي او را كه در يك كيسه نايلوني قرار داشت، به دستم داد. من بي¬اختيار آن بسته را به طرف قلبم برده و آنقدر آن را بر روي قلبم فشردم كه هنوز هم بعد از اين همه سال، درد شديدي را احساس مي‌كنم!
 وقتي برادرم به مرخصي مي‌آمد، به او پيشنهاد پول مي‌كردند. او لبخندي مي‌زد و مي‌گفت: در جبهه نياز به پول ندارم. همه چيز در اختيار داريم. پيش از عزيمت به جبهه برادرم با من در مغازه كار مي‌كرد و ديگر براي خود استادي شده بود. در پاركينگ منزل پدري¬ام براي او كارگاهي تدارك ديده بوديم تا مشغول كار شود. با دختري آشنا شده و تصميم ازدواج داشت. روزي وارد مغازه شد و همان طور سر به زير به من گفت: مي‌خواهم به خدمت بروم. رفت و خود را معرفي كرد. در آخرين مرخصي خود، زماني كه براي خداحافظي به منزل من آمده بود در حياط به من نگاه كرد و برايم دست تكان داد. در آن لحظه احساس كردم كه او پشت ابرها ناپديد شد. در آخرين مرخصي خودش نيز حس غريبي داشت. روزي وارد مغازه شد و گفت كه مي‌خواهد ماشين خودش را به نام من كند. با تعجب پرسيدم چرا مي‌خواهد اين كار را بكند. در جواب به من گفت: اگر برايم اتفاقي افتاد، بتوانيد اين ماشين را بفروشيد. گفتم: يعني چه پسر، خودت لازم داري و بعد از برگشتن، از آن استفاده خواهي كرد. اما حرفم را نپذيرفت و از من خواهش كرد تا به حرفش گوش دهم. نمي‌دانم شايد خودش چيزي را كه ما درك نمي‌كرديم، احساس مي‌كرد. «واهيك» هرگز از جبهه و از مشكلاتي كه داشتند، ناراضي و گله¬مند نبود. وقتي به جبهه باز مي‌گشت، مثل اين بود كه به سر كار مي‌رفت! خدمت سربازي را كار عادي مي‌دانست. نظر مثبتي به جنگ داشت. هيچگاه از آن جا چيز زيادي برايمان تعريف نمي‌كرد. وي اصولاً نگاه عادي به مسائل داشت. فقط در آخرين مرخصي، حس عجيبي داشت. رفتارش اين را نشان مي‌داد. او اخلاق خاصي داشت. هيچ وقت راجع به رؤياهايش صحبت نمي‌كرد. او نيز حتماً مي‌خواسته بعد از سربازي، زندگي ساده¬اي براي خودش دست و پا كند. در كارش نيز، براي خودش استادي بود. مسلماً آدم موفقي در زندگي مي‌شد. هيچ وقت راجع به خودش و آينده اش با من صحبت نمي‌كرد. اخلاق خاصي داشت. سعي مي‌كرد افراد را خوشحال كند. پسري شاد بود. او از سنش، بزرگتر بود. انساني باگذشت بود. هر ساعتي كه با او تماس مي‌گرفتي و از او چيزي مي‌خواستي، «نه» نمي‌گفت و به كمكت مي‌شتافت. براي خيلي از مشتريان، بدون دريافت دستمزد كار مي‌كرد، چون مي‌دانست اگر آن شخص پول داشت، حتماً به او پرداخت مي‌كرد!
 برادرم «واهيك»، انسان والايي بود، با شخصيتي بزرگ. او مي‌خواست با تلاش و كوشش خود، موفقيت كسب كرده و با زحمت خود،آن را به دست آورد.

نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین