صفدر كشاورزپور
زادگاه پدر شهيد، روستاي« فقيهاحمدان» بود و در دوران جواني همراه با خانواده به «آبادان» مهاجرت كرد. او پنجمين فرزند و چهارمين پسر خانواده بود. او در دوران كودكي فرد بسيار آرامي بود و خانواده از دست وي رضايت كامل داشتند. وي در سن هفتسالگي، راهي مدرسه شد و تحصيلات ابتدايي را با موفّقيت به اتمام رسانيد. پس از اتمام تحصيلات ششسالة ابتدايي، راهي دبيرستان شد و در رشتة رياضي و فيزيك، مشغول به تحصيل گرديد. دو سال از دوران دبيرستان را در« تهران» گذرانيد، ولي سال آخر دورة متوسّطه را در دبيرستان «امـيركبـير»در« آبادان» كه محل تحصيل شاگردان ممتاز بود، سپري كرد و موفّق به اخذ مدرك ديپلم رياضي وفيزيك از آن دبيرستان گرديد.
با پيروزي انقلاب اسلامي و پس از صدور فرمان امام امّت(ره) در مورد ضرورت تشكيل جهاد سازندگي، به مدت ششماه مسؤوليت اين نهاد انقلابي را در شهر« آبادان»، عهدهدار شد و در طي اين مدت با فعاليت شبانهروزي خود، خدمات ارزندهاي را به شايستگي انجام داد.
در اواخر سال 1358، جهت گذراندن خدمت مقدس سربازي، خود را به «ژاندارمري(سابق)» «آبادان» معرّفي كرد و به همين منظور، به پادگان آموزشي« 05 كرمان» اعزام گرديد. پس از اتمام آموزش، به تهران اعزام و در قسمت عقيدتي ـ سياسي« لشكر 21 حمزه (سلام ا... عليه)»مشغول به خدمت گرديد. او همواره داوطلب حضور در مناطق جنگي بود و دائماً از ردههاي مافوق، درخواست ميكرد تا او را به اين مناطق، اعزام نمايند. بالأخره با رضايت و دلخواه خودش او را به جبهة «دزفول» اعزام نمودند و با توجّه به مهارتي كه در ماشيننويسي داشت، مدّتي نيز در اين كار به خدمت گرفته شد. پس از مدّتي حضور در «دزفول»، با اصرار و علاقة خود، به منطقة جنگي «شوش» اعزام گرديد و به عنوان آرپيجيزن سازماندهي شد. در جبهة شوش به علت اصابت تركشهاي متعدّد به بدن، شديداّ زخمي شد و جهت مداوا به بيمارستان شهيد «سيّدمصطفي خميني» تهران منتقل گرديد و به مدت سهماه تحت معالجه قـرار گرفت. در طي اين مدّت، يكي از تركشها را كه خيلي خطرناك بود، از بدنش خارج نمودند، اما خارج كردن بقية تركشها كه غالباً به نزديکي نخاع او اصابت كرده بود، ممكن نگرديد و او همواره از اين مشكل، رنج ميبرد، به طوريكه نميتوانست به پشت بخوابد.
پس از كسب بهبودي نسبي، مجدّداً به منطقة جنگي شوش بازگشت و به ادامة خدمت پرداخت. اين دفعه نيز شديداً مجروح شد و گوشهايش نيز در اثر شليك گلولههاي آرپيجي، آسيبهاي فراواني را متحمّل گرديد؛ لذا باز هم بستري شد و تحت معالجه و درمان قرار گرفت. پس از آن، خدمت سربازي وي نيز به پايان رسيد و با پايان خدمت سربازي، به جمع جهادگران جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران پيوست. پس از ششماه فعاليت در جهاددانشگاهي، به استخدام رسمي مؤسّسه ي« ژئوفـيزيك دانشگاه تهران» درآمد. امّا عشق و شور حضور در جبهه و جهاد در راه خدا، قرار و آرامش را از او گرقته بود و نميتوانست در جادة امن زندگي به روزمرّگي، روزگار بگذراند. لذا عزم جدي به حضور در ميدانهاي نبرد حق عليه باطل گرفت و در تاريخ 10/04/1361، جهت اعزام به جبهه، در پايگاه مقاومت شهيدبهشتي فعلي واقع در منطقه نارمك تهران ثبتنام كرد. يك ماه بعد، يعني در مورّخة 09/05/1361 از طرف پايگاه مذكور به لشكر 27 محمّد رسول الله(ص) گردان عمار گروهان شهيد بهشتي، اعزام شد و به عنوان آرپيجيزن به نبرد با دشمنان اسلام پرداخت.
شهيد كشاورزپور طي مراسم باشكوهي در تهران تشييع و در قطعة 26 گلزار شهداي بهشت زهرا به خاك سپرده شد. او در هنگام شهادت، 23 ساله بود.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
در اواخر سال 1358، جهت گذراندن خدمت مقدس سربازي، خود را به «ژاندارمري(سابق)» «آبادان» معرّفي كرد و به همين منظور، به پادگان آموزشي« 05 كرمان» اعزام گرديد. پس از اتمام آموزش، به تهران اعزام و در قسمت عقيدتي ـ سياسي« لشكر 21 حمزه (سلام ا... عليه)»مشغول به خدمت گرديد. او همواره داوطلب حضور در مناطق جنگي بود و دائماً از ردههاي مافوق، درخواست ميكرد تا او را به اين مناطق، اعزام نمايند. بالأخره با رضايت و دلخواه خودش او را به جبهة «دزفول» اعزام نمودند و با توجّه به مهارتي كه در ماشيننويسي داشت، مدّتي نيز در اين كار به خدمت گرفته شد. پس از مدّتي حضور در «دزفول»، با اصرار و علاقة خود، به منطقة جنگي «شوش» اعزام گرديد و به عنوان آرپيجيزن سازماندهي شد. در جبهة شوش به علت اصابت تركشهاي متعدّد به بدن، شديداّ زخمي شد و جهت مداوا به بيمارستان شهيد «سيّدمصطفي خميني» تهران منتقل گرديد و به مدت سهماه تحت معالجه قـرار گرفت. در طي اين مدّت، يكي از تركشها را كه خيلي خطرناك بود، از بدنش خارج نمودند، اما خارج كردن بقية تركشها كه غالباً به نزديکي نخاع او اصابت كرده بود، ممكن نگرديد و او همواره از اين مشكل، رنج ميبرد، به طوريكه نميتوانست به پشت بخوابد.
پس از كسب بهبودي نسبي، مجدّداً به منطقة جنگي شوش بازگشت و به ادامة خدمت پرداخت. اين دفعه نيز شديداً مجروح شد و گوشهايش نيز در اثر شليك گلولههاي آرپيجي، آسيبهاي فراواني را متحمّل گرديد؛ لذا باز هم بستري شد و تحت معالجه و درمان قرار گرفت. پس از آن، خدمت سربازي وي نيز به پايان رسيد و با پايان خدمت سربازي، به جمع جهادگران جهاد دانشگاهي دانشگاه تهران پيوست. پس از ششماه فعاليت در جهاددانشگاهي، به استخدام رسمي مؤسّسه ي« ژئوفـيزيك دانشگاه تهران» درآمد. امّا عشق و شور حضور در جبهه و جهاد در راه خدا، قرار و آرامش را از او گرقته بود و نميتوانست در جادة امن زندگي به روزمرّگي، روزگار بگذراند. لذا عزم جدي به حضور در ميدانهاي نبرد حق عليه باطل گرفت و در تاريخ 10/04/1361، جهت اعزام به جبهه، در پايگاه مقاومت شهيدبهشتي فعلي واقع در منطقه نارمك تهران ثبتنام كرد. يك ماه بعد، يعني در مورّخة 09/05/1361 از طرف پايگاه مذكور به لشكر 27 محمّد رسول الله(ص) گردان عمار گروهان شهيد بهشتي، اعزام شد و به عنوان آرپيجيزن به نبرد با دشمنان اسلام پرداخت.
شهيد كشاورزپور طي مراسم باشكوهي در تهران تشييع و در قطعة 26 گلزار شهداي بهشت زهرا به خاك سپرده شد. او در هنگام شهادت، 23 ساله بود.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بِاسْمِ رَبِّ الشُّهَداءِ وَالصِّدِّيقينَ
خواهران، برادران، دوستان و آشنايان!
شما را وصيت ميكنم به تقوي؛ براي خدا كار كنيد و فرزندان خود را طوري تربيت كنيد كه شايستة جنگيدن در راه امام زمان(عج) باشند. از دنيا دل بكنيد و خودتان را اصلاح كنيد و هر آن، منتظر ظهور حضرت مهدي(عج) باشيد.
آماده باشيد كه جان خود را در راه هدف الهي نثار كنيد. شمايي كه ماندهايد، بار رسالتي بسسنگين را بر دوش خود داريد و آن رسالت، خون شهدا است. آن كسي سرباز و مجاهد است كه شهيد است.
من ميروم پيش خدا و به سوي تكليف اسلامي خود ميروم.
من گناه زياد كردهام؛ برايم دعا كنــيد تا شايد خدا مرا بيامرزد كه من محتاج دعايم. اگر كسي از خانوادة من موفّق به زيارت امام(ره) شد، از جانب من دستش را ببوسيد. من امام را خيلي دوست دارم؛ همه دوستش دارند چون رهبر مستضعفين است.
دوستان! برايم نماز و روزه بجاي آوريد.
خداحافظ شما
صفدر كشاورزپور
خواهران، برادران، دوستان و آشنايان!
شما را وصيت ميكنم به تقوي؛ براي خدا كار كنيد و فرزندان خود را طوري تربيت كنيد كه شايستة جنگيدن در راه امام زمان(عج) باشند. از دنيا دل بكنيد و خودتان را اصلاح كنيد و هر آن، منتظر ظهور حضرت مهدي(عج) باشيد.
آماده باشيد كه جان خود را در راه هدف الهي نثار كنيد. شمايي كه ماندهايد، بار رسالتي بسسنگين را بر دوش خود داريد و آن رسالت، خون شهدا است. آن كسي سرباز و مجاهد است كه شهيد است.
من ميروم پيش خدا و به سوي تكليف اسلامي خود ميروم.
من گناه زياد كردهام؛ برايم دعا كنــيد تا شايد خدا مرا بيامرزد كه من محتاج دعايم. اگر كسي از خانوادة من موفّق به زيارت امام(ره) شد، از جانب من دستش را ببوسيد. من امام را خيلي دوست دارم؛ همه دوستش دارند چون رهبر مستضعفين است.
دوستان! برايم نماز و روزه بجاي آوريد.
خداحافظ شما
صفدر كشاورزپور
خاطرات
برادر شهيد:
او از قول يكي از همرزمان شهيد نقل ميكند: «در منطقه ي« سلمانكُشته» واقع در جبهة سومار كه در آن عمليات مسلم بن عقيل انجام داده بوديم، وضع بدي داشتيم، به طوريكه از دو طرف زير آتش دشمن بوديم و پاتكهاي سنگيني را تحمل ميكرديم. برخي مواضع را چند بار گرفتيم و از دست داديم تا اينكه عاقبتالأمر توانستيم به طور كامل، آن را بگيريم و تثبيت كنيم. نزديكيهاي صبح بود. شهيد كشاورزپور از بس آرپيجي زده بود كه از گوشهايش خون بيرون زده بود. در همين موقع، ايشان به همرزمانش ميگويد: شما برويد و نماز بخوانيد و برگرديد؛ من مواظبم. ما خيلي سريع رفتيم نماز صبح را خوانديم و پس از گذشت زماني بين پنج تا ده دقيقه، مجدّداً برگشتيم. هنگاميكه آمديم صفدر را نديديم. به ما گفتند كه لحظاتي قبل، صفدر از ناحية پهلوي چپ تركش خورد و به شهادت رسيد. اين واقعه در مورّخة 09/07/1361 رخ داد و تا آن موقع، دقيقاً به مدّت دوماه از حضورش در جبهه ميگذشت.
«در كودكي، فردي آرام و گوشهگير بود. رابطة او با من كه برادر بزرگترش بودم، به نوعي رابطة استاد و شاگردي بود. هنگامي هم كه بزرگ شده بود، بسيار من و پدر و مادرم را احترام ميكرد. رفتارش بسيار پخته بود و از بيهودهگويي و اتلاف وقت، نفرت داشت. فردي بود شوخطبع، بااخلاق، مهربان و بالأخص بسيار باغيرت. با اقوام و دوستان بسيار صميمي بود و روابط اجتماعي خيلي خوبي با اطرافيان برقرار كرده بود. حقيقتاً از مهمترين خصايصي كه داشت، احترام به بزرگترها بود. مثلاً اگر گهگاهي از او ناراحت يا عصباني ميشدم، با نهايت احترام و تعظيم، دستها را بالا ميبرد و ميگفت: تسليم!»
«در سالهاي 1356 و 1357 كه شهيد، مشغول به تحصيل در مقطع دبيرستان بود، يادم ميآيد كه چندين بار پدرم را به مدرسه احضار كردند. در اين دفعات، مدير مدرسه همواره از پدرم خواست كه جلوي او را بگـيرد. او به پدرم ميگفت: هيچ سر و صدا و هيچ مسألهاي عليه رژيم پيش نميآيد مگر اينكه يك پاي آن، پسر شما باشد. برادرم در تظاهرات و كلية فعاليتهاي منجر به پيروزي انقلاب، شركت فعالانه داشت و با برخوردهاي منطقي و مدبرانه به خصوص با گروههاي چپ، سعي ميكرد خطر آنها را از سر راهِ حركت اسلامي مردم، برطرف سازد.»
«در كودكي، فردي آرام و گوشهگير بود. رابطة او با من كه برادر بزرگترش بودم، به نوعي رابطة استاد و شاگردي بود. هنگامي هم كه بزرگ شده بود، بسيار من و پدر و مادرم را احترام ميكرد. رفتارش بسيار پخته بود و از بيهودهگويي و اتلاف وقت، نفرت داشت. فردي بود شوخطبع، بااخلاق، مهربان و بالأخص بسيار باغيرت. با اقوام و دوستان بسيار صميمي بود و روابط اجتماعي خيلي خوبي با اطرافيان برقرار كرده بود. حقيقتاً از مهمترين خصايصي كه داشت، احترام به بزرگترها بود. مثلاً اگر گهگاهي از او ناراحت يا عصباني ميشدم، با نهايت احترام و تعظيم، دستها را بالا ميبرد و ميگفت: تسليم!»
«در سالهاي 1356 و 1357 كه شهيد، مشغول به تحصيل در مقطع دبيرستان بود، يادم ميآيد كه چندين بار پدرم را به مدرسه احضار كردند. در اين دفعات، مدير مدرسه همواره از پدرم خواست كه جلوي او را بگـيرد. او به پدرم ميگفت: هيچ سر و صدا و هيچ مسألهاي عليه رژيم پيش نميآيد مگر اينكه يك پاي آن، پسر شما باشد. برادرم در تظاهرات و كلية فعاليتهاي منجر به پيروزي انقلاب، شركت فعالانه داشت و با برخوردهاي منطقي و مدبرانه به خصوص با گروههاي چپ، سعي ميكرد خطر آنها را از سر راهِ حركت اسلامي مردم، برطرف سازد.»
آثارمنتشر شده
شهيد دلاور، «كشاورزپور»
سرافرازْمردِ دلـيرِ غــيور
جوان هنرپرور حقپرست
شجاعي كه نام خوشش، «صفدر» است
چو هنگامة سختِ پيكار شد
هنرهاي مردان، پديدار شد
به خود گفت از قولِ آن نامور
ز فردوسي آن شاعرِ باهــنر
«چو ايران نباشد، تنِ من مباد
بدين بوم و بر، زنده يكتن مباد
دريغ است ايران كه ويران شود
كُنام پلنگان و شيران شود»
سپر كرد سينه،كمر سخت بست
به اُمّيد فرمان رهـبر نشست
ز روح خدا تا كه فرمان رسيد
چو شهباز، تا جبههها پر كشيد
به فرمانِ فرمانده، لبّيك گفت
و چون لاله در بسترِ خون شكفت
شهيدِ سرافرازِ «سومار» شد
بهشت خدا را سزاوار شد
عليرضا عمراني
سرافرازْمردِ دلـيرِ غــيور
جوان هنرپرور حقپرست
شجاعي كه نام خوشش، «صفدر» است
چو هنگامة سختِ پيكار شد
هنرهاي مردان، پديدار شد
به خود گفت از قولِ آن نامور
ز فردوسي آن شاعرِ باهــنر
«چو ايران نباشد، تنِ من مباد
بدين بوم و بر، زنده يكتن مباد
دريغ است ايران كه ويران شود
كُنام پلنگان و شيران شود»
سپر كرد سينه،كمر سخت بست
به اُمّيد فرمان رهـبر نشست
ز روح خدا تا كه فرمان رسيد
چو شهباز، تا جبههها پر كشيد
به فرمانِ فرمانده، لبّيك گفت
و چون لاله در بسترِ خون شكفت
شهيدِ سرافرازِ «سومار» شد
بهشت خدا را سزاوار شد
عليرضا عمراني
لینک کپی شد
نظر شما
