تقديم به مادران ايران زمين
قطعه ي زير متاثر از اين تصوير است.
***
روي سينهام بود سرت. گفتند : "شهيد غسل و كفن ندارد." ميدانستم. سر به گوش تو بردم براي نجواهاي مادرانه. صداي مادرت را ميشنيدي ، زنده بودي شهيد مادر.
"پسرم! با اين كه ميدانم شهيد غسل و كفن ندارد ، خود غسل و كفنت ميكنم تا دشمنان بدانند ما از شهادت ترسي نداريم."
ياس و عروس برايت آوردم ، به ياد حجله نرفتهات. چادرم را به كمر بستم و آستين هايم را بالا زدم.
به ياد روزهاي كودكيات. يادت هست بازيهايت را در حمام. هنوز نميدانم چرا وقتي چشمهايت از كف صابون ميسوخت ، گريه نميكردي!
شايد اشك چشمهايت در خيسي صورتت گم ميشد. شايد به دل من فكر ميكردي عزيزكم. بگذار براي آخرين بار سير نگاهت كنم. كه چه غلط گفتم ، مادر كجا از نگاه به جگر گوشهاش سير ميشود؟
موهاي سياهت روله جانم ، چه به خونابه نشسته. در كدام سنگر ، در كدام آيت آسماني موهايت را چنين به حناي سرخ بستهاي ...
بغضي ندارم براي رفتنت. اگر اشك و ندبهاي است ، از زميني بودن خودم است.
اگر مويه و فغاني است ، گلهمندي است به خدا كه مقامي چون تو نصيبم نكرده است.
ميگويند بهشت زير پاي مادران است. چه كس باور ميكند كه هزاران مادر ، بهشت ، زير پاي پسران خود ديدهاند.
گفتند با لباس ، با عطر و گلاب رويت ببوسم و خداحافظي كنم. كجا دلم طاقت ميگرفت. جنگ ، براي تو رخت دامادي داده بود. كجا بيرخت ، دامن كشان، عزم رفتن ميكني.
روي بلندي چوب خوابيدهاي. چه خفتني كه انگار لب هايت به چشمهاي مادر ميخندد.
موهاي حنا بستهات ، قطره ، قطره خون دلمه بسته به دست هايم ميريزد كه چه كس ميگويد جسد بيجان و بيدرك است ، كه شهيد نه جنازهاي شايسته فرو شدن در خاك و گسستن از هم ، كه خدا به گواه ميگيرم كه اگر هزار ، هزار سال از رفتن تن هر شهيد بگذرد ، شكاف هر مزار ، تازگي جسمي است ، جاني است كه اگر دست بر قفايش بگذاري ، از خون سرخ او تازه خواهد شد.
بر تخت خفتهاي. آرام و متين. دست هايم بر بدن كودكيات ميلغزد.
برهنگي كودكانهات ، دلم را به درد ميآورد. دلم به درد ميآيد روله جانم كه هنوز پلاك نقرهاي بر گردن داري. كجا ملائك به سراغت آمدند كه براي دل مادر ، پلاك از تن رها نكردي.
ميشويمت روله جانم. همه اشك چشمهايم را بدرقه تو ميكنم. حلال باشد و نوشات ، شيري كه گواراي جانت شد. پيري دستهاي پينه بستهام حلالت باد ، كه در رشيدي تو فرسوده شد.
شادي غريبي است پس از تو، غربت عجيبي است اين جهان پس از تو، كه شادماني و اندوه، آميزشي ابدي خواهند داشت برايم.
با گلاب و اشك چشم ، تنت را ميشويم. جامه سپيد به رويت ميگيرم. قامتت انباشته غنچههاي سرخي ميكنم كه نشان از عمر پر بركت تو داشته است.
خاك ، خود بر ميكنم. خود ، با دست بر خاك ، بر تربت عظيم اين ارض مقدس ، بدن مطهرت را جاي ميدهم.
فرشتگان را به گواه ميگيرم تا فرداي صور بدانند چه سرافراز به امانت گذارم.
بخواب ، آسوده بخواب. بگذار نرمي خاك ، سر حنابستهات را آرام در آغوش گيرد. دمي بياساي ، آرام گير. تا آمدن آقايت دمي بيش نمانده.
***
روي سينهام بود سرت. گفتند : "شهيد غسل و كفن ندارد." ميدانستم. سر به گوش تو بردم براي نجواهاي مادرانه. صداي مادرت را ميشنيدي ، زنده بودي شهيد مادر.
"پسرم! با اين كه ميدانم شهيد غسل و كفن ندارد ، خود غسل و كفنت ميكنم تا دشمنان بدانند ما از شهادت ترسي نداريم."
ياس و عروس برايت آوردم ، به ياد حجله نرفتهات. چادرم را به كمر بستم و آستين هايم را بالا زدم.
به ياد روزهاي كودكيات. يادت هست بازيهايت را در حمام. هنوز نميدانم چرا وقتي چشمهايت از كف صابون ميسوخت ، گريه نميكردي!
شايد اشك چشمهايت در خيسي صورتت گم ميشد. شايد به دل من فكر ميكردي عزيزكم. بگذار براي آخرين بار سير نگاهت كنم. كه چه غلط گفتم ، مادر كجا از نگاه به جگر گوشهاش سير ميشود؟
موهاي سياهت روله جانم ، چه به خونابه نشسته. در كدام سنگر ، در كدام آيت آسماني موهايت را چنين به حناي سرخ بستهاي ...
بغضي ندارم براي رفتنت. اگر اشك و ندبهاي است ، از زميني بودن خودم است.
اگر مويه و فغاني است ، گلهمندي است به خدا كه مقامي چون تو نصيبم نكرده است.
ميگويند بهشت زير پاي مادران است. چه كس باور ميكند كه هزاران مادر ، بهشت ، زير پاي پسران خود ديدهاند.
گفتند با لباس ، با عطر و گلاب رويت ببوسم و خداحافظي كنم. كجا دلم طاقت ميگرفت. جنگ ، براي تو رخت دامادي داده بود. كجا بيرخت ، دامن كشان، عزم رفتن ميكني.
روي بلندي چوب خوابيدهاي. چه خفتني كه انگار لب هايت به چشمهاي مادر ميخندد.
موهاي حنا بستهات ، قطره ، قطره خون دلمه بسته به دست هايم ميريزد كه چه كس ميگويد جسد بيجان و بيدرك است ، كه شهيد نه جنازهاي شايسته فرو شدن در خاك و گسستن از هم ، كه خدا به گواه ميگيرم كه اگر هزار ، هزار سال از رفتن تن هر شهيد بگذرد ، شكاف هر مزار ، تازگي جسمي است ، جاني است كه اگر دست بر قفايش بگذاري ، از خون سرخ او تازه خواهد شد.
بر تخت خفتهاي. آرام و متين. دست هايم بر بدن كودكيات ميلغزد.
برهنگي كودكانهات ، دلم را به درد ميآورد. دلم به درد ميآيد روله جانم كه هنوز پلاك نقرهاي بر گردن داري. كجا ملائك به سراغت آمدند كه براي دل مادر ، پلاك از تن رها نكردي.
ميشويمت روله جانم. همه اشك چشمهايم را بدرقه تو ميكنم. حلال باشد و نوشات ، شيري كه گواراي جانت شد. پيري دستهاي پينه بستهام حلالت باد ، كه در رشيدي تو فرسوده شد.
شادي غريبي است پس از تو، غربت عجيبي است اين جهان پس از تو، كه شادماني و اندوه، آميزشي ابدي خواهند داشت برايم.
با گلاب و اشك چشم ، تنت را ميشويم. جامه سپيد به رويت ميگيرم. قامتت انباشته غنچههاي سرخي ميكنم كه نشان از عمر پر بركت تو داشته است.
خاك ، خود بر ميكنم. خود ، با دست بر خاك ، بر تربت عظيم اين ارض مقدس ، بدن مطهرت را جاي ميدهم.
فرشتگان را به گواه ميگيرم تا فرداي صور بدانند چه سرافراز به امانت گذارم.
بخواب ، آسوده بخواب. بگذار نرمي خاك ، سر حنابستهات را آرام در آغوش گيرد. دمي بياساي ، آرام گير. تا آمدن آقايت دمي بيش نمانده.
لینک کپی شد
نظر شما
