فرومندي,محمد
نور خورشيد پس گردن محمد را سوزاند .قطرات عرق همچون بلور بر سر و صورتش مي درخشيد .خورشيد در سينه آسمان آبي ،گرماي سوزانش را با دست ودل بازي بر زمين مي فرستاد .
محمد کمر راست کرد .قولنج کمرش را شکست .بس که دو لا مانده بود ،کمرش خشک شده بود .داس در دست راستش بود و ساقه هاي گندم طلايي در دست چپش .بر گشت و به پشت سرش نگاه کرد .عباس داشت تند تند گندم درو مي کرد و جلو مي آمد .محمد با پشت دست عرق پيشاني اش را گرفت و گفت :دارم ضعف مي کنم .روده ي کوچکم دارد روده بزرگم را مي خورد .برويم غذا بخوريم ؟عباس نفس نفس زنان گفت :اگر يک ساعت طاقت بياوري ،کار اين جا را تمام مي کنيم و آن وقت با خيال راحت مي رويم سر سفره غذا .نگاه کن ،فقط کمي ديگر مانده .
محمد حرفي نزد و کار درو کردن را شروع کرد .دو ساعت بعد ،هر دو در انتهاي گندمزار که حا لا درو شده بود ،با خستگي روي زمين دولا شدند .ديگر اثري از ساقه هاي گندم که با وزش نسيم تکان مي خورد و موج بر مي داشت ،نبود .دسته هاي درو شده ي گندم جا به جا روي زمين به چشم مي آمد .محمد گفت :ديگر تمام شد .
آره تمام شد .غذا مي خوريم و مي رويم سراغ مباشر .
من که روي دستمزدم خيلي حساب مي کنم .مي خواهم کفش و لباس براي زمستانم بخرم .تو چي ؟
من هم نقشه هايي دارم .
همچين مي گويي ،انگار قرار است هزار تومان پول بگيري .مگر چقدر پول دستمان مي دهند ؟فوقش بيست و پنج تومان .
عباس آهي کشيد و حرفي نزد .
به خا نه ي اربابي رسيدند .خانه ي اربابي روي بلندي بود و از تمام خانه هاي روستا ؛زيبا تر و محکم تر بود .پسر و دختر ارباب داشتند تاب بازي مي کردند .سگ بزرگ پارس کنان به سوي آن دو هجوم آورد .محمد و عباس تندي روي زمين نشستند .سگ در حالي که آب دهانش کش مي آمد ،با نگاه هاي خشمگين دور آن دو چرخيد و غرغر کرد .پسر ارباب با صداي بلند خنديد .مباشر از يکي از اتاق هاي طبقه بالا بيرون آمد .به سگ چخ گفت و سگ به طرف دختر و پسر ارباب رفت .محمد بلند شد .مباشر نگاهش کرد .عباس سلام کرد .مباشر سر تکان داد .
چه مي خواهيد ؟
خب ،کارمان تمام شد .
خب ،تمام شده باشد .
محمد گفت :آمديم دست مزدمان را بگيريم .
مباشر با بي اعتنايي از کنارشان گذشت و گفت :بعدا مي دهم .
کي ؟
مباشر ايستاد .بر گشت به محمد نگاه کرد و گفت :تو پسر کي هستي بچه ؟
پسر علي آقا .
خودم با پدرت حساب مي کنم .
من خودم کار کرده ام و خودم دست مزدم را مي گيرم .
پر رويي نکن ،بچه . حوصله ندارم .
دست مزدم را بده !
عباس که چهره عصباني مباشر را ديد ،با ترس آستين محمد را کشيد .
بيا برويم محمد .
کجا ؟من پولم را مي خواهم .
مباشر گفت :مثل اين که تنت مي خارد .برو گم شو !
محمد مستقيم بي آن که پلک بزند ،به چشمان مباشر خيره شد .مباشر جلو آمد .عباس قدمي به جلو بر داشت .مباشر فرياد زد :به شما غربتي ها رو بدهي ،همين مي شود .آقاي گرگي ،حساب شان را برس !
سوت مخصوصي زد عباس فرار کرد .محمد وقتي که ديد سگ خشمگين به سرعت به طرف شان مي آيد ،مجبور به فرار شد .
محمد کنار گورستان به عباس رسيد .بغضش ترکيد .عباس دست بر شانه محمد گذاشت و گفت :غصه نخور .پولمان را مي گيريم .
محمد اشک هايش را پاک کرد و گفت :دو ماه زحمت کشيديم به خاطر هيچ . او پولمان را نمي دهد .اما من يک روز انتقامم را مي گيرم ،مي بيني !
عباس در نگاه مصمم محمد ،برق عجيبي ديد .
«محمد فرومندي» در نهم خرداد سال 1336 در يکي از روستاهاي شهرستان« اسفراين» به دنيا آمد .پدرش که در رنج فقر روستايي را تحمل کرده بود ،حاضر نشد که فرزندانش به تحمل رنج ارباب و رعيتي در روستا دچار شوند .اين گونه بود که خانواده را به اسفراين برد .
محمددر سال 1343 به مدرسه تيرداد رفت و دوران ابتدايي را پشت سر گذاشت .در سال 1350 وارد دبيرستان ابوسعيد ابوالخير در رشته علوم تجربي شد .در همان نوجواني ،در مسجد پاي سخنراني امام جماعت مسجد ،«حجت الاسلام صفيحي» مي نشست .«صفيحي» از مبارزان دوران رضا شاه بود .محمد تحت تاثير او ،انجمن اسلامي جوانان« اسفراين» را پايه ريزي کرد .
پس از گرفتن ديپلم به خدمت سربازي رفت .با اغاز سال 1357 شعله هاي انقلاب زبانه کشيد و مبارزات مردمي قوي ترشد . امام خميني پيام دادند که سربازان پادگان ها را خالي کنند و محمد با اين که فقط يک هفته به پايان خدمتش مانده بود ؛از پادگان چهل دختر فرار کرد و به دوستان انقلابي اش در اسفراين پيوست .
در تمام تظاهرات اسفراين نقش فعالي داشت .او قبل از آغاز انقلاب ،به مسجد« کرامت» مي رفت و در سخنراني هاي« آيت الله خامنه اي» شرکت مي کرد .
با پيروزي انقلاب ،به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «سبزوار» پيوست .او و دوستانش به مبارزه با ارباب هاي ظالم رفتند و روستاها را از وجود ظلم و ستم آنان پاک کرد .
در سال 1360 به فرماندهي سپاه« سبزوار» منصوب شد و تا اواسط سال 1361 در اين سمت به خدمت مشغول بود .در اواخر سال 1361 به جبهه اعزام شد .در مرحله ي دوم عمليات «مسلم بن عقيل» در ارتفاعات مندلي شرکت داشت .بعد از آن در کليه عمليات لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جمله آن ها مي توان به عمليات« خيبر» ،«بدر» ،«والفجر 3» ،«والفجر 8 »،«کربلاي 1 »،«کربلاي 4 »و« کربلاي 5» اشاره کرد .
«محمد» قائم مقام لشکر «پنج نصر» بود .لشکر « 5نصر» در عمليات کربلاي5 به دشمن يورش برد .
در تاريخ 20 / 9/ 1365 وقتي به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان ،حلقه محاصره را بشکند ،بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد .او را سوار قايق کردند تا به عقب برسانند . «محمد »بين راه به همراهانش وصيت کرد و شهادتين را گفت و در حال ذکر يا زهرا به شهادت رسيد .
از او چهار فرزند به نام هاي «مرتضي» ،«مصطفي» ،«مهديه» و« مرضيه» به يادگار مانده است .پيکر« محمد» را در گلزار شهداي سبزوار به خاک سپردند .
او به عهدي که با امام خميني بسته بود تا آخرين لحظه پا بر جا ماند و با شهادت به بزرگ ترين آرزوي زندگي اش رسيد . او فرزندي از ديار سربداران ايران زمين بود .
منبع:"آخرين نگاه"نوشته ي داود اميريان،نشر ستاره ها-1385
خاطرات
داود اميريان:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
اکبر براي آن که گرم شود ،تند تند قدم مي زد .از نزديک در ،تا آخر ديوار سمت راست مي رفت و دوباره بر مي گشت .بخار از دهانش مانند مه بيرون مي زد .هوا سر د بود .آسمان ابري بود و در انتظار رعد و برق تا باراني شود .اکبر سلاح را دو دستي گرفته بود و با دقت به اطراف نگاه مي کرد .اما علي خواب آلود و کم حوصله ،به ديوار سمت چپ تکيه داده بود و چرت مي زد .
صداي خش خش چيزي آمد .اکبر که به علي رسيده بود ،با هشدار گفت :صداي چي بود ؟
علي که چرتش پاره شده بود گفت چي ؟
صدا آمد نشنيدي ؟
علي خميازه کشيد .سلاحش را از بند به شانه راست انداخته بود .بي حوصله و ناراحت بود گفت :خيالاتي شدي .
اکبر چشم تنگ کرد . خيابان در سکوت و تاريکي فرو رفته بود .هوا سرد بود و بخاري نرم از دهان هر دو مانند مه بيرون مي زد .يک گربه سلانه سلانه از کوچه جلوي مقر سپاه بيرون آمد .علي پوز خند زنان گفت :بفرما جناب قهرمان ،گربه است .
اکبر با ناراحتي به علي نگاه کرد و گفت :تو اصلا حواست به نگهباني نيست .مگر برادر قادر نگفت که حواس مان را جمع کنيم ؟
آن هم با اين همه ضد انقلاب که دور و برمان هستند .
علي دوباره خميازه کشيد و گفت :ضد انقلا ب تو اين سرما بيرون مي آيد چه غلطي بکند .تو هم دلت خوش است .حرف دلت را بزن .من که مي دانم از اين که اسلحه به تو دادند تا نگهباني بدهي ،چقد ر خوشحالي .
اکبر سلاحش را با لذت برانداز کرد و گفت :مي داني چند ماهه که در انتظار چنين لحظه اي بودم که اسلحه به دست نگهباني بدهم ؟باور کن اگر بگويند يک ماه نگهباني بده ،قبول مي کنم !
فقط مواظب باش با اين عشق به اسلحه ،نزني کار دست خودت و مردم بدهي .
اکبر با خوشحالي و لحني پر آرزو گفت :اتفاقا خدا خدا مي کنم فرصتي پيش بيايد و يک گلوله در کنم !
خواب از چشمان علي پريد .با وحشت و اضطراب گفت :چرا چرت و پرت مي گويي ؟بده من ببينم آن اسلحه را !
اکبر عقب کشيد و نوک اسلحه را به طرف علي گرفت .
جلو نيا !
سر آن اسلحه را بگير آن طرف .مگر بچه بازي است .مي خواهد تير در کند !هيچ مي داني اگر اين کار را بکني ،چه کارت مي کنند ؟
پس بگذارم ضد انقلاب ها بريزند سرم راببرند ؟
تو زده به سرت .اصلا تقصير من شد که ضمانتت را کردم بگذارند بيايي تو بسيج .
نه که خودت چهل پنجاه سالته و بابا بزرگي ؟!از من فقط شش ماه بزرگتري .
شش ماه نه ،يازده ماه و پنج روز .گفتم اسلحه را بده من .
نمي دهم .
صداي مبهم يک موتور سيکلت از دور بلند شد .اکبر با هشدار گفت :هيس ،يک موتوري مي آيد .
علي سلاحش را به دست گرفت و گفت :تو نمي خواهد کاري بکني .خودم ...
اما قبل از اين که حرف علي تمام شود ،با نزديک شدن موتور ،اکبر ضامن سلاحش را روي رگبار گذاشت و فرياد کشيد :ايست !
صدايش سکوت خيبان را شکست .محمد فرومندي که موتور را مي راند ،ترمز کرد .نوري که پشت سر محمد نشسته بود ،سرش به شانه محمد خورد .علي خواست جلو بيايد که اکبر با دست چپ به سينه ي او زد و با صداي آرام گفت :برو آن گوشه و حواست جمع باشد !
علي که ترسيده بود ،گفت :مي خواهي چه کار کني ؟بايداول اسم شب را بپرسي .
خودم مي دانم .بسپار به من !
اکبر در حالي که انگشتش روي ماشه بود ،يک قدم به جلو بر داشت و با صداي محکم گفت :از موتور پياده شويد !
محمد موتور را خاموش کرد .اول نوري پيدا شد و بعد محمد . نوري مي خواست جلو برود که محمد با صداي آرام گفت :صبر کن .مي خواهم ببينم چه کار مي کنند .
اکبر فرياد زد :حرف نزنيد .اسم شب ...
محمد به نوري اشاره کرد ساکت بماند .آن دو در تاريکي بودند و اکبر و علي نمي توانستند چهرشان را ببينند .محمد گفت :ما آشنا هستيم ،برادر .
من آشنا نمي شناسم .پرسيدم اسم شب چيه ؟
نوري طاقت نياورد و گفت :اين مسخره بازي ها چيه ،ايشان برادر فرومندي هستند .
محمد با ناراحتي به نوري نگاه کرد .نوري سرش را پايين انداخت .علي که با شنيدن اسم فرومندي ترسيده بود ،خواست به طرف اکبر برود .اکبر با عصبانيت گفت :سر جايت بمان .
محمد مي خواست جلو برود که اکبر فرياد زد :اگر يک قدم ديگر برداري ،شليک مي کنم .
نوري و علي ترسيده بودند و محمد با لحني تند گفت :تو کي هستي ،بچه ؟مگر دستم به دستت نرسد ،حسابت را مي رسم .مگر نشنيدي که من کي هستم .من فرمانده سپاه سبزوارم .فهميدي ؟
محمد يک قدم جلو آمد و اکبر به طرف آسمان شليک کرد . صداي رعب آور گلوله در خيابان منعکس شد .علي و نوري روي زمين خيز رفتند .محمد ايستاد .اکبر که از صداي شليک گلوله گيج شده بود و گوش هايش زنگ مي زد چند بار با چشمان گرد شده از وحشت و هراس ،دهانش را باز و بسته کرد .اما نتوانست چيزي بگويد .محمد لبخند زنان گفت :اسم شب اين است .پنير ،گچ ،صد و ده !
علي و نوري بلند شدند .علي به طرف اکبر رفت و با يک تند ،سلاح را از دست او گرفت .اکبر هنوز گيج و منگ بود .
محمد و نوري به طرف آن دو آمدند .علي محکم به پس گردن اکبر کوبيد .اکبر به خود آمد .محمد با صداي بلند گفت :دست نگه دار .براي چي مي زنيش ؟
علي تته پته کنان گفت :کم مانده بود شما را بزند !
محمد به اکبر نگاه کرد و گفت :اتفاقا اين بسيجي دلاور بهترين کار را کرد .آفرين بر تو !
محمد دست راست به شانه اکبر گذاشت و گفت :اسمت چيه دلاور ؟
اکبر ابراهيمي .
کارت خوب بود خسته نباشي !
در مقر باز شد و پاس بخش و دو نگهبان ديگر سراسيمه خارج شدند .پاس بخش که ترسيده بود ،پرسيد :چي شده ؟
محمد گفت :نگران نشو چيزي نشده .
محمد رو به اکبر و علي کرد :من و برادر نوري امشب در سطح شهر گشت مي زنيم .خوب حواستان را جمع کنيد .خسته نباشيد .
محمد و نوري رفتند .پاس بخش گفت :نگهباني تان تمام شد ،بياييد داخل .
دو نفر ديگر سلاح اکبر و علي را گرفتند .آن دو وارد حياط شدند .اکبر با خوشحالي گفت :آرزويم برآورده شد .اما برادر نا مردي هستي .بد جوري زدي پس کله ام .
علي خنديد و گفت :شانس آوردي ،بچه .بچه خودتي .
من گدا نيستم
مجتبي سر گرداند .چشمانش خيس اشک شده بود .مادر هق هق کنان گفت :آخر اين که نشد کار .همه اش در رخت خواب دراز مي کشي و به سقف نگاه مي کني .بلند شو يک کاري بکن
مجتبي گوش هايش را گرفت .نمي خواست حرفي بشنود . مادر با دستان پير و چروکيده اش ،دستان مجتبي را کشيد کنار و فرياد زد /:من زنم و بايد در خانه بنشينم .نه تو که ناسلامتي مردي .
مجتبي با چشمان خيس و غضبناک به مادر زل زد و صدايش در اتاق گلي ترک بر داشته پيچيد :آخر چه از جان من مي خواهيد .بگذاريد به درد خودم بميرم من با اين پاهاي عليل و چلاق چه کاري مي توانم بکنم .هان ؟
مادر گريه کنان گفت :بايد سعي و تلاش کني .دارند نامزدت را شوهر مي دهند .
مجتبي يخ زد .با بهت و حيرت به مادرش خيره ماند .مادر با مشت به سينه ي استخواني اش کوبيد و ناله کرد .
دارند فرحناز را مي برند .دختري که از بچگي دوستش داشتي ،به يک نفر ديگر مي دهند .آن وقت تو در خانه عزا گرفتي .خدا پاهايت را معيوب کرده اما دستانت چي ؟يعني اين قدر عرضه نداري که چرخ زندگي را با دستانت بچرخاني ؟
مجتبي نيم خيز شد .لحاف را از روي پاهايش کنار زد . پاهايش مانند دو تکه چوب خشک روي تشک تو ذوقش مي زد .
عصاهايش دم در بود .سينه مال سينه مال به طرف عصا ها رفت .مادر گفت :کجا مي روي ؟
مجتبي به کمک عصا ها به سختي بلند شد .پاهايش توان نگه داشتن بدنش را نداشت و آن دو عصاي چوبي تکيه گاه ستون بدنش شده بودند .حرفي نزد و عصا زنان از خانه بيرون زد .در کوچه گلي و خيس از باران ديشب جلو رفت .خيس عرق شده بود .تکه هاي چسبناک گل به گالش هاي پلاستيکي اش مي چسبيد و سنگيني مي کرد .به ميدان روستا رسيد ،چند پيرمرد به ديواري که آفتاب کم توان زمستان برآن تابيده بود ،تکيه داده بودند و گپ مي زند .يکي شان چپق مي کشيد .مجتبي بي هيچ حرفي از کنارشان گذاشت .پيرمردي که چپق مي کشيد ،گفت :سلام مجتبي ،کجا ان شا الله .
مجتبي ايستاد و نگاه کرد و نفس نفس زنان سلام کرد و گفت :مي خواهم به سبزوار بروم ،کربلايي .ميني بوس اوس غلام که هنوز نيامده ؟
کربلايي توتون سوخته را از دهانه ي چپق بيرون ريخت و گفت :نه نيامده .شهر مي روي چکار پسر مش فرج ؟
مي روم شايد کار پيدا کنم .
کربلايي لبخند تلخي زد و حرفي نزد . مجتبي عصا زنان به طرف قهوه خانه رفت ميني بوس هميشه آن جا مسافر سوار مي کرد .
يکي از پيرمرد ها گفت :حيف و صد حيف که کار اين جوان به اين جا کشيد .
پيرمرد دوم گفت :مگر در شهر خيرات مي کنند ؟کارش به گدايي مي رسد .
کربلايي گفت :خدا هيچ تنا بنده اي را معيوب و محتاج خلق الله نکند .اگر پاهايش سالم بود ،الان مثل خيلي ها صاحب زن و زندگي شده بود .آقا ما شا الله تقصيري ندارد .آخر کي مي آيد دخترش را به دست آدم چلاق بسپارد که نمي تواند خرج شکم خودش را در بياورد ،چه برسد به يک خانواده .
پيرمرد دوم گفت :آن خدايي که دهان داده ،نان هم مي دهد .اين پسر ،سر همان مريضي پاهايش معيوب شده ؟
کربلايي چند پک به چپق اش زد و گفت :سر يک هفته پاهايش مثل درخت بي ريشه خشک شد .خدا سلامتي بدهد .
مجتبي از شيشه پنجره به بيرون خيره مانده بود .کودکي که به همراه مادرش در صندلي کناري نشسته بود ،با کنجکاوي به پاهاي لاغر و کج و معوج خيره شده بود .مجتبي هميشه از اين نگاه ها نفرت داشت .اگر سالم بود ،کار مي کرد و مي توانست ...
سر تکان داد .دست به جيب پيراهن برد و کاغذي را که آقا معلم نوشته بود در آورد .روي کاغذ نشاني اداره ي بهزيستي سبزوار بود .آقا معلم گفته بود که در آن جا به مجتبي کمک مي کنند و مجتبي بهتر است به جاي غصه خوردن به آن جا برود و حالا با هزار اميد و آرزو مي رفت تا گره از کارش باز کنند .
يک سال از معلوليتش مي گذشت .يک سالي که برايش انگار صد سال گذشته بود .يک سالي که مادرش زحمت کشيده و او را تر و خشک کرده بود .مثل يک مرد ،هم بيرون کار کرده و هم کارهاي خانه را انجام داده بود . مجتبي فقط غصه مي خورد .به روزهايي که مثل آهو مي دويد و کوه و دشت را زير پا مي گذاشت فکر مي کرد .
مجتبي به خود آمد .مسافر ها داشتند پياده مي شدند به کمک عصايش بلند شد و به سختي به طرف ميني بوس رفت . اوس غلام که پشت فرمان نشسته بود .نيم خيز شد و گفت :بگذار کمکت کنم .
نه اوس غلام .خودم مي توانم پياده شوم شما بفرماييد .
اين دفعه را مهمان باش .
اما مجتبي کرايه اش را داد ..بعد عصاي سمت راستي را روي پله اول گذاشت .خواست عصاي دوم را پايين تر بگذارد که عصاي اول لغزيد .مجتبي جيغ زد و با صورت به زمين چرب و خيس گاراژ خورد . بر زمين افتاد .دلش از درد ضعف کرد .
اوس غلام با عجله به کمک آمد .زير بغلش را گرفت و او را به سختي از جا بلند کرد .مجتبي مزه ي شور خون را زير زبانش حس کرد .سمت راست صورتش ضرب ديده بود .لباس هايش گلي و خيس شده بود .
اوس غلام مجتبي را با يک تکان روي دستانش انداخت و به طرف دفتر گاراژ برد . مجتبي از نگاه خيره و دلسوزانه مردم خجالت کشيد و صورتش را به شانه هاي تنومند اوس غلام فشار داد .
اوس غلام با پاي راست در شيشه اي را باز کرد و مجتبي را روي صندلي نشاند.بعد دستمال يزدي اش را از جيب شلوارش در آورد و شروع کرد به پاک کردن گل و لاي لباس مجتبي .
آخر پسر جان ،چرا مراقب نيستي .اگر دست هايت هم مي شکست مي خواستي چکار کني .حالت خوبه ؟
مجتبي سر تکان داد .يک نفر برايش چاي آورد .مجتبي با دستمالش خون لبهايش را پاک کرد .بغض کرده بود . اوس غلام با مهرباني گفت :همين جا استراحت کن تا ماشين پر شود و بر گرديم روستا .
مجتبي عصايش را بر داشت و گفت :کار دارم .بايد جايي بروم .
آخر پسر جان ،تو اين اوضاع کجا مي خواهي بروي .زمين هم خيس و ليز است و دوباره زمين مي خوري .
مجتبي با سر سختي به کمک عصايش بلند شد و گفت :زحمت دادم .دستتان درد نکند .کي بر مي گرديد ؟
دم غروب .سعي کن براي ناهار برگردي .هوا خيلي سر د شده .
خدا حافظ !
مجتبي عصا زنان به راه افتاد .اوس غلام با ناراحتي سر تکان داد .
صداي اذان از بلند گو هاي مسجد جامع در خيابان مي پيچيد . مجتبي خسته و خيس عرق به مسجد رسيد .به ديوار نزديک در تکيه داد .از خستگي ناي تکان خوردن نداشت .دستانش مي لرزيد . به آرامي سر خورد و نشست .به ديوار تکيه داد و عصايش را کنار پاهايش بر زمين گذاشت .عرق صورت و پيشاني اش را با دستمال پاک کرد .
درينگ !
يک سکه جلوي پايش افتاد .جا خورد .سکه چرخيد و چرخيد و بعد بر زمين افتاد . ثابت ماند .مجتبي به مردي که سکه را جلويش انداخته بود دور مي شد نگاه کرد .
درينگ !
سکه بعدي نزديک سکه اول افتاد .نفس مجتبي بند آمد .يک مرد خم شد و يک اسکناس مچاله را جلوي او انداخت .مجتبي به اسکناس مچاله شده خيره ماند .انگار خودش را مي ديد که مچاله و وامانده در کنار ديوار ،در انتظار دلسوزي و صدقه مردم بر زمين افتاده است .
محمد موتورش را بيرون مسجد جامع خاموش کرد .چشمش به جوان معلولي افتاد که با بهت و حيرت ،دم در مسجد نشسته است و با چشمان گرد شده از ناباوري به پول هايي که مردم جلويش مي انداختند ،نگاه مي کرد .محمد دلش به درد آمد .آن جوان چند سال از خودش کوچکتر بود . پاهايش کج و معوج و لباسهايش مندرس و خيس و گلي بود .
يک پيرمرد عصا زنان به مجتبي رسيد .خم شد و چند اسکناس را به طرف مجتبي دراز کرد .مجتبي به پيرمرد نگاه کرد .پيرمرد لبخند زنان گفت :بگير پسر جان .خدا ان شا الله شفايت بدهد .
بغض در گلو مانده ي مجتبي ترکيد .اشک بي اراده از چشمانش جوشيد و گلويش از فريادي که کشيد ،به درد آمد .
من گدا نيستم ،من گدا نيستم .
پيرمرد که ترسيده بود ،با ترس و وحشت دور شد .مجتبي فرياد زنان سکه ها و اسکناس ها را به اطراف پرت کرد .
چرا به من صدقه مي دهيد ؟من که گدا نيستم .من کار مي خواهم .من گدا نيستم .
نعره مي زد .از خود بي خود شده بود .
محمد به طرف مجتبي دويد .مجتبي عصاي چوبي اش را به زمين و ديوار کوبيد و جيغ مي زد . عصاهايش خرد شد .مردم دورش جمع شدند .
محمد جمعيت را شکافت و به مجتبي رسيد .مجتبي از حال طبيعي خارج شده بود .نمي دانست چه مي کند .گريه مي کرد و سر و دستانش را به زمين و ديوار مي کوبيد .محمد نشست و سر مجتبي را به سينه کوبيد و ناله کرد .محمد به مردم که تعجب کرده بودند ،اشاره کرد که پراکنده شوند .صداهاي مختلفي در گوش مجتبي پيچيد .
چي شده ،اين بابا چرا يک دفعه قاطي کرد ؟
مردم داشتند به اش صدقه مي دادند که قاطي کرد .
خب مگر کنار در مسجد براي گدايي ننشسته ؟پس چرا ناراحت مي شود ؟
شايد بنده خدا گدا نباشد .
حتما به او بر خورده ،حق دارد !
محمد فرياد زد :گفتم برويد پي کارتان .
مردم با تشر محمد به سرعت پراکنده شدند .مجتبي هنوز گريه مي کرد و با مشت به پک و پهلوي محمد مي کوبيد .کم کم دستانش شل شد .بعد دستانش دور شانه محمد قفل شد .
دستانش مي لرزيد . محمد با مهرباني گفت :بلند شو ،مرد چرا گريه مي کني .بلند شو برويم با هم صحبت کنيم .
مجتبي به صورت محمد نگاه کرد .يک چهره افتاب سوخته و مردانه ديد .با جچشماني مهربان .مجتبي گفت :عصاهايم ...
عصايت را شکستي .
مجتبي هق هق کنان گفت :حالا چکار کنم ؟
اگر ناراحت نمي شوي ،من کمکت مي کنم .بيا برويم خانه ما .
نه مي خواهم نماز بخوانم .مي خواهم بخوانم و از خدا گله کنم .به خدا من که گدا نيستم .نشستم اين جا استراحت کنم .درست است که پاهايم چلاق شده اما گدا نيستم .
مي دانم برادر ،مي دانم .بيا برويم .
محمد با يک حرکت ،مجتبي را بلند کرد .او را کنار شير آب برد .مجتبي بر زمين نشسته وضو گرفت .بعد محمد او را به شبستان مسجد برد .
مجتبي در سراسر نماز گريه کرد .نمي توانست جلوي اشک هايش را بگيرد .وقتي نماز تمام شد ،محمد پرسيد :حالا تعريف کن که چي شده ؟
مجتبي به محمد نگاه کرد .غمي بزرگ بر دلش سنگيني مي کرد .بايد با يک نفر درد و دل مي کرد و حالا محمد کنارش نشسته بود و مجتبي نمي دانست چرا به او اطمينان دارد و مي تواند حرفش را به او بزند .سرش را پايين انداخت و شروع کرد وبه گفتن .حرف مي زد و اشک هايي را که مي آمد ،پاک مي کرد .محمد در سکوت به او نگاه کرد .
امروز صبح آمدم شهر و رفتم به بهزيستي .اي کاش نمي رفتم .دم در نگهبانش فحش داد و گفت که گداها را به آن جا راه نمي دهند .چون لباس هايم کهنه و گلي شده ،فکر کرد گدا هستم .هر چي التماس کردم ، قبول نکرد بعدش ديدم وقت نماز مي شود .آمدم اين جا نماز بخوانم که اين طور شد .
محمد گفت :حالا مرد کار هستي ؟
چرا نباشم ؟من از بچگي کار کردم .روي زمين مردم و ارباب .تو روستا از هر کسي بپرسي که مجتبي چطور آدمي است ،حتما برايت مي گويند .نمي خواهم از خودم تعريف کنم .من تا قبل از فلج شدن بي کار نمي ماندم .اين بيماري مرا خانه نشين کرد .من حتي سربازي هم رفته ام .
محمد گفت غصه نخور ،برادر .ان شا الله همه چيز جور مي شود .تو اهل کار و رزق حلال باش ،خدا خودش روزي رسان است .حالا برويم منزل ما .ناهار در خدمت باشيم ،بعد ان شا الله يک فکري به حالا مي کنم .
نه ،نمي خواهم زحمت بدهم .بايد به روستا بر گردم .مادرم نگران مي شود .
دير نمي شود .من خودم تو را مي رسانم .تعارف نکن .بلند شو برويم .
محمد و مجتبي سوار بر موتور محمد به بازار رفتند .محمد براي مجتبي يک جفت عصا خريد .بعد به منزل محمد رفتند . نزديک عصر بود که سوار بر موتور راهي روستا شدند .محمد موتور را مي راند و مجتبي برايش حرف مي زد .نمي دانست چرا به اين دوستا تازه يافته اطمينان دارد .محمد هم شنونده خوبي بود .
سه روز بعد محمد به خانه مجتبي آمد .مجتبي را بيرون خانه برد و گفت :فکر بد نکن ،مي خواهم ا ز حالا با هم شريک باشيم .
چطوري ؟
اين طوري .
و به يک موتور سه چرخه اشاره کرد .چشمان مجتبي گرد شد .محمد لبخند زنان گفت :هر ماه صد تومان به من قصط مي دهي .اين طوري بي حساب مي شود .
چشمان مجتبي از خوشحالي خيس اشک شد .محمد را در آغوش گرفت .همسايه ها دور موتور سه چرخه مي گشتند و به به و چه چه مي کردند و به مجتبي تبريک مي گفتند .مادر پير مجتبي پشت سر هم از محمد تشکر مي کرد .زبانش از خوشحالي گرفته بود .مجتبي گفت :آقا محمد من نمي دانم چطوري محبتت را جبران کنم .اما از حالا مرا برادر کوچک خودت فرض کن .جانم را بخواهي ،دريغ نمي کنم .
محمد خنديد و گفت :دوست دارم درست و حسابي کار کني و هر چه زود تر بساط عروسي را راه بيندازي .ما را هم فراموش نکن .
به روي چشم .
چند ماه بعد ،مجتبي با افتخار و غرور به خانه محمد رفت تا کارت عروسي اش را بدهد .اما همسر محمد گفت که محمد به جبهه رفته .مجتبي ناراحت شد که چرا محمد از او خداحافظي نکرد . خواست قسط ماه هاي گذشته را به همسر محمد بدهد .همسر محمد گفت :محمد قبل از رفتن سپرد که وقتي بر گشت با شما حساب مي کند .
حالا آقا محمد نيست ،شما به عروسي ام بياييد .
حتما خدمت مي رسيم .
اما مجتبي ديگر محمد را نديد .هر دفعه که به شهر مي رفت و به خانه محمد سر مي زد ،همسر محمد مي گفت که محمد هنوز در جبهه است و اگر هم به مرخصي مي آيد ،دو سه روز مي ماند و زودي بر مي گردد .
مجتبي غلت زد و چشم باز کرد. از حياط صداي گريه مادرش و فرحناز مي آمد .دلش هوري پايين ريخت .به کمک عصايش بلند شد و به حياط رفت .فرحناز با چشمان پف کرده از گريه ،سلام داد . مجتبي حيران و مضطرب پرسيد :چي شده فرحناز ،چه اتفاقي افتاده ؟
لبان فرحناز لرزيد و اشک از چشمانش دوباره جاري شد .دست بر صورت ،به داخل خانه دويد .مجتبي رو به مادر کرد .
تو را به خدا بگوييد چي شده .دارم ديوانه مي شوم .
مادر يک پوستر دست مجتبي داد .مجتبي به پوستر نگاه کرد .قلبش تير کشيد .بر زمين افتاد .محمد به او لبخند زد .
پسر ولي الله خان را ديدم که اين عکس را به ديوار مسجد مي زد .تازه از جبهه بر گشته .چرا نگفته بود که محمد معاون لشکره ؟
مجتبي از پس پرده لرزان اشک ،به تصوير محمد خيره مانده بود . پايين پوستر نوشته بود :سردار رشيد اسلام شهيد محمد فرومندي ،قائم مقام لشکر پنج نصر .
سنگر ساز بي سنگر
محمد سوار بر موتور ،زير باران گلوله و خمپاره به طرف خط مقدم مي رفت .آسمان شب زده و تاريک حالا مانند روز روشن شده بود .منورها پشت سر هم در آسمان شکوفه مي زدند و شروع به نور افشاني مي کردند .زمين زير چرخ هاي موتور ، تکان مي خورد .توپ ها و خمپاره ها زوزه کشان مي آمدند و منفجر مي شدند و قارچ آتش به آسمان بلند مي شد . نبرد سختي در خط مقدم آغاز شده بود .
دشمن که در روز شکست سختي خورده و عقب نشيني کرده بود ،حالا با آتش سنگين مي خواست رزمندگان ايراني تلفات دهند و با دميدن آفتاب ،دست به حمله بزند و مناطق فتح شده را بار ديگر پس بگيرد .محمد با مهارت موتور را از کنار چاله هاي انفجار رد کرد . گرد و غبار انفجار ها ،ديدش را کم کرده بود .براي آن که ديده بان هاي دشمن متوجه نشوند ،مجبور بود با چراغ خاموش در جاده براند .سر انجام به محوطه اي رسيد که لودرها و بولدوزرها پارک کرده بودند .موتور را روي جک زد و به طرف فريماني که مسئول ماشين ها بود ،دويد .دست راست فريماني مجروح و پانسمان شده بود و به گردن آويخته بود .محمد براي آن که صدايش از راوي انفجار ها شنيده شود ،فرياد زد :بچه ها در خطرند .زود باشيد بايد حرکت کنيم .
فريماني گفت :کجا حاج محمد ؟
خط مقدم .دشمن مي خواهد پاتک بزند .بايد براي بچه ها خاکريز درست کنيد .
فريماني سر تکان داد و گفت :مگر توپ و خمپاره را نمي بينيد .تو اين آتش وحشتناک ؛چطور خاکريز بزنيم ؟
وحشتناک وقتي مي شود که دشمن حمله کند و بچه ها جان پناهي نداشته باشند .مي داني چه مي شود ؟؟بچه ها شهيد مي شوند .
حرف شما درست.اما ما ،هم لودر و بولدوزر کم داريم و هم راننده چند نفر از بچه ها مجروح و شهيد شده اند .نيرو کم داريم .
با همين کساني که مانده اند ،کار مي کنيم .وقت جر و بحث نيست .
فريماني عصباني شد و گفت :ما هي مي گوييم شير ندارد ،شما مي گوييد بدوش .برادر من ،اگر اين چند تا لودر هم منهدم بشود که واويلا مي شود .
چي شده ، ترسيدي ؟
آره ترسيدم .ببينم اصلا چرا خود شما زحمت نمي کشي و خاکريز نمي زني ؟
محمد چند لحظه به فريماني خيره ماند .بعد بي هيچ حرفي دويد پشت فرمان يکي از لودر ها نشست .لودر را روشن کرد . تيغه ي لودر را با لا گرفت و با سرعت به طرف خط مقدم رفت .فريماني با عصبانيت به زمين لگد زد .يک نوجوان که در نزديکي بود ،گفت :اگر اجازه بدهيد ،من هم بروم .حاج آقا دست تنها نمي تواند کاري بکند .
فريماني فرياد زد تو هم برو .هر کس هم که دوست دارد برود .
نوجوان يک لودر را روشن کرد .پشت سر او چند نفر از سنگر بيرون آمدند و به طرف لودر ها دويدند .فريماني زير نور منور ها ديد که لودر ها و بولدوزرها به رديف به طرف خط مقدم مي روند .
محمد دنده عوض مي کرد ،خاک را مي شکافت و جلو مي برد و روي هم تلمبار مي کرد .لودر ها و بولدوزرها ديگر هم از راه رسيدند .گلوله ها به بدنه فلزي لودرها مي خورد و کمانه مي کرد . چشمان محمد از بي خوابي و هجوم خاک مي سوخت .دست و پايش از خستگي مي لرزيد .بي توجه به گلوله ها و ترکش ها که پشت سر هم از بالا و کنار سرش ويز ويز کنان مي گذشتند ،به کارش ادامه مي داد .
يک توپ مستقيم به يکي از لودرها خورد و منفجر شد .لودر مانند ماشين اسباب بازي به عقب پرت شد و آتش گرفت .چند نفر به طرف راننده لودر دويدند .ديگران بي توجه با آتش شديد ،مشغول زدن خاکريز بودند .
يک خمپاره در نزديکي محمد منفجر شد .پاي محمد سوخت . ترکش به ساق پايش خورد و خون مانند چشمه جوشيد .محمد چفيه اش را از روي دهانش باز کرد و روي محل زخم گره زد . خون شره کرد و در پوتينش رفت .کف پايش خيس و لزج شده بود .محل زخم به شدت درد مي کرد .اما محمد به روز بعد فکر مي کرد .به روزي که اگر خاکريز درست نشده باشد ،آن جا قتلگاه رزمندگان مي شود .
محمد گاز داد و خاک را جمع کرد و جلو رفت وجلو رفت .چند گلوله به تيغه ي فلزي لودر خورد و کمانه کرد .محمد دنده عقب رفت . ناگهان گلوله اي به بازويش خورد . استخوان بازويش خرد شد . درد به قلب محمد نشسته بود ،کنار بدنش تکان مي خورد . صدايي او را به خود آورد . نوبتي هم که باشد ،نوبت ماست حاج آقا .
محمد به طرف صدا نگاه کرد .فريماني نگاهش مي کرد .محمد خواست از لودر پياده شود .پاي مجروحش طاقت وزن بدنش را نياورد و جا خالي کرد .محمد از لودر پايين افتاد .فريماني به موقع بين زمين و هوا او را گرفت .نگاهش که به بازوي مجروح محمد افتاد ،رنگ از صورتش پريد .
يا جده سادات !گلوله خوردي ،حاج آقا .
محمد مي خواست بايستد .نتوانست .بر زمين افتاد .فريماني فرياد زد :کمالي بيا اين جا ،حاج آقا مجروح شده .
نوجواني که سوار لودر کناري بود ،لودر را نگه داشت .پريد پايين و به طرف آن دو دويد .محمد که چشمانش از شدت خونريزي داشت بسته مي شد ،با صداي ضعيفي گفت :من ....چيزي ام نشده ...خاکريز بايد ...تمام شود ..
فريماني گريه کنان گفت :نگران نباش حاج آقا .تمامش مي کنيم .قو ل مي دهيم .
کمالي و فريماني ،محمد را بلند کردند و به گوشه اي بردند . کمالي گفت :من مي روم دنبال امداد گر .زودي بر مي گردم .
محمد به فريماني گفت :نبايد ...کار ... تعطيل شود ...شما برويد سر کارتان .
چشم ،چشم ،مي روم .اما شما چي ؟
من ...همين ...جا ...مي مانم .
فريماني چفيه اش را روي صورت بست و از لودر بالا رفت . بسم الله گفت و لودر را به حرکت در آورد .چند دقيقه بعد ،کمالي به همراه يک امداد گر از راه رسيد .امداد گر به سرعت زخم هاي محمد را پانسمان کرد و به او يک آمپول مسکن تزريق کرد .
بايد شما را به عقب ببريم .
نه ...من ...همين جا ..مي مانم ..خاکريز بايد ...تمام شود .
کمالي هم سوار شد .مي ديد که محمد دارد نگاهش مي کند .با روحيه و بي آن که خستگي را احساس کند ،کار مي کرد .
آفتاب در حال طلوع بود که سرانجام خاکريز تکميل شد . محمد با رضايت براي لودر چي ها دست تکان داد .فريماني زير بغل محمد را گرفت و او را به کمک کمالي از جا بلند کرد تا سوار آمبولانس کند .محمد لبخند زنان با چهره اي بي حال گفت :خسته نباشيد ...الحق که ...اسم شماها را بي دليل سنگر سازان بي سنگر نگذاشته اند .
فريماني پيشاني محمد را بوسيد و در آمبولانس را بست .امبولانس زير باران گلوله به طرف عقب راهي شد .کمالي با خستگي کنار خاکريز نشست .فريماني هم در کنارش نشست .کمالي پرسيد :چطور شد که به خط آمديد ؟
فريماني سر تکان داد و گفت :وقتي ديدم معاون لشکر دارد خاکريز مي زند .به رگ غيرتم بر خورد .من تو سنگر مي ماندم و او زير آتش دشمن ،کاري را که بايد من مي کردم ،انجام مي داد ؟
طاقت نياوردم و آمدم .
کمالي به خاکريز تکيه داد و گفت :حالا ببينيم دشمن جرات مي کند اين خاکريز را نابود کند و به بچه ها صدمه بزند يا نه.
و از خستگي خوابش برد . فريماني لبخند زد و او هم به خاکريزي که به همراه محمد و ديگران ساخته بود ،تکيه داد و خوابش برد .دشمن به سوي خاکريز شليک مي کرد .
محمد کمر راست کرد .قولنج کمرش را شکست .بس که دو لا مانده بود ،کمرش خشک شده بود .داس در دست راستش بود و ساقه هاي گندم طلايي در دست چپش .بر گشت و به پشت سرش نگاه کرد .عباس داشت تند تند گندم درو مي کرد و جلو مي آمد .محمد با پشت دست عرق پيشاني اش را گرفت و گفت :دارم ضعف مي کنم .روده ي کوچکم دارد روده بزرگم را مي خورد .برويم غذا بخوريم ؟عباس نفس نفس زنان گفت :اگر يک ساعت طاقت بياوري ،کار اين جا را تمام مي کنيم و آن وقت با خيال راحت مي رويم سر سفره غذا .نگاه کن ،فقط کمي ديگر مانده .
محمد حرفي نزد و کار درو کردن را شروع کرد .دو ساعت بعد ،هر دو در انتهاي گندمزار که حا لا درو شده بود ،با خستگي روي زمين دولا شدند .ديگر اثري از ساقه هاي گندم که با وزش نسيم تکان مي خورد و موج بر مي داشت ،نبود .دسته هاي درو شده ي گندم جا به جا روي زمين به چشم مي آمد .محمد گفت :ديگر تمام شد .
آره تمام شد .غذا مي خوريم و مي رويم سراغ مباشر .
من که روي دستمزدم خيلي حساب مي کنم .مي خواهم کفش و لباس براي زمستانم بخرم .تو چي ؟
من هم نقشه هايي دارم .
همچين مي گويي ،انگار قرار است هزار تومان پول بگيري .مگر چقدر پول دستمان مي دهند ؟فوقش بيست و پنج تومان .
عباس آهي کشيد و حرفي نزد .
به خا نه ي اربابي رسيدند .خانه ي اربابي روي بلندي بود و از تمام خانه هاي روستا ؛زيبا تر و محکم تر بود .پسر و دختر ارباب داشتند تاب بازي مي کردند .سگ بزرگ پارس کنان به سوي آن دو هجوم آورد .محمد و عباس تندي روي زمين نشستند .سگ در حالي که آب دهانش کش مي آمد ،با نگاه هاي خشمگين دور آن دو چرخيد و غرغر کرد .پسر ارباب با صداي بلند خنديد .مباشر از يکي از اتاق هاي طبقه بالا بيرون آمد .به سگ چخ گفت و سگ به طرف دختر و پسر ارباب رفت .محمد بلند شد .مباشر نگاهش کرد .عباس سلام کرد .مباشر سر تکان داد .
چه مي خواهيد ؟
خب ،کارمان تمام شد .
خب ،تمام شده باشد .
محمد گفت :آمديم دست مزدمان را بگيريم .
مباشر با بي اعتنايي از کنارشان گذشت و گفت :بعدا مي دهم .
کي ؟
مباشر ايستاد .بر گشت به محمد نگاه کرد و گفت :تو پسر کي هستي بچه ؟
پسر علي آقا .
خودم با پدرت حساب مي کنم .
من خودم کار کرده ام و خودم دست مزدم را مي گيرم .
پر رويي نکن ،بچه . حوصله ندارم .
دست مزدم را بده !
عباس که چهره عصباني مباشر را ديد ،با ترس آستين محمد را کشيد .
بيا برويم محمد .
کجا ؟من پولم را مي خواهم .
مباشر گفت :مثل اين که تنت مي خارد .برو گم شو !
محمد مستقيم بي آن که پلک بزند ،به چشمان مباشر خيره شد .مباشر جلو آمد .عباس قدمي به جلو بر داشت .مباشر فرياد زد :به شما غربتي ها رو بدهي ،همين مي شود .آقاي گرگي ،حساب شان را برس !
سوت مخصوصي زد عباس فرار کرد .محمد وقتي که ديد سگ خشمگين به سرعت به طرف شان مي آيد ،مجبور به فرار شد .
محمد کنار گورستان به عباس رسيد .بغضش ترکيد .عباس دست بر شانه محمد گذاشت و گفت :غصه نخور .پولمان را مي گيريم .
محمد اشک هايش را پاک کرد و گفت :دو ماه زحمت کشيديم به خاطر هيچ . او پولمان را نمي دهد .اما من يک روز انتقامم را مي گيرم ،مي بيني !
عباس در نگاه مصمم محمد ،برق عجيبي ديد .
«محمد فرومندي» در نهم خرداد سال 1336 در يکي از روستاهاي شهرستان« اسفراين» به دنيا آمد .پدرش که در رنج فقر روستايي را تحمل کرده بود ،حاضر نشد که فرزندانش به تحمل رنج ارباب و رعيتي در روستا دچار شوند .اين گونه بود که خانواده را به اسفراين برد .
محمددر سال 1343 به مدرسه تيرداد رفت و دوران ابتدايي را پشت سر گذاشت .در سال 1350 وارد دبيرستان ابوسعيد ابوالخير در رشته علوم تجربي شد .در همان نوجواني ،در مسجد پاي سخنراني امام جماعت مسجد ،«حجت الاسلام صفيحي» مي نشست .«صفيحي» از مبارزان دوران رضا شاه بود .محمد تحت تاثير او ،انجمن اسلامي جوانان« اسفراين» را پايه ريزي کرد .
پس از گرفتن ديپلم به خدمت سربازي رفت .با اغاز سال 1357 شعله هاي انقلاب زبانه کشيد و مبارزات مردمي قوي ترشد . امام خميني پيام دادند که سربازان پادگان ها را خالي کنند و محمد با اين که فقط يک هفته به پايان خدمتش مانده بود ؛از پادگان چهل دختر فرار کرد و به دوستان انقلابي اش در اسفراين پيوست .
در تمام تظاهرات اسفراين نقش فعالي داشت .او قبل از آغاز انقلاب ،به مسجد« کرامت» مي رفت و در سخنراني هاي« آيت الله خامنه اي» شرکت مي کرد .
با پيروزي انقلاب ،به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «سبزوار» پيوست .او و دوستانش به مبارزه با ارباب هاي ظالم رفتند و روستاها را از وجود ظلم و ستم آنان پاک کرد .
در سال 1360 به فرماندهي سپاه« سبزوار» منصوب شد و تا اواسط سال 1361 در اين سمت به خدمت مشغول بود .در اواخر سال 1361 به جبهه اعزام شد .در مرحله ي دوم عمليات «مسلم بن عقيل» در ارتفاعات مندلي شرکت داشت .بعد از آن در کليه عمليات لشکر 5 نصر شرکت کرد که از جمله آن ها مي توان به عمليات« خيبر» ،«بدر» ،«والفجر 3» ،«والفجر 8 »،«کربلاي 1 »،«کربلاي 4 »و« کربلاي 5» اشاره کرد .
«محمد» قائم مقام لشکر «پنج نصر» بود .لشکر « 5نصر» در عمليات کربلاي5 به دشمن يورش برد .
در تاريخ 20 / 9/ 1365 وقتي به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان ،حلقه محاصره را بشکند ،بر اثر اصابت ترکش به شدت مجروح شد .او را سوار قايق کردند تا به عقب برسانند . «محمد »بين راه به همراهانش وصيت کرد و شهادتين را گفت و در حال ذکر يا زهرا به شهادت رسيد .
از او چهار فرزند به نام هاي «مرتضي» ،«مصطفي» ،«مهديه» و« مرضيه» به يادگار مانده است .پيکر« محمد» را در گلزار شهداي سبزوار به خاک سپردند .
او به عهدي که با امام خميني بسته بود تا آخرين لحظه پا بر جا ماند و با شهادت به بزرگ ترين آرزوي زندگي اش رسيد . او فرزندي از ديار سربداران ايران زمين بود .
منبع:"آخرين نگاه"نوشته ي داود اميريان،نشر ستاره ها-1385
خاطرات
داود اميريان:
برگرفته از خاطرات شفاهي خانواده ودوستان شهيد
اکبر براي آن که گرم شود ،تند تند قدم مي زد .از نزديک در ،تا آخر ديوار سمت راست مي رفت و دوباره بر مي گشت .بخار از دهانش مانند مه بيرون مي زد .هوا سر د بود .آسمان ابري بود و در انتظار رعد و برق تا باراني شود .اکبر سلاح را دو دستي گرفته بود و با دقت به اطراف نگاه مي کرد .اما علي خواب آلود و کم حوصله ،به ديوار سمت چپ تکيه داده بود و چرت مي زد .
صداي خش خش چيزي آمد .اکبر که به علي رسيده بود ،با هشدار گفت :صداي چي بود ؟
علي که چرتش پاره شده بود گفت چي ؟
صدا آمد نشنيدي ؟
علي خميازه کشيد .سلاحش را از بند به شانه راست انداخته بود .بي حوصله و ناراحت بود گفت :خيالاتي شدي .
اکبر چشم تنگ کرد . خيابان در سکوت و تاريکي فرو رفته بود .هوا سرد بود و بخاري نرم از دهان هر دو مانند مه بيرون مي زد .يک گربه سلانه سلانه از کوچه جلوي مقر سپاه بيرون آمد .علي پوز خند زنان گفت :بفرما جناب قهرمان ،گربه است .
اکبر با ناراحتي به علي نگاه کرد و گفت :تو اصلا حواست به نگهباني نيست .مگر برادر قادر نگفت که حواس مان را جمع کنيم ؟
آن هم با اين همه ضد انقلاب که دور و برمان هستند .
علي دوباره خميازه کشيد و گفت :ضد انقلا ب تو اين سرما بيرون مي آيد چه غلطي بکند .تو هم دلت خوش است .حرف دلت را بزن .من که مي دانم از اين که اسلحه به تو دادند تا نگهباني بدهي ،چقد ر خوشحالي .
اکبر سلاحش را با لذت برانداز کرد و گفت :مي داني چند ماهه که در انتظار چنين لحظه اي بودم که اسلحه به دست نگهباني بدهم ؟باور کن اگر بگويند يک ماه نگهباني بده ،قبول مي کنم !
فقط مواظب باش با اين عشق به اسلحه ،نزني کار دست خودت و مردم بدهي .
اکبر با خوشحالي و لحني پر آرزو گفت :اتفاقا خدا خدا مي کنم فرصتي پيش بيايد و يک گلوله در کنم !
خواب از چشمان علي پريد .با وحشت و اضطراب گفت :چرا چرت و پرت مي گويي ؟بده من ببينم آن اسلحه را !
اکبر عقب کشيد و نوک اسلحه را به طرف علي گرفت .
جلو نيا !
سر آن اسلحه را بگير آن طرف .مگر بچه بازي است .مي خواهد تير در کند !هيچ مي داني اگر اين کار را بکني ،چه کارت مي کنند ؟
پس بگذارم ضد انقلاب ها بريزند سرم راببرند ؟
تو زده به سرت .اصلا تقصير من شد که ضمانتت را کردم بگذارند بيايي تو بسيج .
نه که خودت چهل پنجاه سالته و بابا بزرگي ؟!از من فقط شش ماه بزرگتري .
شش ماه نه ،يازده ماه و پنج روز .گفتم اسلحه را بده من .
نمي دهم .
صداي مبهم يک موتور سيکلت از دور بلند شد .اکبر با هشدار گفت :هيس ،يک موتوري مي آيد .
علي سلاحش را به دست گرفت و گفت :تو نمي خواهد کاري بکني .خودم ...
اما قبل از اين که حرف علي تمام شود ،با نزديک شدن موتور ،اکبر ضامن سلاحش را روي رگبار گذاشت و فرياد کشيد :ايست !
صدايش سکوت خيبان را شکست .محمد فرومندي که موتور را مي راند ،ترمز کرد .نوري که پشت سر محمد نشسته بود ،سرش به شانه محمد خورد .علي خواست جلو بيايد که اکبر با دست چپ به سينه ي او زد و با صداي آرام گفت :برو آن گوشه و حواست جمع باشد !
علي که ترسيده بود ،گفت :مي خواهي چه کار کني ؟بايداول اسم شب را بپرسي .
خودم مي دانم .بسپار به من !
اکبر در حالي که انگشتش روي ماشه بود ،يک قدم به جلو بر داشت و با صداي محکم گفت :از موتور پياده شويد !
محمد موتور را خاموش کرد .اول نوري پيدا شد و بعد محمد . نوري مي خواست جلو برود که محمد با صداي آرام گفت :صبر کن .مي خواهم ببينم چه کار مي کنند .
اکبر فرياد زد :حرف نزنيد .اسم شب ...
محمد به نوري اشاره کرد ساکت بماند .آن دو در تاريکي بودند و اکبر و علي نمي توانستند چهرشان را ببينند .محمد گفت :ما آشنا هستيم ،برادر .
من آشنا نمي شناسم .پرسيدم اسم شب چيه ؟
نوري طاقت نياورد و گفت :اين مسخره بازي ها چيه ،ايشان برادر فرومندي هستند .
محمد با ناراحتي به نوري نگاه کرد .نوري سرش را پايين انداخت .علي که با شنيدن اسم فرومندي ترسيده بود ،خواست به طرف اکبر برود .اکبر با عصبانيت گفت :سر جايت بمان .
محمد مي خواست جلو برود که اکبر فرياد زد :اگر يک قدم ديگر برداري ،شليک مي کنم .
نوري و علي ترسيده بودند و محمد با لحني تند گفت :تو کي هستي ،بچه ؟مگر دستم به دستت نرسد ،حسابت را مي رسم .مگر نشنيدي که من کي هستم .من فرمانده سپاه سبزوارم .فهميدي ؟
محمد يک قدم جلو آمد و اکبر به طرف آسمان شليک کرد . صداي رعب آور گلوله در خيابان منعکس شد .علي و نوري روي زمين خيز رفتند .محمد ايستاد .اکبر که از صداي شليک گلوله گيج شده بود و گوش هايش زنگ مي زد چند بار با چشمان گرد شده از وحشت و هراس ،دهانش را باز و بسته کرد .اما نتوانست چيزي بگويد .محمد لبخند زنان گفت :اسم شب اين است .پنير ،گچ ،صد و ده !
علي و نوري بلند شدند .علي به طرف اکبر رفت و با يک تند ،سلاح را از دست او گرفت .اکبر هنوز گيج و منگ بود .
محمد و نوري به طرف آن دو آمدند .علي محکم به پس گردن اکبر کوبيد .اکبر به خود آمد .محمد با صداي بلند گفت :دست نگه دار .براي چي مي زنيش ؟
علي تته پته کنان گفت :کم مانده بود شما را بزند !
محمد به اکبر نگاه کرد و گفت :اتفاقا اين بسيجي دلاور بهترين کار را کرد .آفرين بر تو !
محمد دست راست به شانه اکبر گذاشت و گفت :اسمت چيه دلاور ؟
اکبر ابراهيمي .
کارت خوب بود خسته نباشي !
در مقر باز شد و پاس بخش و دو نگهبان ديگر سراسيمه خارج شدند .پاس بخش که ترسيده بود ،پرسيد :چي شده ؟
محمد گفت :نگران نشو چيزي نشده .
محمد رو به اکبر و علي کرد :من و برادر نوري امشب در سطح شهر گشت مي زنيم .خوب حواستان را جمع کنيد .خسته نباشيد .
محمد و نوري رفتند .پاس بخش گفت :نگهباني تان تمام شد ،بياييد داخل .
دو نفر ديگر سلاح اکبر و علي را گرفتند .آن دو وارد حياط شدند .اکبر با خوشحالي گفت :آرزويم برآورده شد .اما برادر نا مردي هستي .بد جوري زدي پس کله ام .
علي خنديد و گفت :شانس آوردي ،بچه .بچه خودتي .
من گدا نيستم
مجتبي سر گرداند .چشمانش خيس اشک شده بود .مادر هق هق کنان گفت :آخر اين که نشد کار .همه اش در رخت خواب دراز مي کشي و به سقف نگاه مي کني .بلند شو يک کاري بکن
مجتبي گوش هايش را گرفت .نمي خواست حرفي بشنود . مادر با دستان پير و چروکيده اش ،دستان مجتبي را کشيد کنار و فرياد زد /:من زنم و بايد در خانه بنشينم .نه تو که ناسلامتي مردي .
مجتبي با چشمان خيس و غضبناک به مادر زل زد و صدايش در اتاق گلي ترک بر داشته پيچيد :آخر چه از جان من مي خواهيد .بگذاريد به درد خودم بميرم من با اين پاهاي عليل و چلاق چه کاري مي توانم بکنم .هان ؟
مادر گريه کنان گفت :بايد سعي و تلاش کني .دارند نامزدت را شوهر مي دهند .
مجتبي يخ زد .با بهت و حيرت به مادرش خيره ماند .مادر با مشت به سينه ي استخواني اش کوبيد و ناله کرد .
دارند فرحناز را مي برند .دختري که از بچگي دوستش داشتي ،به يک نفر ديگر مي دهند .آن وقت تو در خانه عزا گرفتي .خدا پاهايت را معيوب کرده اما دستانت چي ؟يعني اين قدر عرضه نداري که چرخ زندگي را با دستانت بچرخاني ؟
مجتبي نيم خيز شد .لحاف را از روي پاهايش کنار زد . پاهايش مانند دو تکه چوب خشک روي تشک تو ذوقش مي زد .
عصاهايش دم در بود .سينه مال سينه مال به طرف عصا ها رفت .مادر گفت :کجا مي روي ؟
مجتبي به کمک عصا ها به سختي بلند شد .پاهايش توان نگه داشتن بدنش را نداشت و آن دو عصاي چوبي تکيه گاه ستون بدنش شده بودند .حرفي نزد و عصا زنان از خانه بيرون زد .در کوچه گلي و خيس از باران ديشب جلو رفت .خيس عرق شده بود .تکه هاي چسبناک گل به گالش هاي پلاستيکي اش مي چسبيد و سنگيني مي کرد .به ميدان روستا رسيد ،چند پيرمرد به ديواري که آفتاب کم توان زمستان برآن تابيده بود ،تکيه داده بودند و گپ مي زند .يکي شان چپق مي کشيد .مجتبي بي هيچ حرفي از کنارشان گذاشت .پيرمردي که چپق مي کشيد ،گفت :سلام مجتبي ،کجا ان شا الله .
مجتبي ايستاد و نگاه کرد و نفس نفس زنان سلام کرد و گفت :مي خواهم به سبزوار بروم ،کربلايي .ميني بوس اوس غلام که هنوز نيامده ؟
کربلايي توتون سوخته را از دهانه ي چپق بيرون ريخت و گفت :نه نيامده .شهر مي روي چکار پسر مش فرج ؟
مي روم شايد کار پيدا کنم .
کربلايي لبخند تلخي زد و حرفي نزد . مجتبي عصا زنان به طرف قهوه خانه رفت ميني بوس هميشه آن جا مسافر سوار مي کرد .
يکي از پيرمرد ها گفت :حيف و صد حيف که کار اين جوان به اين جا کشيد .
پيرمرد دوم گفت :مگر در شهر خيرات مي کنند ؟کارش به گدايي مي رسد .
کربلايي گفت :خدا هيچ تنا بنده اي را معيوب و محتاج خلق الله نکند .اگر پاهايش سالم بود ،الان مثل خيلي ها صاحب زن و زندگي شده بود .آقا ما شا الله تقصيري ندارد .آخر کي مي آيد دخترش را به دست آدم چلاق بسپارد که نمي تواند خرج شکم خودش را در بياورد ،چه برسد به يک خانواده .
پيرمرد دوم گفت :آن خدايي که دهان داده ،نان هم مي دهد .اين پسر ،سر همان مريضي پاهايش معيوب شده ؟
کربلايي چند پک به چپق اش زد و گفت :سر يک هفته پاهايش مثل درخت بي ريشه خشک شد .خدا سلامتي بدهد .
مجتبي از شيشه پنجره به بيرون خيره مانده بود .کودکي که به همراه مادرش در صندلي کناري نشسته بود ،با کنجکاوي به پاهاي لاغر و کج و معوج خيره شده بود .مجتبي هميشه از اين نگاه ها نفرت داشت .اگر سالم بود ،کار مي کرد و مي توانست ...
سر تکان داد .دست به جيب پيراهن برد و کاغذي را که آقا معلم نوشته بود در آورد .روي کاغذ نشاني اداره ي بهزيستي سبزوار بود .آقا معلم گفته بود که در آن جا به مجتبي کمک مي کنند و مجتبي بهتر است به جاي غصه خوردن به آن جا برود و حالا با هزار اميد و آرزو مي رفت تا گره از کارش باز کنند .
يک سال از معلوليتش مي گذشت .يک سالي که برايش انگار صد سال گذشته بود .يک سالي که مادرش زحمت کشيده و او را تر و خشک کرده بود .مثل يک مرد ،هم بيرون کار کرده و هم کارهاي خانه را انجام داده بود . مجتبي فقط غصه مي خورد .به روزهايي که مثل آهو مي دويد و کوه و دشت را زير پا مي گذاشت فکر مي کرد .
مجتبي به خود آمد .مسافر ها داشتند پياده مي شدند به کمک عصايش بلند شد و به سختي به طرف ميني بوس رفت . اوس غلام که پشت فرمان نشسته بود .نيم خيز شد و گفت :بگذار کمکت کنم .
نه اوس غلام .خودم مي توانم پياده شوم شما بفرماييد .
اين دفعه را مهمان باش .
اما مجتبي کرايه اش را داد ..بعد عصاي سمت راستي را روي پله اول گذاشت .خواست عصاي دوم را پايين تر بگذارد که عصاي اول لغزيد .مجتبي جيغ زد و با صورت به زمين چرب و خيس گاراژ خورد . بر زمين افتاد .دلش از درد ضعف کرد .
اوس غلام با عجله به کمک آمد .زير بغلش را گرفت و او را به سختي از جا بلند کرد .مجتبي مزه ي شور خون را زير زبانش حس کرد .سمت راست صورتش ضرب ديده بود .لباس هايش گلي و خيس شده بود .
اوس غلام مجتبي را با يک تکان روي دستانش انداخت و به طرف دفتر گاراژ برد . مجتبي از نگاه خيره و دلسوزانه مردم خجالت کشيد و صورتش را به شانه هاي تنومند اوس غلام فشار داد .
اوس غلام با پاي راست در شيشه اي را باز کرد و مجتبي را روي صندلي نشاند.بعد دستمال يزدي اش را از جيب شلوارش در آورد و شروع کرد به پاک کردن گل و لاي لباس مجتبي .
آخر پسر جان ،چرا مراقب نيستي .اگر دست هايت هم مي شکست مي خواستي چکار کني .حالت خوبه ؟
مجتبي سر تکان داد .يک نفر برايش چاي آورد .مجتبي با دستمالش خون لبهايش را پاک کرد .بغض کرده بود . اوس غلام با مهرباني گفت :همين جا استراحت کن تا ماشين پر شود و بر گرديم روستا .
مجتبي عصايش را بر داشت و گفت :کار دارم .بايد جايي بروم .
آخر پسر جان ،تو اين اوضاع کجا مي خواهي بروي .زمين هم خيس و ليز است و دوباره زمين مي خوري .
مجتبي با سر سختي به کمک عصايش بلند شد و گفت :زحمت دادم .دستتان درد نکند .کي بر مي گرديد ؟
دم غروب .سعي کن براي ناهار برگردي .هوا خيلي سر د شده .
خدا حافظ !
مجتبي عصا زنان به راه افتاد .اوس غلام با ناراحتي سر تکان داد .
صداي اذان از بلند گو هاي مسجد جامع در خيابان مي پيچيد . مجتبي خسته و خيس عرق به مسجد رسيد .به ديوار نزديک در تکيه داد .از خستگي ناي تکان خوردن نداشت .دستانش مي لرزيد . به آرامي سر خورد و نشست .به ديوار تکيه داد و عصايش را کنار پاهايش بر زمين گذاشت .عرق صورت و پيشاني اش را با دستمال پاک کرد .
درينگ !
يک سکه جلوي پايش افتاد .جا خورد .سکه چرخيد و چرخيد و بعد بر زمين افتاد . ثابت ماند .مجتبي به مردي که سکه را جلويش انداخته بود دور مي شد نگاه کرد .
درينگ !
سکه بعدي نزديک سکه اول افتاد .نفس مجتبي بند آمد .يک مرد خم شد و يک اسکناس مچاله را جلوي او انداخت .مجتبي به اسکناس مچاله شده خيره ماند .انگار خودش را مي ديد که مچاله و وامانده در کنار ديوار ،در انتظار دلسوزي و صدقه مردم بر زمين افتاده است .
محمد موتورش را بيرون مسجد جامع خاموش کرد .چشمش به جوان معلولي افتاد که با بهت و حيرت ،دم در مسجد نشسته است و با چشمان گرد شده از ناباوري به پول هايي که مردم جلويش مي انداختند ،نگاه مي کرد .محمد دلش به درد آمد .آن جوان چند سال از خودش کوچکتر بود . پاهايش کج و معوج و لباسهايش مندرس و خيس و گلي بود .
يک پيرمرد عصا زنان به مجتبي رسيد .خم شد و چند اسکناس را به طرف مجتبي دراز کرد .مجتبي به پيرمرد نگاه کرد .پيرمرد لبخند زنان گفت :بگير پسر جان .خدا ان شا الله شفايت بدهد .
بغض در گلو مانده ي مجتبي ترکيد .اشک بي اراده از چشمانش جوشيد و گلويش از فريادي که کشيد ،به درد آمد .
من گدا نيستم ،من گدا نيستم .
پيرمرد که ترسيده بود ،با ترس و وحشت دور شد .مجتبي فرياد زنان سکه ها و اسکناس ها را به اطراف پرت کرد .
چرا به من صدقه مي دهيد ؟من که گدا نيستم .من کار مي خواهم .من گدا نيستم .
نعره مي زد .از خود بي خود شده بود .
محمد به طرف مجتبي دويد .مجتبي عصاي چوبي اش را به زمين و ديوار کوبيد و جيغ مي زد . عصاهايش خرد شد .مردم دورش جمع شدند .
محمد جمعيت را شکافت و به مجتبي رسيد .مجتبي از حال طبيعي خارج شده بود .نمي دانست چه مي کند .گريه مي کرد و سر و دستانش را به زمين و ديوار مي کوبيد .محمد نشست و سر مجتبي را به سينه کوبيد و ناله کرد .محمد به مردم که تعجب کرده بودند ،اشاره کرد که پراکنده شوند .صداهاي مختلفي در گوش مجتبي پيچيد .
چي شده ،اين بابا چرا يک دفعه قاطي کرد ؟
مردم داشتند به اش صدقه مي دادند که قاطي کرد .
خب مگر کنار در مسجد براي گدايي ننشسته ؟پس چرا ناراحت مي شود ؟
شايد بنده خدا گدا نباشد .
حتما به او بر خورده ،حق دارد !
محمد فرياد زد :گفتم برويد پي کارتان .
مردم با تشر محمد به سرعت پراکنده شدند .مجتبي هنوز گريه مي کرد و با مشت به پک و پهلوي محمد مي کوبيد .کم کم دستانش شل شد .بعد دستانش دور شانه محمد قفل شد .
دستانش مي لرزيد . محمد با مهرباني گفت :بلند شو ،مرد چرا گريه مي کني .بلند شو برويم با هم صحبت کنيم .
مجتبي به صورت محمد نگاه کرد .يک چهره افتاب سوخته و مردانه ديد .با جچشماني مهربان .مجتبي گفت :عصاهايم ...
عصايت را شکستي .
مجتبي هق هق کنان گفت :حالا چکار کنم ؟
اگر ناراحت نمي شوي ،من کمکت مي کنم .بيا برويم خانه ما .
نه مي خواهم نماز بخوانم .مي خواهم بخوانم و از خدا گله کنم .به خدا من که گدا نيستم .نشستم اين جا استراحت کنم .درست است که پاهايم چلاق شده اما گدا نيستم .
مي دانم برادر ،مي دانم .بيا برويم .
محمد با يک حرکت ،مجتبي را بلند کرد .او را کنار شير آب برد .مجتبي بر زمين نشسته وضو گرفت .بعد محمد او را به شبستان مسجد برد .
مجتبي در سراسر نماز گريه کرد .نمي توانست جلوي اشک هايش را بگيرد .وقتي نماز تمام شد ،محمد پرسيد :حالا تعريف کن که چي شده ؟
مجتبي به محمد نگاه کرد .غمي بزرگ بر دلش سنگيني مي کرد .بايد با يک نفر درد و دل مي کرد و حالا محمد کنارش نشسته بود و مجتبي نمي دانست چرا به او اطمينان دارد و مي تواند حرفش را به او بزند .سرش را پايين انداخت و شروع کرد وبه گفتن .حرف مي زد و اشک هايي را که مي آمد ،پاک مي کرد .محمد در سکوت به او نگاه کرد .
امروز صبح آمدم شهر و رفتم به بهزيستي .اي کاش نمي رفتم .دم در نگهبانش فحش داد و گفت که گداها را به آن جا راه نمي دهند .چون لباس هايم کهنه و گلي شده ،فکر کرد گدا هستم .هر چي التماس کردم ، قبول نکرد بعدش ديدم وقت نماز مي شود .آمدم اين جا نماز بخوانم که اين طور شد .
محمد گفت :حالا مرد کار هستي ؟
چرا نباشم ؟من از بچگي کار کردم .روي زمين مردم و ارباب .تو روستا از هر کسي بپرسي که مجتبي چطور آدمي است ،حتما برايت مي گويند .نمي خواهم از خودم تعريف کنم .من تا قبل از فلج شدن بي کار نمي ماندم .اين بيماري مرا خانه نشين کرد .من حتي سربازي هم رفته ام .
محمد گفت غصه نخور ،برادر .ان شا الله همه چيز جور مي شود .تو اهل کار و رزق حلال باش ،خدا خودش روزي رسان است .حالا برويم منزل ما .ناهار در خدمت باشيم ،بعد ان شا الله يک فکري به حالا مي کنم .
نه ،نمي خواهم زحمت بدهم .بايد به روستا بر گردم .مادرم نگران مي شود .
دير نمي شود .من خودم تو را مي رسانم .تعارف نکن .بلند شو برويم .
محمد و مجتبي سوار بر موتور محمد به بازار رفتند .محمد براي مجتبي يک جفت عصا خريد .بعد به منزل محمد رفتند . نزديک عصر بود که سوار بر موتور راهي روستا شدند .محمد موتور را مي راند و مجتبي برايش حرف مي زد .نمي دانست چرا به اين دوستا تازه يافته اطمينان دارد .محمد هم شنونده خوبي بود .
سه روز بعد محمد به خانه مجتبي آمد .مجتبي را بيرون خانه برد و گفت :فکر بد نکن ،مي خواهم ا ز حالا با هم شريک باشيم .
چطوري ؟
اين طوري .
و به يک موتور سه چرخه اشاره کرد .چشمان مجتبي گرد شد .محمد لبخند زنان گفت :هر ماه صد تومان به من قصط مي دهي .اين طوري بي حساب مي شود .
چشمان مجتبي از خوشحالي خيس اشک شد .محمد را در آغوش گرفت .همسايه ها دور موتور سه چرخه مي گشتند و به به و چه چه مي کردند و به مجتبي تبريک مي گفتند .مادر پير مجتبي پشت سر هم از محمد تشکر مي کرد .زبانش از خوشحالي گرفته بود .مجتبي گفت :آقا محمد من نمي دانم چطوري محبتت را جبران کنم .اما از حالا مرا برادر کوچک خودت فرض کن .جانم را بخواهي ،دريغ نمي کنم .
محمد خنديد و گفت :دوست دارم درست و حسابي کار کني و هر چه زود تر بساط عروسي را راه بيندازي .ما را هم فراموش نکن .
به روي چشم .
چند ماه بعد ،مجتبي با افتخار و غرور به خانه محمد رفت تا کارت عروسي اش را بدهد .اما همسر محمد گفت که محمد به جبهه رفته .مجتبي ناراحت شد که چرا محمد از او خداحافظي نکرد . خواست قسط ماه هاي گذشته را به همسر محمد بدهد .همسر محمد گفت :محمد قبل از رفتن سپرد که وقتي بر گشت با شما حساب مي کند .
حالا آقا محمد نيست ،شما به عروسي ام بياييد .
حتما خدمت مي رسيم .
اما مجتبي ديگر محمد را نديد .هر دفعه که به شهر مي رفت و به خانه محمد سر مي زد ،همسر محمد مي گفت که محمد هنوز در جبهه است و اگر هم به مرخصي مي آيد ،دو سه روز مي ماند و زودي بر مي گردد .
مجتبي غلت زد و چشم باز کرد. از حياط صداي گريه مادرش و فرحناز مي آمد .دلش هوري پايين ريخت .به کمک عصايش بلند شد و به حياط رفت .فرحناز با چشمان پف کرده از گريه ،سلام داد . مجتبي حيران و مضطرب پرسيد :چي شده فرحناز ،چه اتفاقي افتاده ؟
لبان فرحناز لرزيد و اشک از چشمانش دوباره جاري شد .دست بر صورت ،به داخل خانه دويد .مجتبي رو به مادر کرد .
تو را به خدا بگوييد چي شده .دارم ديوانه مي شوم .
مادر يک پوستر دست مجتبي داد .مجتبي به پوستر نگاه کرد .قلبش تير کشيد .بر زمين افتاد .محمد به او لبخند زد .
پسر ولي الله خان را ديدم که اين عکس را به ديوار مسجد مي زد .تازه از جبهه بر گشته .چرا نگفته بود که محمد معاون لشکره ؟
مجتبي از پس پرده لرزان اشک ،به تصوير محمد خيره مانده بود . پايين پوستر نوشته بود :سردار رشيد اسلام شهيد محمد فرومندي ،قائم مقام لشکر پنج نصر .
سنگر ساز بي سنگر
محمد سوار بر موتور ،زير باران گلوله و خمپاره به طرف خط مقدم مي رفت .آسمان شب زده و تاريک حالا مانند روز روشن شده بود .منورها پشت سر هم در آسمان شکوفه مي زدند و شروع به نور افشاني مي کردند .زمين زير چرخ هاي موتور ، تکان مي خورد .توپ ها و خمپاره ها زوزه کشان مي آمدند و منفجر مي شدند و قارچ آتش به آسمان بلند مي شد . نبرد سختي در خط مقدم آغاز شده بود .
دشمن که در روز شکست سختي خورده و عقب نشيني کرده بود ،حالا با آتش سنگين مي خواست رزمندگان ايراني تلفات دهند و با دميدن آفتاب ،دست به حمله بزند و مناطق فتح شده را بار ديگر پس بگيرد .محمد با مهارت موتور را از کنار چاله هاي انفجار رد کرد . گرد و غبار انفجار ها ،ديدش را کم کرده بود .براي آن که ديده بان هاي دشمن متوجه نشوند ،مجبور بود با چراغ خاموش در جاده براند .سر انجام به محوطه اي رسيد که لودرها و بولدوزرها پارک کرده بودند .موتور را روي جک زد و به طرف فريماني که مسئول ماشين ها بود ،دويد .دست راست فريماني مجروح و پانسمان شده بود و به گردن آويخته بود .محمد براي آن که صدايش از راوي انفجار ها شنيده شود ،فرياد زد :بچه ها در خطرند .زود باشيد بايد حرکت کنيم .
فريماني گفت :کجا حاج محمد ؟
خط مقدم .دشمن مي خواهد پاتک بزند .بايد براي بچه ها خاکريز درست کنيد .
فريماني سر تکان داد و گفت :مگر توپ و خمپاره را نمي بينيد .تو اين آتش وحشتناک ؛چطور خاکريز بزنيم ؟
وحشتناک وقتي مي شود که دشمن حمله کند و بچه ها جان پناهي نداشته باشند .مي داني چه مي شود ؟؟بچه ها شهيد مي شوند .
حرف شما درست.اما ما ،هم لودر و بولدوزر کم داريم و هم راننده چند نفر از بچه ها مجروح و شهيد شده اند .نيرو کم داريم .
با همين کساني که مانده اند ،کار مي کنيم .وقت جر و بحث نيست .
فريماني عصباني شد و گفت :ما هي مي گوييم شير ندارد ،شما مي گوييد بدوش .برادر من ،اگر اين چند تا لودر هم منهدم بشود که واويلا مي شود .
چي شده ، ترسيدي ؟
آره ترسيدم .ببينم اصلا چرا خود شما زحمت نمي کشي و خاکريز نمي زني ؟
محمد چند لحظه به فريماني خيره ماند .بعد بي هيچ حرفي دويد پشت فرمان يکي از لودر ها نشست .لودر را روشن کرد . تيغه ي لودر را با لا گرفت و با سرعت به طرف خط مقدم رفت .فريماني با عصبانيت به زمين لگد زد .يک نوجوان که در نزديکي بود ،گفت :اگر اجازه بدهيد ،من هم بروم .حاج آقا دست تنها نمي تواند کاري بکند .
فريماني فرياد زد تو هم برو .هر کس هم که دوست دارد برود .
نوجوان يک لودر را روشن کرد .پشت سر او چند نفر از سنگر بيرون آمدند و به طرف لودر ها دويدند .فريماني زير نور منور ها ديد که لودر ها و بولدوزرها به رديف به طرف خط مقدم مي روند .
محمد دنده عوض مي کرد ،خاک را مي شکافت و جلو مي برد و روي هم تلمبار مي کرد .لودر ها و بولدوزرها ديگر هم از راه رسيدند .گلوله ها به بدنه فلزي لودرها مي خورد و کمانه مي کرد . چشمان محمد از بي خوابي و هجوم خاک مي سوخت .دست و پايش از خستگي مي لرزيد .بي توجه به گلوله ها و ترکش ها که پشت سر هم از بالا و کنار سرش ويز ويز کنان مي گذشتند ،به کارش ادامه مي داد .
يک توپ مستقيم به يکي از لودرها خورد و منفجر شد .لودر مانند ماشين اسباب بازي به عقب پرت شد و آتش گرفت .چند نفر به طرف راننده لودر دويدند .ديگران بي توجه با آتش شديد ،مشغول زدن خاکريز بودند .
يک خمپاره در نزديکي محمد منفجر شد .پاي محمد سوخت . ترکش به ساق پايش خورد و خون مانند چشمه جوشيد .محمد چفيه اش را از روي دهانش باز کرد و روي محل زخم گره زد . خون شره کرد و در پوتينش رفت .کف پايش خيس و لزج شده بود .محل زخم به شدت درد مي کرد .اما محمد به روز بعد فکر مي کرد .به روزي که اگر خاکريز درست نشده باشد ،آن جا قتلگاه رزمندگان مي شود .
محمد گاز داد و خاک را جمع کرد و جلو رفت وجلو رفت .چند گلوله به تيغه ي فلزي لودر خورد و کمانه کرد .محمد دنده عقب رفت . ناگهان گلوله اي به بازويش خورد . استخوان بازويش خرد شد . درد به قلب محمد نشسته بود ،کنار بدنش تکان مي خورد . صدايي او را به خود آورد . نوبتي هم که باشد ،نوبت ماست حاج آقا .
محمد به طرف صدا نگاه کرد .فريماني نگاهش مي کرد .محمد خواست از لودر پياده شود .پاي مجروحش طاقت وزن بدنش را نياورد و جا خالي کرد .محمد از لودر پايين افتاد .فريماني به موقع بين زمين و هوا او را گرفت .نگاهش که به بازوي مجروح محمد افتاد ،رنگ از صورتش پريد .
يا جده سادات !گلوله خوردي ،حاج آقا .
محمد مي خواست بايستد .نتوانست .بر زمين افتاد .فريماني فرياد زد :کمالي بيا اين جا ،حاج آقا مجروح شده .
نوجواني که سوار لودر کناري بود ،لودر را نگه داشت .پريد پايين و به طرف آن دو دويد .محمد که چشمانش از شدت خونريزي داشت بسته مي شد ،با صداي ضعيفي گفت :من ....چيزي ام نشده ...خاکريز بايد ...تمام شود ..
فريماني گريه کنان گفت :نگران نباش حاج آقا .تمامش مي کنيم .قو ل مي دهيم .
کمالي و فريماني ،محمد را بلند کردند و به گوشه اي بردند . کمالي گفت :من مي روم دنبال امداد گر .زودي بر مي گردم .
محمد به فريماني گفت :نبايد ...کار ... تعطيل شود ...شما برويد سر کارتان .
چشم ،چشم ،مي روم .اما شما چي ؟
من ...همين ...جا ...مي مانم .
فريماني چفيه اش را روي صورت بست و از لودر بالا رفت . بسم الله گفت و لودر را به حرکت در آورد .چند دقيقه بعد ،کمالي به همراه يک امداد گر از راه رسيد .امداد گر به سرعت زخم هاي محمد را پانسمان کرد و به او يک آمپول مسکن تزريق کرد .
بايد شما را به عقب ببريم .
نه ...من ...همين جا ..مي مانم ..خاکريز بايد ...تمام شود .
کمالي هم سوار شد .مي ديد که محمد دارد نگاهش مي کند .با روحيه و بي آن که خستگي را احساس کند ،کار مي کرد .
آفتاب در حال طلوع بود که سرانجام خاکريز تکميل شد . محمد با رضايت براي لودر چي ها دست تکان داد .فريماني زير بغل محمد را گرفت و او را به کمک کمالي از جا بلند کرد تا سوار آمبولانس کند .محمد لبخند زنان با چهره اي بي حال گفت :خسته نباشيد ...الحق که ...اسم شماها را بي دليل سنگر سازان بي سنگر نگذاشته اند .
فريماني پيشاني محمد را بوسيد و در آمبولانس را بست .امبولانس زير باران گلوله به طرف عقب راهي شد .کمالي با خستگي کنار خاکريز نشست .فريماني هم در کنارش نشست .کمالي پرسيد :چطور شد که به خط آمديد ؟
فريماني سر تکان داد و گفت :وقتي ديدم معاون لشکر دارد خاکريز مي زند .به رگ غيرتم بر خورد .من تو سنگر مي ماندم و او زير آتش دشمن ،کاري را که بايد من مي کردم ،انجام مي داد ؟
طاقت نياوردم و آمدم .
کمالي به خاکريز تکيه داد و گفت :حالا ببينيم دشمن جرات مي کند اين خاکريز را نابود کند و به بچه ها صدمه بزند يا نه.
و از خستگي خوابش برد . فريماني لبخند زد و او هم به خاکريزي که به همراه محمد و ديگران ساخته بود ،تکيه داد و خوابش برد .دشمن به سوي خاکريز شليک مي کرد .
محمد فيض آبادي :
يادم هست در سبزوار جريانات سياسى پيش آمده بود، مردم از اين حادثه عصبانى بودند و به طرف ساختمان سپاه در حال پيشروى بودند و چون نيروهاى سپاه را عامل اين مسائل معرفى كرده بودند، قصد حمله و هجوم به مقرّ سپاه را داشتند. قرار بر اين شد كه هيچ مقاومتى صورت نگيرد كه مبادا خونريزى مجدد صورت گيرد. در آن روز فرماندهى سپاه منطقه، آقاى علوى در محل حضور داشتند و آقاى فرومندى در آن روز نقشى در مسائل نداشت.نيروهاى اعزامى از مشهد بداخل سپاه پناهنده شدند. مردم عصبانى ساختمان سپاه را محاصره كرده بودند و قصد هجوم را داشتند. زمانى كه همه عاجز از حل مسئله شده بودند، آقاى فرومندى بچههاى سپاه سبزوار را جمع كرد و گفت: بدون هيچگونه اسلحهاى از ساختمان خارج شويد و دستهاييتان را به يكديگر حلقه كنيد و از ضرب و جرح نترسيد، بگذاريد آنها شما را بزنند ولى زنجيرتان را متصل نگه داريد و با هوشيارى مانع از هجوم مردم شويد و آنها را به آهستگى به عقب برانيد. اين تدبير باعث شد كه بدون هيچگونه خونريزى مردم از تصميم خود منصرف شده و پراكنده گرديدند.
يادم هست در همان اوايل كه آقاى فرومندى در سبزوار مسئول شده بودند ، در حادثهاى كه زمينه ي آن از مدت ها قبل پى ريزى شده بود، برادران سپاه و خود آقاى فرومندى از گروهى اغفال شده به شدت كتك خورده بودند ؛ به طورى كه در اين حادثه ايشان از شدت جراحت بي هوش شدند و به بيمارستان منتقل گرديدند . من تا چند لحظه قبل از بيهوشى وى در كنارش بودم كه به دستور وى جهت مطلع نمودن مسئولين مركز استان، به مقرّ سپاه مراجعت كردم. آقاى فرومندى پس از بهبودى بدون هيچ گونه ناراحتى از كنار اين مسئله گذشت... و معتقد بود كه عمل آن افراد ناشى از ناآگاهى آن ها بوده است. او مىگفت:« بايد از كسانى ترسيد كه مىفهمند و آگاهانه ايجاد اغتشاش مىكنند. »
قنبرعلي فرومندي :
سال 65 من در اسفراين فرماندار بودم، ايشان دقيقاً در همان سال هاى آخر عمرشان بود كه شنيدم از جبهه آمدهاند . به ديدنش رفتم . روز جمعه و نزديك نماز ظهر بود، ديدم در حال حاضر شدن و رفتن است . گفتم: « كجا مىروى، مگر براى نماز ظهر نمىايستى؟» گفت: «بايد هر چه زودتر بروم كارهايم را انجام دهم. » گفتم: «چه كارى؟» گفت: « بيا بنشين كنارم. مىخواهم موضوعى را برايت تعريف كنم. » آقاى فرومندى و شهيد شجيعى هر دو مشغول ساخت خانهاى براى خود بودند، كه به دليل نداشتن امكانات مالى نتوانسته بودند آن را كامل كنند. ايشان تعريف مىكرد كه شهيد شجيعى يك هفته قبل از شهادتش رفته بود به بنياد شهيد و گفته بودکه آقا اگر مىشود امكانات لازم را براى ساختن خانهاى به من بدهيد كه همسر و فرزندان من جايى را براى زندگى داشته باشند و من خيالم راحت باشد. آن مسئول به ايشان گفته بود كه اين امكانات مربوط به خانواده شهدا است و شما حق استفاده از آن را نداريد. آقاى شجيعى هم مىگويد:« من قول مىدهم كه شهيد بشوم .» بچهها مىگويند:« ما آرزو داريم كه شما زنده و سلامت باشيد. » ولى او مىگويد كه من قول مىدهم وقتى رفتم جبهه يك هفتهاى شهيد بشوم. و اتفاقاً همين طور هم شده بود و ايشان به شهادت رسيده بود. آقاى فرومندى هم گفت: « من هم رفتم و گفتم كه پول ندارم و مقدارى آهن و وسائل ديگر بدهيد كه من بتوانم خانهام را بسازم. ما براى آهن و خانه نيست كه مىخواهيم ش
يادم هست در سبزوار جريانات سياسى پيش آمده بود، مردم از اين حادثه عصبانى بودند و به طرف ساختمان سپاه در حال پيشروى بودند و چون نيروهاى سپاه را عامل اين مسائل معرفى كرده بودند، قصد حمله و هجوم به مقرّ سپاه را داشتند. قرار بر اين شد كه هيچ مقاومتى صورت نگيرد كه مبادا خونريزى مجدد صورت گيرد. در آن روز فرماندهى سپاه منطقه، آقاى علوى در محل حضور داشتند و آقاى فرومندى در آن روز نقشى در مسائل نداشت.نيروهاى اعزامى از مشهد بداخل سپاه پناهنده شدند. مردم عصبانى ساختمان سپاه را محاصره كرده بودند و قصد هجوم را داشتند. زمانى كه همه عاجز از حل مسئله شده بودند، آقاى فرومندى بچههاى سپاه سبزوار را جمع كرد و گفت: بدون هيچگونه اسلحهاى از ساختمان خارج شويد و دستهاييتان را به يكديگر حلقه كنيد و از ضرب و جرح نترسيد، بگذاريد آنها شما را بزنند ولى زنجيرتان را متصل نگه داريد و با هوشيارى مانع از هجوم مردم شويد و آنها را به آهستگى به عقب برانيد. اين تدبير باعث شد كه بدون هيچگونه خونريزى مردم از تصميم خود منصرف شده و پراكنده گرديدند.
يادم هست در همان اوايل كه آقاى فرومندى در سبزوار مسئول شده بودند ، در حادثهاى كه زمينه ي آن از مدت ها قبل پى ريزى شده بود، برادران سپاه و خود آقاى فرومندى از گروهى اغفال شده به شدت كتك خورده بودند ؛ به طورى كه در اين حادثه ايشان از شدت جراحت بي هوش شدند و به بيمارستان منتقل گرديدند . من تا چند لحظه قبل از بيهوشى وى در كنارش بودم كه به دستور وى جهت مطلع نمودن مسئولين مركز استان، به مقرّ سپاه مراجعت كردم. آقاى فرومندى پس از بهبودى بدون هيچ گونه ناراحتى از كنار اين مسئله گذشت... و معتقد بود كه عمل آن افراد ناشى از ناآگاهى آن ها بوده است. او مىگفت:« بايد از كسانى ترسيد كه مىفهمند و آگاهانه ايجاد اغتشاش مىكنند. »
قنبرعلي فرومندي :
سال 65 من در اسفراين فرماندار بودم، ايشان دقيقاً در همان سال هاى آخر عمرشان بود كه شنيدم از جبهه آمدهاند . به ديدنش رفتم . روز جمعه و نزديك نماز ظهر بود، ديدم در حال حاضر شدن و رفتن است . گفتم: « كجا مىروى، مگر براى نماز ظهر نمىايستى؟» گفت: «بايد هر چه زودتر بروم كارهايم را انجام دهم. » گفتم: «چه كارى؟» گفت: « بيا بنشين كنارم. مىخواهم موضوعى را برايت تعريف كنم. » آقاى فرومندى و شهيد شجيعى هر دو مشغول ساخت خانهاى براى خود بودند، كه به دليل نداشتن امكانات مالى نتوانسته بودند آن را كامل كنند. ايشان تعريف مىكرد كه شهيد شجيعى يك هفته قبل از شهادتش رفته بود به بنياد شهيد و گفته بودکه آقا اگر مىشود امكانات لازم را براى ساختن خانهاى به من بدهيد كه همسر و فرزندان من جايى را براى زندگى داشته باشند و من خيالم راحت باشد. آن مسئول به ايشان گفته بود كه اين امكانات مربوط به خانواده شهدا است و شما حق استفاده از آن را نداريد. آقاى شجيعى هم مىگويد:« من قول مىدهم كه شهيد بشوم .» بچهها مىگويند:« ما آرزو داريم كه شما زنده و سلامت باشيد. » ولى او مىگويد كه من قول مىدهم وقتى رفتم جبهه يك هفتهاى شهيد بشوم. و اتفاقاً همين طور هم شده بود و ايشان به شهادت رسيده بود. آقاى فرومندى هم گفت: « من هم رفتم و گفتم كه پول ندارم و مقدارى آهن و وسائل ديگر بدهيد كه من بتوانم خانهام را بسازم. ما براى آهن و خانه نيست كه مىخواهيم ش
لینک کپی شد
نظر شما
