سيّدمرتضي طاهري
اين شهيد عزيز، فرزند چهارم خانواده بود و به احترام نام پدربزرگش كه سيّد مرتضي بوده، نام ايشان نيز از ناحية پدر، سيّد مرتضي انتخاب گرديد. شهيد سيّد مرتضي از كودكي واجد علائم و نشانههايي بود كه نويد رشد و تعالي شخصيّتي بالايي را در آينده ميداد. مادرش ميگويد: «در كودكي هيچ وقت مرا اذيت نكرد. تا حدود شش هفت ماهگي هرگز گريه نميكرد. من خيلي نگران حال او شدم و ميگفتم نكند خداي ناكرده بچهام لال باشد. ديگران ميگفتند اين حرفها را نزن، بچهات سالم است. خدا را شكر كن كه خدا بچة آرامي به تو عنايت كرده.»
اين شهيد، از كودكي داراي هوش سرشار و حدّت ذهن بالايي بود و در درك مفاهيم و معلومات، عليرغم كوچكي سن، فوقالعادّه نشان ميداد. او در سن هفت سالگي در روستاي محمّدآباد به مدرسه رفت و تحصيلات ابتدايي خود را تا پاية ششم، با موفّقيت كامل گذرانيد. از آنجاييكه در روستاي محل سكونتش مدرسه راهنمايي نبود، جهت تحصيل در مقطع راهنمايي، در مدرسة راهنمايي ادب (شهيد سروري فعلي) خورموج ثبت نام كرد و اين مقطع را نيز با موفّقيت كامل سپري نمود. پس از آن، جهت ادامة تحصيل به بوشهر رفت و در سال 1353 در دبيرستان پهلوي اين شهر، در رشتة علوم تجربي مشغول به تحصيل شد و در خردادماه سال 1357 به اخذ مدرك ديپلم در اين رشته نائل آمد. پس از اتمام تحصيلات دورة متوسطه، در كنكور سراسري سال 1358 شركت كرد و در رشتة تعليمات ديني و عربي دانشكدة «تربيت معلّم پسرانة شهيد رجايي شيراز» قبول شد و از تاريخ 1/9/1358 در اين دانشكده به تحصيل مشغول گرديد و موفّق شد در تاريخ 31/6/1360 تحصيلات دانشگاهي خود را در رشتة مذكور با معدّل قابل توجه 99/16 به پايان رساند. اين شهيد بزرگوار، با كسب مدرك فوق ديپلم در رشتة تعليمات ديني و عربي، در مهرماه سال 1360، خود را جهت استخدام، به ادارة آموزش و پرورش بخش« خورموج» معرفي كرد و در مورخة 13/8/1360 به عنوان آموزگار، به استخدام آموزش و پرورش درآمد. هنوز 10 روز از استخدام رسمياش در آموزش و پرورش نگذشته بود كه به دليل فراخواني متولّدين 1337 به خدمت سربازي، در مورّخة 23/8/1360 خود را به بخش وظيفة عمومي ژاندارمري وقت خورموج معرفي كرد و از آن تاريخ به بعد مشغول انجام خدمت گرديد. او پس از پايان آموزش، به جبهههاي جنوب اعزام شد و در عمليات پيروزمندانة بيتالمقدّس كه منجر به آزادسازي خرّمشهر گرديد، شركت كرد.
شهيد« سيّد مرتضي طاهري» در عمليات مذكور، جمعي گروهان سوم گردان 174 تيپ 3 لشكر 21 حمزه بود و در دومين روز انجام عمليات يعني در مورّخة 11/2/1361 در خرّمشهر به شهادت رسيد.
شهيد در ساعت 10 شب مورخة 11/2/61 همراه با تني چند از همرزمانش، جهت خنثي كردن مين، به نزديكي مواضع دشمن در خطّ مقدّم ميروند. پس از انجام موفّقيتآميز مأموريت، در حال برگشت، لاستيك چرخ ماشينشان توسط دشمن، هدف اصابت خمپاره واقع ميشود و شهيد طاهري نيز از ناحية صورت و پشت كتف چپ شديداً مجروح ميگردد. اين شهيد، تا ساعت 11 صبح روز 11/2/61 نيز زنده بود، اما چون نيروي كمكي براي اعزام مجروحين به عقب نرسيده بود، به شهادت ميرسد. شهيد طاهري هميشه آرزو داشت كه اولين شهيد روستا باشد و خدا نيز اين آرزوي او را برآورده كرد.
مادر شهيد دربارة چگونگي خبردار شدن از شهادت فرزندش چنين ميگويد: «فرزند شهيدم، سيّدمرتضي در آخرين دفعة اعزام به جبهه، پس از مدّتي نامهاي از اهواز برايم فرستاد و در طي آن عنوان كرد كه اين هفته برميگردم. ما هم خانه را تميز كرده و خود را مهيّاي استقبال از سيّدمرتضي نموديم. در همان روزها و در حاليكه همگي منتظر برگشتن سيّدمرتضي بوديم، يكي از دوستانش به نام آقاي محمود غلامي درب منزلمان آمد و شروع كرد به گريه كردن. گفتم: محمود! چه شده؟ چرا گريه ميكني؟ پس مرتضي كو؟ محمود با چشماني گريان گفت: پيكر پاك شهيد سيّدمرتضي در ميان انبوه جمعيّت، اكنون نزديكي پمپ بنزين است و مردم در حال تشييع جنازة ايشان ميباشند. من خيلي مايل بودم يكبار ديگر سيّدمرتضي را به منزل بياورند و پس از آن، دفن نمايند، اما اين طور نشد و پيكر مطهّرش را مستقيماً به بحـيري بردند و طبق وصيت خودش، او را كنار مزار مطهّر شهيد شهرياري در بحيري به خاك سپردند. هنگام شهادت، نامهاي در جيبش بود كه تصميم داشت براي ما پست كند، ولي عمرش كفاف نكرد و همچنين مقداري پول نيز در جيبش بود كه پدرش به او داده بود.»
شهيد طاهري هيجده روز بعد از شهادتش، پس از انجام تشييع جنازة با شكوه، در مورخة 29/2/1361 بنا به وصيّت خودش، در جوار آرامگاه شهيد شهرياري، به خاك سپرده شد.
شهيد« سيّدمرتضي طاهري»، جوان تحصيل كرده و فرهيختهاي بود كه علاوه بر موفّقيت در تحصيل علم و دانش، در تحصيل خصلتهاي عالي انساني نيز موفّقيت شاياني به دست آورده بود. ايشان كم حرف بود و از پرگويي و گزافهگويي نفرت داشت و از افراد پرگو و گزافه گو نيز دوري ميجست. هيچ وقت كسي را غيبت نميكرد و اگر احساس ميكرد در مواضع غيبت قرار گرفته، بيدرنگ از آن خارج ميشد. فردي راسترو و راستگو بود و از دورويي و كذب، گريزان بود. كمتر حرف ميزد و بيشتر ميانديشيد. بسيار كم شوخي ميكرد،اما صحبت كردنش لطف و گيرايي خاصّي داشت كه مخاطب را جذب ميكرد. او به همه احترام ميگذاشت، اما بزرگترها و خصوصاً پدر و مادر را بيشتر. مادرش در اين زمينه ميگويد: «يك بار كه براي زيارت امام رضا (ع) به مشهد رفته بوديم، پيرمردي نيز همراه ما به مشهد آمده بود. سيّدمرتضي همواره در خدمت آن پيرمرد بود و هميشه او را به زيارت ميبرد. ميگفت: «پير است و ميترسم در بين جمعيت، اذيت شود. خودم او را به زيارت ميبرم تا اذيت نشود.» از امور لغو و بيهوده گريزان بود و بيش از آنكه به ظواهر امور بينديشد، به بواطن امور ميانديشيد. فردي فكور بود و تا حد امكان نميگذاشت اوقاتش به بطالت سپري شود.
او بدون شك از چهرههاي شاخص علمي در بين دانشآموزان و دانشجويان همكلاسي بود. او در همة مقاطع دوران دانش آموزي، از شاگردان درسخوان، منضبط، منظّم و ممتاز بود و در اين زمينه برتري آشكاري نسبت به ديگر همكلاسيهاي خود داشت. ايشان در طي دوران دانشجويي نيز، بسيار موفّق بود. عليرغم اينكه بخشي از اوقاتش در اين دوران، صرف حضور در برنامههاي فرهنگي و سياسي ميشد، اما در عين حال هيچگاه در درسهايش عقب نماند و نمرات منفي نگرفت، بلكه در اغلب موارد، نمرات درسيشان يا الف يا نزديكيهاي آن بود. معدّل كل ايشان در پايان تحصيلات دانشگاهي، 99/16 بود كه اين امر، خود مؤيد ممتاز بودنشان در زمان تحصيل در دانشگاه ميباشد.
شهيد طاهري علاوه بر تحصيلات كلاسيك، به مطالعة كتب غير درسي نيز بسيار راغب و علاقمند بود و هرگاه كتاب مفيدي را مييافت، حتّيالأمكان آن را ميخريد و مطالعه مينمود. ايشان توانست كتابخانة نسبتاً بزرگي را به گنجايش نزديك به 1000 جلد كتاب براي خود تهيه نمايد. خانوادة وي پس از شهادتش، آن كتابها را غالباً به كتابخانة عمومي شهر خورموج اهدا كردند.
اين شهيد بزرگوار استعداد كم نظيري در فراگيري قرآن كريم داشت؛ به طوريكه موفّق شد اين كتاب هدايتگر آسماني را در طي مدّت فقط شش روز در مكتبخانه ختم نمايد و به طور كامل فرا بگيرد. اين موضوع، حيرت بسياري افراد، بخصوص مكتبدار و ساير هم مكتبيهايش را برانگيخت. مادرش ميگويد: «معلّم قرآنِ سيّدمرتضي، او را براي ساير هم مكتبيهايش به عنوان الگو معرفي ميكرد و به آنان ميگفت: «شما هم زحمت بكشيد و دقت كنيد و مثل سيّدمرتضي زرنگ باشيد.» من به آن معلّم كه اتّفاقاً سيّد هم بود، ميگفتم: «يك وقت پسرم را چشم نزني!» او ميگفت: «نه، من او را الگو قرار دادم تا بقية بچهها از او ياد بگيرنداو به تلاوت قرآن بسيار اهميت ميداد و هميشه بعد از نماز صبح و شب قبل از خواب، قرآن ميخواند و از آن بهرههاي معنوي فراواني ميگرفت.
از كودكي و از سنين حدود هفت تا هشت سالگي شروع به نماز خواندن كرد و هرگز در اداي اين فريضة اساسي دين، كوتاهي و سستي ننمود. به نماز اول وقت تقيّد شديدي داشت و هيچ كاري او را وادار به ترك اين عادت نيكو نميكرد. او نه تنها خود به نماز اول وقت و با آرامش و باطمأنينه، اهمّيت فراوان ميداد، بلكه خانواده و دوستان نزديكش را نيز جهت اين امر ترغيب مينمود.
شهيد، روزه گرفتن را نيز پيش از رسيدن به سنّ تكليف شرعي آغاز نمود و عليرغم گرماي شديد و غلبة تشنگي، راضي به شكستن روزه نبود و از اينكه خود را سر سفره افطاري در جمع روزهداران مييافت، بسيار لذّت ميبرد.
شهيدطاهري با ادعيه و اذكار نيز بسيار مأنوس بود و ادعية زيادي را از حفظ داشت و عنصر دعا را در زندگي فردي و اجتماعي خود بسيار مؤثّر ميدانست. مادرش ميگويد: «انس فرزندم به قرآن كريم زياد بود. در كودكي توانست قرآن را ختم كند. مرتّب در مسجد دعاي توسّل و زيارت عاشورا ميخواند و جوانان را هم به اين مجالس دعوت ميكرد.»
شهيد« طاهري» در زمان پيروزي انقلاب، جواني بيست ساله بود. او در برپايي تظاهرات عليه رژيم شاه، عليرغم وجود خفقان و خشونت از سوي مزدوران رژيم، حضور بسيار فعّالي داشت و در پيشاپيش مردم، در راهپيماييها شركت ميكرد و عليه رژيم ستمشاهي شعار ميداد. او به همين خاطر بارها و بارها به دردسر افتاد، اما هيچ وقت دست از مبارزه عليه طاغوت نكشيد. با مظاهر طاغوتي شديداً مبارزه ميكرد و ديگران را هم دعوت به مبارزه مينمود و خود در اين زمينه پيشتاز بود.
شهيد« طاهري» در جريان برگزاري انتخابات سرنوشتساز دهم فروردين ماه سال 1358، در آگاه كردن مردم نسبت به ماهيّت حقيقي جمهوري اسلامي و ترغيب آنان به دادن رأي مثبت به نظام مقدّس جمهوري اسلامي، اهتمام فراواني ورزيد. او در دورة كوتاه زمان پيروزي انقلاب تا زمان شهادتش كه سه سال و اندي بيشتر نپاييد، در همة برنامههاي انقلابي اعم از بزرگداشتها، راهپيماييها، انتخاباتها و غيره فعّالانه حضور پيدا كرد. شهيد، از مخالفين سرسخت ليبرالها بود و به همين خاطر هيچگاه نسبت به بنيصدر خائن، حتّي مواقعي كه هنوز ماهيّت پليدش بر همگان روشن نشده بود، نظر مساعدي نداشت و در جريان استيضاح او در مجلس و عزلش از سِمَتهاي قانوني توسّط حضرت امام(ره)، با شور و شعور فراوان، مبادرت به پارهكردن تصاوير منحوس او نمود.
در مراسم مذهبي نيز حضور پررنگي داشت. او از كودكي همراه با پدر و مادر به مجالس مذهبي بخصوص مراسم مقابلة قرآن در ماه مبارك رمضان و مجالس روضهخواني در ماههاي محرم، صفر و ايام فاطميّه و غيره ميرفت و در دسته هاي سينهزني شركت ميكرد.
شهيد« سيّدمرتضي طاهري»، به تمام معنا مريد و شيداي امام (ره) بود و آن بزرگوار را با تمام وجود دوست ميداشت. او از وقوع انقلاب اسلامي كه دست بيگانگان و استعمارگران را از مقدّرات كشور اسلاميمان قطع و استقلال و آزادي را براي ملّت بزرگ ايران به ارمغان آورده بود، بغايت دلشاد بود. امام امت (ره) را برجستهترين شخصيّت جهان اسلام پس از ائمة معصومين (ع) ميدانست و عشق و ارادت والايي به آن بزرگوار داشت. مادرش دراينباره ميگويد: «هر موقع از زن و زندگي برايش حرف ميزدم و ميگفتم كه بايد زن بگيري و تشكيل خانواده بدهي، ميگفت كه هنوز زود است زن بگيرم. زن گرفتن و تشكيل خانواده، براي دل است. من اصلاً نميخواهم زن بگيرم. من فقط دلم ميخواهد درس بخوانم و به جبهه بروم و براي رهبرم، امام خميني (ره)، خدمت كنم.»
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
اين شهيد، از كودكي داراي هوش سرشار و حدّت ذهن بالايي بود و در درك مفاهيم و معلومات، عليرغم كوچكي سن، فوقالعادّه نشان ميداد. او در سن هفت سالگي در روستاي محمّدآباد به مدرسه رفت و تحصيلات ابتدايي خود را تا پاية ششم، با موفّقيت كامل گذرانيد. از آنجاييكه در روستاي محل سكونتش مدرسه راهنمايي نبود، جهت تحصيل در مقطع راهنمايي، در مدرسة راهنمايي ادب (شهيد سروري فعلي) خورموج ثبت نام كرد و اين مقطع را نيز با موفّقيت كامل سپري نمود. پس از آن، جهت ادامة تحصيل به بوشهر رفت و در سال 1353 در دبيرستان پهلوي اين شهر، در رشتة علوم تجربي مشغول به تحصيل شد و در خردادماه سال 1357 به اخذ مدرك ديپلم در اين رشته نائل آمد. پس از اتمام تحصيلات دورة متوسطه، در كنكور سراسري سال 1358 شركت كرد و در رشتة تعليمات ديني و عربي دانشكدة «تربيت معلّم پسرانة شهيد رجايي شيراز» قبول شد و از تاريخ 1/9/1358 در اين دانشكده به تحصيل مشغول گرديد و موفّق شد در تاريخ 31/6/1360 تحصيلات دانشگاهي خود را در رشتة مذكور با معدّل قابل توجه 99/16 به پايان رساند. اين شهيد بزرگوار، با كسب مدرك فوق ديپلم در رشتة تعليمات ديني و عربي، در مهرماه سال 1360، خود را جهت استخدام، به ادارة آموزش و پرورش بخش« خورموج» معرفي كرد و در مورخة 13/8/1360 به عنوان آموزگار، به استخدام آموزش و پرورش درآمد. هنوز 10 روز از استخدام رسمياش در آموزش و پرورش نگذشته بود كه به دليل فراخواني متولّدين 1337 به خدمت سربازي، در مورّخة 23/8/1360 خود را به بخش وظيفة عمومي ژاندارمري وقت خورموج معرفي كرد و از آن تاريخ به بعد مشغول انجام خدمت گرديد. او پس از پايان آموزش، به جبهههاي جنوب اعزام شد و در عمليات پيروزمندانة بيتالمقدّس كه منجر به آزادسازي خرّمشهر گرديد، شركت كرد.
شهيد« سيّد مرتضي طاهري» در عمليات مذكور، جمعي گروهان سوم گردان 174 تيپ 3 لشكر 21 حمزه بود و در دومين روز انجام عمليات يعني در مورّخة 11/2/1361 در خرّمشهر به شهادت رسيد.
شهيد در ساعت 10 شب مورخة 11/2/61 همراه با تني چند از همرزمانش، جهت خنثي كردن مين، به نزديكي مواضع دشمن در خطّ مقدّم ميروند. پس از انجام موفّقيتآميز مأموريت، در حال برگشت، لاستيك چرخ ماشينشان توسط دشمن، هدف اصابت خمپاره واقع ميشود و شهيد طاهري نيز از ناحية صورت و پشت كتف چپ شديداً مجروح ميگردد. اين شهيد، تا ساعت 11 صبح روز 11/2/61 نيز زنده بود، اما چون نيروي كمكي براي اعزام مجروحين به عقب نرسيده بود، به شهادت ميرسد. شهيد طاهري هميشه آرزو داشت كه اولين شهيد روستا باشد و خدا نيز اين آرزوي او را برآورده كرد.
مادر شهيد دربارة چگونگي خبردار شدن از شهادت فرزندش چنين ميگويد: «فرزند شهيدم، سيّدمرتضي در آخرين دفعة اعزام به جبهه، پس از مدّتي نامهاي از اهواز برايم فرستاد و در طي آن عنوان كرد كه اين هفته برميگردم. ما هم خانه را تميز كرده و خود را مهيّاي استقبال از سيّدمرتضي نموديم. در همان روزها و در حاليكه همگي منتظر برگشتن سيّدمرتضي بوديم، يكي از دوستانش به نام آقاي محمود غلامي درب منزلمان آمد و شروع كرد به گريه كردن. گفتم: محمود! چه شده؟ چرا گريه ميكني؟ پس مرتضي كو؟ محمود با چشماني گريان گفت: پيكر پاك شهيد سيّدمرتضي در ميان انبوه جمعيّت، اكنون نزديكي پمپ بنزين است و مردم در حال تشييع جنازة ايشان ميباشند. من خيلي مايل بودم يكبار ديگر سيّدمرتضي را به منزل بياورند و پس از آن، دفن نمايند، اما اين طور نشد و پيكر مطهّرش را مستقيماً به بحـيري بردند و طبق وصيت خودش، او را كنار مزار مطهّر شهيد شهرياري در بحيري به خاك سپردند. هنگام شهادت، نامهاي در جيبش بود كه تصميم داشت براي ما پست كند، ولي عمرش كفاف نكرد و همچنين مقداري پول نيز در جيبش بود كه پدرش به او داده بود.»
شهيد طاهري هيجده روز بعد از شهادتش، پس از انجام تشييع جنازة با شكوه، در مورخة 29/2/1361 بنا به وصيّت خودش، در جوار آرامگاه شهيد شهرياري، به خاك سپرده شد.
شهيد« سيّدمرتضي طاهري»، جوان تحصيل كرده و فرهيختهاي بود كه علاوه بر موفّقيت در تحصيل علم و دانش، در تحصيل خصلتهاي عالي انساني نيز موفّقيت شاياني به دست آورده بود. ايشان كم حرف بود و از پرگويي و گزافهگويي نفرت داشت و از افراد پرگو و گزافه گو نيز دوري ميجست. هيچ وقت كسي را غيبت نميكرد و اگر احساس ميكرد در مواضع غيبت قرار گرفته، بيدرنگ از آن خارج ميشد. فردي راسترو و راستگو بود و از دورويي و كذب، گريزان بود. كمتر حرف ميزد و بيشتر ميانديشيد. بسيار كم شوخي ميكرد،اما صحبت كردنش لطف و گيرايي خاصّي داشت كه مخاطب را جذب ميكرد. او به همه احترام ميگذاشت، اما بزرگترها و خصوصاً پدر و مادر را بيشتر. مادرش در اين زمينه ميگويد: «يك بار كه براي زيارت امام رضا (ع) به مشهد رفته بوديم، پيرمردي نيز همراه ما به مشهد آمده بود. سيّدمرتضي همواره در خدمت آن پيرمرد بود و هميشه او را به زيارت ميبرد. ميگفت: «پير است و ميترسم در بين جمعيت، اذيت شود. خودم او را به زيارت ميبرم تا اذيت نشود.» از امور لغو و بيهوده گريزان بود و بيش از آنكه به ظواهر امور بينديشد، به بواطن امور ميانديشيد. فردي فكور بود و تا حد امكان نميگذاشت اوقاتش به بطالت سپري شود.
او بدون شك از چهرههاي شاخص علمي در بين دانشآموزان و دانشجويان همكلاسي بود. او در همة مقاطع دوران دانش آموزي، از شاگردان درسخوان، منضبط، منظّم و ممتاز بود و در اين زمينه برتري آشكاري نسبت به ديگر همكلاسيهاي خود داشت. ايشان در طي دوران دانشجويي نيز، بسيار موفّق بود. عليرغم اينكه بخشي از اوقاتش در اين دوران، صرف حضور در برنامههاي فرهنگي و سياسي ميشد، اما در عين حال هيچگاه در درسهايش عقب نماند و نمرات منفي نگرفت، بلكه در اغلب موارد، نمرات درسيشان يا الف يا نزديكيهاي آن بود. معدّل كل ايشان در پايان تحصيلات دانشگاهي، 99/16 بود كه اين امر، خود مؤيد ممتاز بودنشان در زمان تحصيل در دانشگاه ميباشد.
شهيد طاهري علاوه بر تحصيلات كلاسيك، به مطالعة كتب غير درسي نيز بسيار راغب و علاقمند بود و هرگاه كتاب مفيدي را مييافت، حتّيالأمكان آن را ميخريد و مطالعه مينمود. ايشان توانست كتابخانة نسبتاً بزرگي را به گنجايش نزديك به 1000 جلد كتاب براي خود تهيه نمايد. خانوادة وي پس از شهادتش، آن كتابها را غالباً به كتابخانة عمومي شهر خورموج اهدا كردند.
اين شهيد بزرگوار استعداد كم نظيري در فراگيري قرآن كريم داشت؛ به طوريكه موفّق شد اين كتاب هدايتگر آسماني را در طي مدّت فقط شش روز در مكتبخانه ختم نمايد و به طور كامل فرا بگيرد. اين موضوع، حيرت بسياري افراد، بخصوص مكتبدار و ساير هم مكتبيهايش را برانگيخت. مادرش ميگويد: «معلّم قرآنِ سيّدمرتضي، او را براي ساير هم مكتبيهايش به عنوان الگو معرفي ميكرد و به آنان ميگفت: «شما هم زحمت بكشيد و دقت كنيد و مثل سيّدمرتضي زرنگ باشيد.» من به آن معلّم كه اتّفاقاً سيّد هم بود، ميگفتم: «يك وقت پسرم را چشم نزني!» او ميگفت: «نه، من او را الگو قرار دادم تا بقية بچهها از او ياد بگيرنداو به تلاوت قرآن بسيار اهميت ميداد و هميشه بعد از نماز صبح و شب قبل از خواب، قرآن ميخواند و از آن بهرههاي معنوي فراواني ميگرفت.
از كودكي و از سنين حدود هفت تا هشت سالگي شروع به نماز خواندن كرد و هرگز در اداي اين فريضة اساسي دين، كوتاهي و سستي ننمود. به نماز اول وقت تقيّد شديدي داشت و هيچ كاري او را وادار به ترك اين عادت نيكو نميكرد. او نه تنها خود به نماز اول وقت و با آرامش و باطمأنينه، اهمّيت فراوان ميداد، بلكه خانواده و دوستان نزديكش را نيز جهت اين امر ترغيب مينمود.
شهيد، روزه گرفتن را نيز پيش از رسيدن به سنّ تكليف شرعي آغاز نمود و عليرغم گرماي شديد و غلبة تشنگي، راضي به شكستن روزه نبود و از اينكه خود را سر سفره افطاري در جمع روزهداران مييافت، بسيار لذّت ميبرد.
شهيدطاهري با ادعيه و اذكار نيز بسيار مأنوس بود و ادعية زيادي را از حفظ داشت و عنصر دعا را در زندگي فردي و اجتماعي خود بسيار مؤثّر ميدانست. مادرش ميگويد: «انس فرزندم به قرآن كريم زياد بود. در كودكي توانست قرآن را ختم كند. مرتّب در مسجد دعاي توسّل و زيارت عاشورا ميخواند و جوانان را هم به اين مجالس دعوت ميكرد.»
شهيد« طاهري» در زمان پيروزي انقلاب، جواني بيست ساله بود. او در برپايي تظاهرات عليه رژيم شاه، عليرغم وجود خفقان و خشونت از سوي مزدوران رژيم، حضور بسيار فعّالي داشت و در پيشاپيش مردم، در راهپيماييها شركت ميكرد و عليه رژيم ستمشاهي شعار ميداد. او به همين خاطر بارها و بارها به دردسر افتاد، اما هيچ وقت دست از مبارزه عليه طاغوت نكشيد. با مظاهر طاغوتي شديداً مبارزه ميكرد و ديگران را هم دعوت به مبارزه مينمود و خود در اين زمينه پيشتاز بود.
شهيد« طاهري» در جريان برگزاري انتخابات سرنوشتساز دهم فروردين ماه سال 1358، در آگاه كردن مردم نسبت به ماهيّت حقيقي جمهوري اسلامي و ترغيب آنان به دادن رأي مثبت به نظام مقدّس جمهوري اسلامي، اهتمام فراواني ورزيد. او در دورة كوتاه زمان پيروزي انقلاب تا زمان شهادتش كه سه سال و اندي بيشتر نپاييد، در همة برنامههاي انقلابي اعم از بزرگداشتها، راهپيماييها، انتخاباتها و غيره فعّالانه حضور پيدا كرد. شهيد، از مخالفين سرسخت ليبرالها بود و به همين خاطر هيچگاه نسبت به بنيصدر خائن، حتّي مواقعي كه هنوز ماهيّت پليدش بر همگان روشن نشده بود، نظر مساعدي نداشت و در جريان استيضاح او در مجلس و عزلش از سِمَتهاي قانوني توسّط حضرت امام(ره)، با شور و شعور فراوان، مبادرت به پارهكردن تصاوير منحوس او نمود.
در مراسم مذهبي نيز حضور پررنگي داشت. او از كودكي همراه با پدر و مادر به مجالس مذهبي بخصوص مراسم مقابلة قرآن در ماه مبارك رمضان و مجالس روضهخواني در ماههاي محرم، صفر و ايام فاطميّه و غيره ميرفت و در دسته هاي سينهزني شركت ميكرد.
شهيد« سيّدمرتضي طاهري»، به تمام معنا مريد و شيداي امام (ره) بود و آن بزرگوار را با تمام وجود دوست ميداشت. او از وقوع انقلاب اسلامي كه دست بيگانگان و استعمارگران را از مقدّرات كشور اسلاميمان قطع و استقلال و آزادي را براي ملّت بزرگ ايران به ارمغان آورده بود، بغايت دلشاد بود. امام امت (ره) را برجستهترين شخصيّت جهان اسلام پس از ائمة معصومين (ع) ميدانست و عشق و ارادت والايي به آن بزرگوار داشت. مادرش دراينباره ميگويد: «هر موقع از زن و زندگي برايش حرف ميزدم و ميگفتم كه بايد زن بگيري و تشكيل خانواده بدهي، ميگفت كه هنوز زود است زن بگيرم. زن گرفتن و تشكيل خانواده، براي دل است. من اصلاً نميخواهم زن بگيرم. من فقط دلم ميخواهد درس بخوانم و به جبهه بروم و براي رهبرم، امام خميني (ره)، خدمت كنم.»
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ
سپاس خداي بي كران و پرورش دهندة شهيدان و درود بر پيامبران به ويژه رسول اكرم(ص) و جانشينان پاك او و جانشينان پاك ائمه(ع) و درود و سلام بر امام امّت و سلام بر ملّت شهيدپرور ايران؛ وصيتنامة خود را با نام ا... شروع ميكنم.
«يَا اَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ اِنَّ اللهِ مَعَ الصَّابِرِينَ. وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ اَمْوَاتاً بَلْ اَحْيَاءٌ وَ لَكِنْ لاَ تَشْعُرُونَ. وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاَمْوَالِ وَ الاَنْفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ. اَلَّذِينَ اِذَا اَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا اِنَّا ِللهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ. اُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ اُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»153تا157بقره
اي اهل ايمان! در پيشرفت كار خود صبر و مقاومت پيشه كنيد و به ذكر خدا و نماز، توسّل جوييد كه خدا ياور صابرين است. آنكس را كه در راه خدا كشته شده، مرده مپنداريد، بلكه او زندة ابدي است، ولكن همة شما اين حقيقت را نخواهيد يافت و البته شما را به سختيهايي چون ترس و گرسنگي و نقصان در اموال و نفوس و آفات زراعت ميآزماييم و مژده و آسايش، از آنِ صابران است؛ آنانكه چون به حادثة سخت و ناگوار دچار شوند، صبوري پيش گرفته، گويند: از آنِ خدائيم و بازگشتمان بسوي خداست؛ آن گروهند مخصوص به درود به الطاف الهي و رحمت خاصّ خداوند؛ و آنها به حقيقت، هدايتيافته هستند.
پس از سالها حكومت طاغوت بر امّت اسلام، به ناگهان، رهبري روشنضمير، با شجاعت و خلق حماسه نور، هدايت ملّت مأيوس و نوميد را بدست گرفته و براي بقاي دين و حدود و قوانين الهي قيام كردند و همه نيرو و قواي تارك با نيروي ايمان و وحدت كلمه در هم پيچيدند و جهان دونصفت شرق و غرب را به حيرت واداشتند و سرانجام جمهوري اسلامي را جايگزين رژيم ستمشاهي كردند. اما پس از پيروزي انقلاب، دشمنان اسلام و انقلاب به سركردگي آمريكاي جنايتكار شيطان بزرگ، از پاي ننشستند و هر رنج و گرفتاري بر اين ملت شريف و ايثارگر تحميل نمودند. تا اينكه صدام بيايمان را وادار به هجوم به سرزمين ما كردند. اما ملّت شريف، قواي مسلّح سپاه و بسيج و نيروي مردمي، ايثارگرانه ايستادند و چنان تو دهني به صدام و يارانش زدند كه در تاريخ سابقه ندارد. سرانجام من هم به دنبال هزاران كاروان جبههها، خداوند، سرنوشت و تقديرم را به جبهه كشانيد. جبههاي كه نداي دشمنشكن ا... اكبرِ مناديان توحيد، بر آن طنينافكن است و لشكريان اسلام با روحيهاي سرشار از عشق و ايمان به الله به پيش ميتازند و پيروزي را براي اسلام و ملّت به ارمغان ميآورند. اكنون كه در جبهه و در كنار رزمندگان افتخارآفرين هستم، احساس افتخار و غرور ميكنم و به ملّت شريف و شهيدان كه حيات خود را نثار اسلام كردند و به ملكوت اعلا پيوستند، قول ميدهم و ميگويم هان! اي شهيدان! كه در جوار حق تعالي آسودهخاطر خفتهايد، پيروزي عظيمي كه ملّت شريف براي اتّصال انقلاب به حكومت ا... كه حكومت مهدي (عج) تعالي فرجه الشريفميباشد، به دست آورده است را پاس ميداريم و از دست نميدهيم. و تا توان و رمق و خوني در عروق من در جريان است از پاي نمينشينم تا اينكه كربلا را فتح كرده و حرم حسيني را زيارت كرده و از آنجا روانة قدس جهت آزادي مردم فلسطين شوم، مردم قهرماني كه صخرههاي سخت بر حال زارشان ميگريند. انسانهايي كه بسترشان زمين و خش و خاشاك، و رواندازشان آسمان است و سرانجام حكومت جهاني مهدي (عج) نجاتشان خواهد داد.
اما سلام بر تو اي پدرم و اي مادرم! كه مرا با آغوش گرم و چشمهاي پر مهر و دستهاي نوازشگر و با زحمات طاقت فرساي خود، به اين سن و سال رسانيدهايد و همچون ابراهيم و هاجر مرا روانة نبرد عليه كفّار كرديد. بر من نگران و ناراحت نباشيد. با وجود اينكه ميدانم غم از دست دادن من براي شما بسيار سنگين است، اما چه باك كه بر نفس خود پيروز شدهايد و امتحان الهي را خوب پس دادهايد. مگر سرور شهيدان، حسين(ع)، تمام فرزندانش را در راه خدا فدا نكرد؟ من هم به پيروي از امام خود، بايد اينگونه باشم و خود را فداي اسلام كنم. مگر همة ما از خدا نيستيم و بسوي الله بازگشت نمينمائيم؟ پس چه بهتر كه من در ميدان نبرد به سوي الله بازگردم و شما هم فرزند عزيزي به پيشگاه خداي متعال، هديه فرستاده و خداوند هم در مقابل، بهشت جاودانه به من ارزاني مينمايد. ميدانيد كه شهادت ناگوار نيست، بلكه شهادت عبارت است از پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هوشياري و آزادي؛ و آشنايي با ماهيت حيات كه از ديدگاه معمولي عقل و خرد، در متن طبيعت، مطلوب مطلق ميباشد، در راه وصول به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. پس من و شما به سعادت رسيده و باكي نداريم. شما كه قلب و جان من هستيد؛ شما در حق من هيچگونه كوتاهي نكردهايد و من آنچه كه شايستة فرزندي بود، نتوانستم ادا بنمايم. اميدوارم مرا ببخشيد و در نزد پروردگار، شفيع من باشيد. پدرم و مادرم! پس از هر راز و نياز با خداي خود براي خميني كبير دعا كنيد تا خداوند، عمر طولاني به ايشان عطا بفرمايد تا حكومت اسلامي را به اتمام رسانده تحويل دهد.
اما ملّت شريف! شما را سفارش مينمايم به تقوي و نظم در زندگي خود و اصلاح امور خود و نيز به نماز و روزه و احترام به همسايگان و احترام و نوازش و پرورش يتيمان و پر كردن مسجدها و امر به معروف و نهي از منكر و جهاد در راه خدا و ياري مظلوم و دشمني با ظالمان و ستمگران.
اما تو خواهر! رعايت كردن حجاب؛ برادر و خواهر و خويشان! اكنون كه ملّت و دين و مملكت اسلامي از طرف اجانب و كفّار، مورد هجوم قرار گرفته، در اينصورت، دفاع از ناموس و كشور اسلامي واجب است. من كه در جبهة حق عليه باطل هستم، شايد خداوند شهادت را نصيبم بنمايد؛ اگر چنانچه در طول زندگي اين بندة خدا و در بين شما، گناهي را از من ديدهايد، به ديدة اِغماض بگيريد و ببخشيد.
خداوندا! عمر امام عزيز را بلند گردان. به بلندي انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار. خداوندا! به ملّت شريف ما، معرفت شناخت قرآن و عمل كردن به آن، عنايت بفرما. خداوندا! ملّت ارجمند و شريف ما را در راه رسيدن به اهداف عالية اسلام به رهبري امام خميني و روحانيت اصيل، ياري بنما. خداوندا! طنين بانگ الله اكبر را به سرتاسر جهان، بيفكن و مستضعفان را بر مستكبران پيروز بگردان و بيش از اين، امّت مستضعفان را زير چكمة دژخيمان و مستكبران قرار نده. خداوندا! شهيدان تاريخ از هابيل گرفته تا امام حسين (ع) و امام حسن (ع) و تا شهداي صفين و جمل و نهروان و تا عاشوراي حسيني و از شهداي عاشورا تا 15 خرداد و از شهدا 15 خرداد تا 7 تير و از شهداي 7 تير تا 8 شهريور «روز شهادت باهنر و رجايي» و شهداي 8 شهريور تا شهداي فتحالمبين و از شهداي فتحالمبين تا اين ساعت را ببخش و بيامرز و در جوار محمّد و آل محمّد قرارشان بده.
كتابهايي كه دارم را در اختيار بنياد شهيد قرار دهيد تا از آن استفاده بنمايند. در ايّامي كه مدّت 15 ماه يا 17 ماه، در تربيت معلّم بودهام، هر ماه 300 تومان حقوق ميگرفتهام. اگر خمس و سهم بر آن تعلّق ميگيرد، پرداخت نماييد.
نصيحتي هم مينمايم به معلمين هرچند كه گستاخي است. چون من خودم شيفتة تعليم و تربيت هستم، اين اجازه را به خود ميدهم كه سخني هم با شما بگويم.
اي معلّمين! شما امانتداران الهي هستيد و امانت شما سواي امانتهاي ديگران است. امانت شما انسانيت است. سعي و كوشش بنمائيد انسانهايي با ايمان و تقوي بسازيد. بدانيد اين امانتها، انسانهاي فردايند كه جامعه را ميسازند. يك خندقي بسازيد كه انديشههاي غربي و شرقي وارد ذهن بچهها نشود و انديشة شرقي و غربي را از فكر و ذهن آنها بيرون بكشيد، زيرا چنانچه فرهنگ ما غير اسلامي شد و به سوي شرق و غرب رفت، مشكل است بتوانيم فرهنگ را اسلامي كنيم. حملة نظامي را ميشود دفع كرد و متجاوز را ميشود از خاك، بيرون كرد، ولي در مورد انديشهها مشكل است. بدانيد تمام ضربههايي كه خوردهايم، از همين انديشهها و افكار غيراسلامي بوده است. به اميد اينكه بتوانيد انسانهايي خداشناس تحويل جامعه بدهيد و فرهنگ را به سوي فرهنگ اصيل اسلامي بكشانيد. به اميد آن روز انشاءا... تعالي.
برادر! جسدم را هر جاييكه مايل هستيد و گرفتاري برايتان ايجاد نميكند، دفن بنمايد. اما اگر از من بخواهيد، دلم ميخواهد قبر مرا كنار سرور شهيدان و سيّدالشّهداي جنوب، جناب آقاي سيّدميربهزاد شهرياري دفن بنمائيد. در مرگ من گريه نكنيد و خواهش ميكنم خودتان را اذيت نكنيد.
«والسّلام عليكم و رحمه الله و بركاته»
بندة خدا سيد مرتضي طاهري ـ 9/12/1361
خدايا، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
سپاس خداي بي كران و پرورش دهندة شهيدان و درود بر پيامبران به ويژه رسول اكرم(ص) و جانشينان پاك او و جانشينان پاك ائمه(ع) و درود و سلام بر امام امّت و سلام بر ملّت شهيدپرور ايران؛ وصيتنامة خود را با نام ا... شروع ميكنم.
«يَا اَيُّهَا الَّذِينَ امَنُوا اسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَوةِ اِنَّ اللهِ مَعَ الصَّابِرِينَ. وَ لاَ تَقُولُوا لِمَنْ يُقْتَلُ فِي سَبِيلِ اللهِ اَمْوَاتاً بَلْ اَحْيَاءٌ وَ لَكِنْ لاَ تَشْعُرُونَ. وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الاَمْوَالِ وَ الاَنْفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ وَ بَشِّرِ الصَّابِرِينَ. اَلَّذِينَ اِذَا اَصَابَتْهُمْ مُصِيبَةٌ قَالُوا اِنَّا ِللهِ وَ اِنَّا اِلَيْهِ رَاجِعُونَ. اُولَئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِنْ رَبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ وَ اُولَئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ»153تا157بقره
اي اهل ايمان! در پيشرفت كار خود صبر و مقاومت پيشه كنيد و به ذكر خدا و نماز، توسّل جوييد كه خدا ياور صابرين است. آنكس را كه در راه خدا كشته شده، مرده مپنداريد، بلكه او زندة ابدي است، ولكن همة شما اين حقيقت را نخواهيد يافت و البته شما را به سختيهايي چون ترس و گرسنگي و نقصان در اموال و نفوس و آفات زراعت ميآزماييم و مژده و آسايش، از آنِ صابران است؛ آنانكه چون به حادثة سخت و ناگوار دچار شوند، صبوري پيش گرفته، گويند: از آنِ خدائيم و بازگشتمان بسوي خداست؛ آن گروهند مخصوص به درود به الطاف الهي و رحمت خاصّ خداوند؛ و آنها به حقيقت، هدايتيافته هستند.
پس از سالها حكومت طاغوت بر امّت اسلام، به ناگهان، رهبري روشنضمير، با شجاعت و خلق حماسه نور، هدايت ملّت مأيوس و نوميد را بدست گرفته و براي بقاي دين و حدود و قوانين الهي قيام كردند و همه نيرو و قواي تارك با نيروي ايمان و وحدت كلمه در هم پيچيدند و جهان دونصفت شرق و غرب را به حيرت واداشتند و سرانجام جمهوري اسلامي را جايگزين رژيم ستمشاهي كردند. اما پس از پيروزي انقلاب، دشمنان اسلام و انقلاب به سركردگي آمريكاي جنايتكار شيطان بزرگ، از پاي ننشستند و هر رنج و گرفتاري بر اين ملت شريف و ايثارگر تحميل نمودند. تا اينكه صدام بيايمان را وادار به هجوم به سرزمين ما كردند. اما ملّت شريف، قواي مسلّح سپاه و بسيج و نيروي مردمي، ايثارگرانه ايستادند و چنان تو دهني به صدام و يارانش زدند كه در تاريخ سابقه ندارد. سرانجام من هم به دنبال هزاران كاروان جبههها، خداوند، سرنوشت و تقديرم را به جبهه كشانيد. جبههاي كه نداي دشمنشكن ا... اكبرِ مناديان توحيد، بر آن طنينافكن است و لشكريان اسلام با روحيهاي سرشار از عشق و ايمان به الله به پيش ميتازند و پيروزي را براي اسلام و ملّت به ارمغان ميآورند. اكنون كه در جبهه و در كنار رزمندگان افتخارآفرين هستم، احساس افتخار و غرور ميكنم و به ملّت شريف و شهيدان كه حيات خود را نثار اسلام كردند و به ملكوت اعلا پيوستند، قول ميدهم و ميگويم هان! اي شهيدان! كه در جوار حق تعالي آسودهخاطر خفتهايد، پيروزي عظيمي كه ملّت شريف براي اتّصال انقلاب به حكومت ا... كه حكومت مهدي (عج) تعالي فرجه الشريفميباشد، به دست آورده است را پاس ميداريم و از دست نميدهيم. و تا توان و رمق و خوني در عروق من در جريان است از پاي نمينشينم تا اينكه كربلا را فتح كرده و حرم حسيني را زيارت كرده و از آنجا روانة قدس جهت آزادي مردم فلسطين شوم، مردم قهرماني كه صخرههاي سخت بر حال زارشان ميگريند. انسانهايي كه بسترشان زمين و خش و خاشاك، و رواندازشان آسمان است و سرانجام حكومت جهاني مهدي (عج) نجاتشان خواهد داد.
اما سلام بر تو اي پدرم و اي مادرم! كه مرا با آغوش گرم و چشمهاي پر مهر و دستهاي نوازشگر و با زحمات طاقت فرساي خود، به اين سن و سال رسانيدهايد و همچون ابراهيم و هاجر مرا روانة نبرد عليه كفّار كرديد. بر من نگران و ناراحت نباشيد. با وجود اينكه ميدانم غم از دست دادن من براي شما بسيار سنگين است، اما چه باك كه بر نفس خود پيروز شدهايد و امتحان الهي را خوب پس دادهايد. مگر سرور شهيدان، حسين(ع)، تمام فرزندانش را در راه خدا فدا نكرد؟ من هم به پيروي از امام خود، بايد اينگونه باشم و خود را فداي اسلام كنم. مگر همة ما از خدا نيستيم و بسوي الله بازگشت نمينمائيم؟ پس چه بهتر كه من در ميدان نبرد به سوي الله بازگردم و شما هم فرزند عزيزي به پيشگاه خداي متعال، هديه فرستاده و خداوند هم در مقابل، بهشت جاودانه به من ارزاني مينمايد. ميدانيد كه شهادت ناگوار نيست، بلكه شهادت عبارت است از پايان دادن به فروغ درخشان حيات در كمال هوشياري و آزادي؛ و آشنايي با ماهيت حيات كه از ديدگاه معمولي عقل و خرد، در متن طبيعت، مطلوب مطلق ميباشد، در راه وصول به هدفي كه والاتر از حيات طبيعي است. پس من و شما به سعادت رسيده و باكي نداريم. شما كه قلب و جان من هستيد؛ شما در حق من هيچگونه كوتاهي نكردهايد و من آنچه كه شايستة فرزندي بود، نتوانستم ادا بنمايم. اميدوارم مرا ببخشيد و در نزد پروردگار، شفيع من باشيد. پدرم و مادرم! پس از هر راز و نياز با خداي خود براي خميني كبير دعا كنيد تا خداوند، عمر طولاني به ايشان عطا بفرمايد تا حكومت اسلامي را به اتمام رسانده تحويل دهد.
اما ملّت شريف! شما را سفارش مينمايم به تقوي و نظم در زندگي خود و اصلاح امور خود و نيز به نماز و روزه و احترام به همسايگان و احترام و نوازش و پرورش يتيمان و پر كردن مسجدها و امر به معروف و نهي از منكر و جهاد در راه خدا و ياري مظلوم و دشمني با ظالمان و ستمگران.
اما تو خواهر! رعايت كردن حجاب؛ برادر و خواهر و خويشان! اكنون كه ملّت و دين و مملكت اسلامي از طرف اجانب و كفّار، مورد هجوم قرار گرفته، در اينصورت، دفاع از ناموس و كشور اسلامي واجب است. من كه در جبهة حق عليه باطل هستم، شايد خداوند شهادت را نصيبم بنمايد؛ اگر چنانچه در طول زندگي اين بندة خدا و در بين شما، گناهي را از من ديدهايد، به ديدة اِغماض بگيريد و ببخشيد.
خداوندا! عمر امام عزيز را بلند گردان. به بلندي انقلاب مهدي (عج) خميني را نگهدار. خداوندا! به ملّت شريف ما، معرفت شناخت قرآن و عمل كردن به آن، عنايت بفرما. خداوندا! ملّت ارجمند و شريف ما را در راه رسيدن به اهداف عالية اسلام به رهبري امام خميني و روحانيت اصيل، ياري بنما. خداوندا! طنين بانگ الله اكبر را به سرتاسر جهان، بيفكن و مستضعفان را بر مستكبران پيروز بگردان و بيش از اين، امّت مستضعفان را زير چكمة دژخيمان و مستكبران قرار نده. خداوندا! شهيدان تاريخ از هابيل گرفته تا امام حسين (ع) و امام حسن (ع) و تا شهداي صفين و جمل و نهروان و تا عاشوراي حسيني و از شهداي عاشورا تا 15 خرداد و از شهدا 15 خرداد تا 7 تير و از شهداي 7 تير تا 8 شهريور «روز شهادت باهنر و رجايي» و شهداي 8 شهريور تا شهداي فتحالمبين و از شهداي فتحالمبين تا اين ساعت را ببخش و بيامرز و در جوار محمّد و آل محمّد قرارشان بده.
كتابهايي كه دارم را در اختيار بنياد شهيد قرار دهيد تا از آن استفاده بنمايند. در ايّامي كه مدّت 15 ماه يا 17 ماه، در تربيت معلّم بودهام، هر ماه 300 تومان حقوق ميگرفتهام. اگر خمس و سهم بر آن تعلّق ميگيرد، پرداخت نماييد.
نصيحتي هم مينمايم به معلمين هرچند كه گستاخي است. چون من خودم شيفتة تعليم و تربيت هستم، اين اجازه را به خود ميدهم كه سخني هم با شما بگويم.
اي معلّمين! شما امانتداران الهي هستيد و امانت شما سواي امانتهاي ديگران است. امانت شما انسانيت است. سعي و كوشش بنمائيد انسانهايي با ايمان و تقوي بسازيد. بدانيد اين امانتها، انسانهاي فردايند كه جامعه را ميسازند. يك خندقي بسازيد كه انديشههاي غربي و شرقي وارد ذهن بچهها نشود و انديشة شرقي و غربي را از فكر و ذهن آنها بيرون بكشيد، زيرا چنانچه فرهنگ ما غير اسلامي شد و به سوي شرق و غرب رفت، مشكل است بتوانيم فرهنگ را اسلامي كنيم. حملة نظامي را ميشود دفع كرد و متجاوز را ميشود از خاك، بيرون كرد، ولي در مورد انديشهها مشكل است. بدانيد تمام ضربههايي كه خوردهايم، از همين انديشهها و افكار غيراسلامي بوده است. به اميد اينكه بتوانيد انسانهايي خداشناس تحويل جامعه بدهيد و فرهنگ را به سوي فرهنگ اصيل اسلامي بكشانيد. به اميد آن روز انشاءا... تعالي.
برادر! جسدم را هر جاييكه مايل هستيد و گرفتاري برايتان ايجاد نميكند، دفن بنمايد. اما اگر از من بخواهيد، دلم ميخواهد قبر مرا كنار سرور شهيدان و سيّدالشّهداي جنوب، جناب آقاي سيّدميربهزاد شهرياري دفن بنمائيد. در مرگ من گريه نكنيد و خواهش ميكنم خودتان را اذيت نكنيد.
«والسّلام عليكم و رحمه الله و بركاته»
بندة خدا سيد مرتضي طاهري ـ 9/12/1361
خدايا، خدايا تا انقلاب مهدي خميني را نگهدار
خاطرات
مادر شهيد:
در يكي از روزهاي نزديك به پيروزي انقلاب، مردم شهر خورموج راهپيمايي با شكوهي را عليه رژيم طاغوت برگزار كردند. شهيد طاهري نيز در آن راهپيمايي، فعّالانه شركت داشت. در آن زمان، خانهاي نزديك ترمينال، كنار كارخانة يخ وجود داشت كه خانوادة فاسدي در آن زندگي ميكرد. بيشتر اعضاي آن خانواده، زن بودند و در ايجاد فساد و تباهي در سطح شهر و گسترش فساد و فحشا در بين جوانان، نقش قابل توجّهي داشتند. تعدادي از جوانان مؤمن و انقلابيِ حاضر در راهپيمايي، تصميم گرفتند پس از پايان مراسم، به سراغ آن خانواده رفته و با اِعمال برخورد قهرآميز، آنان را وادار به ترك شهر خورموج نمايند. بالأخره در اواخر مراسم راهپيمايي اين كار صورت گرفت و عدّهاي از جوانان مؤمن و غيور، با حضور در اطراف آن خانه، ضمن سر دادن شعارهايي عليه عاملين فساد و فحشا، با پرتاب سنگ و چوب، اقدام به بيرون کردن اعضاي آن خانوادة پليد و شيطاني نمودند. اين وضعيت كم كم به سمت خشونتِ غيرقابلِ كنترل، پيش ميرفت. در اين اثنا، شهيد طاهري كه خود از مخالفين سرسخت آن خانواده بود، جهت جلوگيري از گسترش هر چه بيشتر خشونت و گرفتن هرگونه بهانه از مأمورين انتظامي رژيم ستمشاهي براي برخورد با نيروهاي مؤمن و انقلابي، با همة توان وارد عمل شد و موفّق گرديد جمعيت خشمگين را آرام نمايد، امّا در عين حال، قاطعانه و به صراحت به اعضاي آن خانوادة فاسد اعلام كرد: «شما بايد هر چه سريعتر اينجا را ترك كنيد و به جاي ديگري برويد؛ ديگر نميتوانيد در اين شهر زندگي كنيد. اين شهر، مذهبي و ديني است و جاي افراد فاسق و فاسدي همچون شما نيست.» آن خانواده پس از صحبتهاي شهيد سيّدمرتضي طاهري متقاعد شدند كه در اولين فرصت، از خورموج بيرون روند. جمعيّت در حال متفرّقشدن بود كه مأمورين ژاندارمري سر رسيدند و جوانان انقلابي را به باد كتك گرفتند و عدّهاي از آنها را نيز دستگير كردند. از جملة دستگيرشدگان، شهيد طاهري بود كه اتّفاقاً چند ضربة باتوم نيز از سوي ژاندارمها به ايشان وارد گرديد. مأمورين رژيم، اين شهيد را سوار جيپ ژاندارمري كرده با خود بردند. در بين راه، شهيد طاهري به آنان توضيح داد كه من براي آرام كردن اوضاع و جلوگيري از بينظمي تلاش كردهام و هدفم اِعمال شيوهاي مؤثّر و مسالمت آميز جهت حل مشكلِ وجود اين خانوادة فاسد بوده است. بالأخره مأمورين ژاندارمري متقاعد شدند و ايشان را آزاد نمودند.
در اولين شبِ عمليات بيتالمقدّس، يكي از دوستان و همرزمان شهيد طاهري بنا بود به عنوان تخريبچي، جهت خُنثي كردن مين به خطّ مقدّم برود. شهيد طاهري به او گفت: «تو متأهلي و زن و بچه داري و در فرصت ديگري به خط مقدم برو. بگذار تا امشب من به جاي تو بروم.» اين شهيد بزرگوار با اصرار زياد، هم آن شخص و هم فرماندة گروهان را راضي كرد تا به جاي دوستش به خط مقدّم برود. نزديك ساعت 10 شب بود كه خود را مهيّاي رفتن به خط مقدّم جبهه كرد و ايثارگرانه همراه با تني چند از ديگر همرزمانش براي خنثي كردن مين، به منطقة مورد نظر حركت كرد.
پس از رسيدن به آن محل، همراه با همرزمانش، مأموريت محوّله را به خوبي انجام دادند، اما در حين بازگشت، ماشين آنان هدف اصابت خمپارة دشمن قرار گرفت و شهيد طاهري كه به جاي دوستش به مأموريت رفته بود و هميشه دوست داشت اولين شهيد روستا باشد، به شهادت رسيد.
در يكي از روزهاي نزديك به پيروزي انقلاب، مردم شهر خورموج راهپيمايي با شكوهي را عليه رژيم طاغوت برگزار كردند. شهيد طاهري نيز در آن راهپيمايي، فعّالانه شركت داشت. در آن زمان، خانهاي نزديك ترمينال، كنار كارخانة يخ وجود داشت كه خانوادة فاسدي در آن زندگي ميكرد. بيشتر اعضاي آن خانواده، زن بودند و در ايجاد فساد و تباهي در سطح شهر و گسترش فساد و فحشا در بين جوانان، نقش قابل توجّهي داشتند. تعدادي از جوانان مؤمن و انقلابيِ حاضر در راهپيمايي، تصميم گرفتند پس از پايان مراسم، به سراغ آن خانواده رفته و با اِعمال برخورد قهرآميز، آنان را وادار به ترك شهر خورموج نمايند. بالأخره در اواخر مراسم راهپيمايي اين كار صورت گرفت و عدّهاي از جوانان مؤمن و غيور، با حضور در اطراف آن خانه، ضمن سر دادن شعارهايي عليه عاملين فساد و فحشا، با پرتاب سنگ و چوب، اقدام به بيرون کردن اعضاي آن خانوادة پليد و شيطاني نمودند. اين وضعيت كم كم به سمت خشونتِ غيرقابلِ كنترل، پيش ميرفت. در اين اثنا، شهيد طاهري كه خود از مخالفين سرسخت آن خانواده بود، جهت جلوگيري از گسترش هر چه بيشتر خشونت و گرفتن هرگونه بهانه از مأمورين انتظامي رژيم ستمشاهي براي برخورد با نيروهاي مؤمن و انقلابي، با همة توان وارد عمل شد و موفّق گرديد جمعيت خشمگين را آرام نمايد، امّا در عين حال، قاطعانه و به صراحت به اعضاي آن خانوادة فاسد اعلام كرد: «شما بايد هر چه سريعتر اينجا را ترك كنيد و به جاي ديگري برويد؛ ديگر نميتوانيد در اين شهر زندگي كنيد. اين شهر، مذهبي و ديني است و جاي افراد فاسق و فاسدي همچون شما نيست.» آن خانواده پس از صحبتهاي شهيد سيّدمرتضي طاهري متقاعد شدند كه در اولين فرصت، از خورموج بيرون روند. جمعيّت در حال متفرّقشدن بود كه مأمورين ژاندارمري سر رسيدند و جوانان انقلابي را به باد كتك گرفتند و عدّهاي از آنها را نيز دستگير كردند. از جملة دستگيرشدگان، شهيد طاهري بود كه اتّفاقاً چند ضربة باتوم نيز از سوي ژاندارمها به ايشان وارد گرديد. مأمورين رژيم، اين شهيد را سوار جيپ ژاندارمري كرده با خود بردند. در بين راه، شهيد طاهري به آنان توضيح داد كه من براي آرام كردن اوضاع و جلوگيري از بينظمي تلاش كردهام و هدفم اِعمال شيوهاي مؤثّر و مسالمت آميز جهت حل مشكلِ وجود اين خانوادة فاسد بوده است. بالأخره مأمورين ژاندارمري متقاعد شدند و ايشان را آزاد نمودند.
در اولين شبِ عمليات بيتالمقدّس، يكي از دوستان و همرزمان شهيد طاهري بنا بود به عنوان تخريبچي، جهت خُنثي كردن مين به خطّ مقدّم برود. شهيد طاهري به او گفت: «تو متأهلي و زن و بچه داري و در فرصت ديگري به خط مقدم برو. بگذار تا امشب من به جاي تو بروم.» اين شهيد بزرگوار با اصرار زياد، هم آن شخص و هم فرماندة گروهان را راضي كرد تا به جاي دوستش به خط مقدّم برود. نزديك ساعت 10 شب بود كه خود را مهيّاي رفتن به خط مقدّم جبهه كرد و ايثارگرانه همراه با تني چند از ديگر همرزمانش براي خنثي كردن مين، به منطقة مورد نظر حركت كرد.
پس از رسيدن به آن محل، همراه با همرزمانش، مأموريت محوّله را به خوبي انجام دادند، اما در حين بازگشت، ماشين آنان هدف اصابت خمپارة دشمن قرار گرفت و شهيد طاهري كه به جاي دوستش به مأموريت رفته بود و هميشه دوست داشت اولين شهيد روستا باشد، به شهادت رسيد.
آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
سيراب، ولي ز چشمة عرفان بود
حقپرور و حقمرام و دلبستة حق
حقجوي و بهحق، حقيقتعريان بود
اين سيّد پاك، «مرتضي طاهري» است
سرباز خدا، معلّم قـرآن بود
در پاكدلي، يگانة دوران بود
شايستة نام ناميِ انسان بود
انوار شرف، به روي پيشاني داشت
انگشتنما، به قدرتِ ايمان بود
آن كالبدِ نحيف و آن جسمِ لطيف
سر تا به قدم، نمايشي از جان بود
در باطنِ او، نهفته غمهاي بزرگ
هرچند كه لبش خندان بود
توفنه و بيقرار، چون اقيانوس
امّا به اراده، هيبتِ طوفان بود
در سينة باصفاي آيينة او
درياي دلي چنين پنهان بود
از خون سرش، بهار شد خرّمشهر
تا لحظة عشق، بر سر پيمان بود
با بال دعا، به اوجِ شب پر ميزد
احمد منصوري
حقپرور و حقمرام و دلبستة حق
حقجوي و بهحق، حقيقتعريان بود
اين سيّد پاك، «مرتضي طاهري» است
سرباز خدا، معلّم قـرآن بود
در پاكدلي، يگانة دوران بود
شايستة نام ناميِ انسان بود
انوار شرف، به روي پيشاني داشت
انگشتنما، به قدرتِ ايمان بود
آن كالبدِ نحيف و آن جسمِ لطيف
سر تا به قدم، نمايشي از جان بود
در باطنِ او، نهفته غمهاي بزرگ
هرچند كه لبش خندان بود
توفنه و بيقرار، چون اقيانوس
امّا به اراده، هيبتِ طوفان بود
در سينة باصفاي آيينة او
درياي دلي چنين پنهان بود
از خون سرش، بهار شد خرّمشهر
تا لحظة عشق، بر سر پيمان بود
با بال دعا، به اوجِ شب پر ميزد
احمد منصوري
لینک کپی شد
نظر شما
