بوي ريواس
بوي ريواس ميداد. همه تنش انگار عطر ريواس داشت. من داشتم درس فردايم را حاضر ميكردم كه يههو ، ناغافل آمد تو. شكل خودم بود. با يك چادر عربي و شله كه گردي صورتش را گذاشته بود بيرون. نميدانم چطور شناختمش ، شايد چون شكل خودم بود.
بغلش كردم ، گفتم : "يما ، يما."
سفت بغلم كرد. نشاندم روي پاهايش. يك لحظه فكر كردم انگار همه عمر توي بغل يمايم نشسته بودهام."
مادرم گفت : "درس داشتي ، مزاحمت شدم." گفتم : "يما ... يما درس ندارم.
تو را ميخواهم. منتظر تو بودم."
يمايم شروع كرد عربي حرف زدن. داشت حرف بچگي هايم را ميزد.
نخلها ، خوب يادم ميآيد.
پدرم خودش را با طناب محكم بسته بود روي نخل و همان بالا داشت رطب ميچيد و من همين پايين نشسته بودم توي سبد يمايم بازي ميكردم.
يما داشت حصير ميبافت و زير لب براي من آواز ميخواند.
بعد نميدانم چرا آسمان سياه شد. انگار كه همه وسعت آسمان شده باشد سايه. زنها داد ميزدند "طياره ... طياره". آسمان شده بود طياره. صداي ممتد بوق به غرش طياره آميخته بود. مردها از نخلها آمده بودند پايين.
نخلها سر به آسمان داشتند. نخلها ديدهبان همه روستا شدند.
طيارهها يك دفعه دهان گشودند.
آسمان سياهتر شد. جسمهاي بزرگ و نوك تيز با شتاب ميآمدند سمت ما.
من توي سبد بودم. گريه ميكردم. يمايم را ميخواستم. جسمها كه رسيدند روي زمين ، همه چيز ، انگار همه هستي شد آتش. شد دود. همه نخلستان ، همه زمين ، همه آدمها ، سوخته ، دود شدند ، رفتند به آسمان.
دستم را محكم به سبد گرفتم. جيغ ميكشيدم. گريه ميكردم.
پرت شده بودم روي آب ، روي شط و شط داغ. از دستهايم خون ميآمد.
دستهايم از چيزهاي آهني ريز ميسوخت و خون ميآمد. صورتم زخم بود. دستهايم را ميكردم توي آب و يمايم را صدا ميكردم.
يمايم نبود. پدرم نبود. همه نخلستان انگار نبود. همه جا دود بود و آتش.
فرياد زنها ، فرياد مردها كه توي آتش داشتند ميسوختند و خاكستر ميشدند.
يما ... يما ... يما ...
بيدار كه شدم ، جاي ديگري بودم. نخل نبود. شط هم نبود. ديوارهاي روشن و سقف بلند سفيد بود. يك يماي سفيد هم بود. به يماي سفيد پوش غريبي كردم.
اخم كردم و بعد براي يماي سفيد پوش گريه كردم.
***
حالا سالها است زير سقف و ديوارهاي ديگري هستم. نشستهام زير درخت انار، درس فردايم را حاضر ميكنم. نميدانم يك دفعه از كجا بوي ريواس آمد. بوي مادرم : يما.
بغلش كردم ، گفتم : "يما ، يما."
سفت بغلم كرد. نشاندم روي پاهايش. يك لحظه فكر كردم انگار همه عمر توي بغل يمايم نشسته بودهام."
مادرم گفت : "درس داشتي ، مزاحمت شدم." گفتم : "يما ... يما درس ندارم.
تو را ميخواهم. منتظر تو بودم."
يمايم شروع كرد عربي حرف زدن. داشت حرف بچگي هايم را ميزد.
نخلها ، خوب يادم ميآيد.
پدرم خودش را با طناب محكم بسته بود روي نخل و همان بالا داشت رطب ميچيد و من همين پايين نشسته بودم توي سبد يمايم بازي ميكردم.
يما داشت حصير ميبافت و زير لب براي من آواز ميخواند.
بعد نميدانم چرا آسمان سياه شد. انگار كه همه وسعت آسمان شده باشد سايه. زنها داد ميزدند "طياره ... طياره". آسمان شده بود طياره. صداي ممتد بوق به غرش طياره آميخته بود. مردها از نخلها آمده بودند پايين.
نخلها سر به آسمان داشتند. نخلها ديدهبان همه روستا شدند.
طيارهها يك دفعه دهان گشودند.
آسمان سياهتر شد. جسمهاي بزرگ و نوك تيز با شتاب ميآمدند سمت ما.
من توي سبد بودم. گريه ميكردم. يمايم را ميخواستم. جسمها كه رسيدند روي زمين ، همه چيز ، انگار همه هستي شد آتش. شد دود. همه نخلستان ، همه زمين ، همه آدمها ، سوخته ، دود شدند ، رفتند به آسمان.
دستم را محكم به سبد گرفتم. جيغ ميكشيدم. گريه ميكردم.
پرت شده بودم روي آب ، روي شط و شط داغ. از دستهايم خون ميآمد.
دستهايم از چيزهاي آهني ريز ميسوخت و خون ميآمد. صورتم زخم بود. دستهايم را ميكردم توي آب و يمايم را صدا ميكردم.
يمايم نبود. پدرم نبود. همه نخلستان انگار نبود. همه جا دود بود و آتش.
فرياد زنها ، فرياد مردها كه توي آتش داشتند ميسوختند و خاكستر ميشدند.
يما ... يما ... يما ...
بيدار كه شدم ، جاي ديگري بودم. نخل نبود. شط هم نبود. ديوارهاي روشن و سقف بلند سفيد بود. يك يماي سفيد هم بود. به يماي سفيد پوش غريبي كردم.
اخم كردم و بعد براي يماي سفيد پوش گريه كردم.
***
حالا سالها است زير سقف و ديوارهاي ديگري هستم. نشستهام زير درخت انار، درس فردايم را حاضر ميكنم. نميدانم يك دفعه از كجا بوي ريواس آمد. بوي مادرم : يما.
لینک کپی شد
نظر شما
