حسين فقيه
شهيد در مأموريتهاي مختلفي از جمله در « بندرعباس »– جزيره« هرمز» و« قشم» شركت ميكند. مدتي مسئول بسيج «دلوار» ميشود، سپس مسئوليت بسيج «جم» و« ريز» را به عهده ميگيرد. مدتي هم در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در «بوشهر» خدمت ميكند. سپس به مدت چهار ماه به وي مأموريت داده ميشود جهت انجام امور ويژه به «جهرم» برود. پس از اتمام دوره مذكور، چند ماهي جهت خدمت به «خورموج »ميرود وبعد از آن به علت فعاليتهاي چشمگير، مسئول سازماندهي و فرماندهي در بسيج« اهرم »ميشود. مسئوليت دوساله او در «اهرم» با اعزام صدها نيروي بسيجي به جبههها و جذب و انتقال كمكهاي مردمي چشمگيرتر ميشود. حضور مستمر در اعزامها، تداركات مراسم مختلف و خصلتهاي نيكو و برجسته شهيد در اين شهرستان ماندگار است. پس از خدمات و ايثارگريهاي فراوان در جبههها و پشت جبههها، سرانجام همراه سپاه عظيم محمد رسول الله(ص) عازم جبهه ميشود و به همراه گردان «مالك اشتر» در عمليات «كربلاي 4 »شركت ميكند و در ناحيه اروند كنار در تاريخ 4/10/1365 به فيض شهادت نائل ميشود.
شهيد به حدي به قرآن عشق و علاقه داشت كه در دوره دبستان در مدت 20 روز موفق به ختم قرآن شد و در تمام زندگي نوراني خود، صبحها چند صفحه از قرآن مجيد را تلاوت ميكرد. از همان كودكي موفق به انجام فرايض ديني شد. نماز وروزه را قبل از بلوغ به خوبي انجام ميداد و تابستانها خود براي بچهها مدرس قرآن ميشد و در طول هفته دعاهاي توسل – كميل – ندبه و زيارت عاشورا را با صوت ميخواند و صداي او بسيار دلنشين و محزون بود.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد
وصيت نامه
بسم رب الشهداءوالصديقين
اينجانب حسين فقيه كه خداوند بار ديگر توفيق عنايت فرمود و اين بنده حقير را به جهاد در راه خدا هدايت فرمود و اكنون كه در جبههها و در ميان رزمندگان اسلام هستم لازم دانستم كه چند كلمهاي به عنوان وصيت به امت شهيدپرور و دوستان و آشنايان عرض كنم:
اي امت حزب الله و هميشه در صحنه! بدانيد و آگاه باشيد كه اين جنگ بين اسلام و كفر است، امروز تمام كفار و منافقين دست به دست همديگر دادهاند و بر عليه اسلام واحد شدهاند تا اين اسلام عزيز كه گرانبهاترين نعمت به دست ما رسيده را به نابودي بكشند، پس بنابر اين در اين لحظات حساس و سرنوشت ساز در اين مقطع زماني وظيفه ما چيست؟ وظيفه ما در اين شرايط كنوني بسيار روشن است و امام امت فرمودند سيد الشهداء وظيفه ما را روشن كرده است. آري سيد الشهداء در روز عالم سوز عاشورا تكليف براي همه شيعيان جهان بخصوص براي ملت ايران معين كرد و همچنين قرآن كريم راه را براي ما مشخص كرده است. پس بيائيد و اسلام را ياري كنيد تا فرداي قيامت در پيشگاه باريتعالي شرمنده نباشيم. خداوندا چگونه تو را شكر كنم و با چه زباني تو را سپاس گويم كه اين حقير گنهكار را در آخرين لحظات به سوي خودت دعوت كردي و توفيق جهاد و مرگ در راهت را نصيب من كردي، زيرا من در حياتم نتوانستم خدمتي كنم شايد مرگم خدمتي هر چند كوچك باشد. بار خدايا! تو ميداني آرزويم اين بود كه فرداي قيامت در جلوي فرزند زهرا، حسين(ع) شرمنده نباشم و اين تو بودي كه توفيق لبيك گفتن به نداي مظلوم كربلا به من عنايت فرمودي، خدايا! اين لبيك را از ما بشنو و ما را از ياران حسين(ع) قرار بده و اما اي ياران و دوستان و اي برادران عزيز قدر اين انقلاب و امام عزيز اين فرزند راستين امام حسين(ع) را بدانيد، و به فرامين ايشان كه چراغ هدايت ماست گوش دهيد. زيرا اين امام بزرگوار بود كه ما را به سعادت و سربلندي رساند و اين عزت و افتخار كه ما در دنيا داريم از بركات رهبري است، و در جهت پيروزي اسلام و انقلاب و خدمت براي امت مسلمان هرگز خستگي به خود راه ندهيد كه اگر شب و روز كار كنيم و زحمت بكشيم باز براي انقلاب و اسلام كاري نكردهايم، زيرا هرچه داريم از خدا داريم، اگر بخواهم مطلبي يا مسئلهاي به عنوان ارشاد يا راهنمائي مطرح كنم هرگز اين اجازه را به خود نميدهم زيرا امت ما الحمد لله عملاً ثابت كرده و امروز دنيا درس شجاعت و شهامت و آزادگي از اين ملت ميآموزد. من از همه برادران عزيز كه در ميان آنان بوده و به عنوان خدمتگذار در خدمت آنان بودم ميخواهم اگر چنانچه بدي از اين بنده ديدهاند مرا ببخشند و حلال كنند.
و اما اي پدر و مادر عزيزم! نميدانم برا شما چه بگويم زيرا در وصف خوبي و مهرباني شما زبان قاصراست و قلم ناتوان و ميدانم كه مرگ من براي شما مشكل است، اما چارهاي نيست جز صبر و بردباري، آن چنان صبر كنيد كه خدا از شما راضي شود گرچه ميدانم زحمتهاي زيادي براي من كشيديد اما من نتوانستم كه زحمتهاي شما را جبران كنم ولي اميدوارم كه فرداي قيامت در برابر پيشگاه خداوند بزرگ و پيامبر گرامي اسلام روسفيد باشيد و حتماً ميدانم افتخار خواهيد كرد كه يك قرباني در راه خدا داديد و از خدا بخواهيد تا از شما بپذيرد اگر خواستيد براي من گريه كنيد براي مظلوميت حسينبن علي(ع) گريه كنيد. به شما پدر ومادرم و برادرانم وخانواده عرض ميكنم كه جان شما و جان فرزندانم تا ميتوانيد از آنها مواظبت كنيد و در تربيت آنان كوشا باشيد و آنگونه آنان را تربيت كنيد كه براي جامعه اسلامي مفيد باشند گرچه من خودم نتوانستم پدري خوب و مهربان براي آنان باشم و كاري براي آنان انجام دهم اما شما اين كار را خواهيد كرد. در پايان از همه برادران و دوستان ميخواهم كه مرا ببخشند و حلال كنند و از برادران بسيجي ميخواهم كه همچنان بسيج را گرم نگه دارند و نگذارند تا خدائي نكرده بسيج تضعيف شود يا اينكه افراد ناباب در بسيج راه پيدا كنند. خداوند امام عزيز را براي حفظ اسلام نگه دارد. اسلام و مسلمين را پيروز بگرداند و دشمنان اسلام را نابود كند.
والسلام عليكم و رحمة الله و بركاته. حسين فقيه
خاطرات
پدر شهيد:
يك روز حسين كه فرزندش خيلي مريض بود و من هم كاري داشتم كه مشغول انجام آن بودم، آمد و به من كمك كرد. گفتم: فرزندت را ببر دكتر. گفت: كمك به شما واجبتر است، خدا به او شفا ميدهد.
وقتي حسين ميخواست به جبهه برود، به او گفتم: عزيزم صبر كن تا دو برادرت كه به جبهه رفتهاند، برگردند و بعد تو برو. گفت: پدر جان هر كسي وظيفهاي دارد؛ آنها جاي خودشان ومن هم جاي خودم.
حسين وقتي ميخواست جشن عروسي بگيرد، گفت: ميخواهم با لباس پاسداري در جشن عروسي شركت كنم و با برگزاري دعاي كميل، خير و بركت به زندگي بدهم و از فيض شب جمعه و دعاي كميل محروم نشوم.
همسر شهيد:
من و شهيد حسين فقيه سه سال با هم زندگي كرديم و اواخر سال سوم زندگيمان به شهادت رسيد. كمتر وقت را در خانه بود. اكثر مواقع ساعت 12 نيمه شب به خانه برميگشت. زندگي و كار او خدمت بود و فعاليت. بعضي مواقع هم براي جمعآوري نان، خرما و ساير مايحتاج رزمندگان به روستاهاي اطراف ميرفت، اما با تمام اوصاف نهايت همكاري و ادب را نسبت به من داشت.
نماز شب را ترك نميكرد. شبي با شهيد «مهدوي» خانه ما بودند و همسر شهيد« مهدوي» هم بود. رو به ما كرد و گفت: وقتي ما دو نفر شهيد شديم، شما خودتان مشكلتان را حل كنيد و به بنياد شهيد نرويد. ما نيز تا كنون بعد از شهادت آنها به بنياد نرفته و سعي كردهايم خودمان مسائل پيش آمده را حل كنيم.
شب آخري كه ميخواست به جبهه برود، داشت خرما براي رزمندگان را بستهبندي ميكرد. دست بر سر مسعود، پسرمان، كشيد و گفت: زود بزرگ شو و بيا جاي من و به پسر دوممان محمد گفت: دَرسَت را بخوان و به جامعه خدمت كن و رو به من كرد و گفت: جان تو و جان بچهها.
برادر شهيد:
ساعت 9 صبح 15/9/64 با ميني بوسي كه خود شهيد فقيه رانندگي آن را به عهده داشتند، به سوي جبهه حركت كردند. باتفاق تعداد زيادي از رزمندگان در حاليكه در رانندگي تسلط كافي نداشتند و ميترسيدم، ولي بحمد الله صحيح و سالم به جبهه رسيدند و اين ديدار، ديدار آخر بود كه نور عجيبي در چشم شهيد ميدرخشيد.
پس از عمليات كربلاي 4 و شهادت جمعي از عزيزان، از همرزمانش سراغ حسين را گرفتم؛ خبري نداشتند. از آقاي سيد حيدر دستغيبي كه مسئول اسامي شهداء بودند، سؤال كردم. اظهار بياطلاعي كردند. تا اينكه سه روز پس از حوادث در تماس با بيمارستانهاي كشور، خودم به مقر معراج الشهداء در غرب اهواز رفتم و پيكر حسين را شناسائي كردم و ترتيب انتقال شهيد را به محل دادم وخودم زودتر برگشتم. در مواجهه با پدر و مادرم حرفي براي گفتن نداشتم، ولي آنها با صبر و حوصله شهادت حسين را عنايت خداوند دانستند.
قبل از اينكه پيكر مطهر شهيد را به خورموج بياوريم، به پيشنهاد مردم شهيد پرور اهرم، پيكر مطهر شهيد را در اهرم تشييع كرديم، زيرا سالهاي متمادي شهيد با خدمت به مردم و بسيجيان اين شهر، مورد علاقه همه مردم بود و الحق مثل فرزند عزيزي از اين شهيد قدرداني كردند.
خبر شهادت رسمي ايشان را كسي به ما نداد. البته زمزمههايي ميشد، ولي قطعي نبود و در مورد سرنوشت شهيد، خبر رسمي و اطلاع دقيقي به ما نميدادند تا اينكه خودم قضيه را پيگيري كردم و پيكر مطهرش را در معراج الشهداي اهواز پيدا كردم.
آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
شد شهيــد راه ديــن و عتـــرت و قــــرآن فقيــه
جان نثار كــوي پـاك حضــرت سبحـان فقيــه
او بـه حـق ســربـاز پـاك و رهـرو راه حسيــن
شاهـدي از كــربـلاي شــاه مظلـومــان فقيــه
عـــابـد وارستـــهاي در اوج پــاك كبـــريـــا
چلچـراغ روشنـي در خلــوت عــرفــان فقيــه
خــون سـرخـش نـوبهـار سيـنههـاي عـاشقـان
در كـويـر سينـههـا چــون نعمـت بـاران فقيــه
او شهيــد راه حـــق در كــربـلاي چــار بــود
جـان نثـار بــيريــاي مكتـــب قـــرآن فقيــه
در كـنار رود ارونـد از سـرجـانـش گــذشــت
تــا نمــايـد اســتوار آن رشتـــه پيمــان فقيـه
ديدمش با لطف يزدان – از شهادت گشته اسـت
همنشين با اهل بيت حق – در جنت رضوان فقيه
سيد محمد رضا هاشميزاده
