محمد توپال
«محمد توپال» در حین گذراندن خدمت سربازي با فرمان «امام (ره)»مبنی بر فرار از پادگانها ، خدمت را رها کرد.ا و پس از پیروزی انقلاب اسلامی وارد سپاه پاسداران انقلاب اسلامي شد و سرانجام پس از مبارزات زیاد، درعمليات«شکست حصر آبادان» در تاريخ ٥/٧/١٣٦٠ به درجه رفيع شهادت نائل آمد. ايشان سه سال قبل از شهادت ازدواج نموده و ثمره زندگي ايشان يک دختر مي باشد.
«محمد توپال» با وجود برجستگي ها عارفي وارسته بود که جز به خدا و رضاي حق به چيزي نمي انديشيد . اخلاص در عمل از ويژگيهاي بارز او بود . او هميشه خود را خدمتگزار بسيجيان مي دانست و به عشق آنان نفس مي کشيد. بسيجيان هم به تمام وجود به او عشق مي ورزيدند . محمد در جبهه تنها فرمانده نبود بلکه مرادشان بود ، در يک کلمه محمد يک بسيجي رزمنده و يک پاسدار نمونه بود او اهل ولايت بود و پيروي از ولايت را بر خود فرض مي دانست و به ولايت اعتقاد داشت، محمد مصداق روشن « اشداء علي الکفار و رحماء بينهم » بود محمد در عين خضوع و خشوعي که در برابر دلاورمندان بسيجی داشت در مقابله با دشمنان کفار ، همچون شير غرنده . همچو شمشير برنده بود فردي شجاع ، قاطع و محبوب دل همه بود .
منبع:پرونده شهید دربنیاد شهید وامورایثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهید
خاطرات
سه ماه قبل از شهادتشان ازدواج کردند و هنگامي که به جبهه رفتند تأکيد مي کردند که اگر فرزندم به دنيا آمد و دختر بود نام او را طاهره بگذاريد . جالب اينکه وقتي فرزندشان به دنيا آمد دختر بود. حسن پس از شهادت برادرشان به دليل نزديکي خاصي که به هم داشتند خيلي بي قراري مي کرد و مي گفت نمي توانم بعد از برادرم زندگي کنم و مرتب از خداوند بزرگ درجه رفيع شهادت را طلب مي کرد تا اينکه پس از پنج ماه دعاي وي نيز مستجاب شد و به شهادت رسيد .
خبر شهادت فرزند بزرگم را مستقيماً نشنيدم و برادران پاسدار زمان شهادت ايشان فقط خبر زخمی شدن ايشان را به من دادند . وقتي جهت ملاقات وي به شيراز رفتم و مؤفق نشدم ايشان را ببينم ، هنگامي که مراجعت کردم به روستا در مسير منزل مطلع شدم ولي خبر شهادت فرزندم ديگرم حسن از طريق راديو اعلام شد و وقتي خبر شهادت آنها را آن هم با فاصله کم شنيدم خيلي ناراحت شدم ولي خداوند متعال به من و مادر شهيد صبر عنايت فرمود و با عنايت حضرت حق اين مصائب را تحمل کردم .
برادر شهيد :
پدرم تعريف مي کرد که محمد خيلي زحمت می کشيد و خودش رابه هر کار سختي مي زد تا لقمه نان حلالي کسب کند . از مسافر کشي با موتور سيکلت گرفته تا ماهي فروشي و ..... او کار کردن را از بچگي شروع کرده بود . به من خيلي وابسته بود . بار اول که به قطر رفتم با من آمد با اينکه خيلی بچه بود .
بعد از ظهر يکي از روزها در خانه نشسته بودم که يکي از دوستان محمد خبر آورد که محمد و دوستانش در دريای آب قطر دستگير کرده¬اند . محمد آن زمان ره پا دوازده ساله بود با چند نفر ديگر به طور قاچاقي قصد مسافرت به قطر داشتند که چون مجوز ورود را نداشتند آنها را دستگير کرده بودند . با شنيدن اين خبر ناراحت شدم . فرداي آنروز به برازجان رفتم و حدود ساعت هشت صبح بود که به قهوه خانه قنبري برازجان رسيديم . از دور اتوبوس قرمز رنگي ر اديدم که در حال سوار کرد مسافراني بود . صداي «شيراز ... شيراز» شاگرد از دور شنيده مي شد . خود را با عجله به اتوبوس رساندم . بعد از دقايقي حرکت کرد و نزديکهاي ظهر به شيراز رسيديم ، قبلاً چندين بار به شيراز رفته بودم . چون بعضي وقتها با هواپيما از شيراز به قطر مي رفتيم البته در مواقع ضروري ، يکراست به دفتر فروش بليط رفتم . خانمي که در آنجا بود مشغول جمع کردن وسايلش بود . بعداز سلام با عجله برايش توضيح دادم که پسرم را در راه قطردستگير کرده¬اند و بايد سريع به آنجا برسم . براي ساعت ٢ بعد از ظهر به قيمت ١۵۰ يا ٢۰۰ تومان برايم بليط صادر کرد ، خوشحال شدم و به مسافرخانه¬اي رفتم که چند تايي از ديري¬ها آنجا بودند . بعد از قليان و چاي با يک تاکسي که به او ۵ تومان کرايه دادم به فرودگاه آمدم . لحظاتي بعد هواپيما از قطر آمد ومسافران پياده شدند خيلي نگران حال محمد بودم به خاطر اينکه سن و سالي نداشت و مي¬¬دانستم که به خاطر من و کمک کردن به مخارج خانواده به آنجا رفته بود . دقايقي بعد سوار شده و حوالي عصر به قطر رسيديم . وقتي به محل اقامت بچه¬هاي بادوله که اتاق اجاره¬اي و ساده بود رفتم . فقط زاير محمد باقري آنجا بود . از او درباره¬ي بچه¬ها سؤال کردم و او گفت که در « ريحان » زندان هستند . دو نفري به خيابان آمديم و با تاکسي به بازداشتگاه رفتيم و نگهباني که مردي پاکستاني و قد بلند بود توضيح داديم که براي ملاقات آمده¬ايم . براي دقايقي بعد به ما اجازه ورود دادند . وقتي آنها را که حدود ده تا پانزده نفر بودند و محمد را که بين آنها بود ديدم وخيلي خوشحال شدم ، محمد نيزخيلي خوشحال شد . حدود سه ماه زندان بودند و کار من اين شده بود که تا بعد از ظهر کار مي کردم وبعد از کار يکراست به ملاقات او مي رفتم و تمام خستگي¬هايم را فراموش مي کردم و البته در طي اين چند ماه هر وقت که او را مي ديدم خودم را سرزنش مي کردم . بعد از سه ماه آنهارا از قطر اخراج کردند به مقصد بوشهر .
يادم مي آيد همان روز محمد کلاهي حصيري به سر داشت و به من گفت پدر جان من الان براحتي مي توانم فرار کنم ، امّا مشکل من اين است که اين نگهبانها هم تو را مي شناسند و هم دايي¬ام را و ممکن است شما را اذيت کنند . آن روز با چشماني اشکبار ازم جدا شد . روزهاي پيش اگر چه براي هر دومان ناراحت کننده بود ، چرا که او زندان بود و من هم زندان بودن او را نمي توانم تحمل کنم ، امّا حداقل هر روز همديگر را مي ديديم . آن روز بعد از خداحافظي از هم جدا شديم . بعد از ده تا پانزده روز نامه¬اي از محمد به من رسيد و او در نامه¬اش نوشته بود که بعد از رفتن به ايران به بحرين مسافرت کرده و الان در بحرين کار مي کند . پيش يک جهرمي بنام عبدالله هزي کار مي کرد و برايش سبزي مي فروخت . عبدالله هزي خيلي به او اعتماد داشت و آنطور که خودش تعريف مي کرد هيچ وقت با او حساب و کتاب نمي کرد .
آثار منتشر شده در باره ی شهید
سلام اي پدر ، اي آنکه چشمانم تمام عمر، يتيم نديدنت مانده اند. پدر ، روزگار، زخمهايي به چشمان اين دخترت زده است، زخمهايي به جرم نديدنت.
پدر، آنگاه که آهنگ تولد برايم زندگي شد، آسمان چشمان گريان خود را بر سرم باريد و خورشيد با اشعه هاي زرد رنگش دست نوازش بر سرم تاباند و خواست يادگاريهاي تو را بدستم دهد تا دين خود را ادا کرده باشد. آن يادگاري هاي تو نوري به گرمي تمام روزهایي بود که بر سر همه ملت گرمي بخشيده بود.
پدر، گاهي به شلمچه مي روم. خاکهاي شلمچه و چزابه پلاکت را در قلب خود همچو رازي در صندوقچه ي باورها پنهان کرده اند تا هميشه فرياد زند همان آواي الله اکبرت را.
اين خاکها به من مي گويند که روزي خون سرخت لباسش را (لباس زمين ،خاک) همچو طاووسي رنگين کرد و تو بر بالهاي طاووس تا بهشت خدا ،تا معراج خدا پرواز کردي.
پدر، گاهي به نشاني تو تا سنگرهاي خالي مي روم. آخر تنها شاهدان باز گو کننده دلاوري هايت از آن سنگرها و از آن خاکريزها، حرفهاي زيادي برايم مي زنند. ازقرآن کوچکت که تا آخرين لحظه در دستانت بود و خدا را زمزمه مي کردي، از تسبيحت که هميشه با خود داشتي و تسبيحات حضرت زهرا (س) را زمزمه مي کردي برايم مي گويند. سراسر مشحون از ناله هاي توام؛ چرا که چشمهايم تمام عمر، يتيم نديدنت هستند. چه سخت و دردناک و شکننده است براي يتيمي که پدرش را بخواند و بي جواب بماند؛ و اين حديث ماست و غم هجران پدري که اميد ما بوده است.
پدر تو کجايي...
وقتي به آبي آسمان نگاه مي کنم تا شباهت آسمان را با تو پيدا کنم و دليل حرفهاي مادر را بيابم، مي بينم از همه آبي تري و از همه پيداتر. آخر پدر، جواب مادر در برابر تمام انتظارها و سؤالهاي فرزند چهار ساله ات که دست نوازش پدر را مي خواست و هميشه سراغ تو را مي گرفت، اشاره به آسمان بود . مادر مي گفت: کودکم، پدرت پيش خدا رفته و در آسمانهاست. اکنون که دخترت بزرگ شده است، از تمام شبهايي که بر معراج رفتن تو شاهدند، مي خواهد تا تو را برايش معنا کنند.
ای پدر، اين سوختن تنها داغ ما نيست؛ داغ کاروان انسانيت است که مي خواهند تا بر بالاي قله مردانگي ات صعود کنند. تو رفتي و نگفتي ما با اين دل شکسته چه کنيم. تو رفتي و نگفتي که نرگسها قدح چشمهاي خود را از چشمان کدام غمزه ي زار پر کنند.
ای پدر، تو رفتي و نگفتي ماه از اين پس شبها سر بر آستانه کدام سجاده بسايد. مهتاب شبها براي که سجاده نور بگشايد و دامن استجابت براي که بگستراند؟ حيات زمين با آب وضوي چه کسي استمرار يابد و بالهاي فرشتگان که تو را هر بار در سجده نوازش مي کردند، کجايند؟ راستي پدر، براي ديدنت هميشه پرهاي سيمرغ (پرچم کشورم) را به اهتزاز در مي آورم تا هميشه وقت دلتنگي به ديدنم بيايي.
تو زنده اي ، تو زنده اي ...
«فرزندت»
به پدرش مي نويسد:
«پدر! پدر عزيزم!
مي خواهم بر بلندترين قله عشق و اميد ، خانه اي بسازم.»
لاله ديگر شهيد توپال بود زجنس آهن کوپال بود
او به بادوله به سال سي و پنج پاي بنهادش به دنياي پسنج
خانواري مسلم و ديندار داشت جان آگاه و دلي بيدار داشت
در نماز و روزه¬اش سرسخت بود از شراب سرخ او سرمست بود
بود ياور بر امام و انقلاب سرانجامش بود حسن المآب
او به امر رهبرش شد پاسدار تا بر آرد از دل دشمن دمار
تا که شد عازم به ميدان نبرد روي دشمن از نگاهش گشت زرد
از محمد اين وصيت مانده است او چنين در مکتب حق خوانده است
اي پدر زحمت زمن آمد ترا دوست دارم گر ببخشاي مرا
در ره قرآن فدا گردم چه باک يا اَبَت يا اُمِي روحي فِداک
مادرم شرمنده روي توأم جان نداي مهر دلجوي توأم
مادرم گر گشته¬اي از ما ملال مادرم خواهم کني ما را حلال
اي سلام از ما برادرهاي من يار من بر خوان قلم فرساي من
از نماز و روزه¬ات غافل مشو جز به خط رهبرت راهي مرو
چون تولّد يافت فرزندي زما تو بزرگش کن به قرآن و خدا
بعد ما راضي نيم گريان شويد ما نمي ميريم پس خندان شويد
چون که بايد رفت زاين مهمانسرا پس چه بهتر جان دهم بهر خدا
روح او شاداب و راهش مستدام روضه ي روح پرورش بادا به کام
کرم فاطمی
