يحيي فقيه

کد خبر: ۱۱۴۱۲۸
تاریخ انتشار: ۱۶ مهر ۱۳۸۶ - ۰۹:۵۰ - 08October 2007
شهيد« يحيي فقيه» در دامان مادري مهربان و پاك‌سرشت و مؤمنه و پدري كه مدّاح اهلبيت و قاري و مربي قرآن بود، به نيكوترين وجه ممكن تربيت يافت و خلقيات اسلامي و عشق به قرآن و اهلبيت از همان اوان كودكي، در سرشت پاك وي عجين گرديد. پدرش كشاورز بود و در كنار آن دامداري هم مي‌كرد و با رزق حلال، معيشت خانوادة خود را تأمين مي‌نمود. شهيد يحيي از كودكي با اشتياق و علاقمندي فراوان به پدرش كمك مي‌كرد و به خصوص در كار دامداري، بيشترين بار زحمت و مرارت را بر دوش مي‌كشيد. با علاقة شگرفي كه به شعائر اسلامي داشت، نماز اين فريضة بزرگ الهي را در سن هفت سالگي از والدينش فرا گرفت و علاقه‌مندانه و در اول وقت نماز مي‌گزارد و با اينكه بيشتر اوقات را به كار و فعاليت مي‌گذراند، اما تا حد امكان سعي مي‌نمود كه نمازش را در مسجد بگزارد. از سن 8 سالگي روزه گرفتن را آغاز كرد و اين در حالي بود كه سن اندك او اقتضاي انجام اين فريضة نوراني الهي را نداشت بخصوص اينكه سال اول روزه گرفتن او مصادف با برج اسد يا مردادماه كه گرم‌ترين ماه سال مي‌باشد، شده بود. عليرغم اينكه به خاطر گرماي طاقت فرساي تابستان و نبود برق و امكانات خنك كننده و صغر سن، فشار زيادي را تحمل مي‌كرد اما روزة خود را از سحر به افطار مي‌رساند و از اينكه مي‌ديد، او نيز پس از تحمل گرسنگي و تشنگي و خودنگهداري از معاصي، به همراه ساير اعضاي خانواده، توفيق حضور بر سر سفره افطاري را يافته است، در پوست خود نمي‌گنجيد.
از آنجائيكه پدرش مربّي قرآن بود، قرآن را به ميزان دو جزء، نزد ايشان فرا گرفت و اين در حالي بود كه ايشان عملاً سواد خواندن و نوشتن نداشت اما با ضميري روشن كه خداوند متعال به يُمن طينت پاك و سرشت نيكو به ايشان ارزاني داشته بود و نيز به بركت نورانيّت قرآن كريم، موفّق گرديد در سن حدود 10 سالگي اين مقدار از قرآن را فرابگيرد. او پس از رسيدن به سن شش سالگي به مدرسه نيز رفت و حتي تا كلاس دوم ابتدايي را هم در دبستان زائرعباسي گذارد. اما موانعي در راه تداوم تحصيل ايشان بود كه عليرغم علاقة فراوانش به تحصيل، ناچار شد از ادامة تحصيل چشم‌پوشي نمايد. مهمترين علت اين كار، جو حاكم بر مدارس در زمان طاغوت بود. اول اينكه شؤون اسلامي از سوي معلمان مدارس در آن زمان كمتر مراعات مي‌شد و ثانياً محتواي كتب درسي، بعضاً با آموزه‌هاي اسلامي و ديني هيچ سازگاري نداشت. به ويژه آنكه متأسّفانه اين كتب به تصاوير نكبت‌بار خاندان خائن پهلوي نيز آلوده بود. شهيد« يحيي» كه از كودكي با اخلاق اسلامي و ديني تربيت يافته و از سويي ديگر نفرت عميقي از خاندان منحوس پهلوي داشت با مشاهدة تصاوير آنان در كتب درسي، از درس و تحصيل رويگردان مي‌شد و براي او بسيار گران بود كه با نگاه به صفحة كتاب، بجاي اينكه مطلبي رشدآور و آموزنده را در مقابل چشمان خود ببيند، ناخودآگاه تصاوير مشمئزكنندة خانواده پهلوي، ديدگانش را آزار دهد. لذا يك روز هنگامي‌كه عكس شاه را در كتابش مخدوش ساخته و چشمان او را درآورده بود، با مؤاخذة شديد مدير و معلمش واقع مي‌شود و او نيز تا آن موقع كه ديگر كاسة صبرش لبريز شده بود، كتاب‌هايش را به طرفي پرت كرده و در حاليكه شعارهايي را عليه رژيم ستمشاهي پهلوي سر مي‌دهد، از مدرسه خارج مي‌شود و بدينگونه ترك تحصيل مي‌نمايد.
ايشان پس از ترك تحصيل، يكسره به كار و كارگري بالأخص چوپاني مي‌پردازد. شغل ايشان از سن 6 سالگي تا يك‌ماه قبل از اعزام به جبهه غالباً دامداري بوده است. ايشان در زمان كودكي موفق گرديد كه همراه با پدر و مادرش به زيارت مرقد شريف علي بن موسي الرّضا (ع) شرفياب شود. والدين وي در اوايل پيروزي انقلاب، از روستاي «زائر عباسي» به روستاي «مل اشك »نقل مكان كردند.
پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي و نابودي نظام طاغوتي ستمشاهي، نقطة عطفي در زندگي شهيد يحيي فقيه به حساب مي‌آيد. ايشان همانطور كه اشاره گرديد نفرت عميقي از نظام ستمشاهي داشت تا آنجا كه بخاطر اين موضوع ترك تحصيل كرد. با شروع جنگ ظالمانه و تحميلي عراق عليه ايران در آخرين روز از شهريورماه سال 1359 ، شهيد فقيه تمام همّ و غمّش، مصروف اعزام به جبهه‌ و دفاع از مرزهاي ميهن اسلامي بود و خالصانه در اين راه آرزوي شهادت مي‌كرد. اما او در سالهاي 59 و 60 هنوز نوجوان بود و سنش از 15 تا 16 سال تجاوز نمي‌كرد. كوچكي سن شهيد در آن موقع سبب شد تا ايشان نتواند راهي جبهه شود. شهيد« فقيه» در انتخابات سومين دورة رياست‌جمهوري نيز شركت كرد و به حضرت آيه‌الله خامنه‌اي رأي داد.
اگر چه تا سال 1361 نتوانست به جبهه برود اما جهت كمك به رزمندگان اسلام در جبهه، هر كاري را كه از دستش ساخته بود، انجام مي‌داد. با اينكه شغلش چوپاني و كارگري بود و در آمد خاصي نداشت اما هر مقدار پول كه به دستش مي‌آمد، بخش عمدة آن را صرف كمك به جبهه مي‌كرد. او يكبار، همة پولي كه داشت و به مبلغ 200 تومان بود، يكجا به رزمندگان اسلام اهداء كرد. با پسر عمويش شهيد «عبدالحميد فقيه» و نيز با شهيد «سهراب بشاسب» (يا محمد شباب) بسيار صميمي بود و از آنان مي‌خواست تا برايش از جبهه بگويند.
بالاخره پس از ماهها انتظار، در تاريخ 1/7/61 به آرزوي خود رسيد و موفق شد به ميعادگاه مجاهدان في سبيل ا... جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل اعزام شود. البته ايشان آموزش جبهه را قبل از آن به مدت يكماه در پادگان آموزشي شهيد« دستغيب »در«كازرون» فرا گرفته بود.چندين بار به بسيج «خورموج »جهت اعزام به جبهه مراجعه كرد اما به دليل کمي سن از اعزام او به جبهه ممانعت به عمل آورند. پس از اعزام، ابتدا آنها را به شيراز و پس از سازماندهي به اميديه انتقال دادند. در آنجا به خط مقدم جبهه منتقل گرديد و در تيپ امام سجاد (ع) در عمليات محرم شركت كرد. او ابتدا تك تيرانداز بود و سپس مسؤوليتش به عنوان كمك آرپي‌جي زن تغيير كرد. او در طي حضور در عمليات مذكور رشادت‌هاي بسياري را از خود به يادگار گذاشت.

در عمليات محرّم، ايشان به عنوان كمك آرپي‌جي زن، چندين گلولة آرپي‌جي را به پشت خود بسته و دليرمردانه در كنار آرپي‌جي زن حضور داشته است. يكي از ه‌مرزمانش در همان عمليات مي‌گويد :«ما در يك گروهان بوديم و ايشان، جمعيِ دسته 2 بود و تا حد امكان گلولة آرپي‌جي را با خود حمل كرده بود. اين تعداد گلوله، علاوه بر اسلحه و وسايل شخصي‌اش بود. من با مشاهدة اين همه غيرت و مردانگي و خلوص و از خود گذشتگي، او را دعا مي‌كردم. اما با جرأت و شهامت مثال‌زدني‌اش به ما نيز جرأت و قوت قلب مي‌داد. در حوالي پاسگاه شرهاني عراق از يكديگر جدا شديم. در لحظة آخر به من گفت: دعا كن كه من چند عراقي را از پاي درآورم و بعد خودم نيز به شهادت برسم». در بحبوحة نبرد، هنگامي كه شهادت جمعي از همرزمانش را مشاهده مي‌نمايد و عده‌اي را نيمه جان بر روي خاك مي‌بيند با تمام توان نسبت به انتقال آنان به سمت عقب اهتمام مي‌ورزد و پس از يكي دو بار انتقال شهدا و زخمي‌ها به سمت عقب، هنگامي كه قصد بلند كردن پيكر مطهر يكي از شهدا را داشته در اثر اصابت 2 عدد گلوله به ناحية سر، به زمين مي‌افتد و به شهادت مي‌رساند و به آرزوي قلبي خود كه عاشقانه در پي آن بود نائل مي‌شود. شهادت ايشان در ظهر روز 19/8/61 در منطقة عين خوش به وقوع پيوست. 5 روز پس از شهادت، در 24/8/61 طبق سفارش مكرر خودش، او را پس از تشييع جنازه‌اي پرشور و با شكوه، در كنار مزار مطّهر شهيد بزرگوار «سيّد مير بهزاد شهرياري»، به خاك مي‌سپارند.

روزي از روزهاي ماه مبارك رمضان، هوا بسيار گرم بود و« شهيد يحيي» نيز با اينكه هنوز به سن تكليف نرسيده و نوجواني كم سن و سال بود، روزه بود. به دليل كوچكي سن و گرماي شديد هوا، فشار زيادي را تحمل مي‌كرد به ويژه آنكه از تشنگي زياد، رنج مي‌برد. در آن موقع روستاي زائر عباسي از نعمت برق محروم بود و لذا امكان استفاده از وسايل خنك كننده برقي نبود. خانواده «شهيد فقيه» هر روز مقداري يخ تهيه مي‌كردند و به هر يك از اعضاي خانواده، مقداري يخ داده مي‌شد تا براي افطاري خود، نگهدارد. طبيعي است كه افطار كردن با آب سرد و گوارا آنهم پس از تحمّل تشنگي جان‌فرسا و طاقت‌سوزِ ناشي از گرماي تابستان، چه لذّت و آرامشي را به همراه دارد.
بالأخره افطاري فرا مي‌رسد و هر يك از اعضاي خانواده منتظر است كه با گفته شدن اذان مغرب بتواند سهمية آب سرد و گواراي خود را نوش جان نمايد. در همين اثنا، مهمان غريبي از راه مي‌رسد و افطاري را نزد آنان مي‌ماند. شهيد يحيي آن روز بسيار تشنه بود و كام تفتيده‌اش چشم انتظار رسيدن به آب گوارا. اما در اينجا حسّ مهمان‌دوستي و از خودگذشتگي، «يحيي» را وامي‌دارد تا با طيب خاطر، سهمية خود از آب سرد را به مهمان بدهد و خودش از آب معمولي بنوشد و لذا اين عمل شهيد بزرگوار، مصداق اين آية شريفه مي‌شود كه: «وَ يُؤْثِرُونَ عَلي اَنْفُسِهِمْ وَلَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةً»

شخصي كه قبر مادرش در كنار مزار شهيد واقع است، نقل مي‌كند كه در اولين شب خاكسپاري شهيد يحيي فقيه، مادرم را در خواب ديدم در حاليكه لباس سبزي بر تن نموده و چهره نوراني و شادماني به خود گرفته بود. علّت را از ايشان پرسيدم گفتند همة اينها به واسطة شهيدي است كه امشب در جوار من دفن گرديده است.

شهيد «يحيي فقيه» در خانواده، فردي بسيار دوست داشتني بود و اين مسأله ناشي از خلق نيكو و منش بسيار مؤدّبانه و مهربانانه‌اش بود. با اينكه گله‌داري مي‌كرد و طبعاً خستگي فراواني بر‌جسم و روح ايشان تحميل مي‌گرديد، اما هرگز خلق خود را در خانواده به خاطر اين خستگي، ناراحت و گرفته نشان نمي‌داد بلكه اين خستگي را جزء لاينفك زندگي خود به حساب مي‌آورد و با آن خو گرفته بود. هرگز خودخواه نبود و از حقد و حسد، رهيده و بري بود. بسيار ايثار مي‌كرد و در موارد متعدّد، اعضاي خانواده را برخود مقدم مي‌داشت. به معناي واقعي كلمه، فردي بي‌ادّعا بود اما در عين حال، واجد قابليت‌هاي معنوي و شخصيتي بالايي بود. استحكام شخصيتي‌اش عليرغم سن كم، آنچنان بود كه عدم بهره‌مندي‌اش از سواد، هيچ خللي را در خصايل والاي فردي و اجتماعي‌اش وارد نساخته بود.

بسيار پركار و پرتلاش بود و حاصل دسترنج خود را غالباً به پدرش كمك مي‌كرد و پس از پيروزي انقلاب و آغاز جنگ تحميلي نيز تا قبل از اعزام به جبهه، بيشترِ در آمد اندكش را صرف كمك به جبهه مي‌نمود. به معناي واقعي كلمه، رهيدة از بند ماديات بود و در آمد خود را هر چند اندك بود، دقيقاً هدفمند خرج مي‌كرد و آن را يا صرف كمك به والدين خود مي‌كرد و يا صرف كمك به جبهه و هرگز در پي كسب آرايه‌هاي دنيوي نبود. به مادرش وابستگي زيادي داشت و لذا هيچ كاري را بي اذن و رضايت او انجام نمي‌داد.

از ريا و تظاهر، شديداً روي گردان بود و از اين رو به مرتبه‌اي نيكو از اخلاص دست يافته بود. همواره دور از چشم ديگران عبادت مي‌كرد و همواره نماز را اول وقت و باطمأنينه مي‌خواند. علاقة فراواني به نماز شب داشت از همين‌روي در موقع آموزشي از دوستانش خواسته بود كه نماز شب را به او بياموزند. قرآن را ختم نكرده بود اما همان دو جزئي را كه از پدرش فرا گرفته بود به همراه برخي سُوَر كوچك از جزء آخر قرآن، با اشتياقي فراوان تلاوت مي‌كرد و از نورانيت قرآن كسب نور مي‌نمود و در جلسات تلاوت قرآن نيز شركت فعال داشت. هنوز 7 سال به سن تكليف شرعي او باقيمانده بود كه روزه گرفتن را آغاز كرد و عليرغم تحمّل مرارت‌هاي زياد، روزه‌اش را با شور و شوق مي‌گرفت و از سختي‌هاي ناشي از آن و آنهم در برج اسد يا مردادماه، ابراز دلتنگي نمي‌كرد.

او ارادت شديدي به ساحت مقدّس ائمّة معصومين (ع) داشت و هميشه جهت حل مشكلات خود، به آن بزرگواران متوسّل مي‌شد. در ايام محرم و صفر در مراسم عزاداري بخصوص در دستجات سينه‌زني و زنجيرزني همواره حضوري فعال داشت. پدرش از مدّاحان و عاشقان خاندان عصمت و طهارت بود و اين موضوع، در شكل‌گيري محبت و ارادت آتشين شهيد به پيشوايان بزرگ معصوم (ع)، نقش به سزايي داشت. پس از پيروزي انقلاب نيز هميشه در مراسمات مذهبي و انقلابي نظير راهپيماييها و برنامه‌هاي ايام ا... دهة مبارك فجر و بزرگداشت شهيدان و غيره فعالانه شركت مي‌كرد و از هرگونه خدمتي كه بتواند براي اسلام و انقلاب انجام دهد، كوتاهي نمي‌كرد.

شهيد« يحيي فقيه» به شهيد« شهرياري» ارادت ويژه‌اي داشت. در زمان انتخابات اولين دورة مجلس شوراي اسلامي، با اينكه به خاطر سن اندكش نمي‌توانست رأي بدهد، اما در كار تبليغ براي آن شهيد والامقام، بسيار فعاليت كرد. با شهادت مظلومانة شهيد «شهرياري» در هفتم تيرماه 1360، شهيد فقيه آنچنان متأثّر گرديد كه تا آخر عمر هرگز از ناراحتي روحي‌اش به خاطر فاجعة جانكاه شهادت شهيد« شهرياري»، كاسته نگرديد و همواره به ياد آن شهيد بود. او به شهيد «شهرياري» اعتقاد فوق‌العاده‌اي داشت از همين رو همواره به سر مزار مطهر آن شهيد سعيد مي‌رفت و در آنجا دعا مي‌كرد و حاجات خود را از خدا مي‌خواست. چند روز پس از شهادتش يكي از نزديكانش او را در خواب مي‌بيند كه در محفلي از بزرگان و در كنار  شهيد« شهرياري» نشسته و از ايشان قرآن مي‌آموزد.

شهيد «يحيي فقيه» علاقه‌اي آتشين به امام راحل عظيم الشّأن (ره) داشت. موقعي‌كه سخنراني حضرت امام (ره) از تلويزيون پخش مي‌شد، او تصوير امام (ره) بر صحنة تلويزيون را غرقه در بوسه مي‌كرد و در گوشه‌اي مي‌نشست و با تمام وجود به بيانات گرانسنگ آن بزرگوار گوش فرا مي‌داد و در همان حال  از شدّت اشتياق، اشك مي‌ريخت. او آنچنان شيفته و شيداي امام (ره) بود كه از توصيه‌هاي هميشگي‌اش به خانواده و دوستان به خصوص در هنگام اعزام به جبهه و پس از آن، درخواست دعا براي حضرت امام (ره) بود و اين خواسته را با تمام وجود و با نهايت خلوص نيت، مطرح مي‌ساخت.

از مهم‌ترين عوامل مشوق او جهت حضور در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل، اشتياق فوق‌العادّه‌اش به شهادت بود. همواره از خدا طلب شهادت مي‌كرد و مواقعي‌كه در مراسم تشييع جنازة شهدا شركت مي‌نمود، بي‌ريا و بي‌آلايش مي‌گفت اي كاش من هم در راه خدا به شهادت مي‌رسيدم.
منبع:پرونده شهيد دربنياد شهيد وامورايثارگران بوشهر،مصاحبه با خانواده،دوستان وهمرزمان شهيد




 
 وصيت نامه
 
 
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام بر امام خميني بت‌شكن، سلام بر شهيدان، سلام بر امّت شهيدپرور ايران، سلام بر روحانيت مبارز، سلام بر بسيجي‌هاي قهرمان، سلام بر پاسداران اسلام و انقلاب، سلام بر سربازان اسلام.
من به جبهه مي‌روم تا با كفار بعثي بجنگم و آنها را به خاك و خون بكشم. وصيت مي‌كنم كه اگر شهيد شدم، مرا پيش قبر شهيد شهرياري يار و ياور رهـبر انقلاب بخوابانيد. تو اي پدر و اي مادرم! اگر من شهيد شدم براي من گريه و زاري نكنيد و به مدت يك هفته بيشتر، پيراهن سياه نپوشيد. مادرم! بجاي عزاداري، بر روي قـبر من گل بريزيد؛ من امانتي بودم نزد شما؛ شما مرا تا اين حد رسانديد. به حول و قوة الهي، خداوند امانتي را كه پيش شما بود از شما پس گرفت. مادرم! شما مرا براي اسلام عزيز بزرگ كرديد. جوانان عزيز! به جبهه بياييد كه اين يك دانشگاه علم و ايمان و اخلاق مي‌باشد. بشتابيد به ياري خدا و قرآن. من به جبهه رفـتم تا صدام خائن را نابود كنم.
پدرجان! برادران مرا خدايي بار بياوريد كه حب ايمان و حب اسلام داشته باشند و مزاحم جبهه رفتن آنها نشويد. اين جنگ، جنگِ بين اسلام و كفر است. درود بر امام امّت و رهـبر كبــير انقلاب اسلامي، درور بر تمامي رزمندگان.   يحيي فقيه

 
 
 
 خاطرات
 
  مصيّب غريبي:
يادم مي‌آيد يكبار كه در كاروان اعزام به جبهه باهم بوديم، شهيد يحيي فقيه، كنار من نشسته بود. ايشان با حالت معنوي خاصّي دائماً از من مي‌پرسيد: آيا من هم شهيد مي‌شوم؟ آيا من هم شهيد مي‌شوم؟ آيا من هم ... »؛ به همين دليل اصرار فراواني جهت اعزام به جبهه داشت. او چند بار از روستاي مل‌اشك به خورموج آمد و با مراجعه به سپاه، تقاضاي اعزام به جبهه را نمود اما به خاطر كوچكي سن، با تقاضايش موافقت نمي‌شد. يكي دو بار كه با اصرار فراوان توانسته بود مسؤولين اعزام را متقاعد كند، به دليل دوري راه از روستاي محل سكونت تا محل اعزام و عدم وسيلة نقليه، دير به خورموج رسيد. لذا در آن دفعه‌اي كه پس از ماه‌ها انتظار موفق شده بود خود را در صف اعزام شوندگان به جبهه ببيند، عليرغم تأخير يكي دو ساعته در حركت اتوبوسها و تشنگي مفرط ناشي از گرماي هوا، حاضر نشده بود كه برود آب بنوشد و برگردد؛ به خاطر اينكه مي‌ترسيد شايد در هنگام نوشيدن آب، اتوبوس‌ها حركت كنند و او از كاروان باز بماند. هنگامي‌كه او با اصرار زياد در پي كسب رضايت والدين جهت اعزام به جبهه بوده، مادرش به او گفته بود : «تو كه بي‌سواد هستي و تاكنون به مسافرت هم نرفته‌اي و اسلحه‌اي هم تابحال به دست نگرفته‌اي، چطوري مي‌خواهي به جبهه بروي؟» او جواب داده بود :«حداقل مي‌توانم در موقع حمله جلو بيفتم و تيري را كه بناست به رزمندة ديگري اصابت كند، به من اصابت نمايد.» آري اين مطلب، حاكي از روحية بالاي ايثارگري او بود كه در همة مقاطع زندگي، به بهترين وجه ممكن به منصة ظهور رساند.
پس از حضور در جبهه، عليرغم حكمفرما بودن شرايط سخت جنگي، هنوز باور نمي‌كرد كه واقعاً توفيق حضور در جبهه را يافته و آنقدر خوشحال بود كه از سختي‌هاي جان فرساي جنگ هيچ هراسي نداشت و تمام وجهة همتش جهاد با دشمنان و بزرگترين آرزويش نيل به درجة والاي شهادت بود. حقّا كه سزاوار مردني جز شهادت نبود و خدا نيز او را در جوار قرب خود، مأوا داد.

 
 
 
 
 
 
 
 
 آثارمنتشر شده درباره ي شهيد
 
شهيدي پاك از جنسِ شقايق
دلي در سينه‌اش، مجنون و عاشق
هواي كربلا در سينه‌اش بود
غمي در سينة بي‌كينه‌اش بود
غمِ يارانِ رفته، در نگاهش
هواي جبهه در هر سوز و آهش
ز نسلِ باوفاي «حيدري» بود
دلش از «روستاي حيدري» بود
شبيه ابر باران، گريه مي‌كرد
براي هِجر ياران، گريه مي‌كرد
درونِ سينه‌اش، عِشقِ خميني
به‌ سر، غوغاي ديدارِ حسيني
شبيهِ نام خود، همواره «يحيا»ست
و نامش تا ابد، وِردِ زبانهاست

علــيرضا عمراني
 
نظر شما
captcha
پربیننده ها
آخرین اخبار
پربحث ترین عناوین